(۷) حكايت جوان گناه كار و ملايكۀ عذاب كه برو موكّلند

۳۵ بازديد


چنين خواندم كه در محشر جواني
درآيد وز خدا خواهد اماني
بغايت جُرمِ او بسيار باشد
ولي قاضي فضلش يار باشد
ملايك مي‌كنند آنجا شتابش
كه پيش آرند در دوزخ عذابش
همي حالي خطاب آيد ز درگاه
كه از چه مي‌كشيد او را درين راه
چنين گويند مي‌تازيم او را
كه تا در دوزخ اندازيم او را
خطاب آيد دگر امّا معمّا
كه هستيم اي عجب با او بهم ما
شما را اين نمي‌بايد شنودن
كه ما هر دو بهم خواهيم بودن
ملايك اين سخن نشنيده باشند
نه هرگز اين كرامت ديده باشند
ازين هيبت همه خاموش گردند
بلرزند آنگهي بيهوش گردند
خطاب آيد جوان را كاي پريشان
چه مي‌پائي هلا بگريز ازيشان
جوان گويد خدايا در چنين جاي
كه نه سر دارد اين وادي ونه پاي
كجا يارم شدن از رستخيزي
كه نيست اين جايگه راه گريزي
خطاب آيد كه اي در عين مستي
بيا در ما گريز از جمله رستي
جوان گويد مرا اين يارگي نيست
كه نقد من بجز بيچارگي نيست
مگر تو فضل خود در كار آري
مرا در پردهٔ اسرار آري
خداوندش بپوشد از كرامت
كند پنهانش از خلق قيامت
بدولت جاي اسرارش رساند
بخلوتگاه ديدارش رساند
ملايك چون بهوش آيند آنگاه
نه بينند آن جوان را بر سر راه
بجويندش بسي امّا نيابند
بهر سوئي بمردي مي‌شتابند
بحق گويند خصم ما كجا شد
مگر در عالم باقي فنا شد
بهشت و دوزخ اين ساعت بجُستيم
نمي‌بينم و از وي دست شستيم
تو ميداني الهي كو كجا شد
اگر با ما نگوئي جان ما شد
خطاب آيد كه اين از حكمت ماست
كه در پرده سراي عصمت ماست
چو او را هست پيش ما قراري
شما را نيست با او هيچ كاري
كنون او داند و ما جاودانه
شما را رفت بايد از ميانه
عنايت چون ز پيشان يار باشد
كجا اندر ميان اغيار باشد
ولي اوّل نبي را در هدايت
نمايد آفتابي در عنايت
عنايت گر ترا با خاص گيرد
همه نقصان تو اخلاص گيرد
كند ديدار خويشت آشكاره
كه تا كارت نباشد جز نظاره


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد