(۱) حكايت سرپاتك هندي

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۱) حكايت سرپاتك هندي

۳۴ بازديد


بهندستان يكي را كودكي بود
كه عقلش بيش و عمرش اندكي بود
زهر علمي بسي تحصيل بودش
ازان بر هر كسي تفضيل بودش
اگرچه بود در هر علم سركش
ز جمله علم تنجيم آمدش خوش
در آنجا وصف شاه چينيان بود
ز حسن دخترش آنجا نشان بود
بيك ره فتنهٔ آن دلستان شد
كه آسان بر پري عاشق توان شد
حكيمي بود در شهري دگر دور
كه در تنجيم و در طب بود مشهور
ندادي در سرا كس را رهي باز
نبودي هرگزش در خانه دمساز
ازان تنها نشستي تا دگر كس
نداند علم او او داند و بس
پدر را گفت آن كودك كه يك روز
مرا بر پيش آن پير دلفروز
كه مي‌گويند مي‌آيد بر او
شه پريان و آنگه دختر او
دلم را آرزوي ديدن اوست
بود كانجا به بينم چهرهٔدوست
كه تا گردم زهر علمي خبردار
نميرم همچو دنيادار مردار
پدر گفت او نه زن دارد نه فرزند
بدو هستند خلق آرزومند
كه او ره باز مي‌ندهد كسي را
چو تو بود آرزوي وي بسي را
كه مي‌ترسد كه گر يابد كسي راه
ز علم و حكمت وي گردد آگاه
پسر گفتا كه آنجا برنهانم
كه من خود حيلت اين كار دانم
پسر شد با پدر القصّه در راه
پسر كردش ز مكر خويش آگاه
كه پيش آن حكيم هندوان شَو
ز دل كينه برون كن مهربان شو
بدو گو كودكي دارم كر و لال
ندارم نعمتي هستم مقل حال
براي آخرت بپذيرش از من
چنينن بار گران بر گير از من
كه تا درخدمت تو روزگاري
كند چونانكه فرمائيش كاري
گهت آتش كند گه آورد آب
بيندازد بحرمت جامهٔ خواب
اگر بيرون روي در بسته دارد
سر صد خدمتت پيوسته دارد
بغايت زيركست اما كر و لال
مگردان نااميدم از همه حال
چنين كس گر كسي بُرهان نمايد
وجودش با عدم يكسان نمايد
پدر پيش حكيم آمد بسي گفت
كه تا آخر حكيمش در پذيرفت
حكيمش امتحاني كرد در حال
كه بشناسد كه تا هست او كر و لال
مگر داروي بيهوشي بدو داد
چو كودك خورد حالي تن فرو داد
طبيبي را ز در بيرون شد اُستاد
بجست از جاي آن كودك بايستاد
بدانست او كه هست آن امتحانش
كه مست خواب خواهد كرد جانش
بگرد خانه همچون باد مي‌گشت
بكار خويشتن استاد مي‌گشت
ازان مي‌گشت وزان بود آن شتابش
كزان دارو نگيرد بو كه خوابش
چو آمد اوستاد و كرد در باز
هم آنجا خواب كرد آن كودك آغاز
ميان خواب بانگ خفته مي‌كرد
نه خود را مست و نه آشفته مي‌كرد
چو اُستاد آمد و بنشست بر جاي
فرو بردش درفشي سخت در پاي
بجست از جاي كودك پس بيفتاد
بزاري همچو گنگان كرد فرياد
چو بيرون آمدي بانگ از دهانش
نشان دادي ز گنگي زبانش
ميان بانگ ازو پرسيد اُستاد
كه اي كودك نگوئي تا چه افتاد
نداد البتّه آن كودك جوابش
برفت از زيركي كاري صوابش
چو كرد آن امتحان اُستاد محتال
يقينش شد كه هم كرّست و هم لال
چه گويم روز و شب ده سال پيوست
دران خانه بدين تدبير بنشست
اگر بيرون شدي از خانه استاد
كتابش مي‌گرفتي سر بسر ياد
وگر استاد اندر خانه بودي
بسي گفتي زهر علم او شنيدي
گرفتي ياد كودك آن سخنها
نوشتي چون شدي در خانه تنها
بهر علمي چنان استاد شد او
كه از استاد خود آزاد شد او
يكي صندوق بودي قفل كرده
كه استادش نهفتي زير پرده
نه مهرش برگرفتي نه گشادي
نه چشم كس بر آنجا اوفتادي
بدل مي‌گفت آن كودك كه پيداست
كه آن چيزي كه مي‌جويم من آنجاست
ولي زهره نبود آن در گشادن
كه داد صبر مي‌بايست دادن
مگر شد شاه زاد شهر رنجور
كسي آمد بر استاد مشهور
كه چيزي در سر اين شاه زادست
كزان شه زاده از پاي اوفتادست
چو حيواني بجنبد گاه گاهي
بعلم آن كسي را نيست راهي
اگر دريابدش استاد پيروز
وگرنه زار خواهد مرد امروز
ازان علت نبود آن كودك آگاه
چو استادش روانه گشت در راه
روان شد كودك و چادر برافكند
كه تا خود را بدان منظر درافكند
چو رفت القصه پيش شاه استاد
به بالائي بلند آن كودك استاد
دران پرده كه شه بيرون سر داشت
ورم بود و درو يك جانور داشت
همه مويش بچيد و پرده بشكافت
چو خرچنگي درو جنبندهٔ يافت
فرو برده بديگر پرده چنگال
يكي آلت حكيم آورد در حال
كه تا او را براندازد ز پرده
مگر گردد بآهن دور كرده
چو آهن بيشتر بردي فرا پيش
فرو مي‌برد او چنگل بسر بيش
ز زخم چنگل او شاه زاده
فغان مي‌كرد از درد چكاده
ز بالا آن همه شاگرد مي‌ديد
بآخر صبر او زان كار برسيد
زبان بگشاد كاي استاد عالم
بآهن مي‌كني اين بند محكم
وليكن گر رسد بر پشت داغش
همه چنگل برآرد از دماغش
چو آگه شد ز سرّ كار استاد
ز غصّه جان بدان عالم فرستاد
چو مرد آن مرد كودك را بخواندند
باعزازش بجاي او نشاندند
بداغ آن جانور را دور انداخت
ز اخلاطي كه بايد مرهمي ساخت
چو بهتر گشت شاه از دردمندي
نهادش نام سر پاتك بهندي
بسي زر دادش و خلعت فرستاد
بدو بخشيد جاي و رخت استاد
بيامد كودك و بگشاد صندوق
در آنجا ديد وصف روي معشوق
كتابي كان بود در علم تنجيم
همه برخواند وشد استاد اقليم
بآخر ز آرزوي آن دلفروز
نبودش صبر يك ساعت شب و روز
كشيد آخر خطي و در ميانش
نشست وشد ز هر سو خط روانش
عزيمت خواند تا بعد از چهل روز
پديد آمد پري زاد دلفروز
بتي كز وصف او گوينده لالست
چه گويم زانكه وصف او محالست
چو سر پا تك ز سر تا پاي او ديد
درون سينهٔ خود جاي او ديد
تعجب كرد ازان و گفت آنگاه
چگونه جا گرفتي جانم اي ماه
جوابش دادآن ماه دلفروز
كه با تو بوده‌ام من ز اولين روز
منم نفس تو تو جوينده خود را
چرا بينا نگرداني خرد را
اگر بيني همه عالم تو باشي
ز بيرون و درون همدم تو باشي
حكيمش گفت هست از نفس معلوم
كه مارست و سگست و خوك آن شوم
تو زيباي زمين و آسماني
بدين خوبي بنفس كس نماني
پري گفتش اگر اماره باشم
بتر از خوك و سگ صد باره باشم
ولي وقتي كه گردم مطمئنه
مبادا هيچكس را اين مظنّه
ولي چون مطمئنه گشتم آنگاه
خطاب اِرجعِيم آيد ز درگاه
كنون نفس توام من اي يگانه
اگر گردم پي شيطان روانه
مر اماره خوانند اهل ايمان
مگر شيطان من گردد مسلمان
اگر شيطان مسلمان گردد اينجا
همه كاري بسامان گردد اينجا
چو چندان رنج برد آن مرد طالب
كه تا شد جان او بر نفس غالب
كسي كو سر جان خواهد ز دلخواه
بسا رنجا كه او بيند درين راه
كنون تو اي پسر چيزي كه جستي
همه در تست و تودر كار سستي
اگر در كار حق مردانه باشي
تو باشي جمله و هم خانه باشي
توئي بيخويشتن گم گشته ناگاه
كه تو جويندهٔ خويشي درين راه
توئي معشوق خود با خويشتن آي
مشو بيرون ز صحرا با وطن آي
ازان حب الوطن ايمان پاكست
كه معشوق اندرون جان پاكست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد