يكي پرسيد ازان مجنونِ غمگين
كه از ليلي چه ميگوئي تو مسكين
بخاك افتاد مجنون سر نگون سار
بدو گفتا بگو ليلي دگر بار
تو از من چند معني جوي باشي
ترا اين بس كه ليلي گوي باشي
بسي گر دُرِّ معني سفته آيد
چنان نبوَد كه ليلي گفته آيد
چو نام و نعت ليلي بازگفتي
جهاني در جهاني راز گفتي
چو دايم نام ليلي ميتوان گفت
ز غيري كفرم آيد يك زمان گفت
كسي كو نام ليلي كردي آغاز
بر مجنون همي عاقل شدي باز
وگر جز نام ليلي ياد كردي
شدي ديوانه و فرياد كردي
اگر گم بودن خود ياد داري
روا باشد كه از وي ياد آري
ولي تا از خودي سدّيت پيشست
اگر يادش كني آن ياد خويشست
يكي ديوانه در بغداد بودي
كه نه يك حرف گفتي نه شنودي
بدو گفتند اي مجنون عاجز
چرا حرفي نميگوئي تو هرگز
چنين گفت او كه حرفي با كه گويم
چو مردم نيست پاسخ از كه جويم
بدو گفتند خلقي كين زمانند
نميبيني كه جمله مردمانند
چنين گفت او نه اند اين قوم مردم
كه مردم آن بود كو از تعظم
غم دي و غم فرداش نبود
ز كار بيهده سوداش نبود
غم ناآمده هرگز ندارد
ز رفته خويش را عاجز ندارد
غم درويشي و روزيش نبود
بجز يك غم شبانروزيش نبود
كه غم در هر دو عالم جز يكي نيست
يقينست آنچه ميگويم شكي نيست
گرت امروز از فردا غمي هست
بنقد امروز عمرت دادي از دست
مخور غم چون جهان بيغمگسارست
وگر غم ميخوري هر دم هزارست
خوشي در ناخوشي بودن كمالست
كه نقد دل خوشي جُستن محالست
چه خواهد بود آخر زين بتر نيز
كه صد غم هست و ميآيد دگر نيز
ازان شادي كه غم زايد چه خواهي
وجودي كز عدم زايد چه خواهي
ترا شادي بدو بايد وگر نه
غم بي دولتي ميخور دگر نه
بدو گر شاد ميباشي زماني
تو داري نقد شادي جهاني
وگرنامش نگوئي يك زمان تو
چه بدنامي براندي بر زبان تو
سحرگاهي مگر محمود عادل
اياز خاص را گفت اي نكو دل
مرا امروز آهنگ شكارست
اگر تو هم بيائي نيك كارست
غلامش گفت من بس يك شكارم
كه من اينجا شكاري كرده دارم
شهش گفتا شكار تو كدامست
جوابش داد كو محمود نامست
شهش گفت اين همه چابك سواري
بچه بگرفتهٔ اينجا شكاري
غلامش گفت اي شاه بلندم
شكاري حاصل آمد از كمندم
شهش گفتا كمند خويش بنماي
سر زلف دراز افكند در پاي
كمندم گفت زلف بيقرارست
شه عالم كمندم را شكارست
اثر كرد اين سخن در جان محمود
فرو افكند سر ميسوخت چون عود
گهي چون مار ميپيچيد بر خويش
گهي ميزد چو گژدم از غمش نيش
يكي را گفت تا سرو بلندش
ز سر تا پاي آرد در كمندش
چو گوئي آن سمن بر را فرو بست
ولي پنهان بصد جان دل درو بست
شهش گفت اي اياز اينم تمامست
شكاري در كمند از ما كدامست
زبان بگشاد اياز و گفت اي شاه
اگر جاويدم اندازي فرو چاه
وگر از من بريزي خون بزاري
تو خواهي بود جاويدم شكاري
شهش گفتا توئي افتاده در دام
مرا از چه شكاري مي نهي نام
غلامش گفت تن فرعست و دل اصل
تمامست از دل پاك توام وصل
اگر يك دم تنم در دامت افتاد
دل اندر دام من مادامت افتاد
اگر زلفم بُبرّي يا بسوزي
دل خويشت نخواهد بود روزي
يقين ميدان كه زاغ زلفم اكنون
نخواهد خورد الا از دلت خون
اگر خاكي شود بيچارهٔ تو
بود آن خاك هم خون خوارهٔ تو
اگر معدوم اگر موجود باشم
همي خون خوارهٔمحمود باشم
چو پيوسته دلت باشد شكارم
شكار خويش دايم كرده دارم
اگر در شيوهٔ خويشت كمالست
دل از دستم برون كردن محالست
وگر بكشي مرا دانم كه ناچار
چگونه خود كشي در ماتمم زار
اگر من هستم وگرنه درين راه
منم دلبر منم سرور منم شاه
وليكن گر گدا ور خسروم من
بهر نوعي كه هستم ازتوام من
چنين گفتست شيخ مهنه يك روز
كه رفتم پيش پيري عالم افروز
خموشش يافتم دايم بغايت
فرو رفته به بحري بينهايت
بدو گفتم كه حرفي گوي اي پير
كه دل را تقويت باشد ز تقرير
زماني سر فرو برد از سر حال
پس آنگه گفت اي پرسندهٔ قال
بجز حق هيچ داني، زان چه جويم
گراني گفت نكنم زان چه گويم
ولي آن چيز كان حق اليقينست
بنتوان گفت خاموشيم ازينست
چو نتوان گفت چندين ياد از چيست
چو نتوان يافت اين فرياد از كيست
نه ياد اوست كار هر زباني
نه خامش ميتوان بودن زماني
چنين كاري عجب در راه ازان بود
كه معشوقي بغايت دلستان بود
يكي عاشق همي بايست پيوست
كه معشوقش كند گه نيست گه هست
ميان عاشق و معشوق كاريست
كه گفتن شرح آن لايق بما نيست
اگر تو در فصيحي لال گردي
سزد گر گرد شرح حال گردي
چو معشوق از نكوئي آنچنان بود
كه خورشيد زمين و آسمان بود
چو معشوق آمد اندر نيكوئي طاق
بلاشك عاشقي بايست مشتاق
كه چون معشوق آيد در كرشمه
كند چشم همه عشّاق چشمه
اگر معشوق را عاشق نبودي
بمعشوقي خود لايق نبودي
نيامد عاشقي بسته ز مخلوق
كه جز عاشق نداند قدر معشوق
جمالي آنچنان در روز بازار
ز شوق عاشقان آيد پديدار
چو معشقوست عاشق آور خويش
چو خود عاشق نبيند در خور خويش
اگر معشوق خواهد شد بعيّوق
نه بيني هيچ عاشق غير معشوق
چو معشوقست خود را عاشق انگيز
بجز معشوق نبود عاشقي نيز
اگر عاشق شود جاويد ناچيز
وگر گم گردد از هر دوجهان نيز
اگر او نيست ور هستست او را
دل معشوق در دستست او را
حكيم ترمذي كرد اين حكايت
ز حال آدم و حوا روايت
كه بعد از توبه چون با هم رسيدند
ز فردوس آمده كُنجي گزيدند
مگر آدم بكاري رفت بيرون
بر حوا دويد ابليس ملعون
يكي بچّه بَدش خنّاس نام او
بحوا دادش و برداشت گام او
چوآدم آمد و آن بچه را ديد
ز حوا خشمگين شد زو بپرسيد
كه او را از چه پذرفتي ز ابليس
دگرباره شدي مغرور تلبيس
بكشت آن بچه را و پاره كردش
بصحرا برد و پس آواره كردش
چو آدم شد دگر ره آمد ابليس
بخواند آن بچهٔ خود را بتلبيس
درآمد بچهٔ او پاره پاره
بهم پيوست تا گشت آشكاره
چو زنده گشت زاري كرد بسيار
كه تا حوا پذيرفتش دگربار
چو رفت ابليس و آدم آمد آنجا
بديد آن بچهٔ او را هم آنجا
برنجانيد حوا را دگر بار
كه خواهي سوختن ما را دگر بار
بكشت آن بچه و آتش برافروخت
وزان پس بر سر آن آتشش سوخت
همه خاكستر او داد بر باد
برفت القصه از حوا بفرياد
دگر بار آمد ابليس سيه روي
بخواند آن بچهٔ خود را زهر سوي
درآمد جملهٔ خاكستر از راه
بهم پيوسته شد آن بچه آنگاه
چو شد زنده بسي سوگند دادش
كه بپذير و مده ديگر ببادش
كه نتوانم بدادن سر براهش
چو بازآيم برم زين جايگاهش
بگفت اين و برفت و آدم آمد
ز خنّاسش دگر باره غم آمد
ملامت كرد حوا را ز سر باز
كه از سر در شدي با ديو دمساز
نميدانم كه شيطان ستمگار
چه ميسازد براي ما دگر بار
بگفت اين و بكشت آن بچه را باز
پس آنگه قليهٔ زو كرد آغاز
بخورد آن قليه با حوا بهم خوش
وزانجا شد بكاري دل پُر آتش
دگر بار آمد ابليس لعين باز
بخواند آن بچّهٔ خود را بآواز
چو واقف گشت خنّاس از خطابش
بداد از سينهٔ حوّا جوابش
چو آوازش شنيد ابليسِ مكّار
مرا گفتا ميسّر شد همه كار
مرا مقصود اين بودست ما دام
كه گيرم در درون آدم آرام
چو خود را در درون او فكندم
شود فرزند آدم مُستمندم
گهي در سينهٔ مردم ز خنّاس
نهم صد دام رُسوائي زوسواس
گهي صدگونه شهوة در درونش
برانگيزم شوم در رگ چو خونش
گهي از بهر طاعت خوانمش خاص
وزان طاعت ريا خواهم نه اخلاص
هزاران جادوئي آرم دگرگون
كه مردم را برم از راه بيرون
چو شيطان در درونت رخت بنهاد
بسلطاني نشست وتخت بنهاد
ترا در جادوئي همت قوي كرد
كه تا جانت هواي جادوئي كرد
اگر شيطان چنين ره زن نبودي
چنين سلطان مرد و زن نبودي
در افكندست خلقي را بغم در
همه گيتي برآورده بهم بر
بهر كُنجي دلي در خواب كرده
بهرجائي گِلي در آب كرده
ترا ره ميزند وز درد اين كار
چوابرت چشم ازان گشتست خون بار
گر آدم را كه در يك دانه نگريست
به سيصد سال ميبايست بگريست
ببين كابليس را در لعن و در رشك
ز ديده چند بايد ريختن اشك
پسر گفتش بگو تا جادوئي چيست
كه نتوانم دمي بي شوقِ آن زيست
چو سحرم اين چنين محبوب آمد
چرا نزديك تو معيوب آمد
مرا از سرِّ سحرآگاه گردان
پس آنگه با خودم همراه گردان
نشسته بود اياز و شاه پيروز
ايازش پاي ميماليد تا روز
بخدمت هر دم افزون بود رايش
كه ميماليد و ميبوسيد پايش
اياز سيمبر را گفت محمود
ترا زين پاي بوسيدن چه مقصود
ز هفت اعضا چرا بر پا دهي بوس
دگر اعضا رها كردي بافسوس
چو قدر روي ميبيني كه چونست
چرا مَنلت بپاي سرنگونست
ايازش گفت اين كاري عجيبست
كه خلقي را ز روي تو نصيبست
كه ميبينند رويت جمله چون ماه
نمييابد بپاي تو كسي راه
چو اينجا نيست غير اين باخلاص
بسي نزديكتر اين بايدم خاص
همين ابليس را افتاده بد نيز
كه قهر حق طلب كرد از همه چيز
بسي ميديد لطفش را خريدار
ولي او بود قهرش را طلب گار
چو تنها قهر حق را طالب آمد
بمردي بر بسي كس غالب آمد
چو در وجه حقيقي متهم شد
كمر بست او و حالي با قدم شد
چو لعنت خلعت درگاه او بود
چو زان درگاه بود او را نكو بود
بدان لعنت حريف مرد و زن شد
بسي خلق جهان را راه زن شد
ازان لعنت گرش قوتي نبودي
كجا با خلق اين قوّت نمودي
چو آن لعنت خوشش آمد امان خواست
بجان بگزيد و عمر جاودان خواست
كه با خلعت چو بستانند نازش
بدان نازش بود عمر درازش
نيامد بر كسي لعنت پديدار
كه اوشد طوق لعنت را خريدار
ز حق آن لعنتش پر برگ آمد
اگرچه ديگران را مرگ آمد
بزرگي گفت چون يوسف چنان خواست
كه خود با ابن يامين دل كند راست
بدل با او يكي گردد باخلاص
بتنهائي كند هم خلوتش خاص
نهادش از پي آن صاع در بار
بدزدي كرد منسوبش زهي كار
چنين گفت آن بزرگ دين كه مطلق
همين رفتست با ابليس الحق
براندش از در واز بهر اين راز
بلعنت كردش از آفاق ممتاز
ازان از قهر خويشش جامه پوشيد
كه در قهرش ز چشم عامه پوشيد
بدين درگاه اِستادست پيوست
گرفته حربهٔ از قهر در دست
نخستين تا اعوذي زو نخواهي
قدم نتوان نهادن در الهي
بدين در روز و شب زانست پيوست
كه تا تر دامنان را ميزند دست
مِحّك نقد مردان در كف اوست
ز مشرق تا به مغرب در صف اوست
كسي كانجا برد نقدي نبهره
خورد در حال از ابليس دهره
چنين گويد بصاحب نقد ابليس
كه اي از من ربوده گوي تلبيس
خداوندم هزاران ساله طاعت
برويم باز زد در نيم ساعت
تو زين يك ذره طاعت گشتهٔ گرم
بر حق ميبري و نيستت شرم
اگر لعنت كنندم خلق عالم
نگردد عشق جانم ذرهٔكم
اگر خواند ترا يك تن بلعنت
بيك ساعت فرو ريزي ز محنت
از اوّل همچو مردان مرد ره شو
پس آنگه جان فشان در پيش شه شو
چرا در چشم تو خردست ابليس
كه ره زن شد بزرگان را بتلبيس
يقين ميدان كه ميراني كه هستند
كه صد تن را چو تو گردن شكستند
اگرچه بر سر تو پادشا اند
ولي در خيل سلطان يك گدا اند
گداي ديو چون شاه تو باشد
مسلماني كجا راه تو باشد
دمي ابليس خالي نيست زين سوز
ز ابليس لعين مردي درآموز
چو در ميدان مردي مرد آمد
همه چيزش ز حق در خورد آمد
براه باديه گفت آن يگانه
دو جوي آب سيه ديدم روانه
شدم بر پي روان تا آن چه آبست
كه چندينيش در رفتن شتابست
بآخر چون بر سنگي رسيدم
بخاك ابليس را افتاده ديدم
دو چشمش چون دو ابر خون فشان بود
زهر چشميش جوئي خون روان بود
چو باران ميگريست و زار ميگفت
پياپي اين سخن همواره ميگفت
كه اين قصّه نه زان روي چو ماهست
ولي رنگ گليم من سياهست
نميخواهند طاعت كردن من
نهند آنگه گنه بر گردن من
چنين كاري كرا افتاد هرگز
ندارد مثل اين كس ياد هرگز
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد