(۴) حكايت ديوانه كه سر بر در كعبه مي‬زد

۳۴ بازديد


يكي ديوانهٔ گريان و دل سوز
شبي در پيش كعبه بود تا روز
خوشي مي‌گفت اگر نگشائيم در
بدين در همچو حلقه مي‌زنم سر
كه تا آخر سرم بشكسته گردد
دلم زين سوز دايم رسته گردد
يكي هاتف زبان بگشاد آنگاه
كه پُر بت بود اين خانه دو سه راه
شكسته گشت آن بتها درونش
شكسته گير يك بت از برونش
اگر مي بشكني سر از برون تو
بتي باشي كه گردي سرنگون تو
درين راه ازچنين سر كم نيايد
كه دريا بيش يك شبنم نيايد
بزرگي چون شنيد آواز هاتف
بدان اسرار شد دزديده واقف
بخاك افتادو چشمش خون روان كرد
بسي جان از چنين غم خون توان كرد
چو با او هيچ نتوانيم كوشيد
نمي‌بايد بصد زاري خروشيد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد