(۱۱) حكايت درخت بريده

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۱۱) حكايت درخت بريده

۳۵ بازديد


درختي سبز را ببريد مردي
برو بگذشت ناگه اهل دردي
چنين گفت او كه اين شاخ برومند
كه ببريدند ازو اين لحظه پيوند
ازان ترّست و تازه بر سر راه
كه اين دم زين بريدن نيست آگاه
هنوزش نيست آگاهي ز آزار
شود يك هفتهٔ ديگر خبردار
ز حال خود خبر نه اين زمانت
ولي چون بر لب آيد مرغ جانت
بدام از دانه بيني مرغ جان را
كه اين دانه دهد مرغي چنان را
چو آدم مرغ جان را داد دانه
بيفتاد از بهشت جاودانه
ولي آدم اگر گندم نخوردي
همي مردم بجز مردم نخوردي
ز تو گر مرغ و حيوان مي‌گريزند
چو زيشان مي‌خوري زان مي‌گريزند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد