برون شد ليث بوسنجه به بازار
قفائي خورد از تركي ستمگار
يكي گفتش كه اي ترك اين قفا چيست
مگر تو خود نميداني كه اوكيست
فلانست او چو خورشيدي همه نور
كه وصلش پيش سلطان خوشتر از سور
شنيده بود ترك آوازهٔ او
چو آگه شد ازان اندازهٔ او
پشيمان گشت و چون صاحب گناهان
به پيش پير آمد عذر خواهان
كه پشتم از گناه خويش بشكست
ندانستم غلط كردم بدم مست
جوابش داد آن پير دلفگار
كه فارغ باش اي سرهنگ ازين كار
كه گر اين از تو بينم جز سقط نيست
ولي ز آنجا كه رفت آنجا غلط نيست
ز خضرت بين همه چيزي وليكن
مشو از بندگي يك لحظه ساكن
نميداني كه مردودي تو ياني
ز حكم رفته مسعودي تو ياني
ولي داني كه تا جان برقرارست
ترا بر امر رفتن عين كارست
تو اين ميداني و آن مينداني
يقين نتوان فكندن بر گماني
خداوندي كبيرست و كريمست
ترا با بندگي كاريست پيوست
مگر شوريده دل بهلول بغداد
ز دست كودكان آمد بفرياد
پياپي سنگ ميانداختندش
ز هر سوئي بتگ ميتاختندش
چو عاجز گشت سنگي خرد از راه
بايشان داد وخواهش كرد آنگاه
كه زين سان خرد اندازيد سنگم
ز سنگ مه مگردانيد لنگم
كه گر پايم شود از سنگ خسته
نمازم دست ندهد جز نشسته
چو سنگي سختش آخر كارگر شد
دلش ازدرد آن زير و زبر شد
چنان خون ريخت زان سنگ از دل تنگ
كه خونين شد ز درد او دل سنگ
براي آنكه تا برهد ازيشان
به بصره رفت لنگان و پريشان
رسيد القصّه در بصره شبانگاه
براي خواب يكسو رفت از راه
بكُنجي درشد آنجا كشتهٔ بود
ميان خاك و خون آغشتهٔ بود
نميدانست شد با كُشته در خواب
همه جامه زخونش گشت غرقاب
چو ديگر روز خلق آمد پديدار
بديدند اوفتاده كشتهٔ زار
برش بهلول را ديدند بر پاي
بخون آغشته كرده جامه و جاي
چنين كردند حكم آنگه بيكبار
كه بهلول اي عجب كردست اين كار
بدو گفتند اي سگ از كجائي
كه در تو مي نه بينيم آشنائي
من از بغداد گفت اينجا رسيدم
بر اين كُشته خفتم و آرميدم
مرا ازكُشته روشن گشت آنگاه
كه روشن گشت عالم از سحرگاه
بدو گفتند كز بغداد شبديز
به بصره تاختي از بهر خون ريز
دو دستش سخت بر بستند و بُردند
بزندان بان بي شفقت سپردند
بدل ميگفت بهلول جگر سوز
كه هان اي دل چه خواهي كرد امروز
ز سنگ كودكان بگريختي تو
ولي اينجا بخون آويختي تو
ببغدادت اگر تسليم بودي
ببصره كي بجانت بيم بودي
بآخر شاه را كردند آگاه
بزاري كُشتن آمد امر از شاه
چو زير دار بردند آن زمانش
نهاد آن مرد ظالم نردبانش
رسن در حلق او چون خواست افكند
به بالا كرد سرسوي خداوند
بزير لب بگفت آنگاه رازي
بجست از گوشهٔ زين پاك بازي
فغان دربست و گفت او بيگناهست
منش كُشتم مرا كُشتن براهست
چنين باري كنون مي بر نتابم
بيك گردن دو خون ميبرنتابم
ببردند آن دو تن را تا بر شاه
وزير شاه حاضر بود آنگاه
شه بصره ز ديري گاه ميخواست
كه با بهلول بنشيند دمي راست
بروي او بسي بود آرزويش
ولي هرگز نديده بود رويش
وزيرش چون بديد آنجا و بشناخت
چو ديده بود رويش عيشها ساخت
زبان بگشاد كاي شاه مبارك
اگر بهلول ميجُستي تو اينك
شه از شادي بجست از جاي حالي
به پيش خويش كردش جاي خالي
سر و رويش ببوسيد و بصد ناز
قبولش كرد و بنشاندش باعزاز
چو شرح قاتل و مقتول گفتند
وزان پس قصهٔ بهلول گفتند
شه بصره بفرمود آن زمان زود
كه بايد ريخت خون اين جوان زود
بشه بهلول گفت اي شاه غازي
اگر سوز دلم را كار سازي
معاذالله كه خون او بريزي
كه گر خونش بريزي برنخيزي
چو برخاست از سر صدقي كه اوداشت
فداي من شد از بهر نكو داشت
براي جان من در باخت جان را
چگونه خون توان ريخت اين جوان را
كسان كشته را شه خواند آنگاه
بايشان گفت بايد شد ديت خواه
وگر خواهيد كُشت او را نكو نيست
بجاي او منم اين كار او نيست
اگرچه عاصيست اما مطيعست
براي آنكه بهلولش شفيعست
بزر آن چاره آخر زود كردند
همه خصمانش را خشنود كردند
بپرسيد از جوان شاه زمانه
كه چون برخاستي تو از ميانه
چه افتادت كه ترك جان بگفتي
نترسيدي، سخن آسان بگفتي
جوان گفتا كه ديدم اژدهائي
كه مثل آن نديدم هيچ جائي
دهان بگشاده و آتش فشان بود
كه سنگ خاره را زو بيم جان بود
مرا گفتا كه برخيز و بگو راست
وگرنه اين زمان گردي كم و كاست
بخونت دركشم در يك زمان من
بباشم در درونت جاودان من
بماني در عقوبت جاودانه
كست فرياد نرسد در زمانه
ز هول و بيم او از جاي جستم
بگفتم آنچه كردم تا برستم
پس از بهلول پرسيد آن جهاندار
كه تو باري چه گفتي بر سر دار
چنين گفت او كه دست از جان بشستم
هلاك خويش شد حالي درستم
بر آوردم سر و گفتم الهي
ازين مسكين بي دل مي چه خواهي
فراكرده توئي اينها بيكبار
اگر خواهند كُشت اين ساعتم زار
من از تو خون بها خواهم نه زيشان
چه گيرم دامن مشتي پريشان
ترا دارم دگر كس را ندارم
كه از حكم تو خالي نيست كارم
چو گفتم اين سخن در پردهٔ راز
جوان برجست و پس در داد آواز
به آوازم فرود آورد از دار
به پاسخ برگرفت اين پرده از كار
اگرچه محنتم از حق تعالي
مرا شوريده پيش آورد حالي
بخونم كر بگردانيد اول
نيارم كرد با صد جان مقابل
چو ناكامي مرا در پيشگاهست
بصد جان پيش او رفتن ز راهست
وليكن تا تو مردي غيربيني
همه از غير شرّ و خير بيني
مگر چون رابعه صاحب مقامي
نخورده بود يك هفته طعامي
دران يك هفته هيچ از پاي ننشست
صلوة وصوم بودش كار پيوست
چو جوع افتادگي در پايش آورد
شكستي سخت در اعضايش آورد
يكي مستوره بودش در حوالي
طعامش كاسهٔ آورد حالي
مگر شد رابعه در درد وداغي
كه تا در گيرداز جائي چراغي
چو باز آمد مگر يك گربه ناگاه
فكنده بود پست آن كاسه در راه
دگر باره برفت از بهر كوزه
كه تا بگشايد آن دل تنگ روزه
بيفتاد آن زمانش كوزه از دست
جگر تشنه بماند و كوزه بشكست
ز دل آهي برآورد آن جگر سوز
كه گفتي گشت عالم آتش افروز
بصد سرگشتگي ميگفت الهي
ازين بيچارهٔ مسكين چه خواهي
فكندي در پريشاني مرا تو
بخون درچند گرداني مرا تو
خطاب آمد كه گر اين لحظه خواهي
بتو بخشم من از مه تا بماهي
ولي اندوه چندين سالهٔ خويش
ز دل بيرون بريمت اين بينديش
كه اندوه من و دنياي محتال
نيايد جمع در يك دل بصد سال
گرت اندوه ما بايد هميشه
مدامت ترك دنيا باد پيشه
ترا تا هست اين يك روي آن نيست
كه اندوه الهي رايگان نيست
يكي پيري بخاري بود در راه
مخنث پيشهٔ را ديد ناگاه
چو او را ديد تر دامن بعالم
كشيد از ننگ او دامن فراهم
مخنث گفت اي مرد بخارا
نشد نقد من و تو آشكارا
مشو امروز نقدت را خريدار
كه فردا نقدها گردد پديدار
چو مقبولي و مردودي عيان نيست
ترا از خويش سود از من زيان نيست
چو تو كوري خود ميبيني امروز
چرا دامن ز من در چيني امروز
ولي امروز ميبايد مُقامت
كه تا فردا رسد خطي بنامت
چو بشنيد اين سخن آن مرد از وي
بخاك افتاد دل پُر درد از وي
دلا امروز نقد تو كه ديدست
كه دل از وي بظاهر در كشيدست
تفحص گر كني از نقد جانت
تحيّر بيش گردد هر زمانت
بفرمان رو چو داري اختياري
دگر با هيچ كارت نيست كاري
ازينجا گر نكو ور بد برندت
چو بيخود آمدي بيخود برندت
يكي عابد نياسودي ز طاعت
نبودي بي عبادت هيچ ساعت
شبانروزي عبادت بود كارش
بسر شد در عبادت روزگارش
بموسي وحي آمد از خداوند
كه عابد را بگو اي مرد خرسند
چه مقصودست از طاعت مدامت
كه در ديوان بدبختانست نامت
چو موسي آمد و او را خبر كرد
عبادت مرد عابد بيشتر كرد
چنان جدي دران كارش بيفزود
كه صد كارش بيكبارش بيفزود
بدو گفتا چو تو از اشقيائي
چنين مشغول در طاعت چرائي
بموسي گفت آن سرگشتهٔ راه
كه اي طوطي طور و مرد درگاه
چنان پنداشتم من روزگاري
كه هيچم من نيم در هيچ كاري
چو دانستم كه آخر در شمارم
بيك طاعت زيادت شد هزارم
چو نامم ز اشقياي او برآمد
همه كاري مرا نيكوتر آمد
اگرچه آب در آتش بود آن
ازو هر چيز كآيد خوش بود آن
هر آن چيزي كزان درگاه آيد
چه بد چه نيك زاد راه آيد
اگر نورم بود از حق وگر نار
خدايست او مرا با بندگي كار
نميانديشم از نزديك و دورش
كه دايم اين چنينم در حضورش
چو موسي سوي طور آمد دگر بار
خطابش كرد حق از اوج اسرار
كه چون ديدم كه اين عابد چنين است
ز سر تا پاي او مشغول دينست
پسنديدم ازو عهد عبادت
ولي شد در عمل جدش زيادت
چو او در بندگي خويش بفزود
خداوندي خدا زو بيش بفزود
كنون از نيك بختانش شمردم
ز لوح اشقيا نامش ستردم
رسانيدم بصاحب دولتانش
بدو از من كنون مژده رسانش
چو تو آگه نهٔ از سر انسان
سر موئي مكن انكار ايشان
سري از جهل پر اقرار و انكار
كه فردا نقد خواهد شد پديدار
دعا ميكرد آن داننندهٔ دين
جهاني خلق ميگفتند آمين
يكي ديوانه گفت آمين چه باشد
كه آگه نيستم تا اين چه باشد
بدو گفتند آمين آن بود راست
كامام خواجه از حق هرچه درخواست
چنان باد و چنان باد و چنان باد
زبان بگشاد آن مجنون بفرياد
كه نبود آن چنان و اين چنين هيچ
كامام خواجه خواهد، چند ازين پيچ
وليكن جز چنان نبوَد كم و بيش
كه حق خواهد چه ميخواهيد ازخويش
گرت چيزي نخواهد بود روزي
نباشد روزيت جز سينه سوزي
اگر او خواهدت كاري برآيد
وگرنه از گلت خاري برآيد
بغزّالي مگر گفتند جمعي
كه ملحد خواهدت كشتن چو شمعي
بترسيد و درون خانه بنشست
كه تا خود روزگارش چون دهد دست
چو در خانه نشستن گشت بسيار
دلش بگرفت از خانه بيك بار
كسي نزديك بوشهدي فرستاد
كه اي در راه حق داننده اُستاد
ز بيم ملحدان در خانه ماندم
اگر عاقل بُدم ديوانه ماندم
چه فرمائي مرا تا آن كنم من
مگر اين درد را درمان كنم من
ازان پيغام بوشهدي برآشفت
بدان پيغام آرنده چنين گفت
امام خواجه را گو اي زره دور
چو تو حق را نه هم رازي نه دستور
چو حق ميكرد در اوّل پديدت
نپرسيد از تو چون ميآفريدت
بمرگت هم نپرسد از تو هيچي
تو خوش ميباش حالي چند پيچي
چو بي تو آوريدت در ميانه
ترا بي تو برد هم بر كرانه
چو غزّالي شنيد اين شيوه پيغام
دلش خوش گشت و بيرون جست از دام
چو راهت نيست در ملك الهي
چنان نبود كه تو خواهي، چه خواهي
به شيخي گفت مردي كاي نكوكار
چه خواهي كرد اگر دولت بوَد يار
چنين گفت او كه گر دولت درآيد
بگويد آنچه شايد و آنچه بايد
هر آنكس را كه دولت يار باشد
همان دولت درو در كار باشد
بصحرا در يكي ديوانه بودي
كه چون ديوانگيش اندر ربودي
بسوي آسمان كردي نگاهي
بدرد دل بگفتي يا الهي
ترا گر دوست داري نيست پيشه
ولي من دوستت دارم هميشه
ترا گر چه بوَد چون من بسي دوست
بجز تو من نميدارم كسي دوست
چگونه گويمت اي عالم افروز
كه يك دم دوستي از من درآموز
چنان ميزي، كه هر دم صد جهان جمع
ز شوق او چو پروانهست زان شمع
اگرچه نه بعلت ميتوان يافت
وليكن هم بدولت ميتوان يافت
اگر يك ذره دولت كارگر شد
به سوي آفتابت راهبر شد
يكي ديوانه بودي بر سر راه
نشسته بر سر خاكستر آنگاه
زماني اشك چون گوهر فشاندي
زماي نيز خاكستر فشاندي
يكي گفت اي بخاكستر گرفتار
چرا پيوسته ميگرئي چنين زار
چنين گفت او كه پر شورست جانم
چو شمعي غرقه اندر اشك ازانم
كه حق ميبايدم بي غير و بي پيچ
ولي حق را نميبايد مرا هيچ
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد