من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

جواب پدر

۳۵ بازديد


پدر گفتش كه ديوت غالب آمد
دلت زان جادوئي را طالب آمد
كه از ديوت گر اين حاصل نبودي
ترا اين آرزو در دل نبودي
اگر زين ديو بگذشتي برستي
وگرنه مُدبري شيطان پرستي
نداري از خدا آخر خبر هيچ
كه كار ديو مي‌خواهي دگر هيچ
خدا را گردهٔ ندهي بدرويش
هوا را باز گيري صد ره از خويش
سخي باشي ريا را و هوا را
وليكن دوزخي باشي خدا را


المقالة الخامسة

۳۶ بازديد


دوُم فرزند آمد با پدر گفت
كه من در جادوئي خواهم گهر سفت
ز عالم جادوئي مي‌خواهدم دل
مرا گر جادوئي آيد به حاصل
تماشا مي‌كنم در هر دياري
بشادي مي‌زيم بر هر كناري
گهي در صلح باشم گاه در حرب
بوَد جولانگه، من شرق تا غرب
زماني خويشتن را مرغ سازم
زماني همچو مردم سرفرازم
زماني كوه گيرم چون پلنگان
زماني بحر شورم چون نهنگان
همه صاحب جمالان را به بينم
درون پرده با هر يك نشينم
بهر چيزي كه بايد راه يابم
ز ماهي حكمِ خود تا ماه يابم
درين منصب تأمّل كن نكو تو
ازين خوشتر كرا باشد بگو تو


(۵) حكايت پيرمرد هيزم فروش و سلطان محمود

۳۴ بازديد


مگر محمود با پنجه سواري
بره در باز مي‌گشت از شكاري
يكي خيمه دران ره درگشادند
شكاري را بر آتش مي‌نهادند
بره در شاه پيري ناتوان ديد
كه بارش پشتهٔ هيزم گران ديد
بر او رفت محمود از ترحم
بدو گفتا بچند اين پشته هيزم
نمي‌دانست آن پير رونده
كه محمودست آن هيزم خرنده
زبان بگشاد مرد پير كاي مير
بدو جو مي‌فروشم بي دو جو گير
يكي هميان كه صد دينار زر بود
دو جو آن هر قراضه بيشتر بود
شه آن بگشاد و پيش پير بنشست
نهادش يك قراضه بر كف دست
بدو گفت اين دو جو زر باشد اي پير
اگر خواهي ز من بستان و برگير
مگر گفتا دو جو افزون بود اين
ترازو نيست سختن چون بوَد اين
نهادش يك قراضه نيز در دست
بدو گفتا ببين تا اين دو جو هست
جوابش داد كين باشد زيادت
توان دانست ناسخته بعادت
يكي ديگر بداد و گفت چونست
چنين گفت او كه اين يك هم فزونست
بدين ترتيب مي‌دادش يكايك
ولي دانست كافزونست بي شك
چو القصه همه هميان بپرداخت
دلش بگرفت ازان بر پير انداخت
كه زر در صره كن كين صرهٔ اوست
بسوي شهر بر كآنجا ترازوست
دو جو برگير و باقي در زمان زود
بدست حاجب سلطان رسان زود
مگر آن پير زر مي‌نستد از شاه
شه از پيشش فرس افكند در راه
چو روز ديگر آمد شاه بر تخت
بدرگاه آمد آن پير نگون بخت
چو شه را ديد دل در دامش افتاد
ز هيبت لرزه بر اندامش افتاد
يقينش شد كه شاه آئينهٔ اوست
همين شاه آشناي دينهٔ اوست
چو شاهش ديد گفتا ره دهيدش
يكي كرسي به پيش صف نهيدش
نشست القصه و شه گفت اي پير
چه كردي، پيش من كن جمله تقرير
چنين گفت او كه اي شاه دلفروز
گرسنه خفته‌ام من دوش تا روز
شهش گفتا چرا، گفتا دران راه
نكردي هيچ بَيعي با من آنگاه
چو خويشم خواجه مي‌پنداشتي تو
كه دوشم گرسنه بگذاشتي تو
شهش گفتا برو آن زر نگه دار
كه خاص تست آن جمله بيكبار
زبان بگشاد پير و گفت اي شاه
چو مي‌دادي بمن آن زر بيك راه
چرا دي مي‌توانستي ندادي
بيك يك بر كف من مي‌نهادي
شهش گفتا چو مي‌خواندي مرا مير
ندانستي كه سلطانم من اي پير
بدل در آرزو آمد چنانم
كه بشناسي كه من شاه جهانم
چو از شاهي من آگاه گشتي
بهر حاجت كه داري شاه گشتي
عزيزا پير هيزم كش درين راه
توئي و نورِ حق آن حضرت شاه
ز حق يك يك نفس در زندگاني
چو آن يك يك قراضه مي‌ستاني
چو فردا عمر جاويدان بيابي
به پيش تخت آن هميان بيابي
هزاران قرن ازان عمر گرامي
دمي نبوَد چنين دان گرنه خامي
چون آن دم را گذاشتن روي نبود
هزاران قرن پس يك موي نبوَد
گر آنجا خسته گردي يك زمان تو
بيابي ذوقِ عمر جاودان تو
وگر بند زمان بر پاي گيري
زماني باشي و بر جاي ميري


(۳) مناظرۀ عيسي عليه السلام با دنيا

۳۴ بازديد


مسيح پاك كز دنيا علو داشت
بسي ديدار دنيا آرزو داشت
مگر مي‌رفت روزي غرقهٔ نور
بره در پير زالي ديد از دور
سپيدش گشته موي و پشتِ او خم
فتاده جملهٔ دندانش از هم
دو چشمش ازرق و چون قير رويش
نجاست مي‌دميد از چار سويش
ببر درجامهٔ صد رنگ بودش
دلي پر كين ميان چنگ بودش
بصد رنگي نگارين كرده يك دست
دگر دستش بخون آلوده پيوست
بهر موييش منقار عُقابي
فرو هشته بروي او نقابي
چو عيسي ديد او را گفت اي زال
بگو تا كيستي اي زشتِ مختال
چنين گفت او كه چون بس راستي تو
منم آن آرزو كه خواستي تو
مسيحش گفت تو دنياي دوني
منم گفتا چنين باري تو چوني
مسيحش گفت چون در پردهٔ تو
چرا اين جامه رنگين كردهٔ تو
چنين گفت او كه در پرده ازانم
كه تا هرگز نه بيند كس عيانم
كه گر رويم بدين زشتي به بينند
كجا يك لحظه پيش من نشينند
ازان اين جامه رنگين كرده‌ام من
كه گم ره عالمي زين كرده‌ام من
مرا چون جامه رنگارنگ بينند
همه ناكام مهر من گزينند
مسيحش گفت اي زندانِ خواري
چرا يك دست خون آلوده داري
جوابش داد كاي صدر يگانه
ز بس شوهر كه كُشتم در زمانه
مسيحش گفت پس اي زال سرمست
نگار از بهرِ چه كردي تو بر دست
چنين گفت او كه چون شوهر فريبم
بسي بايد نگار از بهرِ زيبم
مسيحش گفت چون كُشتي جهاني
بر ايشان رحمتت نامد زماني
چنين گفت او كه من رحمت چه دانم
من اين دانم كه خون جمله رانم
مسيحش گفت چندان اي پريشان
كه ناري اندكي شفقت بر ايشان
چنين گفت او كه من شفقت شنودم
ولي بر هيچكس مُشفق نبودم
منم در گردِ عالم هر زماني
كه مي‌افتد بدام من جهاني
همه كس را گلوگير آمدم من
مُريد خويش را پير آمدم من
ازو عيسي عجب ماند و چنين گفت
كه من بيزار گشتم از چنين جفت
ببين اين احمقان بيخبر را
كه مي‌خواهند دنيا يكدگر را
نمي‌گيرند عبرت زين بلايه
نمي‌سازند از تسليم مايه
دريغا خلق اين معني نديدند
كه دين از دست شد دنيا نديدند
چو حرفي چند گفت آن پاكِ معصوم
بگردانيد روي از دنيي شوم
چو مُرداريست اين دنياي غدّار
تو چون سگ گشتهٔ مشغول مردار
چو در بند سگ و مردار باشي
پس از هر دو بتر صد بار باشي
گر اين سگ مي‌نگردد سيرِ مردار
تو زين سگ مي‌نگردي سير يكبار
اگر بندش كني زو رسته باشي
وگرنه روز و شب زو خسته باشي


(۲) حكايت مرد نمازي و مسجد وسگ

۳۸ بازديد


شبي در مسجدي شد نيك مردي
كه در دين داشت اندك مايه دردي
عزيمت كرد آن شب مردِ دلسوز
كه نبوَد جز نمازش كار تا روز
چو شب تاريك شد بانگي برآمد
كسي گفتي بدان مسجد درآمد
چنان پنداشت آنمرد نمازي
كه هست آن كاملي در كارسازي
بدل گفتا چنين جائي چنين كس
براي طاعت حق آيد و بس
مرا اين مرد نيكو هوش دارد
نماز و طاعتم را گوش دارد
همه شب تا بروزش بود طاعت
نياسود از عبادت هيچ ساعت
دعا و زاري بسيار كرد او
گهي توبه گه استغفار كرد او
بجاي آورد آداب و سُنن را
نكو بنمود الحق خويشتن را
چو صبح صادق از مشرق برآمد
وزان نوري بدان مسجد درآمد
گشاد آن مرد چشم آنجا نهفته
يكي سگ بود در مسجد بخفته
ازان تشوير خون در جانش افتاد
چو باران اشك بر مژگانش افتاد
دلش بر آتش حجلت چنان سوخت
كه از آه دلش كام و زبان سوخت
زبان بگشاد گفت اي بي ادب مرد
ترا امشب بدين سگ حق ادب كرد
همه شب بهرِ سگ در كار بودي
شبي حق را چنين بيدار بودي
نديدم يك شبت هرگز باخلاص
كه طاعت كردي از بهر خدا خاص
بسي سگ بهتر از تو اي مرائي
ببين تا سگ كجا و تو كجائي
ز بي شرمي شدي غرق ريا تو
نداري شرم آخر ازخدا تو
چو پرده برفتد از پيش آخر
چه گوئي با خداي خويش آخر
كنون چون پايگاهِ خود بديدم
اميد از كارِ خود كلّي بريدم
ز من كاري نيايد در جهان نيز
وگر آيد سگان را شايد آن نيز
چرا خواهي حريف ديو بودن
ز نقش و از صفت كاليو بودن
ازين ظلم آشيان ديو بگريز
وزين زندانِ پر كاليو بگريز
چه مي‌خواهي ازين دجّال با نان
چه مي‌جوئي ازين مهدي نمايان
ترا چون دشمني از دوستانست
خسك در راه تو از بوستانست
بسي دجّالِ مهدي روي هستند
كه چون دجّال از پندار مستند
پي دجّال جادو چند گيري
نه وقت آمد كه آخر پندگيري
اگر آخر زمان زين ناتمامي
پي دجّال گيرد هفت گامي
چنين نقلست از دانندهٔ راز
كه نتواند كه زو گردد دمي باز
متابع گردد او را در همه حال
بماند جاودان در خيلِ دجّال
كسي كو هفت گامي كان نه دينست
پي دجّال برگيرد چنين است
كسي هفتاد سال از مكر و تلبيس
نهد گام اي عجب بر گامِ ابليس
چو ابليسست دجّالي كه او راست
ندانم چون بوَد حالي كه او راست
چو دجّالت يكي ديوست مكّار
يكي دنيا يكي نفس ستمگار
كسي با اين همه دّجالِ سركش
چگونه زو برآيد يك نفس خوش
بسا مهدي دل پاكيزه رفتار
كزين دجّالِ دنيا شد گرفتار
بسا خونا كه اين دجّال كردش
نه روزي ده هزاران سال كردش


(۱) حكايت شبلي با مرد نانوا

۳۴ بازديد


مگر بودست جائي نانوائي
كه بشنيد او ز شبلي ماجرائي
بسي بشنيده بود آوازهٔ او
نديده بود روي تازهٔ او
بسي در شوق او بنشسته بودي
كه او را عاشقي پيوسته بودي
نبود او عاشقش از روي ديدن
وليكن عاشقش بود از شنيدن
مگر يك روز شبلي گرمگاهي
در آمد گرم رو ازدور راهي
بر آن نانوا شد تا خبر داشت
وزان دُكّان او يك گرده برداشت
كشيد از دست او آن نانوا نان
كه ندهم مر ترا اي بي نوا نان
ندادش نان و شبلي زو گذر كرد
كسي آن نانوا را زو خبر كرد
كه او شبليست، گر تو سازگاري
چرا يك گرده را زو باز داري
دويد آن نانوا ره تا بيابان
ازان تشوير پشت دست خايان
بصد زاري بپاي او درافتاد
بهر ساعت بدستي ديگر افتاد
بسي عذرش نمود و كرد اعزاز
كه تا آن را تدارك چون كند باز
چو در ره ديد شبلي گفتش آنگاه
كه گر خواهي كه آن برخيزد از راه
برو فردا و دعوت ساز ما را
بيك ره مجمعي كن آشكارا
برفت آن نانوا القصّه حالي
فرو آراست قصري سخت عالي
يكي دعوت به زيبائي چنان كرد
كه صد دينارِ زر در خرجِ آن كرد
نچندان كرد هر چيزي تكلّف
كه كس را مي‌رسيد آنجا تصرّف
ز هر نوعي بسي كس را خبر كرد
كه شبلي سوي ما خواهد گذر كرد
بآخر چون همه بر خوان نشستند
دعا چون گفت شبلي باز گشتند
عزيزي بود بس شوريده حالي
ز شبلي كرد آن ساعت سؤالي
كه نه خوبي شناسم من نه زشتي
بگو تا دوزخي كيست و بهشتي
جوابي داد شبلي آن اخي را
كه گر خواهي كه بيني دوزخي را
نگه كن سوي صاحب دعوت ما
كه دعوت ساخت بهر شهرت ما
نداد او گردهٔ بهر خدا را
وليكن داد صد دينار ما را
كشيد از بهر شبلي صد غرامت
بحق يك گرده ندهد تا قيامت
كه گر يك گرده دادي بي درشتي
نبودي دوزخي بودي بهشتي
كنون گر دوزخي خواهي نگه كن
همه آبش همه نانش سيه كن
اگر خواهي كه باشي دوزخي تو
چنين كن تا شوي مرد سخي تو
خدا را گر پرستي تو باخلاص
بكن جهدي كه گردي از ريا خاص
براي سگ تواني بود هاجر
براي حق نه باشي اينت كافر


(۵) حكايت مرد ترسا كه مسلمان شد

۳۵ بازديد


يكي ترسا مسلمان گشت و پيروز
بمي خوردن شد آن جاهل دگر روز
چو مادر مست ديد او را ز دردي
بدو گفت اي پسر آخر چه كردي
كه شد آزرده عيسي زود ازتو
محمّد ناشده خشنود از تو
مخنّث وار رفتن ره نكو نيست
كه هر رعنا مزاجي مرد او نيست
بمردي رَو دران ديني كه هستي
كه نامرديست در دين بت پرستي


(۴) حكايت رهبان با شيخ ابوالقاسم همداني

۳۶ بازديد


يكي رُهبان مگر دَيري نكو كرد
درش در بست ويك روزن فرو كرد
در آنجا مدّتي بنشست در كار
رياضتها بجاي آورد بسيار
مگر بوالقاسم همداني از راه
درآمد گردِ آن مي‌گشت ناگاه
زهر سوئي بسي مي‌دادش آواز
نيامد هيچ رهبان پيش او باز
علي الجُمله ز بس فرياد كو كرد
ز بالا مرد رُهبان سر فرو كرد
بدو گفتا كه اي مرد فضولي
من سرگشته را چندين چه شولي
چه مي‌خواهي ز من با من بگو راست
برُهبان گفت شيخ آنست درخواست
كه معلومم كني از دوست داري
كه تو اينجايگه اندر چه كاري
زبان بگشاد رهبان گفت اي پير
كدامين كار، ترك اين سخن گير
سگي من ديده‌ام در خود گزنده
بگرد شهر بيهوده دونده
درين دَيرش چنين محبوس كردم
درش دربستم و مدروس كردم
كه در خلق جهان بسيار افتاد
درين دَيرم كنون اين كار افتاد
منم ترك زن و فرزند كرده
بزنداني سگي در بند كرده
تو نيزش بند كن تا هر زماني
نگردد گردِ هر شوريده جاني
سگت را بند كن تا كي ز سَودا
كه تا مسخت نگردانند فردا
چنين گفتست پيغامبر بسايل
كه مسخ امّت من هست در دل
دلت قربانِ نفس زشت كيشست
ترا زين كيش بس قربان كه پيشست
ترا آفراسياب نفس ناگاه
چو بيژن كرد زنداني درين چاه
ولي اكوان ديو آمد بجنگت
نهاد او بر سر اين چاه سنگت
چنان سنگي كه مردان جهان را
نباشد زورِ جُنبانيدن آنرا
ترا پس رستمي بايد درين راه
كه اين سنگ گران بر گيرد از چاه
ترا زين چاهِ ظلماني برآرد
بخلوتگاهِ روحاني درآرد
ز تركستان پُر مكر طبيعت
كند رويت بايران شريعت
بر كيخسرو روحت دهد راه
نهد جام جمت بر دست آنگاه
كه تا زان جام يك يك ذرّه جاويد
برأي العين مي‌بيني چوخورشيد
ترا پس رستم اين راه پيرست
كه رخش دولت او را بارگيرست
سگ ديوانه را چون دم چنانست
كه در مردم اثر از وي عيانست
بزرگي را كه مرد كار باشد
برش بنشين كاثر بسيار باشد
كه هر كو دوستدار پير گردد
همه تقصيرِ او توفير گردد
وليكن تو نه پيري نه مُريدي
كه يك دم بايزيدي گه يزيدي
تو تا كي بُرجِ دو جِسدَين باشي
ميان كفر و دين ما بين باشي
نه مرد خرقهٔ نه مردِ زنّار
نه ايني و نه آن هر دو بيكبار
زجِلفي از مسلماني بريده
بترسائي تمامت نارسيده


(۸) سؤال مرد درويش از جعفر صادق

۳۷ بازديد


مگر پرسيد آن درويش حالي
بصدق از جعفر صادق سؤالي
كه از چيست اين همه كارت شب و روز
جوابش داد آن شمع دلفروز
كه چون كارم يكي ديگر نمي‌كرد
كسي روزي من چون من نمي‌خورد
چو كار من مرا بايست كردن
فكندم كاهلي كردن ز گردن
چو رزق من مرا افتاد ز آغاز
مرا نه حرص باقي ماند و نه آز
چو مرگ من مرا افتاد ناكام
براي مرگ خود برداشتم گام
چو در مردم وفائي مي‌نديدم
بجان و دل وفاي حق گزيدم
جزين چيزي كه مي‌پنداشتم من
چو مي‌پنداشتم بگذاشتم من
نمي‌دانم كه تو با خود بس آئي
ز چندين تفرقه كي واپس آئي
سه پهلوست آرزوهاي من و تو
تو مي‌خواهي كه گردد چار پهلو
چو كعبه يك جهت شو گر زمائي
بسان كعبتين آخر چرائي
ترا نه بهر بازي آفريدند
ز بهر سرفرازي آفريدند
مده از دست عمر خويش زنهار
مخور بر عمر خود زين بيش زنهار
نمي‌داني كه هر شب صبح بشتافت
ترا در خواب جيب عمر بشكافت
ازان ترسم كه چون بيدارگردي
نبيني هيچ نقد و خوار گردي
همه كار تو بازي مي‌نمايد
نمازت نانمازي مي‌نمايد
نمازي كان بغفلت كردهٔ تو
بهاي آن نيابي گِردهٔ تو


(۷) حكايت گبر كه پُل ساخت

۳۵ بازديد


يكي گبري كه بودي پير نامش
كه جِدّي بود در گبري تمامش
يكي پُل او زمال خويشتن كرد
مسافر را محبّ از جان و تن كرد
مگر سلطانِ دين محمود يك روز
بدان پُل در رسيد از راه پيروز
يكي شايسته پُل از سوي ره ديد
كه هم نيكو و هم بر جايگه ديد
كسي راگفت كين خَيري بلندست
كه بنياد چنين پُل اوفكندست
بدو گفتند گبري پيرنامي
ز غيرت كرد شاه آنجا مقامي
بخواندش گفت پيري تو وليكن
گمانم آن كه هستي خصم مومن
بيا هر زر كه كردي خرجِ پُل تو
بهاي آن ز من بستان بكل تو
كه چون گبري تو جانت بي درودست
ترا چونين پُلي زان سوي رودست
وگر نستاني اين زر بگذري تو
كجا با من به پُل بيرون بري تو
زبان بگشاد آن گبر آشكاره
كه گر شخصم كند شه پاره پاره
نه بفروشم نه زر بستانم اين را
كه اين بنياد كردم بهر دين را
شهش محبوس كرد و در عذابش
نه ناني داد در زندان نه آبش
بآخر چون عذاب از حد برون شد
دل گبرش بخاك افتاد وخون شد
بشه پيغام داد و گفت برخيز
درآور پاي اين ساعت بشبديز
يكي اُستاد بَر با خود گرامي
كه تا پل را كند قيمت تمامي
ازين دلشاد شد شاه زمانه
سوي پل گشت باخلقي روانه
چو شاه آنجا رسيد و خلقِ بسيار
بران پل ايستاد آن گبر هشيار
زبان بگشاد و آنگه گفت اي شاه
تو اكنون قيمت اين پل ز من خواه
هلاك خود درين سر پُل كنم ساز
جواب تو دران سر پل دهم باز
ببين اينك بها اي شاهِ عالي
بگفت اين و بآب افتاد حالي
چو در آب اوفكند او خويشتن را
ربودش آب و جان در باخت و تن را
تن و جان باخت و دل از دين نپرداخت
چو آن بودش غرض با اين نپرداخت
در آب افكند خويش آتش پرستي
كه تا در دين او نايد شكستي
ولي تو در مسلماني چناني
كه بربودست آبت جاوداني
چو گبري بيش دارد از تو اين سوز
مسلماني پس از گبري بياموز
كه خواهدداشت در آفاق زَهره
كه پيش حق برد نقد نبهره
قيامت را قوي نقدي ببايد
كه آن معيار ناقد را بشايد
در آن ساعت كه از جسم تو جان شد
دلي پر بت بر حق چون توان شد
بينداز اين همه بت با تو در پوست
كه با بتخانه نتوان شد بر دوست
اگر پاي كسي را خفتن آيد
ازو كي سوي منبر رفتن آيد
چو نتوان شد بمنبر پاي خفته
بحق نرسد دلي بر جاي خفته
اگر يك دم كسي بيدار باشد
چه گر يكدم بود بسيار باشد
همه عمرت بغفلت آرميدي
زماني روي بيداري نديدي
كرا خوابي چنين بي برگ باشد
كه چون بيدار گردد مرگ باشد
غم خويشت چو نيست اي مرد آخر
غم تو پس كه خواهد خورد آخر
بكَش بي سركشي باري كه داري
بدست خويش كن كاري كه داري
كه كس غم خواري كار تو نكند
دمي حمّالي بار تو نكند