(۱۶) حكايت مؤذّن و سؤال مرد از ديوانه

۳۶ بازديد


خوش آوازي ز خيل نيكخواهان
مؤذّن بود در شهر سپاهان
در آن شهر از بزرگي گنبدي بود
كه سر در گنبد گردنده مي‌سود
بر آن گنبد شد آن مرد سرافراز
نماز فرض را مي‌داد آواز
يكي ديوانهٔ مي‌رفت در راه
يكي پرسيد ازو كاي مردِ آگاه
چه مي‌گويد برين گنبد مؤذّن
جوابش ده تو اي محبوب محسن
كه اين جوزست از سر تا قدم پوست
كه مي‌افشاند او بر گنبد اي دوست
چو او از صدقِ معني مي‌نجنبد
يقين مي‌دان كه چون جوزست و گنبد
تو همچون جوزي از غفلت كه داري
نود نُه نام بر حق مي‌شماري
چو در تو هيچ نامي را اثر نيست
ز صد كم يك ترا صد يك خبر نيست
چو نعمت بر تو نشمرد او هزاران
تو هم مشمر بدو چون صرفه كاران
چو نام خويشتن حق بي‌نشان كرد
چه گونه ياد او هرگز توان كرد
چو نتواني ز كنه او نفس زد
نمي‌بايد نفس از هيچكس زد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد