من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۳

۳۷ بازديد

درويشي را شنيدم كه در آتش فاقه ميسوخت و رقعه بر خرقه همي‌دوخت و تسكين خاطر مسكين را همي‌گفت

به نان قناعت كنيم و جامه دلق
كه بار محنت خود به كه بار منت خلق

كسي گفتش : چه نشيني كه فلان درين شهر طبعي كريم دارد و كرمي عميم ، ميان به خدمت آزادگان بسته و بر در دلها نشسته . اگر بر صورت حال تو چنانكه هست وقوف يابد پاس خاطر عزيزان داشتن منت دارد و غنيمت شمارد. گفت خاموش كه در پسي مردن به كه حاجت پيش كسي بردن

همه رقعه دوختن به و الزام كنج صبر
كز بهر جامه رقعه بر خواجگان نبشت
حقا كه با عقوبت دوزخ برابر است
رفتن به پايمردي همسايه در بهشت


حكايت شمارهٔ ۷

۳۳ بازديد

يكي از حكما پسر را نهي همي‌كرد از بسيار خوردن كه سيري مردم را رنجور كند گفت اي پدر گرسنگي خلق را بكشد نشنيده‌اي كه ظريفان گفته‌اند به سيري مردن به كه گرسنگي بردن.
گفت اندازه نگهدار، كُلوا وَ اشرَبوا وَ لا تُسْرِفوا

با آن كه در وجود طعامست عيش نفس
رنچ آورد طعام كه بيش از قدر بود
گر گل شكر خوري به تكلف زيان كند
ور نان خشك دير خوري گل شكر بود
معده چو كج گشت و شكم درد خاست
سود ندارد همه اسباب راست


حكايت شمارهٔ ۶

۳۵ بازديد

دو درويش خراساني ملازم صحبت يكديگر سفر كردندي يكي ضعيف بود كه هر بدو شب افطار كردي و ديگر قوي كه روزي سه بار خوردي اتفاقاً بر در شهري به تهمت جاسوسي گرفتار آمدند هر دو را به خانه‌اي كردن و در به گل بر آوردند بعد از دو هفته معلوم شد كه بي گناهند در گشادند قوي را ديدند مرده و ضعيف جان به سلامت برده.
مردم درين عجب ماندند حكيمي گفت خلاف اين عجب بودي آن يكي بسيار خوار بوده است طاقت بينوايي نياورد به سختي هلاك شد وين دگر خويشتن دار بوده است لاجرم بر عادت خويش صبر كرد و به سلامت بماند.

وگر تن پرورست اندر فراخي
چو تنگي بيند از سختي بميرد


حكايت شمارهٔ ۵

۴۰ بازديد

در سيرت اردشير بابكان آمده است كه حكيم عرب را پرسيد كه روزي چه مايه طعام بايد خوردن گفت صد درم سنگ كفايت است گفت اين قدر چه قوّت دهد گفت
هذا المِقدارُ يَحمِلُكَ و ما زادَ عَلي ذلك فَانتَ حامِلُه يعني اين قدر ترا بر پاي همي‌دارد و هر چه برين زيادت كني تو حمال آني

خوردن براى زيستن و ذكر كردن است
تو معتقد كه زيستن از بهر خوردن است


حكايت شمارهٔ ۹

۳۵ بازديد

جوانمردي را در جنگ تاتار جراحتي هول رسيد كسي گفت فلان بازرگان نوشدارو دارد اگر بخواهي باشد كه دريغ ندارد گويند آن بازرگان به بخل معروف بود.
جوانمرد گفت اگر خواهم دارو دهد يا ندهد و گر دهد منفعت كند يا نكند باري خواستن ازو زهر كشنده است و حكيمان گفته‌اند آب حيات اگر فروشند في‌المثل به آب روي دانا نخرد كه مردن به علت، به از زندگاني به مذلت.

اگر حنظل خوري از دست خوشخوي
به از شيريني از دست ترش روي


حكايت شمارهٔ ۸

۳۶ بازديد

بقالي را درمي چند بر صوفيان گرد آمده بود در واسط هر روز مطالبت كردي و سخنان با خشونت گفتي اصحاب از تعنت وي خسته خاطر همي‌بودند و از تحمل چاره نبود صاحب دلي در آن ميان گفت نفس را وعده دادن به طعام آسان ترست كه بقال را به درم

ترك احسان خواجه اوليتر
كاحتمال جفاى بوابان


حكايت شمارهٔ ۱۲

۳۷ بازديد

خشكسالي در اسكندريه عنان طاقت درويش از دست رفته بود درهاي آسمان بر زمين بسته و فرياد اهل زمين به آسمان پيوسته

عجب كه دود دل خلق جمع مينشود
كه ابر گردد و سيلاب ديده بارانش
گر تتر بكشد اين مخنّث را
تتري را دگر نبايد كشت

چنين شخصي كه يك طرف از نعت او شنيدي دراين سال نعمتي بيكران داشت تنگدستان را سيم و زر دادي و مسافران را سفره نهادي گروهي درويشان از جور فاقه به طاقت رسيده بودند آهنگ دعوت او كردند و مشاورت به من آوردند سر از موافقت باز زدم و گفتم

تن به بيچارگي و گرسنگي
بنه و دست پيش سفله مدار
پرنيان و نسيج بر نااهل
لاجورد و طلاست بر ديوار


حكايت شمارهٔ ۱۱

۳۴ بازديد

درويشي را ضرورتي پيش آمد كسي گفت فلان نعمتي دارد بي قياس اگر بر حاجت تو واقف گردد همانا كه در قضاي آن توقف روا ندارد. گفت من او را ندانم گفت مَنَت رهبري كنم.
دستش گرفت تا به منزل آن شخص در آورد يكي را ديد لب فروهشته تند نشسته برگشت و سخن نگفت. كسي گفتش چه كردي گفت عطاي او را به لقاي او بخشيدم

مبر حاجت به نزد ترشروى
كه از خوى بدش فرسوده گردى
اگر گويى غم دل با كسى گوي
كه از رويش به نقد آسوده گردي


حكايت شمارهٔ ۱۰

۳۷ بازديد

يكي از علما خورنده بسيار داشت و كفاف اندك يكي را از بزرگان كه در او معتقد بود بگفت روي از توقع او درهم كشيد و تعرّض سؤال از اهل ادب در نظرش قبيح آمد

به حاجتي كه روي تازه روي و خندان رو
فرو نبندد كار گشاده پيشاني
بِئس المطاعِمُ حينَ الذُلِّ تَكسِبُها
القِدرُ مُنْتَصَبٌ وَ القَدرُ مَخفوضٌ

 خواست


حكايت شمارهٔ ۱۵

۳۵ بازديد

اعرابي را ديدم در حلقه جوهريان بصره كه حكايت همي‌كرد كه وقتي در بياباني راه گم كرده بودم و از زاد معني چيزي با من نمانده بود و دل بر هلاك نهاده كه همي ناگاه كيسه‌اي يافتم پر مرواريد هرگز آن ذوق و شادي فراموش نكنم كه پنداشتم گندم بريانست باز آن تلخي و نوميدي كه معلوم كردم كه مرواريدست.

در بيابان خشك و ريگ روان
تشنه را در دهان ، چه در چه صدف
مرد بي توشه كاوفتاد از پاي
بر كمربند او چه زر چه خزف