عمر يك جزو از توريت بگرفت
پيمبر چون چنان ديدش چنين گفت
كه با توريت ممكن نيست بازي
مگر خود را جهود صرف سازي
جهود صِرف بايد بود ناكام
كه بهتر آن جهود از مردم خام
نه ايني و نه آن اينت حرامست
كه در دين ناتمامي ناتمامست
تو نه در كفر و نه در دين تمامي
بگو آخر كه تو در چه مقامي
پسر گفتش كه هر خلقي كه هستند
همه دل در هواي خويش بستند
قدم خود از هوابر مينگيرند
كه گامي بي ريا برمينگيرند
چو هست اين دَور دَور نفس امروز
نميبينم دلي بر نفس پيروز
گر از بهر هواي خويش من نيز
كنم از سحر حاصل اندكي چيز
چو در آخر بود توبه ازانم
ندارد اي پدر چندين زيانم
يكي ديوانه بود از اهل رازي
نكردي هيچ جز تنها نمازي
كسي آورد بسياري شفاعت
كه تا آمد بجمعه در جماعت
امام القصّه چون برداشت آواز
همي آن غُر نُبيدن كرد آغاز
كسي بعد از نماز از وي بپرسيد
كه جانت در نماز از حق نترسيد
كه بانگ گاو كردي بر سر جمع؟
سرت بايد بريدن چون سر شمع
چنين گفت او كامامم پيشوا بود
بدو چون اقتداي من روا بود
چو در الحمد گاوي ميخريد او
ز من هم بانگِ گاوي ميشنيد او
چو او را پيش رو كردم بهر چيز
هر آنچ او ميكند من ميكنم نيز
كسي پيش خطيب آمد بتعجيل
سؤالش كرد ازان حالت بتفصيل
خطيبش گفت چون تكبير بستم
دهي مِلكست جائي دور دستم
چو در الحمد خواندن كردم آغاز
بخاطر اندر آمد گاو دِه باز
ندارم گاو گاوي ميخريدم
كه از پس بانگ گاوي ميشنيدم
يكي مجنون كه رفتي در ملامت
بدو گفتند فرداي قيامت
كسي باشد كه ده ساله نماز او
منادي ميكند شيب و فراز او
بيك گرده ازو نخرد كسي آن
بگويد بر سر مجمع بسي آن
جوابش داد مجنون كان نيرزد
نمازش آن همه يك نان نيرزد
كه گر بخريدي آن را خلق وادي
نبودي حاجت چندان منادي
اگر صد كار باشد در مجازت
نيايد ياد ازان جز در نمازت
نمازت چون چنين باشد مجازي
بوَد اندر حقيقت نانمازي
شنيدم من كه عزرائيل جانسوز
در ايوان سليمان رفت يك روز
جواني ديد پيش او نشسته
نظر بگشاد بر رويش فرشته
چو او را ديد از پيشش بدر شد
جوان از بيمِ او زير و زبر شد
سليمان را چنين گفت آن جوان زود
كه فرمان ده كه تا ميغ اين زمان زود
مرا زين جايگه جائي برد دور
كه گشتم از نهيب مرگ رنجور
سليمان گفت تا ميغ آن زمانش
ببرد از پارس تا هندوستانش
چو يك روزي به سر آمد ازين راز
به پيش تخت عزرائيل شد باز
سليمان گفتش اي بي تيغ خون ريز
چرا كردي نظر سوي جوان تيز
جوابش داد عزرائيل آنگاه
كه فرمانم چنين آمد ز درگاه
كه او را تا سه روز از راه برگير
به هندستانش جان ناگاه برگير
چو اينجا ديدمش ماندم در اين سوز
كز اينجا چون رود آنجا به سه روز
چو ميغ آورد تا هندوستانش
شدم آنجا و كردم قبض جانش
مدامت اين حكايت حسب حال است
كه از حكم ازل گشتن محال است
چه برخيزد ز تدبيري كه كردند
كه ناكام است تقديري كه كردند
تو اندر نقطهٔ تقدير اول
نگه ميكن مشو در كار احول
چو كار او نه چون كار تو آيد
گلي گر بشكفد خار تو آيد
چو مشكر بود هر كو در دوئي بود
بلاي من مني بود و توئي بود
چو برخيزد دو بودن ازميان راست
يكي گردد بهم اين خواست و آن خواست
ز هر مژه اگر صد خون گشائي
فرو بستند چشمت، چون گشائي؟
چو دستت بستهاند اي خسته آخر
چه بگشايد ز دست بسته آخر؟
گرفته درد دين اهل خرد را
ميان جادوي خواهي تو خود را
همه اجزاي عالم اهل دردند
سر افشانان ميدان نبردند
تو يك دم درد دين داري؟ نداري
بجز سوداي بيكاري نداري
اگر يك ذره درد دين بداني
بميري ز آرزوي زندگاني
وليكن بر جگر ناخورده تيغي
نه هرگز درد داني نه دريغي
پدر گفتش كه اي مغرور مانده
ز اسرا رحقيقت دور مانده
مكن امروز ضايع زندگاني
چو ميداني كه تو فردا نماني
ببابل ميروي اي مرد فرتوت
كه سحر آموزي از هاروت و ماروت
هزاران سال شد كان دو فرشته
نگونسارند در چَه تشنه گشته
وزيشان آنگهي تا آب آن چاه
مسافت يك وجب نيست اي عجب راه
چو نتوانند خود را آب دادن
كجا دَر ميتوانندت گشادن
چو استاد اين چنين باشد پريشان
كه خواهد كرد شاگرديِ ايشان
ترا امروز بينم ديو گشته
نخواهي گشت در فردا فرشته
مگرمرگت ببابل ميدواند
كه سرگردان و غافل ميدواند
اگر مرگ تو در بابل نبودي
ترا اين آرزو در دل نبودي
بگرگان پادشاهي پيش بين بود
كه نيكو طبع بود و پاك دين بود
چو بودش لطفِ طبع و جاه و حرمت
درآمد فخر گرگاني بخدمت
زبان در مدحت او گوش ميداشت
كه آن شه نيز بس نيكوش ميداشت
غلامي داشت آن شاه زمانه
چو يوسف در نكوروئي يگانه
دو زلفش چون دو ماهي بود مشكين
چه ميگويم دو هندو بود در چين
رخش چون ماه بود و زلف ماهي
زماهي تا بماهش پادشاهي
اگر ابروي او چشمي بديدي
چو ابروي كژش چشمي رسيدي
دو نرگس از مژه هم خانهٔ خار
دو لب همشيرهٔ يك دانهٔ نار
لب شيرينش چنداني شكر داشت
كه كي پيش لبش بسته كمر داشت
دهانش ازچشم سوزن تنگتر بود
ازان چشم از دهانش بيخبر بود
مگر يك روز آن شاه سرافراز
سپه را خواند و جشني كرد آغاز
نشسته بود شادان فخر آن روز
درآمد آن غلام عالم افروز
بخوبي ره زن هر جا كه جاني
به شيرني شكر ريز جهاني
هزاران دل به مژگان در ربوده
بهر يك موي صد جان در ربوده
كند زلف بر خاك او فكنده
بلب شوري در افلاك اوفكنده
چوديدش فخر رو تن را فرو داد
همه جانش برفت و دل بدو داد
ولي زهره نبود از بيم شاهش
كه در چشم آورد روي چو ماهش
برفته هوش ازو و هوش ميداشت
بمردي چشم خود را گوش ميداشت
يقين دريافت حالي شاه آن راز
ولي پرده نكرد از روي آن باز
چو اهل جشن مست باده گشتند
در آن مستي ز پاي افتاده گشتند
در آن مجلس زمَي وز روي دلدار
بفخر اندر دو مستي شد پديدار
چنان جانش ز آتش موج زن شد
كه جانش در سر آن سوختن شد
ميان سوز در شوريده جمعي
نگه ميداشت خود را همچو شمعي
شه گرگان چو فخري را چنان ديد
دلش با عشق و آتش در ميان ديد
غلام خود بدو بخشيد در حال
سخن ور گشت از شادي آن لال
ز سوز عشق و شرم شاه عالي
بگرديد اي عجب صد رنگ حالي
شهش گفتا چه افتادت كه مردي
غلام تست دستش گير و بُردي
غلام و فخر هر دو شادمانه
شدند از مجلس خسرو روانه
اگرچه مست بود آن فخر بيخويش
بكار آورد عقل حكمت انديش
بزرگاني كه پيش شاه بودند
همه از نيك و بد آگاه بودند
بديشان گفت امشب شاه مستست
ز مَي نيز اين غلام افتاده پستست
گر امشب اين غلام از حضرت شاه
برم با خانهٔ خود تا سحرگاه
چو گردد روز ديگر شاه هشيار
اگر باشد پشيمانيش ازين كار
وگر كرده بود بر دل فراموش
وگر از غيرت آيد خونش در جوش
غلامش چون بر من بوده باشد
اگر گويم بسي بيهوده باشد
بتهمت خون بريزد بيگناهم
به پيش سگ دراندازد براهم
مرا گويد ندانستي تو جاهل
كه نبود مست را گفتار عاقل
چرا يك شب نكردي صبر تا روز
كه تا هشيار گردد شاه پيروز
كنون او رانخواهم بُرد با خويش
كه شه مستست و ما را كار در پيش
همه گفتند راي تو صوابست
كه امشب پيش شاهش جاي خوابست
بزير تخت آن شاه معظم
يكي سردابه بود از سنگ محكم
در آن سردابه تختي بود زيبا
برو ده دست جامه جمله ديبا
غلام مست را در پيش آن جمع
بخوابانيد آنجا با دو سه شمع
باعزازش دو شمع آنجا بر افروخت
برون آمد ولي چون شمع ميسوخت
در سردابه را پس فخر گرگان
ببست القصّه در پيش بزرگان
كليد آنگه بايشان داد و تا روز
بر آن دَر خفت از عشق دلفروز
بمَي چون شاه ديگر روز بنشست
درآمد فخر و خدمت را كمر بست
بزرگان در سخن لب برگشادند
كليد آنگه به پيش شه نهادند
ز كار فخر گفتندش كه چون كرد
كه الحق احتياط از حد فزون كرد
بمستي چون كه شه داد آن غلامش
نگه ميداشت الحق احترامش
بشب موقوف كردش پيش ده كس
كه تا شاهش چه فرمايد ازين پس
شهش گفت اين ادب از وي تمامم
ازان اوست خاصّه اين غلامم
بغايت فخر شد زين شادمانه
دلش ميزد ازان شادي زبانه
به آخر چون در سردابه بگشاد
زهر چشمي بسي خونابه بگشاد
كه ديد آن ماه رخ را زشت گشته
ز سر تا پاي او انگشت گشته
مگر در جسته بود از شمع آتش
فتاده در لحاف آن پري وش
بيك ره سوخته زارش سر و پاي
نه جامه مانده و نه تخت برجاي
ز مستي شراب و مستي خواب
شده در آتش سوزنده غرقاب
چو روي دلستانش را چنان ديد
جهاني آتش آن دم نقد جان ديد
چو در آتش فتاده بود يارش
در آتش اوفتادن بود كارش
چه گويم من كه چون ديوانه دل گشت
بسي ديوانگي بر وي سجل گشت
در آن ديوانگي در دشت افتاد
چو گردون روز و شب درگشت افتاد
چو عشق از حد بشد با درد خود ساخت
حديث ويس و رامين ورد خود ساخت
غم خود را در آنجا مي فرو گفت
اگرچه قصه را بر نام او گفت
به صحرا روز و شب ميگفت و ميگشت
ميان خاك و خون ميخفت وميگشت
تو كار افتادهٔ اين ره نبودي
ز سر عاشقان آگه نبودي
چه ميداني كه عاشق در چه كارست
كه سجده گاه او بالاي دارست
ببايد كرد غسل از خون خويشت
كه تا آن سجده گاه آرند پيشت
بشهر مصر در شوريدهٔ بود
كه در عين القينش ديدهٔ بود
چنين گفت او كه هر شوريدهٔ راه
كه ميرد از غم معشوق ناگه
عجب نيست آن، عجب اينست كين سوز
گذارد عاشقي در زندگي روز
اگر عاشق بماند زنده روزي
بوَد چون شمع در اشكي و سوزي
نگيرد كار عاشق روشنائي
مگر چون شمع سوزد در جدائي
چوسوز عاشق از صد شمع بيشست
چو شمعش روشني از شمع خويشست
اگر معشوق يابد عاشق زار
روان گردد بسر مانند پرگار
جواني داشت ديرينه رفيقي
رسيدش زخم سنگ منجنيقي
ميان خاك و خون آغشته ميگشت
رسيده جان بلب سرگشته ميگشت
دمي دو مانده بود از زندگانيش
رفيق اندر ميان ناتوانيش
بدو گفتا بگو تا چوني آخر
جوابش داد تو مجنوني آخر
اگر سنگي رسد از منجنيقت
بداني تو كه چونست اين رفيقت
ولي ناخورده سنگي كي بداني؟
بگفت اين و برست از زندگاني
تو نشناسي كه مردان در چه دردند
ولي دانند درد آنها كه مردند
اگر درد مرا داني دوائي
بكن ور نه برو بنشين بجائي
نصيب من چو ماهم زيرِ ميغست
دريغست ودريغست و دريغست
مرا صد گونه اندوهست اينجا
كه هر يك مه ز صد كوهست اينجا
اگر من قصّهٔ اندوه گويم
بر دريا و پيش كوه گويم
شود چون سيل كوه اينجا ز اندوه
چو دريا اشك گردد جملهٔ كوه
چنين نقلي درست آمد ز اخبار
كه هر روزي كه صبح آيد پديدار
ميان چار ركن و هفت داير
شود هفتاد ميغ از غيب ظاهر
بر آن دل كو ز حق اندوه دارد
ز شست و نُه برو اندوه بارد
ولي هر دل كه از حق باشدش صبر
همه شادي برو بارد بيك ابر
زمين و آسمان درياي دردست
نگردد غرقه هر كو مرد مردست
چو گيرم بر كنار بحر خانه
ز موجم بيم باشد جاودانه
فرو رفتم بدريائي من اي دوست
كه جان صد هزاران غرقهٔ اوست
چو چندين جان فرو شد هر زماني
كجا باديد آيد نيم جاني
عجب نبوَد كه گم گردم بيكبار
عجب باشد اگر آيم پديدار
چو مجنون درگه ليلي بديدي
نبودي تاب آنش ميدويدي
شدي چون زعفران آن رنگ رويش
سنان گشتي ز سر تا پاي مويش
فتادي بر همه اعضاش لرزه
چو روباهي كه بيند شير شرزه
بدو گفتند اي در انقطاعي
نه بيند هيچكس چون تو شجاعي
نه تو بيمي ز شير بيشه داري
نه هرگز از پلنگ انديشه داري
به صحرا و ميان كوه گردي
نترسي از همه عالم بمردي
چو آيد درگه ليلي پديدار
شوي زرد و بلرزي چون سپيدار
چنين گفت آنگهي مجنون پر غم
كه آنكس كو نترسد از دو عالم
ببين تا زور شير عشق چندست
كه چون موريم در پاي اوفكندست
هر آن قوّت كه نقد هر نهادست
به پيش زور دست عشق بادست
اگر تو مرد آئي اين سخن را
تو باشي همنشين آن سرو بن را
چو عاشق بر محكّ آيد پديدار
شود معشوق جاويدش خريدار
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد