(۹) سؤال كردن آن درويش از مجنون كه سال عمر تو چندست

۳۲ بازديد


مگر پرسيد درويشي ز مجنون
كه چندست اي پسر سن تو اكنون
جوابش داد آن شوريده احوال
كه سن من هزارست و چهل سال
بدو گفتا چه مي‌گوئي تو غافل
مگر ديوانه‌تر گشتي تو جاهل
پس او گفتا بسي سر وقت بودست
كه ليلي يك نفس رويم نمودست
چل عمر منست و اين زيانست
ولي عمر هزاران آن زمانست
چو اين چل سال من با خويش بودم
ز نقد عمر خود درويش بودم
ولي آن يك زمان سالي هزارست
كه با ليلي مرا خود بي‌شمارست
هزاران سال يك دم باشد آنجا
چه مي‌گويم كزين كم باشد آنجا
چو دريابد وجود بي‌نهايت
دو عالم را عدم ماند ولايت
ببين اي دوست تا اين چه وجودست
كه يك يك ذره آن را در سجودست
وجودست آنكه نه بيش ونه كم شد
درو خواهد همه چيزي عدم شد
زهي عالي وجودي كين وجودات
درو معدوم خواهد شد بلذّات
چو مرد آنجايگه نابود گردد
زيانش جمله آنجا سود گردد
اگر دست آورد خلق جهاني
يكي بر دامنش نرسد زماني
چو نه اين كس بود نه دامن او
كه گردد يك زمان پيرامن او


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد