(۳) حكايت پادشاه كه از سپاه بگريخت

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۳) حكايت پادشاه كه از سپاه بگريخت

۳۵ بازديد


در افتادند در شهري سپاهي
گريزان شد نهان زان شهر شاهي
بشهري شد بگردانيد جامه
نه خاصه باز دانستش نه عامه
بجاي آورد او را آشنائي
بدو گفتا چرائي چون گدائي
بگو آخر كه من شاهم بايشان
چرا بنشستهٔ خوار و پريشان
شهش گفتا مگو آي در نظاره
كه گر گويم كنندم پاره پاره
كسي كو ديدهٔ سلطان ندارد
به سلطان رفتنش امكان ندارد
اگر بي‌ديده جوئي قربت شاه
شوي درخون جان خويش آنگاه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد