من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۶) حكايت خواجۀ جندي با سگ

۳۷ بازديد


يكي از خواجهٔ جُندي بپرسيد
كه تو به يا سگي وز كس نترسيد
مريدانش دويدند آشكاره
كه تا آنجا كنندش پاره پاره
بيك ره منع كرد آن جمله را پير
بدو گفتا نَيَم آگه ز تقدير
نشد معلومم اي جان پدر حال
جوابت چون توان آورد در قال
گر از اوباش راه ايمان برم من
توانم گفت كز سگ بهترم من
وگر ايمان نخواهم بُرد از اوباش
چو موئي بود مي از سگ من اي كاش
چو پرده بر نيفتادست از پيش
منه بر سگ بموئي منّت از خويش
كه گر سگ را ميان خاك راهست
وليكن با تو از يك جايگاهست


المقالة الثالثة

۳۶ بازديد

 

پسر گفتش كه زن زانست مقصود
كه فرزندي شود شايسته موجود
كه چون كس راست فرزند يگانه
بماند ذكر خيرش جاودانه
اگر فرزند من آگاه باشد
مرا فردا شفاعت خواه باشد
چو فرزند خلف آيد پديدار
بصد جانش توان گشتن خريدار
همه كس را چنين فرزند بايد
به فرزندم چنين پيوند شايد


(۱۰) حكايت ابوالفضل حسن و كلمات او در وقت نزع

۳۵ بازديد


چو بوالفضل حسن در نزع افتاد
يكي گفتش كه اي شرع از تو آباد
چو برهد يوسف جان تو از چاه
فلان جائي كنيمت دفن آنگاه
زبان بگشاد شيخ و گفت زنهار
كه آن جاي بزرگانست و ابرار
كه باشد همچو من صد بي سر و پاي
كه خود را گور خواهد در چنان جاي
بدو گفتند اي نيكو دل پاك
كجا خواهي كه آنجا باشدت خاك
زبان بگشاد با جاني همه شور
كه بر بالاي آن تل بايدم گور
كه آنجا هم خراباتي بسي هست
هم از دزدان بي حاصل كسي هست
مقامر نيز بسيارند آنجا
همي جمله گنه گارند آنجا
كنيدم دفن هم در جاي ايشان
نهيد آنگه سرم بر پاي ايشان
كه من درخورد ايشانم هميشه
كه در معني چو دزدانم هميشه
ميان اين گنه گارانست كارم
كه با آن كاملان طاقت ندارم
چه گر اين قوم بس تاريك باشند
بنور رحمتش نزديك باشند
چو جائي تشنگي باشد بغايت
كشد در خويشتن آبي نهايت
كه هر جائي كه عجزي پيش آيد
نظر آنجا ز رحمت بيش آيد


(۸) مناظرۀ شيخ ابوسعيد با صوفي و سگ

۳۸ بازديد


يكي صوفي گذر مي‌كرد ناگاه
عصا را بر سگي زد در سر راه
چو زخمي سخت بر دست سگ افتاد
سگ آمد در خروش و در تگ افتاد
به پيش بوسعيد آمد خروشان
بخاك افتاد دل از كينه جوشان
چو دست خود بدو بنمود برخاست
ازان صوفي غافل داد مي‌خواست
بصوفي گفت شيخ اي بي وفا مرد
كسي با بي‌زباني اين جفا كرد
شكستي دست او تا پست افتاد
چنين عاجز شد وأز دست افتاد
زبان بگشاد صوفي گفت اي پير
نبود از من كه از سگ بود تقصير
چو كرد او جامهٔ من نانمازي
عصائي خورد از من نه ببازي
كجا سگ مي‌گرفت آرام آنجا
فغان مي‌كرد و مي‌زد گام آنجا
بسگ گفت آنگه آن شيخ يگانه
كه تو از هر چه كردي شادمانه
بجان من مي‌كشم آنرا غرامت
بكن حكم و ميفگن با قيامت
وگر خواهي كه من بدهم جوابش
كنم از بهر تو اينجا عقابش
نخواهم من كه خشم آلود گردي
چنان خواهم كه تو خشنود گردي
سگ آنگه گفت اي شيخ يگانه
چو ديدم جامهٔ او صوفيانه
شدم ايمن كزو نبود گزندم
چه دانستم كه سوزد بند بندم
اگر بودي قباپوشي درين راه
مرا زو احترازي بودي آنگاه
چو ديدم جامهٔ اهل سلامت
شدم ايمن ندانستم تمامت
عقوبت گر كني او را كنون كن
وزو اين جامهٔ مردان برون كن
كه تا از شرِّ او ايمن توان بود
كه از رندان نديدم اين زيان بود
بكش زو خرقهٔ اهل سلامت
تمامست اين عقوبت تا قيامت
چو سگ را در ره او اين مقامست
فزوني جُستنت بر سگ حرامست
اگر تو خويش از سگ بيش داني
يقين دان كز سگي خويش داني
چو افگندند در خاكت چنين زار
ببايد اوفتادن سر نگون سار
كه تا تو سركشي در پيش داري
بلاشك سرنگوني بيش داري
ز مُشتي خاك چندين چيست لافت
كه بهر خاك مي‌بُرّند نافت
همي هر كس كه اينجا خاك تر بود
يقين مي‌دان كه آنجا پاكتر بود
چو مردان خويشتن را خاك كردند
بمردي جان و تن را پاك كردند
سرافرازان اين ره زان بلندند
كه كلّي سركشي از سرفگندند


(۱) سؤال ابراهيم ادهم از مرد درويش

۳۷ بازديد


مگر يك روز ابراهيم ادهم
بپرسيد از يكي درويش پُر غم
كه بودي با زن و فرزند هرگز
چنين گفت او كه نه، گفتا زهي عِز
بدو درويش گفت اي مرد مردان
چراگوئي، مرا آگاه گردان
چنين گفت آنگه ابراهيم كاي مرد
هر آن درويش درمانده كه زن كرد
به كشتي در نشست او بي خور و خواب
وگر فرزندش آمد گشت غرقاب
دل از فرزند چون در بندت افتاد
كه شيرين دشمني فرزندت افتاد
اگرچه در ادب صاحب قراني
چو فرزندت پديد آمد نه آني
اگرچه زاهدي باشي گرامي
چو فرزند آمدت رندي تمامي


جواب پدر

۴۰ بازديد


پدر گفتش كه فرزندست مطلوب
ولي وقتي كه نبود مرد معيوب
كسي كو مبتدي باشد درين كار
گر آيد هيچ فرزندش پديدار
شود معيوب و پس مفعول گردد
ز سرّ معرفت معزول گردد
ترا گر دين ابراهيم باشد
بقربان پسر تعليم باشد


(۴) حكايت پير كه پسر صاحب جمال داشت

۳۸ بازديد


يكي پيري چو ماهي يك پسر داشت
كه با روي نكو خُلق و هنر داشت
پدر كو را چنان پنداشته بود
حساب از وي بسي برداشته بود
به آخر مرد و جان آن پدر سوخت
چه مي‌گويم جگر كو صد جگر سوخت
پدر بي‌خود پي تابوت مي‌شد
كه هم حيران و هم مبهوت مي‌شد
چو خاك افشاند بسيار و فغان كرد
دلي پُر درد سر بر آسمان كرد
چنين گفت اي كه پيوندت نبودست
تو معذوري كه فرزندت نبودست
فراغت داري از درد من آنگه
كه هستي از پس پرده منزّه
گر استغفار بي پايان نديدي
حديث كلبهٔ احزان شنيدي
پسر را چاه و زندانست آنجا
پدر را بيت الاحزانست اينجا
اگر همچون تو پيوندش نبودي
نبودي شك كه مانندش نبودي
پسر را با پدر چل سال پيوست
چرا سعي بدو ندهد دمي دست
اگر خطّي بود آن جز خطا نيست
وگر حرفي بوَد آن هم روا نيست


(۳) حكايت ترسا بچه

۴۰ بازديد


يكي ترساي تاجر بود پر سيم
كه او را خواجگي بودي در اقليم
يكي زيبا پسر او را چنان بود
كه آن ترسا بچه شمع جهان بود
بنفشه زلف مشك افشان ازو يافت
گل نازك لب خندان ازو يافت
نقابش چون ز رخ باز اوفتادي
بشب در روز آغاز اوفتادي
چو شصت زلف مشكين تار بستي
همه عشّاق را زنّار بستي
ز بس كژي كه زلف او نمودش
سر يك راستي هرگز نبودش
چو كردي حرب مژگانش بحربه
فرو دادي دو گيتي را دو ضربه
چو ابرويش بزه كردي كمان را
ز تيرش بيم جان بودي جهان را
شكر پاشيدن از لب مذهبش بود
كه دارالملك شيريني لبش بود
كنار عاشقان از لعل خندانش
چو دريائي شده از دُرِّ دندانش
مگر بيمار شد آن زندگاني
بمُرد القصّه در روز جواني
پدر از درد او مي‌كُشت خود را
بدر افكند هم جان هم خرد را
به آخر چون بشُست و كرد پاكش
مسلمان گشت و بُرد آنگه بخاكش
چنين گفت او كه گشت امروز ما را
ز مرگ اين پسر دين آشكارا
كه البتّه خدا را نيست فرزند
مبرّاست از زن و از خويش و پيوند
كه گر او را يكي فرزند بودي
بداغ من كجا خُرسند بودي
بدانستم كه جز بي‌علّتي نيست
كسي كو نيست مؤمن دولتي نيست


(۲) حكايت شيخ گرگاني با گربه

۶۱ بازديد


جهان صدق شيخ گورگاني
كه قطب وقت خود بود از معاني
يكي گربه بدي در خانقاهش
كه ديدي شيخ روزي چند راهش
مگر در دست و در پاي از اديمش
غلافي كرده بودندي مقيمش
كه تا چون مي‌رود هر لحظه از جاي
نه دست او شود آلوده نه پاي
زماني در كنار شيخ رفتي
زماني بر سر سجّاده خفتي
چو بودي ساعتي در دادي آواز
كه تا خادم بر او آمدي باز
بدست خود ببستي دستوانش
وز آنجا آن زمان كردي روانش
بمطبخ بود مأواگه گرفته
نبودي گوشتي از وي نهفته
نبُردي هيچ چيز از پخته و خام
مگر چيزي كه دادندي بهنگام
امين خانقاه و سفره بودي
نديدي كس كه چيزي در ربودي
مگر يك روز در مطبخ شبانگاه
زتابه گوشتي بربود ناگاه
به آخر خادم او را چون طلب كرد
بسي گوشش بماليد و أدب كرد
بيامد گربه پيش شيخ ديگر
نشست از خشم در كُنجي مجاور
طلب كردش ز خادم شيخ آنگاه
بگفتش خادم آنچ افتاد در راه
بخواند آن گربه را شيخ وفادار
بدو گفتا چرا كردي چنين كار
مگر آن گربه بود آبستن آنگاه
شد و آورد سه بچّه به سه راه
به پيش شيخشان بنهاد برخاك
درختي ديد آنجا سخت غمناك
ز خشم خادم آنجا رفت و بنشست
نظر بگشاد و لب از بانگ در بست
چو شيخ آن ديد از خادم برآشفت
تعجّب كرد شيخ و خويش را گفت
كه گربه معذور بودست
ز خورد خويشتن بس دور بودست
ازو اين كه ترك ادب بود
ولي از احتياجش اين طلب بود
كسي را در ضرورة گر مقامست
شود حالي مُباحش گر حرامست
براي بچّه كم از عنكبوتي
برآرد از دهان شير قوتي
ز گربه آنچه كرد او نه غريبست
كه پيوند بچه كاري عجيبست
ترا تا بچّهٔ ظاهر نگردد
غم يك بچّه در خاطر نگردد
بخادم گفت شيخ كار ديده
كه هست اين بي‌زبان تيمار ديده
ز چشم تو باستادست بر شاخ
باستغفار گردد با تو گستاخ
همي خادم ز سر دستار بنهاد
بر گربه باستغفار استاد
نه استغفار او را هيچ اثر بود
نه در وي گربه را روي نظر بود
به آخر شيخ شد حرفي برو خواند
شفاعت كرد و از شاخش فرو خواند
فرود آمد ز بالا گربه ناگاه
به پاي شيخ مي‌غلطيد در راه
خروشي از ميان جمع برخاست
زهر دل آتشي چون شمع برخاست
همه از گربهٔ هم رنگ گشتند
به شُكر آن شَكَر هم تنگ گشتند
اگر صد عالمت پيوند باشد
نه چون پيوند يك فرزند باشد
كسي كو فارغ از فرزند آمد
خداي پاك بي‌مانند آمد


(۶) حكايت يوسف و ابن يامين عليهما السلام

۴۲ بازديد


چو پيش يوسف آمد ابن يامين
نشاندش هم نفس بر تخت زرّين
نشسته بود يوسف در نقابي
كه نتواني نهفتن آفتابي
چه مي‌دانست هرگز ابن يامين
كه دارد در بر خود جان شيرين
گمان برد او كه سلطان عزيزست
چه مي‌دانست كو جان عزيزست
اگر او در عزيزي جان نبودي
عزيز مصر جاويدان نبودي
چه گر يوسف نشاندش در بر خويش
ز حرمت بر نياورد او سر خويش
سخنها گفت يوسف خوب آنجا
خبر پرسيد از يعقوب آنجا
يكي نامه بزير پرده در داد
ز سوز جان يعقوبش خبر داد
چو يوسف نامه بستد نام زد شد
وز آنجا پيش فرزندان خود شد
چه گويم نامه بگشادند آخر
بسي بر چشم بنهادند آخر
دران جمع اوفتاد از شوق جوشي
برآمد از ميان بانگ و خروشي
بسي خونابهٔ حسرت فشاندند
وزان حسرت بصد حيرت بماندند
بآخر يوسف آنجا باز آمد
بتخت خود بصد اعزاز آمد
زماني بود و خلقي در رسيدند
ميان صُفّه خواني بركشيدند
چنين فرمود يوسف شاه محبوب
كه جمع آيند فرزندان يعقوب
ولي هر يك يكي را برگزينند
بيك خوان دو برادر در نشينند
چنان كو گفت بنشستند با هم
نشاندند ابن يامين را بماتم
چو تنها ماند آنجا ابن يامين
ز يوسف يادش آمد گشت غمگين
بسي بگريست از اندوه يوسف
بسي خورد از فراق او تأسّف
ازو پرسيد يوسف شاه احرار
كه اي كودك چرا گرئي چنين زار
چنين گفت او كه چون تنها بماندم
ازين اندوه خون بايد فشاندم
كه بودست اي عزيزم يك برادر
من و او هم پدر بوديم و مادر
كنون او گُم شدست از ديرگاهي
بسوي او كسي را نيست راهي
اگر او نيز با اين خسته بودي
بخوان با من بهم بنشسته بودي
بگفت اين و يكي خوان داشت در پيش
همه پر آب كرد از ديدهٔ خويش
نچنداني گريست از اشك ديده
كه هرگز ديده بود آن اشك ديده
چو يوسف آنچنان گريان بديدش
چو جان خود دلي بريان بديدش
بدو گفتا كه مگوي اي جوان تو
مرا چون يوسفي گير اين زمان تو
كه تا هم كاسه باشم من عزيزت
ز من هم كاسهٔ بهتر چه چيزت
زبان بگشاد خوانسالار آنگاه
كه اين كاسه پر اشك اوست اي شاه
بگو كين اشك خونين چون خوري تو
روا داري كه نان با خون خوري تو
چنين گفت آنگهي يوسف كه خاموش
كه خون من ازين غم مي‌زند جوش
دلم گوئي ازين خون قوت جان يافت
چنين خوني بخون خوردن توان يافت
يتيمست او و جان مي‌پرورم من
اگر خوني يتيمي مي‌خورم من
چنين گفتند فرزندان يعقوب
كه خُردست او اگرچه هست محبوب
نداند هيچ آداب ملوك او
بخدمت چون كند زيبا سلوك او
ازان ترسيم ما و جاي آنست
كه خردي پيش شاه خرده دانست
چنين آمد جواب از يوسف خوب
كه شايسته بود فرزند يعقوب
كسي كو را پدر يعقوب باشد
ازو هرچيز كآيد خوب باشد
پس آنگه گفت هان اي ابن يامين
چرا زردست روي تو بگو هين
چنين گفت او كه يوسف در فراقم
بكشت وزرد كرد از اشتياقم
بدو گفتا كه گر شد زرد رويت
پشوليده چرا شد مشك مويت
چنين گفت او كه چون مادر ندارم
پشوليدست موي و روزگارم
پس آگه گفت چون ديدي پدر را
كه مي‌گويند گُم كرد او پسر را
چنين گفت او كه نابينا بماندست
چو يوسف نيست او تنها بماندست
جهاني آتشش بر جان نشسته
ميان كلبهٔ احزان نشسته
ز بس كز ديده او خوناب رانده
ز خون و آب در گرداب مانده
چو از يوسف فرا انديش گيرد
دران ساعت مرا در پيش گيرد
چگويم من كه آن ساعت بزاري
چگونه گريد او از بيقراري
اگر حاضر بود آن روز سنگي
شود در حال خوني بي درنگي
چو از يعقوب يوسف را خبر شد
بيكره برقعش از اشك تر شد
نهان مي‌كرد آن اشك از تأسف
كه آمد پيگ حضرت پيش يوسف
كه رخ بنماي چندش رنجه داري
كه شيرين گوئي و سر پنجه داري
چو از اشك آن نقاب او بر آغشت
ز روي خود نقاب آخر فرو هشت
چو القصّه بديدش ابن يامين
جدا شد زو تو گفتي جان شيرين
چو دريائي دلش در جوش افتاد
بزد يك نعره و بيهوش افتاد
بصد حيلة چو باهوش آمد آنگاه
ازو پرسيد يوسف كاي نكو خواه
چه افتادت كه بيهوش اوفتادي
بيفسردي و در جوش اوفتادي
چنين گفت او ندانم تو چه چيزي
كه گوئي يوسفي گرچه غريزي
بجاي يوسفت بگزيده‌ام من
تو گوئي پيش ازينت ديده‌ام من
به يوسف ماني از بهر خدا تو
اگر هستي چه رنجاني مرا تو
من بي كس ندارم اين پر و بال
نمي‌دانم تو مي‌داني بگو حال
كسي كين قصّه‌ام افسانه خواند
خرد او را ز خود بيگانه داند
ترا در پردهٔ جان آشنائيست
كه با او پيش ازينت ماجرائيست
اگر بازش شناسي يك دمي تو
سبق بردي ز خلق عالمي تو
وگر با او دلي بيگانه داري
يقين طور مرا افسانه داري
دل تو گر ندارد آشنائي
نگيرد هيچ كارت روشنائي
كسي كز آشنائي بوي دارد
همو با قرب حضرت خوي دارد
چو او با حق بود حق نيز جاويد
ازان سايه ندارد دور خورشيد