حكايت شمارهٔ ۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۶

۳۳ بازديد

شبي ياد دارم كه ياري عزيز از در در آمد چنان بيخود از جاي بر جستم كه چراغم به آستين كشته شد.

سرى طيف من يجلو بطلعته الدجى
شگفت آمد از بختم كه اين دولت از كجا

نشست و عتاب آغاز كرد كه مرا در حال بديدي چراغ بكشتي به چه معني؟ گفتم: به دو معني: يكي اينكه گمان بردم كه آفتاب برآمد و ديگر آنكه اين بيتم به خاطر بود:

چون گراني به پيش شمع آيد
خيزش اندر ميان جمع بكش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد