چو ببريدند ناگه بر سر دار
سر دو دست حلاج آن چنان زار
بدان خوني كه از دستش بپالود
همه روي و همه ساعد بيالود
پس او گفت آنكه سر عشق بشناخت
نمازش را بخون بايد وضو ساخت
بدو گفتند اي شوريده ايام
چراكردي بخون آلوده اندام
كه گر از خون وضوي آن بسازي
بود عين نمازت نانمازي
چو مردان پاي نه در كوي معشوق
مترس از نام و ننگ هيچ مخلوق
كه هر دل كو بقيومست قايم
نترسد ذرّهٔ از لؤم لايم
بيا مردانه در كار خدا باش
كم اغيار گير و كار را باش
چو گردون گرد عالم چند گردي
ز خود كامي فراتر شو بمردي
كه گر عشقت چين نامرد گيرد
ز خجلت بند بندت درد گيرد
بسا شيران كه صاحب زور بودند
بزور عشق در چون مور بودند
تو كز موري كمي در زور و مقدار
به پيش عشق چون آئي پديدار؟
مگر پوشيده چشمي بود در راه
كه بگشاده زبان ميگفت الله
چو نام حقّ ازو بشنود نوري
به پيش او دويد از ناصبوري
بدو گفتا تو او را مي چه داني
وگر داني چرا تو زنده ماني
بگفت اين و چنان بيخويشتن شد
كه گفتي جان مشتاقش ز تن شد
در آن شورش به صحرا رفت ناگاه
نَيستاني دروده بود در راه
چنان بر نَيستان زد خويشتن را
كه پاره پاره كرد از زخم تن را
بآخر از تنش از بس كه خون شد
بزاري جان او با خون برون شد
نگه كردند و او را كشته ديدند
همه جايش بخون آغشته ديدند
ز خون سينهٔ آن كشتهٔ راه
نوشته بر سر هر ني كه الله
چنين بايد سماع ني شنودن
زني كشته شدن در خون غنودن
چو نام دوست بنيوشي چنين شو
بيك يك ذره بحري آتشين شو
تو گر در دوستي جان در نبازي
ترا آن دوستي باشد مجازي
اگر در عشق اهل راز باشي
ز صدق دوستي جانباز باشي
يكي زيبا پسر مهروي بودست
كه مشك از موي او يك موي بودست
سر زلفش كه دالي داشت در سر
نبودآن دال جز دالُّ عَلَي الشّر
برخ در آينه مه در نظر داشت
بلب با لعل دستي در كمر داشت
چو پيوسته بابرو صيد دل كرد
ازان پيوستگي او سجل كرد
دهانش بود چون حرفي زشنگرف
شده از جزم وقفش بيست و نه حرف
درو از ضيق حرفي چون نگنجد
سزد كز بيست ونُه بيرون نگنجد
زماني ثقبه در گوش گهر كرد
زماني حلقه در گوش قمر كرد
يكي درويش در عشقش زبون شد
دلي بود از همه نقدش كه خون شد
چو عشق گرم در آتش فكندش
ز آتش گرم شد خود بند بندش
چو آخر طاقت او طاق آمد
بر آن دلبر آفاق آمد
بگفتا درد من درمان ندارد
كه بي تو زيستن امكان ندارد
نخواهم بي تو يك دم زندگاني
مرا جانيست و بس، ديگر تو داني
اگر ميبخشيم افتادهام من
وگر ميبكشيم استادهام من
مرا بي تو نه طاقت ماند نه تاب
بكن كاري كه خواهي كرد، بشتاب
چو بشنيد آن پسر از عاشق اين راز
بدو گفتا اگر هستي تو جانباز
كشم در تنگ بيز امتحانت
ببينم احترام و قدر جانت
چو درويش اين سخن بشنود برخاست
چو آتش گرم شد چون دود برخاست
پسر بر اسپ شد حالي سواره
به صحرا شد ز مردم بر كناره
رسن در گردن درويش افكند
پس آنگه اسپ را در پيش افكند
بتازيد اسپ چون درويش ديدش
رسن در گردن از پي ميدويدش
بسي در تگ زهر سويش دوانيد
بسي سختي بروي او رسانيد
چو بسيارش دوانيد آخر كار
بدشتي در كشيدش جمله پُر خار
شكست آن بي سر و بن را بصد جاي
چو شاخ گل هزاران خار در پاي
چو شد معشوق از سرش خبردار
كه هست آن عاشق بي دل گرفتار
ندارد هيچ شهوت صادقست او
به سرّ عشق بازي لايقست او
فرود آمد ز اسپ آن عالم آراي
نهادش بر كنار از مهر دل پاي
بدست خويش يك يك خار دلدوز
برون ميكرد از پايش همه روز
بدل ميگفت با خود عاشق زار
چه بودي گر بدي هر خار صد خار
كه گر تن را جراحت بيش بودي
دلم را روح و راحت بيش بودي
همي گفت اين سخن در دل نهفته
ز خار پاي چندان گل شكفته
كه گر اين خار در پايم نبودي
كنار اين پسر جايم نبودي
چو در پاي تو خار از بهر يارست
گلستانيست آن هر يك نه خارست
بسي برنام او تا كشته گردي
همه اعضا بخون آغشته گردي
چو نام او بود خون خوارهٔ تو
كند بر خون تو نظّارهٔ تو
پدر گفتش كه چيزي بايدت خواست
كه آن در حضرت عزت بود راست
كه گر لايق نباشد آنچه خواهي
ترا آن چيز نبوَد جز تباهي
پسر گفتش كه اين كاري بلندست
كه داند تا علو عشق چندست
بقدر مايه برتر ميتوان شد
بيك يك پايه بر سر ميتوان شد
چنان اَوجي كه دارد عشق جان سوز
كس آنجا كي رسد آخر بيك روز
بدان شاخي كه نرسد دستم آنجا
چرا دعوي بود پيوستم آنجا
خيال سحر نتوانم ز سر برد
مرا اين كار ميبايد بسر برد
چو اين ميخواهدم دل چون كنم من
وگر خالي شود دل خون كنم من
مگر بوالقاسم همداني آنگاه
كه از همدان برون افتاد ناگاه
سوي بت خانه آمد در نظاره
ستاده ديد خلقي بر كناره
بر آتش ديد ديگ پر ز روغن
كه ميجوشيد چون درياي كف زن
زماني بود،ترسائي درآمد
بخدمت پيش آن بت در سر آمد
بپرسيدند ازو كاي سرفكنده
خدا را كيستي تو؟ گفت: بنده
بدو گفتند پس هديه بنه زود
نهاد القصّه هديه رفت چون دود
يكي ديگر درآمد همچنان كرد
بدين ترتيب ده كس را روان كرد
بآخر ديگري در پيش آمد
قوي بي قوّت و بي خويش آمد
نزار وزرد و خشك و لاغري بود
تو گوئي مردهٔ بر بستري بود
بپرسيدند كآخر كيستي تو
كه مرده گوئيا ميزيستي تو
چنين گفت او كه لختي پوستم من
خداي خويشتن را دوستم من
چو گفت او اين سخن گفتند بنشين
خوشي بنشست بر كرسي زرّين
بياوردند آن روغن بيكبار
همي كردند بر فرقش نگونسار
ز تف ديگ روغن مرد مضطر
به پاي افكند حالي كاسهٔ سر
چو برخاست آن زمان كاسه ز ره زود
تمامش سوختند آن جايگه زود
كه از خاكسترش گردي كه باشد
بود درمان هر دردي كه باشد
چو شيخ آن حال ديد از دور، بگريخت
بسي با خود در آن قصه بر آويخت
بدل ميگفت كاي مشغول بازي
چو ترسا دوستي آمد مجازي
براي دوستي جان باز آمد
اگر جان تو اهل راز آمد
تو هم در دوستي حق چنين باش
وگرنه با مخنّث هم نشين باش
چو او در دوستي بت چنين است
ترا گر دوستي حق يقينست
بترك جان بگو يا ترك دين كن
چو نتواني چنان كردن چنين كن
يكي ترسا ميان بسته بزنّار
به پيش بايزيد آمد ز بازار
مسلمان گشت و كرد از شك كناره
پس آنگه كرد آن زنّار پاره
چو ببريد آن مسلمان گشته زنّار
بسي بگريست شيخ آنجايگه زار
يكي گفتش كه شيخا چون فتادي
بگريه زانكه هست اين جاي شادي
چنين گفت او كه بر من گريه افتاد
كه چون باشد روا كز بعد هفتاد
گشايد بندِ زنّار از ميانش
بيكدم سود گرداند زيانش
گر آن زنّار بندد بر ميانم
چه سازم چون كنم، گريان ازانم
گر اين زنّار كين دم كرد پاره
ببندد ديگري را چيست چاره
اگر زنّار بگسستن خطا نيست
چرا زنّار بر بستن روا نيست
هزاران زهره و دل آب و خونست
كه تا بيرون شود اين كار چونست
گر آنجا هيچ قدري داشتي جان
نبودي موت انسان قتل حيوان
اگر سر تا بگردون برفرازي
وگر خود را وطن در چاه سازي
وگر سر بشكني ور سركشي باز
نه انجامت بگرداند نه آغاز
ترا گر بي سري ور سرفرازي
بيك نرخ آيدم در بي نيازي
مگر نمرود را چون هشتصد سال
برآمد تيره شد حالي برو حال
اگرچه ازتكبّر پيل تن بود
ولي يك پشّه او را راه زن بود
يقينش شد كه چون انكار كردست
خداي اين پشّه را بر كار كردست
بابرهيم گفت او كآشكارست
كه اكنون گنج من بيش از هزارست
همه پُر زرِّ سرخست و جواهر
بتو بخشم دعائي گوي آخر
كه تا از فضل و رحمت حق تعالي
دهد از نور ايمانم كمالي
خليل آنجا نهادش روي بر خاك
زبان بگشاد كاي دارندهٔ پاك
ز دل برگير قفل اين بيخبر را
بجنبان سلسله بگشاي در را
بايمان تازه گردان جان مستش
بفضل خود مميران بت پرستش
خطاب آمد زحضرت كاي پيمبر
تو فارغ شو ازو و رنج كم بر
كه ما را نيست ايمان بهائي
كه هست اين گوهر ايمان عطائي
كه چون خواهيم فرماني درآيد
ز ترسائي مسلماني برآيد
بزرگاني كه استغناش ديدند
نه شب خفتند و نه روز آرميدند
چو كور از نقطهٔ اسرار بودند
همه سرگشته چون پرگار بودند
چو كس را از دم آخر خبر نيست
ازان دم حصّه جز خوف و خطر نيست
ز عيسي آن يكي درخواست يك روز
كه نام مهتر حقّم درآموز
مسيحش گفت تو اين را نشائي
چه خواهي آنچه با آن برنيائي
بسي آن مرد سوگندانش برداد
كه ميبايد ازين نامم خبر داد
چو نام مهترش آخر در آموخت
دلش چون شمع ازان شادي برافروخت
مگر آن مرد روزي در بيابان
گذر ميكرد چون بادي شتابان
ميان ره گوي پر استخوان ديد
تفكّر كرد و آنجا روي آن ديد
كه ازنام مهين جويد نشاني
كند از كهترين وجه امتحاني
بدان نام از خداي خويش درخواست
كه تا زنده كند آن استخوان راست
چو گفت آن نام حالي استخوان زود
بهم پيوست و پيدا كرد جان زود
پديد آمد يكي شير از ميانه
كه آتش ميزد از چشمش زبانه
بزد يك پنچه و آن مرد را كُشت
شكست از پنجهٔ او مرد را پُشت
بخورد آنگه بزاري در زمانش
ميان ره رها كرد استخوانش
هم آنجا كاستخوان شير نر بود
شد آن گَو ز استخوان مرد پُر زود
چو بشنيد اين سخن عيسي بر آشفت
زبان بگشاد با ياران چنين گفت
كه آنچ آنرا كسي نبوَد سزاوار
ز حق خواهد نباشد حق روادار
ز حق نتوان همه چيز نكو خواست
كه جز بر قدرِ خود نتوان ازو خواست
تو گر شايستگي باخويش داري
هر آن چيزي كه خواهي بيش داري
چه گر كار تو زاري و دعا است
وليكن كار او محض عطا است
چه علّت در ميان آري پديدار
كه خود بخشد اگر باشد خريدار
چنين نقلست كايّوب پيمبر
كه عمري در بلائي بود مضطر
هم از گرگان دنيا رنج ديده
هم از كِرمان بسي سختي كشيده
درآمد جبرئيل و گفت اي پاك
چه ميباشي، بنال از جان غمناك
كه گر باشد ترا هر دم هلاكي
ازان حق را نباشد هيچ باكي
اگر عمري صبوري پيش آري
نهٔ حق گر صبوري بيش داري
چنان تقدير گردانست پرگار
زوَي كس نيست يك نقطه خبردار
نه دل از دل خبر دارد نه جان هم
ولي كاري روان بي اين و آن هم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد