(۵) حكايت يعقوب و يوسف عليهما السلام

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۵) حكايت يعقوب و يوسف عليهما السلام

۳۹ بازديد


چو يعقوب و چو يوسف آن دو دلدار
بهم ديگر رسيدند آخر كار
پدر گفتش كه اي چشم و چراغم
چو از گريه بپالودي دماغم
مرا در كلبهٔ احزان نشاندي
جهاني آتشم در جان فشاندي
بچندين گاه خوش دم دركشيدي
تو گوئي هرگزم روزي نديدي
چرا كردي چنين بيدادي آخر
بمن يك نامه نفرستادي آخر
پدر در درد چندين گاه از تو
دلت مي‌داد، بي آگاه از تو
بخادم گفت يوسف اي تناور
برو آن نامها نزد من آور
شد آن مرد و برفتن كرد آهنگ
هزاران نامه بيش آورد يكرنگ
نوشته جمله بسم الله بر سر
ولي چون برف آن باقي ديگر
پدر را گفت اي شمع بهشتم
من اين جمله بسوي تو نوشتم
ز شرح حال و احوال سلامت
چو من بنوشتمي جمله تمامت
بجز نام خدا بالاي نامه
نماندي خط ز سر تا پاي نامه
همه نامه برنگ برف گشتي
كه بي خط ماندي و بي حرف گشتي
رسيدي جبرئيل آنگه ز جبّار
كه نفرستي بدو يك نامه زنهار
كه گر نامه فرستي سوي آن پير
شود خط چو قير نامه چون شير
كنون عذر من مشتاق اين بود
كه نامه نافرستادن چنين بود
اگرچه خواستم من حق نمي‌خواست
ازان كاري بدست من نشد راست
اگر مهر پسر حاصل كني تو
چگر خوردن بسي در دل كني تو
پسر گرچه چو يوسف خوب باشد
ترا غم خوردن يعقوب باشد
كه خواهد يافت فرزندي چو يوسف
بسي يعقوب خورد از وي تأسف
پدر هرگز نباشد همچو يعقوب
بسي خون خورد بي آن يوسف خوب
اگر هستي پسر جانت پدر سوخت
وگر هستي پدر چشمت پسر دوخت
ترا حجّت درين كُنه ولايت
تمامست اي پسر اين يك حكايت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد