من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۲) حكايت بهلول و گورستان

۳۷ بازديد


مگر بهلول چوبي داشت در دست
كه بر هر گور مي‌زد تا كه بشكست
بدو گفتند اي مرد پر آشوب
چرا اين گورها را مي‌زني چوب
چنين گفت او كه اين قومي كه رفتند
دروغ بي‌عدد گفتند و خفتند
گه اين گفتي سراي و منظر من
گه آن گفتي كه اسباب و زر من
گه اين گفتي كه اينك كشت و كرمم
گر آن گفتي كه اينك باغ و برمم
خدا گفت اين همه دعوي روا نيست
كه ميراث منست آن شما نيست
چو ايشان جمله آن خويش گفتند
شدند و ترك جان خويش گفتند
ازين شان مي‌زنم من بي‌خورو خواب
كه بودند اين همه يك مشت كذاب
چو انجام همه بگذاشتن بود
كجا ديدند ازان پنداشتن سود
كسي جمع چنان چيزي چرا كرد
كه بايد در پشيماني رها كرد
چرا در عالمي بندي دلت را
كه آخر خشت خواهد زد گِلت را
دو در دارد جهان همچون رباطي
ازين دَر تا بدان دَر چون صراطي
بدان ره گر نخواهي رفت هشيار
فرو افتي بدوزخ سر نگونسار
زمين را چون بيفتد سايه گاهي
كند تاريك مه را در سياهي
اگرچه نيك روشن جرمِ ماهست
به پيشش از زمين آب سياهست
زمين را چون عمل با ماه اينست
چه سازد آنكه او غرق از زمينست
بيك دم چون چنان نوري سيه كرد
بعُمري هم ترا داند تبه كرد
تبه گشتي و روي آن ندارد
كه بِه گردي چو اين امكان ندارد
نگونساري تو بيرون ز پيشست
كه جانت را همه آفت ز خويشست
ترا كاري كه از وي همچنانست
بدست خويش كردستي عيانست


(۱) حكايت سلطان محمود با پيرزن

۳۹ بازديد


مگر سلطانِ دين محمودِ غازي
به تيزي با سپه ميراند تازي
بره در بيوهٔ را ديد جائي
ببسته رقعهٔ را بر عصائي
ز دست ظالمان او داد مي‌خواست
وزان فريادرس فرياد مي‌خواست
چو ديد آن پيرزن را شاهِ عالي
نكردش التفات و رفت حالي
مگر محمود آن شب ديد در خواب
كه بود افتاده درچاهي بگرداب
همي آن پيرزن گشتي پديدار
براي او عصا كردي نگونسار
بدو گفتي كه دستي در زن اي شاه
برآي از قعرِ اين گرداب و اين چاه
زدي شه در عصاي زال دستي
وزان چاه بلا آسان برستي
چو آمد روز ديگر شاه بر تخت
وزان خواب شبانگه تنگ دل سخت
درگ ره پير زن را ديد مهجور
كه مي‌آمد براي داد از دور
عصا در دست و پشتش خم گرفته
چو ابر از گريه چشمش نم گرفته
بجست از جاي شاه و خواند او را
به پيش خويشتن بنشاند او را
بلشكر گفت اگر دوش اين نبودي
نهنگي مرگ جانم در ربودي
عصاي او چو شد آويزگاهم
خلاصي داد از گرداب و چاهم
شما گر نيز مي‌خواهيد امروز
كه گرديد از خدا جاويد پيروز
زنيد اندر عصاي او همه دست
كه دست آويزتان اينست پيوست
درافكندند لشكر خويش بر هم
گرفتند آن عصا در دست محكم
ز هر سوئي درآمد هر زماني
براي آن عصا خلق جهاني
نشسته پيرزن بر تخت با شاه
گرفته آن عصار در دست آنگاه
عصا در دست دست آويز كرده
بسي بازار از وي تيز كرده
چو موسي زان عصا پشتش قوي كرد
كه در دين چون عصاي موسوي كرد
شهش گفتا كه هان اي زال مسكين
تو بس بي قوتي و خلق چندين
بعجز خويش با يك چوب پاره
چه خواهي كرد چندين پشت واره
بسي خلقند از بهر تو در كار
تو نتواني كشيدن اين همه بار
زبان بگشاد زال و گفت اي شاه
كسي كو بركشد محمود از چاه
همه كس را تواند بر كشيدن
كه ازتو اين سخن نتوان شنيدن
كسي كو بركشد از چاه پيلي
ز مشتي پشه كي گردد بخيلي
چوآنجا جاه بخشان كم زنانند
همه ياري ده شاه زمانند
چرا بايد بدان مغرور بودن
ز مجهولي چنين مشهور بودن
ز هر دوني فغاني نيز كردن
زهر شومي زياني نيز خوردن
ز غيري چون زني لاف و ولا غير
اَنَا خَيري زهر دوني ولا خَير
نمي‌داني كه چه در پيش داري
ازان پرواي ريش خويش داري
اگر چون لام الف دستار بندي
بسي زان به اگر زنّار بندي
كه چون دستار بندي لام الف وار
الف لام چليپايست زنّار
دلت را نيست زان دستار آگاه
كه بر تابوت پيچندت بناگاه
سر تو چون نشيمن گاه سوداست
سر تابوت را دستار زيباست
قصب بر فرق پيچيدن چه سودت
كه آخر در كفن پيچند زودت
تو در دنيا بمقراضي نشين خوش
سزاي تو دهد مقراض آتش
چرا جاهي و مالي محرم تست
كه آن تا واپسين دم همدم تست
چو زان تو نخواهد بود هيچي
چرا همچون كفن در خود نه پيچي


جواب پدر

۳۵ بازديد


پدر گفتا كه جهلت غالب آمد
دلت اين جام را زان طالب آمد
كه تا چون واقف آئي از همه راز
شوي برجملهٔ عالم سرافراز
چو خود را بر فلك اين جاه بيني
همه خلق زمين در چاه بيني
ز عُجب جاهِ خود از خود شوي پُر
بماني جاوداني در تكبر
اگر در پيش داري جامِ جمشيد
كه يك يك ذره مي‌بيني چو خورشيد
چه گر زان جام بيني ذرّه ذرّه
كه چون مرگت نهد بر فرق ارّه
نداري هيچ حاصل چون جم از جام
كه چون جم زار ميري هم سرانجام
چو هست اين جام در چاه اوفتادن
حرامت باد از راه اوفتادن


(۵) حكايت شقيق بلخي و سخن گفتن او در توكل

۳۳ بازديد


شقيق بلخي آن شيخ مدرّس
مگر مي‌گفت در بغداد مجلس
سخنها در توكل پاك مي‌گفت
برفعت برتر از افلاك مي‌گفت
بمردم گفت در باب توكل
قوي باشيد و منديشيد از ذُل
كه من در باديه دلشاد رفتم
توكل كردم و آزاد رفتم
زمال و ملك با من يك درم بود
كه آن در جيب من با من بهم بود
درآمد شد چو دل بر غَيب دارم
هنوز آن يك درم در جَيب دارم
به كعبه رفتم و باز آمدم شاد
كه بهر آن درم حاجت نيفتاد
جواني گرم رو از جاي برخاست
بدو گفتا كه بشنو يك سخن راست
در آن دم كان درم بستي تو در جيب
كجا بود اعتماد جانت بر غيب
كجا بود اين توكل آن زمانت
كه افكند اين درم در صد گمانت
تو آن ساعت مگر مؤمن نبودي
وگر بودي بدان ايمن نبودي
شقيق اين حرف چون بشنيد از وي
بمنبر بر فرو لرزيد از وي
بداد انصاف كين حجّت عيانست
چه گويم حق بدست اين جوانست
درين ديوان درم درمي‌نگُنجد
كه موئي نيز هم در مي‌نگُنجد
بسي خون خورد آن سرگشتهٔ او
كنون چون شد بزاري كشتهٔ او
رها كن در ميان خاك و خونش
كه گلگونه چنين بايد كنونش
عجب كارا كه اين درويش سازد
كه گلگونه ز خون خويش سازد
عجب كارا كه تا مرده نگردد
برو يك پيرهن پرده نگردد


(۴) حكايت

۳۴ بازديد


چنين گفتست آن پاكيزه ذاتي
كه گر يابد كسي از حق وفاتي
از اول روز ماتم داريش تو
دوُم روز و سوُم همداريش تو
زماتم تا بهفتم مي‌گدازي
چو هفتم بگذرد هشتم چه سازي
چو آخر روز بايد بود تسليم
چه مي‌پيچي، در اول گير تعليم
همه تن گر شود چون مار پايت
گريزي نيست ممكن هيچ جايت
نديدي وقت رفتن مار را هيچ
كه در ره مي‌رود پُر تاب و پُر پيچ
وليكن چون بسوراخ آورد روي
درو كژّي نماند يك سر موي
كه تا ننهد ز سر آن پيچ پيچي
نيابد راه در سوراخ هيچي
تو هم كژّي ز خود بفكن پس آنگاه
بسوراخت برد از راستي راه
چو در كوري تو پي گُم كرده ماني
چو كوران از برون پرده ماني
نه بيني خلق را نه پاي و نه سر
ز كوري زخم خورده مانده بر در
الف چون مستقيم آيد به كوفي
چنان بايد برأي العين صوفي
تصوّف چيست، در صبر آرميدن
طمع از جملهٔ عالم بريدن
توكّل چيست، پي كردن زبان را
ز خود به خواستن خلق جهان را
فنا گشتن دل از جان برگرفتن
همه انداختن آن برگرفتن


(۳) حكايت پادشاه كه علم نجوم دانست

۳۵ بازديد


نجومي نيك مي‌دانست آن شاه
شد آگه كو فلان ساعت فلان ماه
شود بيچاره در دست بلائي
بكرد القصّه او از سنگ جائي
چو كرد از سنگ خارا خانهٔ راست
نگه دارندهٔ بسيار درخواست
چو در خانه شد آن را روزني ديد
ز روزن خانه را چون روشني ديد
بدست خويش روزن كرد مدروس
كه تا در خانه تنها ماند محبوس
نبودش هيچ ره سرگشته آمد
بآخر تا كه دم زد كُشته آمد
اگر خواهي كه پيش افتي بهرگام
بترك خود ببايد گفت ناكام
تو گر ترك خود و عالم نگوئي
چو مرگ آيد بگوئي هم نگوئي
چو باقي نيست خفت و خورد آخر
چو مرگ آيد چه خواهي كرد آخر


(۷) حكايت ديوانه كه اشك مي‬ريخت

۳۳ بازديد


يكي ديوانه مي‌ريخت اشكِ بسيار
يكي گفتش چرا گرئي چنين زار
بگويم، گفت ازانم خون فشاني
كه تا دل سوزدش بر من زماني
يكي گفتش كه او را دل نباشد
كسي كين گويد او عاقل نباشد
جوابش داد آن ديوانه پيشه
كه او دارد همه دلها هميشه
همه دلها كه او دارد شگرفست
چه گونه دل ندارد اين چه حرفست
همه چيزي كه اينجا هست از آنجاست
بدو نيك و بلند و پست از آنجاست
پس اين دلهاي ما ز آنجا بوَد نيز
دل تنها نمي‌گويم همه چيز
ترا گر خَير و شرّ آيد دوايت
از آنجا مي‌توان كردن روايت
ببين تا خاك جبريل از چه خون كرد
كه قوم سامري را سرنگون كرد
ولي چون باد ازو در مريم آمد
ز روح الله حيات عالم آمد
بدان اينجا كه خير و شر از آنجاست
اگر نفعست از آنجا ضر از آنجاست
تو زان رو بيخبر از قدس پاكي
كه اندر تنگناي آب و خاكي
اگر تو زين خراب آزاد گردي
چو گنجي در خراب آباد گردي
هم اينجا گرچه زين دل خسته باشي
بدل باري بحق پيوسته باشي


(۶) حكايت ديوانۀ كه از حق كرباس مي‬خواست

۳۵ بازديد


مگرديوانهٔ شوريده برخاست
برهنه بُد ز حق كرباس مي‌خواست
كالهي پيرهن در تن ندارم
وگر تو صبر داري من ندارم
خطابي آمد آن بي‌خويشتن را
كه كرباست دهم اما كفن را
زبان بگشاد آن مجنونِ مضطر
كه من دانم ترا اي بنده پرور
كه تا اوّل نميرد مرد عاجز
تو ندهي هيچ كرباسيش هرگز
ببايد مرد اول مفلس وعور
كه تا كرباس يابد از تو در گور
دلاگركشتهٔ اين راه گردي
بيك دم زندهٔ الله گردي
چو تو خوني شدي از پاي تا فرق
ميان خاك شو در خون خود غرق
هر آن زن را كه شير آيد پديدار
ببندد خون حيضش بر سر كار
بگردانند خونش را نهاني
كه تا خون مي‌خوري و شير داني
چو آغاز تو بر خون خوردن آمد
چو انجامت بخاك آوردن آمد
كسي كو در ميان خاك و خونست
چرا سر مي‌كشد چون سرنگونست
اگر تو هيچكس داني كه چوني
بهم بِسرشته مشتي خاك و خوني
ز خون و خاك آنگه پاك گردي
كه خوني مي‌خوري تا خاك گردي
چو نبوَد كارِ تو جز اشك و سوزي
ز زلفش سايه افتد بر تو روزي


(۹) حكايت پير زال سوخته دل

۳۵ بازديد


مگر يك روز در بازارِ بغداد
بغايت آتشي سوزنده افتاد
فغان برخاست از مردم بيكبار
وزان آتش قيامت شد پديدار
بره در پير زالي مبتلائي
عصا در درست مي‌آمد ز جائي
كسي گفتش مرو ديوانهٔ تو
كه افتاد آتشي در خانهٔ تو
زنش گفتا توئي ديوانه تن زن
كه حق هرگز نسوزد خانهٔ من
بآخر چون بسوخت آتش جهاني
نبود آن زال را ز آتش زياني
بدو گفتند هان اي زالِ دمساز
بگو كز چه بدانستي چنين راز
چنين گفت آنگه آن زال فروتن
كه يا خانه بسوزد يا دل من
چو سوخت از غم دل ديوانهٔ را
نخواهد سوخت آخر خانهٔ را


(۸) حكايت شيخ ابوبكر واسطي با ديوانه

۳۷ بازديد


درآمد واسطي را انتباهي
بديوانه ستان در شد بگاهي
يكي ديوانهٔ را ديد سرمست
كه گاهي نعره زد گه دست بر دست
ز شادي مي‌شدي او سرفكنده
ميان رقص يعني بر جهنده
به پاسخ واسطي گفت اي زره دور
ميان سخت بندي مانده مقهور
چو در بندي تو اين شاديت از چيست
شدستي بنده آزاديت از چيست
زبان بگشاد پيش شيخ مجنون
كه گر در بند دارم پاي اكنون
دلم در بند نيست واصلم اينست
چو دل بگشاده دارم وصلم اينست
يقين ميدان كه بس مشكل فتادست
كه گر بستند پايم دل گشادست
دو عالم چيست بحري نام او دل
تو در بحري بمانده پاي در گل
ببحر سينهٔ خود شو زماني
كه تا در خويش گم بيني جهاني
چو باشد صد جهان در دل نهانت
كجا در چشم آيد صد جهانت
زمين و آسمان آنجا بداني
كه تو هم اين جهان هم آن جهاني
نمي‌دانم جهان در تو عيانست
بجائي ننگرد كان يك زمانست
اگر خواهي براي تو جهاني
پديد آيد ز قدرت در زماني
جهان بر تو ز اخلاطست و اسباب
نوشته هفت اقليمش بهفت آب
در آن عالم نباشد مرغ از بَيض
سراي ازخاره و آنگه حور از حيض
نباشد انگبين آنجا ز زنبور
نه شير از بز بود نه مي ز انگور
نه از آتش گشايد مرغ بريان
نه از پختن برآيد فرغ الوان
وسايط چون زره برخيزد آنجا
ز هيچي اين همه مي‌ريزد آنجا
زهر نوع آنچه تو باشي خريدار
شود از آرزوي تو پديدار
بچشم خرد منگر خويشتن را
مدان هر دو جهان جز جان و تن را
توئي جمله ز آتش چند ترسي
دل تو عرش و صدرت هست كرسي
چو دل اينجا ز عشق او فروزي
كجا در آتش دوزخ بسوزي