در آن ساعت كه محمود جهاندار
برون ميرفت ازدنياي غدّار
اياز سيم بر را كرد درخواست
كه تا با او بگويم يك سخن راست
بدو گفتند يك دم عمر بازست
سخن گفتن هنوزت با ايازست
چنين گفت او كه گر نبود كنارش
مرا دايم، بخود با من چه كارش
اگر از وي دل افروزيم بايد
براي اين چنين روزيم بايد
هر آن عشقي كه نه جاويد باشد
بوَد يك ذرّه گر خورشيد باشد
چو عشق اوست عشق بيقياسم
براي آن جهان بايد اياسم
بخواند آخر اياز سيم بر را
نهان در گوش او گفت اين خبر را
كه اي همدم بحق عهد معبود
كه چون تابوت گردد مهد محمود
كه پيش كس كمر هرگز نه بندي
كه نپسندم من اين گر تو پسندي
زبان بگشاد اياز و گفت آري
اگر من بودمي مردار خواري
نبودي همچو محمودي شكارم
مگر پنداشتي مردارِ خوارم
چو محمودي بموئي ميتوان بست
نيارم پيش غير او ميان بست
اياز خاص تا موجود باشد
مدامش عاقبت محمود باشد
در آن ساعت كه ملعون گشت ابليس
زبان بگشاد در تسبيح و تقديس
كه لعنت خوشتر آيد از تو صد بار
كه سر پيچيدن از تو سوي اغيار
بزخمي گر سگي از در شود دور
بوَد از استخوان پيوسته مهجور
چه ميگويم كه چون لعنت شنيد او
ازان لعنت همه گرينده ديد او
كسي صافي هزاران سال خورده
نه اندك، جام مالامال خورده
بيك دُردي كه در آخر كند نوش
كجا آن صافها گردد فراموش
اگرچه دُردي لعنت چشيد او
در آن لعنت بجز ساقي نديد او
چو در صافي هزاران سال آن ديد
كجا دُردي ز غير او توان ديد
ازان درگه چو لعنت قسم او بود
وزان حضرت چو ملعون اسم او بود
نديد او آن كه زشتست اين و نيكوست
ولي اين ديد كان از درگه اوست
چو لعنت بود تشريفش ز درگاه
بجان پذرفت وشد افسانه كوتاه
يكي صاحب جمال دلستان بود
كه از رويش عرق بر بوستان بود
بهاري بود در صحرا بمانده
بزير خيمهٔ تنها بمانده
ازو خيمه سپهري معتبر بود
كه زير خيمه خورشيدي دگر بود
جواني را نظر ناگه بيفتاد
ز عشق او دلش از ره بيفتاد
چنان در عشق محكم گشت بندش
كه پند كس نيامد سودمندش
نبودي صبر يك دم از جمالش
ولي بوئي نبردي از وصالش
مگر بود اتّفاق غم گساران
كه روزي اوفتاد آغاز باران
همه صحرانشينان ميدويدند
بزير خيمه سر در ميكشيدند
قضارا عاشق و معشوق دلبر
دران يك خيمه افتادند همبر
چو از اندازه باران بيشتر شد
همي هر كس بزير جامه در شد
بزير خيمه در آن هر دو دلخواه
بزير جامهٔ رفتند آنگاه
بچشم از يكديگر جان ميربودند
زلب بر همدگر جان ميفزودند
دعا ميكرد هر سوزنده جاني
كه كم كن اي خدا باران زماني
ولي ميگفت عاشق يا الهي
زيادت كن نه كم چندانكه خواهي
كنون كز ابر طوفاني روانست
اگر كشتي برانم وقت آنست
بسي بودست قحط غمگساران
كه ترّي نيست اين ساعت ز باران
اگر ميبارد اين تا روز محشر
قيامت گردد از شادي ميسّر
خدايا نقد گردان آن سعادت
كه گردد هر زمان باران زيادت
چو حق ابليس ملعون را همي خواست
همان چيز او ز حق افزون همي خواست
چو حق بيواسطه با او سخن گفت
براي آن همه از خويشتن گفت
چوامر سجده آمد آن لعين را
بخوابانيد چشم راه بين را
بدو گفتند اُسجُد قال لاغَير
برو خواندند اِخسَوا قَالَ لاَضَير
اگرچه لعنتي از پي درآرم
به پيش غير او سر كي درآرم
بغيري گرمرا بودي نگاهي
نبودي حكمم از مه تا بماهي
رفيقي گفت با مجنون گمراه
كه ليلي مُرد گفت الحمدلله
چنين گفت او كه اي شوريده دين تو
چو ميسوزي چرا گوئي چنين تو
چنين گفت او كه چون من بهره زان ماه
نديدستم نبيند هيچ بد خواه
تو نشنيدي كه پرسيدند از ماه
كه تو چه دوست تر داري درين راه
چنين گفت او كه آن خواهم كه خورشيد
بگيرد تا بود در پرده جاويد
هميشه روي خواهم زير ميغش
كه هم از چشم خود دارم دريغش
ببريدند دزدي را مگر دست
نزد دَم دستِ خود بگرفت و برجست
بدو گفتند اي محنت رسيده
چه خواهي كرد اين دست بريده
چنين گفت او كه نام دوستي خاص
بر آنجا كرده بودم نقش ز اخلاص
كنون تا زندهام اينم تمامست
كه بي اين زندگي بر من حرامست
ز دستم گر چه قسمي جز الم نيست
چو بر دستست نام دوست غم نيست
چو ابليس لعين اسرار دان بود
اگر سجده نميكرد او ازان بود
ز خلق خود دريغش آمد آن راز
نكرد آن سجده، دعوي كرد آغاز
كه تا هم او وهم خلق جهان هم
نه بينند آن دَر و آن آستان هم
كه تا نوري ازان در پردهٔ عز
نگردد در نظر آلوده هرگز
چو شبلي را زيادت گشت شورش
فرو بستند در قيدي بزورش
گروهي پيش او رفتند ناگاه
بنّظاره باستادند در راه
بايشان گفت شبلي سخن ساز
كه چه قوميد بر گوئيد هين راز
همه گفتند خيل دوستانيم
كه ره جز دوستي تو ندانيم
چو بشنيد اين سخن شبلي ز ياران
بر ايشان كرد حالي سنگ باران
همه ياران او چون سنگ ديدند
ز بيم سنگ از پيشش رميدند
زبان بگشاد شبلي گفت آنگاه
كه اي جمله بهم كذّاب و گمراه
چولاف از دوستيتان بود با من
نبوديد اي خسيسان پاك دامن
كه بگريزد ز زخم دوست آخر
كه زخم او نه، رحم اوست آخر
چو زخم دوست ديد ابليس نگريخت
ولي از زخم او صد مرهم آميخت
بجان بپذير هر زخمي كه او زد
كه گر او زخم بر جان زد نكو زد
اگر يك ذرّه عشق آمد پديدار
بصد جان زخم را گردي خريدار
تو پنداري كه زخمش رايگانست
هزاران ساله طاعت نرخ آنست
هزاران ساله گرچه طاعتش بود
بهاي لعنت يك ساعتش بود
قوي شايسته باشي در خدائي
اگر گويند تو ما را نشائي
عزيزا قصّهٔ ابليس بشنو
زماني ترك كن تلبيس بشنو
گر اينمردي ترا بودي زماني
ز تو زنده شدي هر دم جهاني
اگرچه رانده و ملعونِ راهست
هميشه در حضور پادشاهست
چه لعنت ميكني او را شب و روز
ازو باري مسلماني درآموز
بزرگاني كه سر در چرخ سودند
همه در خدمت محمود بودند
شه عالم بايشان كرد روئي
كه در خواهيد هر يك آرزوئي
ز شهر و مال و ملك ومنصب و جاه
بسي در خواستند آن روز از شاه
چو نوبت با اياز آمد كسي گفت
كه اي در حسن طاق و با هنر جفت
چه خواهي آرزو گفتا كه يك چيز
برون زان يك نخواهم من دگر نيز
من آن خواهم هميشه در زمانه
كه تير شاه را باشم نشانه
اگر اين آرزو دستم دهد هيچ
مرا هرگز نماند ذرّهٔ پيچ
بدو گفتند كاي محروم مانده
ز جهل از عقل نامعلوم مانده
تو پشت پاي خواهي زد خرد را
كه ميخواهي نشانه شاهِ خود را
تن خود را چرا خواهي نشانه
كاسير تير گردي جاودانه
زبان بگشاد اياز و گفت آنگاه
شما زين سِر نه ايد اي قوم آگاه
مرا چون عالمي پُر احترامست
نشانه تير شه بودن تمامست
كه اوّل بر نشانه چند ره شاه
نظر ميافكند پس تير آنگاه
چو اوّل آن نظر در كار آيد
در آخر زخم كي دشوار آيد
شما آن زخم ميبينيد در راه
ولي من آن نظر ميبينم از شاه
چو باشد ده نظر از پيش رفته
بزخمي كي روم از خويش رفته
كسي پرسيد از ابليس كاي شوم
چو ملعوني خويشت گشت معلوم
چرا لعنت چنين در جان نهادي
چو گنجي در دلش پنهان نهادي
چنين گفت او كه لعنت تير شاهست
ولي اوّل نظر بر جايگاهست
نظر بايد در اول بر نشانه
كه تا تير از كمان گردد روانه
تو اين ساعت ازان تيري خبردار
نظر گر چشم داري بر نظر دار
سوم فرزند آمد با كمالي
پدر را داد حالي شرح حالي
كه يك جامست در گيتي نمائي
من آن خواهم نخواهم پادشائي
شنودستم كه آن جامي چنانست
كه در وي هرچه ميجوئي عيانست
اگر باشد بسي سرّ نهاني
دهد آن جامت از جمله نشاني
ندانم آن چه آئينهست زيبا
كه در وي نقش آفاقست پيدا
بيك دم گر جهاني باشدت راز
دهد از جمله چون روزت خبر باز
چنين جاميم اگر در دست آيد
سپهرم با بلندي پست آيد
شود سرّ همه عالم عيانم
بسا چيزا كه من نادان بدانم
شبي موسي مگر ميرفت بر طور
به پيش او رسيد ابليس از دور
چنين گفت آن لعين را كاي همه دم
چرا سجده نكردي پيش آدم
لعينش گفت اي مقبولِ حضرت
شدم بيعلّتي مردودِ قدرت
اگر بودي بر آن سجده مرا راه
كليمي بودمي همچون تو آنگاه
ولي چون حق تعالي اين چنين خواست
چه كژ گويم نيامد اين چنين راست
كليمش گفت اي افتاده در بند
بود هرگز ترا ياد خداوند
لعينش گفت چون من مهرباني
فراموشش كند هرگز زماني
كه همچو نانك او را كينهٔ نيست
مرا مهرش درون سينهٔ نيست
بلعنت گرچه از درگاه دورست
ولي از قولِ موسي در حضورست
اگرچه كرد لعنت دلفروزش
ازان لعنت زيادت گشت سوزش
چو شيطان اين چنين گرمست د رراه
تو چوني اي پسر در عشقِ دلخواه
اگر تو جادوئي ميخواهي امروز
بلعنت شاد شو ورنه بياموز
ببين تا چند گه هاروت و ماروت
بمانده سرنگون بي آب و بي قوت
در آن چاهند دل پر خون و محبوس
شده از روزگار خويش مأيوس
چو ايشانند اُستاد زمانه
شده در جادوئي هر دو يگانه
چو نتوانند كردن خويش آزاد
كسي زان علم هرگز كي شود شاد
اگر تو جادوئي داري جهاني
عصائي بس نهنگش در زماني
چو چندان سِخر گم شد در عصائي
نگردد گم درو جز ناسزائي
ترا در سينه شيطانيست پيوست
كه گردد ز آرزوي جادوئي مست
اگر شيطان تو گردد مسلمان
شود سحر تو فقه و كفر ايمان
ز اهل خلد گردي جاودانه
كند شيطان سجودت بي بهانه
بيان كردم كنون سحر حلالت
كزين سحرست جاويدان كمالت
چو گِرد اين چنين سحري توان گشت
چنين بايد شدن نه آنچنان گشت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد