من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

ملامت كردن سليمان مرغان را و ستايش بلبل بر جملۀ مرغان

۳۴ بازديد


سليمان چون ز بلبل قصه بشنيد
بسي اندر فراق گل بناليد
پس آنگه گفت مرغان هوا را
كه غيبت بود از بلبل شما را
هر آنكس كو رود تنها به قاضي
ز قاضي خرم آيد گشته راضي
سخن گفت برابر اتفاق است
به غيبت ماجرا كردن نفاقست
حديث ماجرا چون هست معقول
بگو با هر كه باشد هست مشغول
چو بلبل حاضر آمد وقت غيبت
نمي‌جنبد يكي اكنون ز هيبت
به غيبت بوده هر يك از شما شير
به خون بلبلان آلوده شمشير
مثالش با شما مشت پياده
مثال گربه و موش است و باده


تمثيل آوردن بلبل منصور و اناالحق گفتن او را در حالت عشق

۳۳ بازديد


از آن يك جرعه مي‌دادند به منصور
اناالحق گفت و عالم كرد پر شور
چو جام وحدتش بر كف نهادند
به خونش مفتيان فتوي بدادند
دو صد كس ز آنكه فتوي داده بودند
در آن دم از حيات افتاده بودند
به بازارش برآوردند سر مست
نهاده بود سر مردانه بر دست
بگرد دار مي‌گرديد و مي‌گفت
مرا غيرت گرفت اغيار نگرفت
بكوي دوست مي‌رفتم سحرگاه
بديدم سايهٔ افتاده بر راه
مرا آن يك نظر از خويشتن برد
علامت بر سر راه من آورد
نظر بر روي نامحرم كه كردم
ز دست غيرت حق نيش خوردم
چرا عاشق چنين حيران نگردد
كه جز گرد در جانان نگردد
كسي را كافتاب از در درآيد
وجود ذره كي در چشمش آيد
بدارش بركشيدند سنگساران
همي كردند هر سو سنگباران
ز دار و سنگ و رشته غم نمي‌خورد
سر موئي ز اناالحق كم نمي‌كرد
به آواز آمدند با او به يكبار
در و ديوار و چوب و رشته و دار
طناب عمر او آن دم گسستند
به آب و آتش عشقش بشستند
انانيت بذات خود فنا بود
انانيت نبود آنجا خدا بود
برآمد موجي از دريا به صحرا
صدف بگسست و گوهر شد بدريا
اناي تنگنا برداشت حلاج
چو پر شد بر سر آمد شد بتاراج
سبوي آب در دريا چه سنجد
ولي دركوزهٔ كوچك نگنجد
ثبات كوه پيش از قوت باد
زهر بادي گياه آيد به فرياد
هزاران جام از آن مي باز خوردند
ولي افشاء سر حق نكردند
همانگه كرد بلبل عهد در دم
ننوشم نيز مي والله اعلم
دمي از عشق گل دارم خروشي
برآيد در دلم هر لحظه جوشي
چو گل بر بست رخت از باغ و بستان
مرادم بسته شد چون زيردستان


آمدن مرغان بديوان و ديدن ايشان بلبل را و از هيبت او خاموش شدن ايشان را

۳۷ بازديد


به ديوان آمدند مرغان چو ديوان
همي كردند پر از آشوب ديوان
چو بلبل را بديدند لال گشتند
در آن حالت همه از حال گشتند
سليمان گفت بلبل را كجائي
چرا در معرض مرغان نيايي
چرا خاموش گشتي اي سخندان
ز لعل خود بر افشان دُرّ و مرجان
زبان بگشاي و شرح حال برگوي
سراسر قصهٔ اقوال برگوي
چو مرغان آمدند اكنون بداور
چه داري حجت قاطع بياور


پاسخ دادن گربه موش را وندامت كردن موش از افعال خود و راضي شدن به قضا

۳۵ بازديد


مگر بيهوده هان اي موش خاموش
چو افتادي در آتش در همي جوش
خلاف شرع و دين كردي شدي مست
اگر خونت بريزم جاي آن هست
مرا استاد پندي داد نيكو
كز آن پند آمدم فرخنده مه رو
مرا گفتا كه تو بيرون مبر سر
اگر فيلي و خصم از پشه كمتر
مشو ايمن كه كم يا بيش گردد
زنيش او ترا دل ريش گردد
مشو از فكر او ايمن كه ناگاه
در اندازد ترا از مكر در چاه
نكردم پند استادان فراموش
مرا آن پند شد چون حلقه در گوش
ببر از من اميد رستگاري
بجز مردن دگر كاري نداري
نخواهي رستگار آمد ز دستم
كه بسياري كمين تو نشستم


حكايت

۳۵ بازديد


شنيد ستم من از پير خردمند
جواني در مغاك كوه الوند
گرفته گوشهٔ بي توشه و نوش
چو مرد حيدري گشته نمد پوش
چو سيمرغ از پس كوه قناعت
قرين در وحدت ودور از جماعت
ز ناپاكي خود دل پاك شسته
ز خود برخاسته در خود نشسته
وليكن خدمت پيران نكرده
ز استاد خرد سيلي نخورده
بخود مي‌رفت راه بي نهايت
نباشد پادشاهي بي ولايت
ببردش خواهرش هر روز ناني
همي كردي به ناني زندگاني
به خواهر گفت روزي اي مراجان
برو زين بيشتر ما را مرنجان
عنايت كرد با من لطف يزدان
حوالت كرد خدمت را به رضوان
همي آرد به من حلوا و نانم
روان از مطبخ دارالجنانم
جواب پير بين با خود چه گفتست
مگر ديوش به دام خود گرفته است
به پير وقت گفتند اين حكايت
كه دانم در شكست و در شكايت
بسي با او بكرد ابليس تلبيس
بكار آمد كنون تلبيس ابليس
اشارت كرد مرد نيك را پير
برو آنجا ز سر تا پاي او گير
بگو اي با همه وي از همه فرد
سلامت مي‌كند پيراي جوانمرد
بسي گشتي تو تا گشتي بهشتي
رفيقان را ز ياد خود بهشتي
خداوندت بسي برگ و نوا داد
نصيب ما بده ز آنچت خدا داد
به خادم داد يكتا نان و حلوا
برون حلوا درونش پر ز بادا
چومرد آورد پيش پير ره بين
نجاست بود حلوا نانش سرگين
هر آنكس كو ندارد پير رهبر
بود همراه شيطانش بره در
اگر خواهي كه با تدبير گردي
بگرد آسمان پير گردي
جواني كو ببوسد پاي پيران
به پيري دست بوسندش اميران
به خودره رفتن ناديده جهلست
بره رفتن براه رفته سهلست
درخت بيشه ميوه برنيايد
بود رعنا ولي خوردن نشايد
درخت باغبان پرورده را بين
كه شكل خوب دارد بار شيرين
تنت قافست و جانت هست سيمرغ
ز سيمرغي تو محتاجي به سي مرغ
حجاب كوه قافت آرد و بس
چو منعت مي‌كند يك نيمه شو پس
به جز نامي ز جان نشنيدهٔ تو
وجود جان خود تن ديدهٔ تو
همه عالم پر از آثار جان است
ولي جان از همه عالم نهانست
تو سيمرغي وليكن در حجابي
تو خورشيدي وليكن در نقابي
ز كوه قاف جسماني گذر كن
بدار الملك روحاني سفر كن
تو مرغ آشيان آسماني
چو بازان مانده دور از آشياني
چو زاغان بر سر مُردار مردي
ز صافي گشته خرسندي بدردي
چو بازان باز كن يك دم پر و بال
برون پر زين قفس وين دام آمال
چو بازان ترك دام و دانه كردي
قرين دست او شاهانه كردي
به پري بر فلك زين تودهٔ خاك
همي گردي تو با مرغان در افلاك
وگرنه هر زمان بي بال و بي پر
چو مرغ هر دري گردي به هر در
گهي در آب گردي همچو ماهي
گهي چون آب باشي در تباهي


آمدن سيمرغ بخدمت سلميان و نموداري حال گفتن به بلبل

۳۴ بازديد


تو سيمرغي و يك مرغت هنر نيست
چو مرغان اندرين راهت گذر نيست
تو تا كي در درون خانه گردي
بميدان آي اگر مرد نبردي
به درياي عدم رفتي چو ماهي
بصحراي وجود آ گر تو شاهي
حريف مجلس عشاق ميباش
بجام شوق اومشتاق ميباش
اگر خلوت نشين بي ريائي
چو زاغان مردهٔ شهوت چرائي
اگر خلوت نشين سالكي تو
چرا در بند دنيا هالكي تو
بجز نامي نداري در جهان فاش
همان شكلي كه صورت كرده نقاش
برون آوازه داري چون مبيره
درونت چون برون ديگ تيره
تو در عالم بسي آوازه داري
ولي مرغي حزين و سوگواري
اگر هستي بيا در نيستي رو
غم ناديدنت برما بيك جو
سليمان كرد نامت شاه مرغان
ببر خار ستم از راه مرغان
اگر سرلشكري لشكر كشي كن
وگرنه خاك شو ني آتشي كن
وگر از خود بسي پروا نداري
چرا چون شمع صد پروانه داري
نه شمعي و نه پروانه چه مرغي
نه خويشي و نه بيگانه چه مرغي
از آن ببريده از جمع اصحاب
كه تا آسان كني هم خورد و هم خواب
تو گردر جمع باشي جمع گردي
تو باشي شمع او را شمع گردي
ميان خلق باش و با خدا باش
چو جان با تن نشين وز تن جدا باش
چو در كثرت شوي وحدت طلب كن
نظر در جسم و جان بوالعجب كن
چو مي‌گردي بگرد خويش تنها
چرا چون من زني مانند تنها
به تنهائي كجا خواهي رسيدن
به ياري مي‌توان منزل بريدن
به تنهائي كس داند نشستن
كه نقش غير تاند پاك شستن
به تنهائي كسي باشد طلبكار
كه نبود او به بند خود گرفتار
اگر نه پايمال ديو گردي
بگرد زرق و عذر و ديو گردي
وگرنه پايمال نفس ماني
معذب در بلاي جاوداني
به بندد اهرمن راه مجالش
به بادي بر دهد هر دم خيالش
به دست ديو در ماند گرفتار
حقيقت را نبيند راه و هنجار


جواب دادن بلبل سليمان(ع) را كه هر مرغ لائق اسرار توحيد نيست

۳۷ بازديد


جوابش داد و گفت اي چشمهٔ نور
ز رخسار تو بادا چشم بد دور
چه گويم با كه گويم اين حقيقت
زبان وهم كي داند طبيعت
كه باشند اين دو سه پژمرده دلها
بمانده پايشان در آب و گلها
طمع از دام و دانه نابريده
شراب وصل دلبر ناچشيده
چو سنگ افسرده اندر بي نيازي
به سر بردند عمر خود به بازي
ندارم بهرهٔ از حال ايشان
از آن ببريده‌ام از قال ايشان
ز مرغان من براي آن رميدم
كه كس را مشتري خود نديدم
اگر آهي برآرم از دل تنگ
بسوزد بر فلك مريخ و خرچنگ
بدرد زهره حالي زهرهٔ خويش
عطارد خاك سازد بهرهٔ خويش
به چاه افتد مه و گردد چو ماهي
به صحراي وجود اي از تو شاهي
به اقبال تو اي دادار عالم
كه باد ابر مرادت كار عالم
بگويم حال مرغان ستمكار
بگويم تا چه داند هر كسي كار
سراسر قصه‌هاشان باز جويم
وز آن پس دانش و اعزاز جويم


مجادله بلبل با باز كه از غرور و پندار كاري بر نيايد جز بخدمت پير

۳۷ بازديد


بيا اي باز تند و تيز پرواز
مشو غره بجاه و عزت و ناز
همي نازي كه بر دست شهاني
تو رسم و عادت شاهان نداني
نشانند بر سر دستت بعمدا
بيندازند چون خاكت به صحرا
اگر نفست نكردي خويش بيني
اگر چشمت نكردي پيش بيني
چرا چشم كژت بر دوختندي
به مردارت چو مرغ آموختندي
چرا در ماتم خود ماندهٔ تو
چرا اسرار حق ناخواندهٔ تو
ببستند پاي تو چشمت گشادند
كلاه غفلتت بر سر نهادند
فروماندي چو كوران درغم خويش
نمي‌بيني فضاي عالم خويش
چو بردارند كلاه غفلت از سر
به عزم آشيان بر هم زني پر
تو خواهي تا كني پرواي پرواز
ولي بند دوالت مي‌كشد باز
دريغا گر قناعت يار بودي
چرا پاي دلت افكار بودي
تو تا در بندگي بيجان نباشي
قبول حضرت سلطان نباشي
ترا گرديدهٔ سر يار بودي
كجا با اين و آن غمخوار بودي
تو آن بازي كه صيادان عالم
بتو دل شاد باشند و تو درغم
ترا از آشيان عالم جان
بياوردند بهر دست شاهان
تو بر دست هواي خود نشستي
به بند حرص جان خود بخستي
بقاي چشم خود بر دوختندت
نموداري چو زاغ آموختندت
چو كوران بر سر ره مي‌نشيني
دوديده باز كن تاره به بيني
كلامت را بينداز از سر جان
ز بهر ذوق تن جان را مرنجان
به پيوند هواي حرص و مستي
بپر بر آشيان خود كه رستي
ز من بشنو تو اي صياد خونريز
كه از تندي و خون ريزي بپرهيز
ازين پس هيچكس نازارو خوش باش
غم دنيا مخور ديندار و خوش باش
بنا حق خون چندين صيد كردي
تو روز عاقبت هم صيد گردي
بينديش از جفاي چرخ گردون
كه تو روزي شوي هم خوار و محزون
اگر مرد رهي موري ميازار
كه موري اندرين ره نيست بيكار
اگر ديوانهٔ چون ديو خناس
سر چنگال داري همچو الماس
تو تا با ما كني دعوي به مردي
مگر سر پنجهٔ مردان نخوردي
تودر مردي نداري پاي بر جاي
چنان بهتر كه داري بند بر پاي
اگر مردي ز دشمن دل مكن تنگ
مدارا كردن اولي تر هم از جنگ
وگر خواهي كه در عالم چو چاكر
نهد خلق جهان بر پاي تو سر
كلاه سروري از سر بينداز
سر خود در ره كهتر درانداز
بآب علم بنشان آتش خشم
منه تير جفا بر تركش خشم


حكايت

۳۹ بازديد


شنيدستم كه در عهد گذشته
اميري بود والي عهد گشته
بسي نيك و بد عالم بديده
ز هر دانا دلي پندي شنيده
پسر را گفت تا گردي تو پيروز
اگر دانا دلي پندي بياموز
خردمندان بهشياري دهند پند
نگيرد بي خرد پند از خردمند
مشو عاق و ببر فرمان پدر را
پدر هرگز نخواهد بد پسر را
پسر كو ناخلف باشد پسر نيست
پدر كو هم بدآموزد پدر نيست
بقاي نسل را گر زن بخواهي
نگه دارد ترا از هر تباهي
به قول مصطفي دين در امان گير
كه كاري گر نيايد بي گمان تير
پسر گفت اي پدر پند تو بند است
گزيده پند تو بيرون زچند است
زنان دامند و شيطان دام را ساز
مرا در دام شيطاني مينداز
تو ايمن باش و با من دل نگهدار
كه من هرگز نبندم دل درين كار
چو شهوت را خرد بنده نگردد
دلم هرگز پراكنده نگردد
مرا پا بر سر خاري درآمد
ازين مشكل ترم كاري درآمد
پدر مي‌گويدم زن خواه و دل گفت
مشو جفت بلا با زن مشو جفت
نمي‌دانم كه را فرمان برم من
پدر را يا بترك سر كنم من
پدر گفت اين صفت از خود مكن دور
مشو تلخ و مشوترش و مكن شور
ز سر بيرون كني بازار و آزار
دل خود از چنين گفتار بازآر
به اول سعي كن در خير كاري
كه آفتها است در تأخير كاري
به هم جمع آمدند كردند عروسي
مسلمان و مغ و گبر و مجوسي
شب اول ميان شوهر و زن
نهاد افسار بروي شهوت تن
اگر عاقل بود زن را چو استر
به نرمي بركند افسار از سر
وگر ابله بود زن را چو خرشد
به تن تير بلا را چون سپر شد
تو امشب باش تا كم زن نگردي
به بي شوئي بگرد زن نگردي


المقاله

۳۶ بازديد


تو طوطي قفس را تا نميري
نخواهي رستن از بند اسيري
ترا چون در صف صورت كشيدند
تو افتادي بدام ايشان بريدند
بمير از لذت و ترك شكر كن
چو سيمرغ از همه عالم گذر كن
اگر ترك از شكر گيري تو چون باز
به هندوستان روحاني رسي باز
وگرنه بر سر باطل بماني
چو كوري بي عصا در گل بماني
همي غلطي چو مرغ سر بريده
بدست خويشتن شهپر بريده