(۱۰) حكايت سلطان محمود با ديوانه

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۱۰) حكايت سلطان محمود با ديوانه

۳۸ بازديد


در آن ويرانه شد محمود يك روز
يكي ديوانهٔ را ديد پر سوز
كلاهي از نمد بر سر نهاده
بدو نيك جهان بر در نهاده
بر او چون فرود آمد زماني
تو گفتي داشت اندوه جهاني
نه يك لحظه سوي سلطان نظر كرد
نه از اندوه خود يك دم گذر كرد
شهش گفتا كه چه اندوه داري
كه گوئي بر دلت صد كوه داري
زبان بگشاد مرد از پردهٔ راز
كه اي پرورده در صد پردهٔ ناز
گرت هم زين نمد بودي كلاهي
ترا بودي درين اندوه راهي
وليكن در ميان پادشائي
چه داني سختي و درد جدائي
كه مومي با عسل خفته بصد ناز
نه از آتش خبر دارد نه از گاز
ولي هرگه كه از وي شمع سازند
ز سوزش روشني جمع سازند
چو اشك از آتش آيد افسر او
بداند آنچه آيد بر سر او
تو هم اين دم نهٔ از خويش آگاه
ولي آن دم كه برگيرندت از راه
بهر يك يك نفس روشن بداني
كه مُرده بودهٔ در زندگاني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد