(۸) حكايت جوان صاحب معرفت وبهشت و لقاي حق تعالي

۳۶ بازديد


چنين نقلست در اخبار كان روز
كه برخيزد قيامت وان همه سوز
جواني در ميان آيد مزيَّن
بگرد او هزاران مقرعه زن
زهر سو راه مي‌جويند آنگاه
جهاني مي‌دهند از بهر او راه
بخازن پس خطاب آيد ز جبّار
كه او را در فلان قصري فرود آر
دران قصرش فرود آرند دلشاد
همه حوران ز شوق او بفرياد
دريچه باشد آن قصر نكو را
هزار و دو هزار از هر سو او را
بهر دركان جوان مي‌بنگرد راست
خداي خويش را بيند كه آنجاست
هزاران درگشايد هر زماني
زهر دو ظاهرش گردد جهاني
ولي در هر جهان از مرد و زن او
نه بيند جز خداي خويشتن او
دوعالم را تمّناي وصالست
وليك آن جمله سوداي محالست
نه هر كس را رسد بوئي از آنجا
نه هر چوگان زند گوئي از آنجا
دلي بايد ز حق ترسان و بريان
زباني از رهش پُرسان و ترسان
ترا گر با توئي آنست پيشه
كه مي‌ترسي و مي‌پُرسي هميشه
نهادت جمله اين انديشه گيرد
همه شهر دلت اين پيشه گيرد
كه تا يك لحظه بوي آن توان برد
وليكن از مشام جان توان برد
ترا عمر حقيقي آن زمانست
كه جانت در حضور دلستانست
وگر عمر تو بيرون زين حسابست
بهر دم در حسابت صد حجابست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد