(۱۲) حكايت حسن بصري و رابعه رضي الله عنهما

۳۵ بازديد


حسن يك روز رفت از بصره بيرون
به پيش رابعه آمد بهامون
بسي بُز كوهي و نخچير و آهو
بگردش صف زده بودند هر سو
حسن را چون ز راهي دور ديدند
ز پيش رابعه يك سر رميدند
حسن چون ديد آن در وي اثر كرد
زماني غيرتش زير و زبر كرد
بصدق از رابعه پرسيد آنگاه
كه از بهر چه حيوانات اين راه
ز تو نگريختند از من رميدند
مگر با خود مرا نااهل ديدند
ازو پس رابعه پرسيد رازي
كه چه خوردي تو گفتا پي پيازي
درين ساعت مرا اي پاك خاطر
پيازي بود و اندك پيه حاضر
بخون دل يكي پيه آبه كردم
درين دم كآمدم بيرون بخوردم
چو از وي رابعه بشنيد اين راز
بر آورد اي عجب مردانه آواز
كه خوردي پيه اين مُشتي پريشان
چگونه از تو نگريزند ايشان
اگر كم خوردني باشد چو مورت
بود كم خوردن كرمان گورت
اگر هر روز يك خرما كني قوت
مسلم ماني از كرمان تابوت
چو كِرمانت براي بند بندست
بيك خرما ازين كرمان پسندست
چنين تو پشتِ كِرم از آب وناني
شكم پر كرده در پهلو ازاني
نهٔ بي مبرز و بي مطبخ اي مرد
دلت نگرفت ازين دو دوزخ اي مرد
ز يك دوزخ بديگر دوزخ آئي
كه از مبرز بسوي مطبخ آئي
چو نشكيبي دمي از لوت و از لات
بسودا چند پيمائي خيالات
ترا گفتند جان را ده طهارت
تو تن را مي‌كني دايم عمارت
به باطن حرمتت بايد هميشه
كه جز خدمت بظاهر نيست پيشه
كسي گفت آتشي درخويشتن زن
چو خوردي لقمهٔ بنشين و تن زن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد