دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۶ ۳۵ بازديد
پسر گفتش دلم حيران بماندست
كه بي شه زادهٔ پريان بماندست
چو آن دختر محيّا و عزيزست
بگو باري بمن تا آن چه چيزست
كه من ناديده او را در فراقش
چو شمعم جان بلب پُر اشتياقش
پدر گفت اين حكاية پيش او باز
عروسي جلوه داد از پردهٔ راز
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد