حكايت شمارهٔ ۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۴

۳۷ بازديد

يكي را دل از دست رفته بود و ترك جان كرده و مطمح نظرش جايي خطرناك و مظنه هلاك نه لقمه‌اي كه مصور شدي كه به كام آيد يا مرغي كه به دام افتد. باري به نصيحتش گفتند: ازين خيال محال تجنب كن كه خلقي هم بدين هوس كه تو داري اسيرند و پاي در زنجير.
بناليد و گفت

جنگ جويان به زور پنجه و كتف
دشمنان را كشند و خوبان دوست

شرط مودت نباشد به انديشه جان دل از مهر جانان برگرفتن.

تو كه در بند خويشتن باشي
عشق باز دروغ زن باشي
گر نشايد به دوست ره بردن
شرط يارى است در طلب مردن
گر دست رسد كه آستينش گيرم
ورنه بروم بر آستانش ميرم

متعلقان را كه نظر در كار او بود و شفقت به روزگار او، پندش دادند و بندش نهادند و سودي نكرد.

آن شنيدي كه شاهدي به نهفت
با دل از دست رفته‌اي مي‌گفت
تا تو را قدر خويشتن باشد
پيش چشمت چه قدر من باشد

آورده‌اند كه مر آن پادشه زاده كه مملوح نظر او بود خبر كردند كه جواني بر سر اين ميدان مداومت مي‌نمايد خوش طبع و شيرين زبان و سخن هاي لطيف مي‌گويد و نكته هاي بديع ازو مي‌شنوند و چنين معلوم همي‌شود كه دل آشفته است و شوري در سر دارد.
پسر دانست كه دل آويخته اوست و اين گرد بلا انگيخته او مركب به جانب او راند چون ديد كه نزديك او عزم دارد بگريست و گفت:

آن كس كه مرا بكشت باز آمد پيش
مانا كه دلش بسوخت بر كشته خويش
اگر خود هفت سبع از بر بخواني
چو آشفتي ا ب ت نداني
و گفت عجبست با وجوت كه وجود من بماند
تو بگفتن اندر آيي و مرا سخن بماند
عجب از كشته نباشد به در خيمه دوست
عجب از زنده كه چون جان بدر آورد سليم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد