حكايت شمارهٔ ۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۸

۳۵ بازديد

ياد دارم در ايام پيشين كه من و دوستي چون دو بادام مغز در پوستي صحبت داشتيم ناگاه اتفاق مغيب افتاد پس از مدتي كه باز آمد عتاب آغاز كرد كه درين مدت قاصدي نفرستادي گفتم دريغ آمدم كه ديده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.

رشكم آيد كه كسي سير نگه در تو كند
باز گويم نه كه كس سير نخواهد بودن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد