يكي ديوانهٔ گريان و دل سوز
شبي در پيش كعبه بود تا روز
خوشي ميگفت اگر نگشائيم در
بدين در همچو حلقه ميزنم سر
كه تا آخر سرم بشكسته گردد
دلم زين سوز دايم رسته گردد
يكي هاتف زبان بگشاد آنگاه
كه پُر بت بود اين خانه دو سه راه
شكسته گشت آن بتها درونش
شكسته گير يك بت از برونش
اگر مي بشكني سر از برون تو
بتي باشي كه گردي سرنگون تو
درين راه ازچنين سر كم نيايد
كه دريا بيش يك شبنم نيايد
بزرگي چون شنيد آواز هاتف
بدان اسرار شد دزديده واقف
بخاك افتادو چشمش خون روان كرد
بسي جان از چنين غم خون توان كرد
چو با او هيچ نتوانيم كوشيد
نميبايد بصد زاري خروشيد
بزرگي گفت ازل همچون كمانست
هزاران تير هر دم زو روانست
ز ديگر سو ابد آماجگاهي
نه زين سو و نه زان امكانِ راهي
همي هر تير كآيد از كمان راست
عنايت بود تير انداز را خواست
ولي هر تير كآيد كوژ از راه
همي بر تير نفرين بارد آنگاه
ازين حالي عجبتر ميندانم
دلم خون گشت ديگر ميندانم
عزيزي از زليخا كرد درخواست
كه چون يوسف ببردت دل بگو راست
كه گر اين دل تو داري ميكني ناز
اگر ميخواهي از يوسف تو دل باز
زليخا خورد سوگندي قوي دست
كه گر موئيم از دل آگهي هست
نميدانم دلم عاشق چرا شد
وگر عاشق شد او باري كجا شد
چو يوسف هيچ دل محكم ندارد
زليخا نيز اين دل هم ندارد
چو نه اين يك نه آن بر كار بودست
نه اين دلبر نه آن دلدار بودست
كنون اين دل كجا شد در ميانه
چه گويم زين طلسم و اين بهانه
زهي چوگان كه گوئي را چنان كرد
كه از مشرق سوي مغرب دوان كرد
پس آنگه گفت هان اي گوي چالاك
بهش رَو تا نيفتي در گَو خاك
كه گر تو كژ روي اي گوي در راه
بماني تا ابد در آتش و چاه
چو سير گوي بي چوگان نباشد
گناه از گوي سرگردان نباشد
اگرچه آن گنه نه كردن تست
وليكن آن گنه درگردن تست
چنين گفتست آن شمع دلفروز
همه دان يوسف همدان يكي روز
كه يوسف را چنين گفتند احرار
كه اي كرده زليخا را دل افگار
زني شد عاجز و بي يار مانده
زبي تيماريت بيمار مانده
ببردي دل ازو در زندگاني
اگر بازش دهي دل ميتواني
چنني گفت آنگهي يوسف كه هرگز
نبردم من دل آن پير عاجز
نه ازدل بردن او هستم آگاه
نه هم جستم بقصد دلبري راه
مرا نه با دل او كار بودست
نه در من هرگز اين پندار بودست
مرا گوئي كه اكنون بيست سالست
كه دل گُم كردهام اين خود محالست
كسي كو از دل خود نيست آگاه
چگونه در دل ديگر برد راه
درختي سبز را ببريد مردي
برو بگذشت ناگه اهل دردي
چنين گفت او كه اين شاخ برومند
كه ببريدند ازو اين لحظه پيوند
ازان ترّست و تازه بر سر راه
كه اين دم زين بريدن نيست آگاه
هنوزش نيست آگاهي ز آزار
شود يك هفتهٔ ديگر خبردار
ز حال خود خبر نه اين زمانت
ولي چون بر لب آيد مرغ جانت
بدام از دانه بيني مرغ جان را
كه اين دانه دهد مرغي چنان را
چو آدم مرغ جان را داد دانه
بيفتاد از بهشت جاودانه
ولي آدم اگر گندم نخوردي
همي مردم بجز مردم نخوردي
ز تو گر مرغ و حيوان ميگريزند
چو زيشان ميخوري زان ميگريزند
در آن ويرانه شد محمود يك روز
يكي ديوانهٔ را ديد پر سوز
كلاهي از نمد بر سر نهاده
بدو نيك جهان بر در نهاده
بر او چون فرود آمد زماني
تو گفتي داشت اندوه جهاني
نه يك لحظه سوي سلطان نظر كرد
نه از اندوه خود يك دم گذر كرد
شهش گفتا كه چه اندوه داري
كه گوئي بر دلت صد كوه داري
زبان بگشاد مرد از پردهٔ راز
كه اي پرورده در صد پردهٔ ناز
گرت هم زين نمد بودي كلاهي
ترا بودي درين اندوه راهي
وليكن در ميان پادشائي
چه داني سختي و درد جدائي
كه مومي با عسل خفته بصد ناز
نه از آتش خبر دارد نه از گاز
ولي هرگه كه از وي شمع سازند
ز سوزش روشني جمع سازند
چو اشك از آتش آيد افسر او
بداند آنچه آيد بر سر او
تو هم اين دم نهٔ از خويش آگاه
ولي آن دم كه برگيرندت از راه
بهر يك يك نفس روشن بداني
كه مُرده بودهٔ در زندگاني
چنين گفتست بوبكر سفاله
كه با او هست پيوسته حواله
همي گويند در آبم نشانده
كه هرگز تر مگرد اي باز مانده
كه گرچه غرقهٔ امّا چناني
كه گر تر گردي از تر دامناني
مشو تر گر چه در آبي هميشه
درين معرض چه سنجد شير بيشه
كه داند تا درين اندوه مردان
چگونه زار در خونند گردان
اگر اين درد بودي حاصل تو
جهاني خون گرفتي ازدل تو
بموسي گفت حق كاي مرد اسرار
چو تنها مينشيني دل نگه دار
وگر با خلق باشي مهربان باش
در آن ساعت نگه دار زبان باش
وگر در ره روي سر پيش ميدار
نظر بر پيش چشم خويش ميدار
وگر ده سفره پيش آرند خلقت
نگه ميدار آنجا نيز حلقت
چو تو بس بي طعام ناتمامي
ميان در بسته از بهر طعامي
چنان كان طفل حيران مي درآيد
برزقش شير پستان ميفزايد
همي كان طفل را تقدير كردند
برزقش در دو پستان شير كردند
چو با تو رزق دايم همبر افتاد
چرا اين خلق در يكديگر افتاد
همه سوداست اي سودائي آخر
همي سودا چه ميپيمائي آخر
اگر تو عاقلي سودا بينداز
تو امروزي غم فردا بينداز
حسن يك روز رفت از بصره بيرون
به پيش رابعه آمد بهامون
بسي بُز كوهي و نخچير و آهو
بگردش صف زده بودند هر سو
حسن را چون ز راهي دور ديدند
ز پيش رابعه يك سر رميدند
حسن چون ديد آن در وي اثر كرد
زماني غيرتش زير و زبر كرد
بصدق از رابعه پرسيد آنگاه
كه از بهر چه حيوانات اين راه
ز تو نگريختند از من رميدند
مگر با خود مرا نااهل ديدند
ازو پس رابعه پرسيد رازي
كه چه خوردي تو گفتا پي پيازي
درين ساعت مرا اي پاك خاطر
پيازي بود و اندك پيه حاضر
بخون دل يكي پيه آبه كردم
درين دم كآمدم بيرون بخوردم
چو از وي رابعه بشنيد اين راز
بر آورد اي عجب مردانه آواز
كه خوردي پيه اين مُشتي پريشان
چگونه از تو نگريزند ايشان
اگر كم خوردني باشد چو مورت
بود كم خوردن كرمان گورت
اگر هر روز يك خرما كني قوت
مسلم ماني از كرمان تابوت
چو كِرمانت براي بند بندست
بيك خرما ازين كرمان پسندست
چنين تو پشتِ كِرم از آب وناني
شكم پر كرده در پهلو ازاني
نهٔ بي مبرز و بي مطبخ اي مرد
دلت نگرفت ازين دو دوزخ اي مرد
ز يك دوزخ بديگر دوزخ آئي
كه از مبرز بسوي مطبخ آئي
چو نشكيبي دمي از لوت و از لات
بسودا چند پيمائي خيالات
ترا گفتند جان را ده طهارت
تو تن را ميكني دايم عمارت
به باطن حرمتت بايد هميشه
كه جز خدمت بظاهر نيست پيشه
كسي گفت آتشي درخويشتن زن
چو خوردي لقمهٔ بنشين و تن زن
خوش آوازي ز خيل نيكخواهان
مؤذّن بود در شهر سپاهان
در آن شهر از بزرگي گنبدي بود
كه سر در گنبد گردنده ميسود
بر آن گنبد شد آن مرد سرافراز
نماز فرض را ميداد آواز
يكي ديوانهٔ ميرفت در راه
يكي پرسيد ازو كاي مردِ آگاه
چه ميگويد برين گنبد مؤذّن
جوابش ده تو اي محبوب محسن
كه اين جوزست از سر تا قدم پوست
كه ميافشاند او بر گنبد اي دوست
چو او از صدقِ معني مينجنبد
يقين ميدان كه چون جوزست و گنبد
تو همچون جوزي از غفلت كه داري
نود نُه نام بر حق ميشماري
چو در تو هيچ نامي را اثر نيست
ز صد كم يك ترا صد يك خبر نيست
چو نعمت بر تو نشمرد او هزاران
تو هم مشمر بدو چون صرفه كاران
چو نام خويشتن حق بينشان كرد
چه گونه ياد او هرگز توان كرد
چو نتواني ز كنه او نفس زد
نميبايد نفس از هيچكس زد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد