چو يعقوب و چو يوسف آن دو دلدار
بهم ديگر رسيدند آخر كار
پدر گفتش كه اي چشم و چراغم
چو از گريه بپالودي دماغم
مرا در كلبهٔ احزان نشاندي
جهاني آتشم در جان فشاندي
بچندين گاه خوش دم دركشيدي
تو گوئي هرگزم روزي نديدي
چرا كردي چنين بيدادي آخر
بمن يك نامه نفرستادي آخر
پدر در درد چندين گاه از تو
دلت ميداد، بي آگاه از تو
بخادم گفت يوسف اي تناور
برو آن نامها نزد من آور
شد آن مرد و برفتن كرد آهنگ
هزاران نامه بيش آورد يكرنگ
نوشته جمله بسم الله بر سر
ولي چون برف آن باقي ديگر
پدر را گفت اي شمع بهشتم
من اين جمله بسوي تو نوشتم
ز شرح حال و احوال سلامت
چو من بنوشتمي جمله تمامت
بجز نام خدا بالاي نامه
نماندي خط ز سر تا پاي نامه
همه نامه برنگ برف گشتي
كه بي خط ماندي و بي حرف گشتي
رسيدي جبرئيل آنگه ز جبّار
كه نفرستي بدو يك نامه زنهار
كه گر نامه فرستي سوي آن پير
شود خط چو قير نامه چون شير
كنون عذر من مشتاق اين بود
كه نامه نافرستادن چنين بود
اگرچه خواستم من حق نميخواست
ازان كاري بدست من نشد راست
اگر مهر پسر حاصل كني تو
چگر خوردن بسي در دل كني تو
پسر گرچه چو يوسف خوب باشد
ترا غم خوردن يعقوب باشد
كه خواهد يافت فرزندي چو يوسف
بسي يعقوب خورد از وي تأسف
پدر هرگز نباشد همچو يعقوب
بسي خون خورد بي آن يوسف خوب
اگر هستي پسر جانت پدر سوخت
وگر هستي پدر چشمت پسر دوخت
ترا حجّت درين كُنه ولايت
تمامست اي پسر اين يك حكايت
چنين نقلست در اخبار كان روز
كه برخيزد قيامت وان همه سوز
جواني در ميان آيد مزيَّن
بگرد او هزاران مقرعه زن
زهر سو راه ميجويند آنگاه
جهاني ميدهند از بهر او راه
بخازن پس خطاب آيد ز جبّار
كه او را در فلان قصري فرود آر
دران قصرش فرود آرند دلشاد
همه حوران ز شوق او بفرياد
دريچه باشد آن قصر نكو را
هزار و دو هزار از هر سو او را
بهر دركان جوان ميبنگرد راست
خداي خويش را بيند كه آنجاست
هزاران درگشايد هر زماني
زهر دو ظاهرش گردد جهاني
ولي در هر جهان از مرد و زن او
نه بيند جز خداي خويشتن او
دوعالم را تمّناي وصالست
وليك آن جمله سوداي محالست
نه هر كس را رسد بوئي از آنجا
نه هر چوگان زند گوئي از آنجا
دلي بايد ز حق ترسان و بريان
زباني از رهش پُرسان و ترسان
ترا گر با توئي آنست پيشه
كه ميترسي و ميپُرسي هميشه
نهادت جمله اين انديشه گيرد
همه شهر دلت اين پيشه گيرد
كه تا يك لحظه بوي آن توان برد
وليكن از مشام جان توان برد
ترا عمر حقيقي آن زمانست
كه جانت در حضور دلستانست
وگر عمر تو بيرون زين حسابست
بهر دم در حسابت صد حجابست
چنين خواندم كه در محشر جواني
درآيد وز خدا خواهد اماني
بغايت جُرمِ او بسيار باشد
ولي قاضي فضلش يار باشد
ملايك ميكنند آنجا شتابش
كه پيش آرند در دوزخ عذابش
همي حالي خطاب آيد ز درگاه
كه از چه ميكشيد او را درين راه
چنين گويند ميتازيم او را
كه تا در دوزخ اندازيم او را
خطاب آيد دگر امّا معمّا
كه هستيم اي عجب با او بهم ما
شما را اين نميبايد شنودن
كه ما هر دو بهم خواهيم بودن
ملايك اين سخن نشنيده باشند
نه هرگز اين كرامت ديده باشند
ازين هيبت همه خاموش گردند
بلرزند آنگهي بيهوش گردند
خطاب آيد جوان را كاي پريشان
چه ميپائي هلا بگريز ازيشان
جوان گويد خدايا در چنين جاي
كه نه سر دارد اين وادي ونه پاي
كجا يارم شدن از رستخيزي
كه نيست اين جايگه راه گريزي
خطاب آيد كه اي در عين مستي
بيا در ما گريز از جمله رستي
جوان گويد مرا اين يارگي نيست
كه نقد من بجز بيچارگي نيست
مگر تو فضل خود در كار آري
مرا در پردهٔ اسرار آري
خداوندش بپوشد از كرامت
كند پنهانش از خلق قيامت
بدولت جاي اسرارش رساند
بخلوتگاه ديدارش رساند
ملايك چون بهوش آيند آنگاه
نه بينند آن جوان را بر سر راه
بجويندش بسي امّا نيابند
بهر سوئي بمردي ميشتابند
بحق گويند خصم ما كجا شد
مگر در عالم باقي فنا شد
بهشت و دوزخ اين ساعت بجُستيم
نميبينم و از وي دست شستيم
تو ميداني الهي كو كجا شد
اگر با ما نگوئي جان ما شد
خطاب آيد كه اين از حكمت ماست
كه در پرده سراي عصمت ماست
چو او را هست پيش ما قراري
شما را نيست با او هيچ كاري
كنون او داند و ما جاودانه
شما را رفت بايد از ميانه
عنايت چون ز پيشان يار باشد
كجا اندر ميان اغيار باشد
ولي اوّل نبي را در هدايت
نمايد آفتابي در عنايت
عنايت گر ترا با خاص گيرد
همه نقصان تو اخلاص گيرد
كند ديدار خويشت آشكاره
كه تا كارت نباشد جز نظاره
پسر گفتش دلم حيران بماندست
كه بي شه زادهٔ پريان بماندست
چو آن دختر محيّا و عزيزست
بگو باري بمن تا آن چه چيزست
كه من ناديده او را در فراقش
چو شمعم جان بلب پُر اشتياقش
پدر گفت اين حكاية پيش او باز
عروسي جلوه داد از پردهٔ راز
يكي پرسيد ازان مجنون كه تب داشت
كه تب ميگيردت مجنون عجب داشت
جوابش داد آن شوريده مجنون
كه گر ميرم كراگيرد تب اكنون
مگر پرسيد درويشي ز مجنون
كه چندست اي پسر سن تو اكنون
جوابش داد آن شوريده احوال
كه سن من هزارست و چهل سال
بدو گفتا چه ميگوئي تو غافل
مگر ديوانهتر گشتي تو جاهل
پس او گفتا بسي سر وقت بودست
كه ليلي يك نفس رويم نمودست
چل عمر منست و اين زيانست
ولي عمر هزاران آن زمانست
چو اين چل سال من با خويش بودم
ز نقد عمر خود درويش بودم
ولي آن يك زمان سالي هزارست
كه با ليلي مرا خود بيشمارست
هزاران سال يك دم باشد آنجا
چه ميگويم كزين كم باشد آنجا
چو دريابد وجود بينهايت
دو عالم را عدم ماند ولايت
ببين اي دوست تا اين چه وجودست
كه يك يك ذره آن را در سجودست
وجودست آنكه نه بيش ونه كم شد
درو خواهد همه چيزي عدم شد
زهي عالي وجودي كين وجودات
درو معدوم خواهد شد بلذّات
چو مرد آنجايگه نابود گردد
زيانش جمله آنجا سود گردد
اگر دست آورد خلق جهاني
يكي بر دامنش نرسد زماني
چو نه اين كس بود نه دامن او
كه گردد يك زمان پيرامن او
وزيري را يكي زيبا پسر بود
كه ماه از مهر او زير و زبر بود
جمالش كرده دلبري را
چشيده لب زلال كوثري را
بخوبي همچو ابرو طاق بوده
به نرگس ره زن عشاق بوده
يكي صوفي ز عشقش ناتوان شد
چنان كو شد ندانم تا توان شد
نبود اور ا بهيچ انواع يارا
كه كردي سر عشقش آشكارا
چنان همواره عشقش زار ميسوخت
كه سر تا پاي او هموار ميسوخت
چو هم دردي هم آوازي نبودش
دران اندوه هم رازي نبودش
درون دل نهان ميداشت آن راز
كه تا از بي دلي هم ماند زان باز
دو چشمش همچو باران گشت خونبار
كه تا شد هر دو نابينا بيكبار
چو نابينائي آمد آشكارش
بهر دردي زيادت شد هزارش
به آخر راز او گشت آشكاره
جهاني خلق شد بر وي نظاره
چو تيره گشت چشم و روي زردش
بدرد آمد دل خلقي ز دردش
بزرگان و اميراني كه بودند
همه در ديدنش رغبت نمودند
وزير شاه ميآمد ز راهي
پسر با او رسيد آنجايگاهي
شنوده بود حال مرد عاشق
پياده گشت در پيش خلايق
پسر را فارغ و آزاد با خويش
خوشي بنشاند اندر پيش درويش
پسر گر مردم چشم پدر بود
وليكن كار آن عاشق دگر بود
كه چشم عاشق از وي بود رفته
ولي چشم پدر كي بود رفته
وزير نيك راضي گشت بي خشم
كه چشم كور يابد مردم چشم
به نابيناي عاجز گفت آنگاه
كه گر چشم تو شد زين روي چون ماه
پسر اينك به پيش تو نشسته
چه ميخواهي دگر اي چشم بسته
چو عاشق اين سخن بشنود برجست
بزد يك نعره و افتاد از دست
نه چندان ريخت اشك آن كار ديده
كه ريزد ابر با بسيار ديده
وزيرش گفت اي غافل ازين كار
پسر با تو چه ميگرئي چنين زار
زبان بگشاد نابيناي دلتنگ
كه خون ميگريد از درد دلم سنگ
كه ميگرديد عمري در سر من
كه يك دم اين پسر آيد بر من
كنون چون آمد اين مهر وي عشّاق
مرا دو چشم ميبايد ز آفاق
اگر جويان او زين پيش گشتم
كنون جويان چشم خويش گشتم
مرا گر چشم خويش آيد پديدار
بجان گردم جمالش را خريدار
مرا گر چشم نبود در ميانه
چو خواهم كرد معشوق يگانه
اگر عالم همه معبود باشد
چو نبود چشم چه مقصود باشد
مرا پس چشم ميبايد نه معشوق
كه پيش كور چه خالق چه مخلوق
همه عالم جمال اندر جمالست
وليكن كور ميگويد محالست
اگر بينندهٔ اين راه گردي
ز بينائي خويش آگاه گردي
دلت گر پاك ازين زندان برآيد
زهر جزويت صد بستان برآيد
كند هر ذره خاك شورهٔ تو
مه و خورشيد را مستورهٔ تو
تنت كورست و جان را چون عيان نيست
كه يك يك ذره چون صاحب قرانيست
ز يك جوهر چو دو عالم برآيد
زهر ذره كه خواهي هم برآيد
يقين ميدان كه هرجائي كه خارست
بزير آن بهشتي چون نگارست
وليكن گر برون آيد ز پرده
شوند آن كور چشمان زخم خورده
بهندستان يكي را كودكي بود
كه عقلش بيش و عمرش اندكي بود
زهر علمي بسي تحصيل بودش
ازان بر هر كسي تفضيل بودش
اگرچه بود در هر علم سركش
ز جمله علم تنجيم آمدش خوش
در آنجا وصف شاه چينيان بود
ز حسن دخترش آنجا نشان بود
بيك ره فتنهٔ آن دلستان شد
كه آسان بر پري عاشق توان شد
حكيمي بود در شهري دگر دور
كه در تنجيم و در طب بود مشهور
ندادي در سرا كس را رهي باز
نبودي هرگزش در خانه دمساز
ازان تنها نشستي تا دگر كس
نداند علم او او داند و بس
پدر را گفت آن كودك كه يك روز
مرا بر پيش آن پير دلفروز
كه ميگويند ميآيد بر او
شه پريان و آنگه دختر او
دلم را آرزوي ديدن اوست
بود كانجا به بينم چهرهٔدوست
كه تا گردم زهر علمي خبردار
نميرم همچو دنيادار مردار
پدر گفت او نه زن دارد نه فرزند
بدو هستند خلق آرزومند
كه او ره باز ميندهد كسي را
چو تو بود آرزوي وي بسي را
كه ميترسد كه گر يابد كسي راه
ز علم و حكمت وي گردد آگاه
پسر گفتا كه آنجا برنهانم
كه من خود حيلت اين كار دانم
پسر شد با پدر القصّه در راه
پسر كردش ز مكر خويش آگاه
كه پيش آن حكيم هندوان شَو
ز دل كينه برون كن مهربان شو
بدو گو كودكي دارم كر و لال
ندارم نعمتي هستم مقل حال
براي آخرت بپذيرش از من
چنينن بار گران بر گير از من
كه تا درخدمت تو روزگاري
كند چونانكه فرمائيش كاري
گهت آتش كند گه آورد آب
بيندازد بحرمت جامهٔ خواب
اگر بيرون روي در بسته دارد
سر صد خدمتت پيوسته دارد
بغايت زيركست اما كر و لال
مگردان نااميدم از همه حال
چنين كس گر كسي بُرهان نمايد
وجودش با عدم يكسان نمايد
پدر پيش حكيم آمد بسي گفت
كه تا آخر حكيمش در پذيرفت
حكيمش امتحاني كرد در حال
كه بشناسد كه تا هست او كر و لال
مگر داروي بيهوشي بدو داد
چو كودك خورد حالي تن فرو داد
طبيبي را ز در بيرون شد اُستاد
بجست از جاي آن كودك بايستاد
بدانست او كه هست آن امتحانش
كه مست خواب خواهد كرد جانش
بگرد خانه همچون باد ميگشت
بكار خويشتن استاد ميگشت
ازان ميگشت وزان بود آن شتابش
كزان دارو نگيرد بو كه خوابش
چو آمد اوستاد و كرد در باز
هم آنجا خواب كرد آن كودك آغاز
ميان خواب بانگ خفته ميكرد
نه خود را مست و نه آشفته ميكرد
چو اُستاد آمد و بنشست بر جاي
فرو بردش درفشي سخت در پاي
بجست از جاي كودك پس بيفتاد
بزاري همچو گنگان كرد فرياد
چو بيرون آمدي بانگ از دهانش
نشان دادي ز گنگي زبانش
ميان بانگ ازو پرسيد اُستاد
كه اي كودك نگوئي تا چه افتاد
نداد البتّه آن كودك جوابش
برفت از زيركي كاري صوابش
چو كرد آن امتحان اُستاد محتال
يقينش شد كه هم كرّست و هم لال
چه گويم روز و شب ده سال پيوست
دران خانه بدين تدبير بنشست
اگر بيرون شدي از خانه استاد
كتابش ميگرفتي سر بسر ياد
وگر استاد اندر خانه بودي
بسي گفتي زهر علم او شنيدي
گرفتي ياد كودك آن سخنها
نوشتي چون شدي در خانه تنها
بهر علمي چنان استاد شد او
كه از استاد خود آزاد شد او
يكي صندوق بودي قفل كرده
كه استادش نهفتي زير پرده
نه مهرش برگرفتي نه گشادي
نه چشم كس بر آنجا اوفتادي
بدل ميگفت آن كودك كه پيداست
كه آن چيزي كه ميجويم من آنجاست
ولي زهره نبود آن در گشادن
كه داد صبر ميبايست دادن
مگر شد شاه زاد شهر رنجور
كسي آمد بر استاد مشهور
كه چيزي در سر اين شاه زادست
كزان شه زاده از پاي اوفتادست
چو حيواني بجنبد گاه گاهي
بعلم آن كسي را نيست راهي
اگر دريابدش استاد پيروز
وگرنه زار خواهد مرد امروز
ازان علت نبود آن كودك آگاه
چو استادش روانه گشت در راه
روان شد كودك و چادر برافكند
كه تا خود را بدان منظر درافكند
چو رفت القصه پيش شاه استاد
به بالائي بلند آن كودك استاد
دران پرده كه شه بيرون سر داشت
ورم بود و درو يك جانور داشت
همه مويش بچيد و پرده بشكافت
چو خرچنگي درو جنبندهٔ يافت
فرو برده بديگر پرده چنگال
يكي آلت حكيم آورد در حال
كه تا او را براندازد ز پرده
مگر گردد بآهن دور كرده
چو آهن بيشتر بردي فرا پيش
فرو ميبرد او چنگل بسر بيش
ز زخم چنگل او شاه زاده
فغان ميكرد از درد چكاده
ز بالا آن همه شاگرد ميديد
بآخر صبر او زان كار برسيد
زبان بگشاد كاي استاد عالم
بآهن ميكني اين بند محكم
وليكن گر رسد بر پشت داغش
همه چنگل برآرد از دماغش
چو آگه شد ز سرّ كار استاد
ز غصّه جان بدان عالم فرستاد
چو مرد آن مرد كودك را بخواندند
باعزازش بجاي او نشاندند
بداغ آن جانور را دور انداخت
ز اخلاطي كه بايد مرهمي ساخت
چو بهتر گشت شاه از دردمندي
نهادش نام سر پاتك بهندي
بسي زر دادش و خلعت فرستاد
بدو بخشيد جاي و رخت استاد
بيامد كودك و بگشاد صندوق
در آنجا ديد وصف روي معشوق
كتابي كان بود در علم تنجيم
همه برخواند وشد استاد اقليم
بآخر ز آرزوي آن دلفروز
نبودش صبر يك ساعت شب و روز
كشيد آخر خطي و در ميانش
نشست وشد ز هر سو خط روانش
عزيمت خواند تا بعد از چهل روز
پديد آمد پري زاد دلفروز
بتي كز وصف او گوينده لالست
چه گويم زانكه وصف او محالست
چو سر پا تك ز سر تا پاي او ديد
درون سينهٔ خود جاي او ديد
تعجب كرد ازان و گفت آنگاه
چگونه جا گرفتي جانم اي ماه
جوابش دادآن ماه دلفروز
كه با تو بودهام من ز اولين روز
منم نفس تو تو جوينده خود را
چرا بينا نگرداني خرد را
اگر بيني همه عالم تو باشي
ز بيرون و درون همدم تو باشي
حكيمش گفت هست از نفس معلوم
كه مارست و سگست و خوك آن شوم
تو زيباي زمين و آسماني
بدين خوبي بنفس كس نماني
پري گفتش اگر اماره باشم
بتر از خوك و سگ صد باره باشم
ولي وقتي كه گردم مطمئنه
مبادا هيچكس را اين مظنّه
ولي چون مطمئنه گشتم آنگاه
خطاب اِرجعِيم آيد ز درگاه
كنون نفس توام من اي يگانه
اگر گردم پي شيطان روانه
مر اماره خوانند اهل ايمان
مگر شيطان من گردد مسلمان
اگر شيطان مسلمان گردد اينجا
همه كاري بسامان گردد اينجا
چو چندان رنج برد آن مرد طالب
كه تا شد جان او بر نفس غالب
كسي كو سر جان خواهد ز دلخواه
بسا رنجا كه او بيند درين راه
كنون تو اي پسر چيزي كه جستي
همه در تست و تودر كار سستي
اگر در كار حق مردانه باشي
تو باشي جمله و هم خانه باشي
توئي بيخويشتن گم گشته ناگاه
كه تو جويندهٔ خويشي درين راه
توئي معشوق خود با خويشتن آي
مشو بيرون ز صحرا با وطن آي
ازان حب الوطن ايمان پاكست
كه معشوق اندرون جان پاكست
يكي شهزاده چون مه پارهٔ بود
كه مهر از رشك او آوارهٔ بود
اگر خورشيد روي او بديدي
چو مصروع از مه نو ميطپيدي
چو پيشانيش لوح سيم بودي
برو از مشك جيم و ميم بودي
چو جيم و ميم پيچ و خم گرفتي
بجيم و ميم مُلك جم گرفتي
بابرو حاجبي كردي قمر را
بمژگان صيدگه دل گه جگر را
چو فتنه نرگسش ميديد شب رنگ
بصيد و شهسواري كردي آهنگ
زهي شبرنگ و صيد آخر كه او يافت
سوار و صيد را الحق نكو يافت
لبش هم انگبين و هم شكر بود
كه هر يك زين دو خوشتر زان دگر بود
چو زنبور انگبينش را كمر بست
براي آن شكر نَي نيز در بست
دو نسپه داشت سي مرجان رفيقش
درخشنده چو سي دُر از عقيقش
ز اوج عالم بالا ستاره
ز هفتم آسمان كردي نظاره
همي هر كس كه روي او بديدي
اگر جان داشتي پيشش كشيدي
يكي سرهنگ عاشق شد بران ماه
دلش سرگشته گشت و عقل گُمراه
بدرد افتاد چون درمان نبودش
كه جاني درخور جانان نبودش
بسي زير و زبر آمد دران درد
كه هرگز كس نگشت آگاه ازان مرد
نچندان گشت در خون آن ستم كش
كه هرگز گشته باشد هيچ غم كش
مگر آن شاه را از كينه خواهان
پديد آمد يكي دشمن ز شاهان
پسر را پيش آن دشمن فرستاد
چو ماهي ماه در جوشن فرستاد
پسر شد با بسي لشكر يزك دار
همه تشنه بخون دل فلك وار
چو آن سرهنگ را حالي خبر شد
نميگويم بپاي اما بسر شد
چنان دلشاد شد ز آوازهٔ جنگ
كه از آواز شادي مرد دلتنگ
بدست آورد اسپي و روان شد
ولي با جوشن و برگُستوان شد
ميان لشكر آن شاه زاده
تنش ميشد سوار و جان پياده
تماشاي رخش دزديده ميكرد
نثارش هر زمان ازديده ميكرد
زهي لذّت خوشا آن زندگاني
كه روي يار خود بيني نهاني
رخ ياري كه دزديده توان ديد
درون جانش و در ديده توان ديد
چو القصه سپه در هم رسيدند
بيك حمله دو صف بر هم دريدند
زمين تاريك شد از هر دو كشور
فلك روشن نماند از گرد لشكر
علي الجمله ز چرخ كوژ رفتار
چنان شهزادهٔ آمد گرفتار
سپه بگريخت آن شهزاده درماند
ز چندان خلق سرهنگ و پسر ماند
كسي نگرفت آن سرهنگ را هيچ
ولي او خويش را افكند در پيچ
ببردند آن دو تن را در وثاقي
يكي را وصل و ديگر را فراقي
نهادند آن دو تن را بند بر پاي
بهم محبوسشان كردند يك جاي
پسر پرسيد از سرهنگ آخر
كه تو كي آمدي در جنگ آخر
نميدانم ترا تو از چه خيلي
و يا تو در سپاه من طفيلي
زبان بگشاد آن سرهنگ گمراه
كه هستم شاه عالم را هواخواه
چنان بود آرزو از ديرگاهم
كه بپذيرد بخدمت بو كه شاهم
چو شه را اين سفر ناگاه افتاد
مرا هم نيز عزم راه افتاد
كه گفتم در سفرحربي كنم سخت
مگر پيش شهم ياري دهد بخت
كه تا ناني و نامي يابم از تو
همه عمرم مقامي يابم از تو
چو بشنيد اين سخن شهزاده از وي
ز غم آزاد گشت و شاد از وي
بسي دل گرميش داد آن سر افراز
خود او دل گرم بود از ديرگه باز
دل سرهنگ از شادي چنان بود
كه گوئي ملك نقدش صد جهان بود
اگرچه بود آن سرگشه در بند
بمردي خويشتن را مينيفكند
شبانروزيش كار آن پسر بود
بهر دم خدمت او بيشتر بود
همه شب پاي ماليديش تا روز
همه روزش سخن گفتي دلفروز
چنان گستاخ شد با آن سمن بوي
كه نبود وصف آن كار سخن گوي
دعا ميكرد آن دلخسته هر روز
كه يارب اين همه ناكامي و سوز
زيادة كن كه تا نبوَد جُدائي
وزين زندان مده ما را رهائي
مرا چون هست اين زندان بهشتي
بنفروشم بصد بستانش خشتي
چو شد آگاه ازان شهزاده آن شاه
جهانش تيره شد بي روي آن ماه
چنان دلبند چون در بند باشد
پدر را صبر آخر چند باشد
چو در راه اين چنين خرسنگ افتاد
بسي آن هر دو شه را جنگ افتاد
چو عهدي رفت و صلحي شد پديدار
شد آن اين را و اين آن را خريدار
قرار افتاد كان شاه خردمند
دهد دختر بدان شهزاده در بند
برفت آن شاه پيش شاه زاده
بدو آن دختر چون ماه داده
بخواند او را و آن سرهنگ را نيز
كه كاري نيست با ما جنگ را نيز
نچندان كرد با هر دو نكوئي
كه من آن شرح گويم يا تو گوئي
پس آنگه كار آن دختر چنان كرد
كه ده گنج روان با او روان كرد
چو شهزاده بشهر خويش شد باز
ز بند و حبس دستش داده دمساز
ميان خيل خود آن عالم افروز
عروسي كرد و عشرت چل شبانروز
گرفته بود در بر دلستاني
دران مدّت نديدش كس زماني
دل سرهنگ هر ساعت چنان بود
كه با آن نيم جانش بيم جان بود
نه صبرش بود يك دم نه قراري
بخون ميگشت پرخونش كناري
دران چل روز و چل شب در تب و تاب
چو شمعي بود يعني بيخور و خواب
ز بس كز رشك در خون ميبغلطيد
بهر ساعت دگرگون ميبگرديد
كسي خو كرده تنها با چنان يار
نسوزد جانش افتاده چنان كار
پس از چل روز شهزاده جوانبخت
بكامي تاج بر سر رفت بر تخت
باستادند جانداران سرافراز
كشيده هر يكي تيغي سرانداز
غلامان همچو مژگان صف كشيده
سيه دل جمله و سركش چو ديده
دگر حال وزيرانش بپرسي
همه چون عرش زير آورده كرسي
دل آن شاه زاد عالم افروز
بدان سرهنگ شد مشغول آن روز
به پيش خويش خواندش چون در آمد
سلامش گفت وحالي در سر آمد
بخاك افتاد و هوش از وي جدا شد
ز حلقش نعرهٔ بي او رها شد
چو با هوش آمد آن افتاده بر خاك
ازو پرسيد آن شهزادهٔ پاك
كه اي سرهنگ آخر اين چه حالست
كه كارت ناله و تن همچو نالست
چنان گشتي كه بيماريت بودست
مگر بي من جگر خواريت بودست
زبان بگشاد آن سرهنگ كاي شاه
دران زندان نبودم از تو آگاه
چو من چل روز هجر تو كشيدم
پس از چل روز امروزت بديدم
ترا ديدم ميان كار و باري
ز مشرق تا بمغرب گير و داري
چنان خو كرده بودم بي فراقت
چنان بودم چنينم نيست طاقت
دران جامه اگر آئي پديدار
توانم شد دگر بارت خريدار
درين جامه كه هستي گر بماني
ميان خسروي و كامراني
كجا تاب آورد اين جان پر جوش
كه با اين سلطنت گردد هم آغوش
بگفت اين و معين شد هلاكش
بصد زاري برآمد جان پاكش
اگر تو همتي مردانه يابي
شه آفاق را هم خانه يابي
وگر تر دامني تو همچو سرهنگ
ز ضعفت زود آيد پاي بر سنگ
اگر تو ره روي اي دوست ره بين
همه چيزي لباس پادشه بين
كه گر جامه بپوشد شه هزاران
نگردي تو ز خيل بيقراران
غلط مشنو يقين ميدان چو مردان
كه شه را هست دايم جامه گردان
جهان گر پر سفيد و پر سياهست
همي دان كان لباس پادشاهست
دو عالم چون لباس يك يگانست
يكي بين كاحولي شرك مُغانست
بسي جامهست شه را درخزانه
مبين جامه تو شه را بين يگانه
كه هر كو ظاهري دارد نشان او
ز باطن بازماند جاودان او
كساني كز خدا دل زنده باشند
بچشم آخرت بيننده باشند
چنين چشمي اگر باشد ترا نيز
بچشم آخرت بيني همه چيز
كه چشم ظاهرت از نقش اَوباش
نپردازد سر موئي بنقّاش
ولي نقّاش را آنست پيشه
كه نقش خود بپوشاند هميشه
چو رويش را جمال بيحسابست
جمالش را فروغ او حجابست
كه گرچه خوبي خورشيد فاشست
ولي هم نور رويش دور باشست
جهاني گر بود تيغي كشيده
به سلطان ره برند اصحاب ديده
ترا با تيغ و بردابرد لشكر
چه كارست، از همه جز شاه منگر
همه چيزي كه ميبيني پس و پيش
گذر بايد ترا زان چيز وز خويش
كه تا چون نقش برخيزد ز پيشت
دهد نقاش مطلق قرب خويشت
در افتادند در شهري سپاهي
گريزان شد نهان زان شهر شاهي
بشهري شد بگردانيد جامه
نه خاصه باز دانستش نه عامه
بجاي آورد او را آشنائي
بدو گفتا چرائي چون گدائي
بگو آخر كه من شاهم بايشان
چرا بنشستهٔ خوار و پريشان
شهش گفتا مگو آي در نظاره
كه گر گويم كنندم پاره پاره
كسي كو ديدهٔ سلطان ندارد
به سلطان رفتنش امكان ندارد
اگر بيديده جوئي قربت شاه
شوي درخون جان خويش آنگاه
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد