(۲) حكايت وزير كه پسر صاحب جمال داشت

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۲) حكايت وزير كه پسر صاحب جمال داشت

۳۳ بازديد


وزيري را يكي زيبا پسر بود
كه ماه از مهر او زير و زبر بود
جمالش كرده دلبري را
چشيده لب زلال كوثري را
بخوبي همچو ابرو طاق بوده
به نرگس ره زن عشاق بوده
يكي صوفي ز عشقش ناتوان شد
چنان كو شد ندانم تا توان شد
نبود اور ا بهيچ انواع يارا
كه كردي سر عشقش آشكارا
چنان همواره عشقش زار مي‌سوخت
كه سر تا پاي او هموار مي‌سوخت
چو هم دردي هم آوازي نبودش
دران اندوه هم رازي نبودش
درون دل نهان مي‌داشت آن راز
كه تا از بي دلي هم ماند زان باز
دو چشمش همچو باران گشت خونبار
كه تا شد هر دو نابينا بيكبار
چو نابينائي آمد آشكارش
بهر دردي زيادت شد هزارش
به آخر راز او گشت آشكاره
جهاني خلق شد بر وي نظاره
چو تيره گشت چشم و روي زردش
بدرد آمد دل خلقي ز دردش
بزرگان و اميراني كه بودند
همه در ديدنش رغبت نمودند
وزير شاه مي‌آمد ز راهي
پسر با او رسيد آنجايگاهي
شنوده بود حال مرد عاشق
پياده گشت در پيش خلايق
پسر را فارغ و آزاد با خويش
خوشي بنشاند اندر پيش درويش
پسر گر مردم چشم پدر بود
وليكن كار آن عاشق دگر بود
كه چشم عاشق از وي بود رفته
ولي چشم پدر كي بود رفته
وزير نيك راضي گشت بي خشم
كه چشم كور يابد مردم چشم
به نابيناي عاجز گفت آنگاه
كه گر چشم تو شد زين روي چون ماه
پسر اينك به پيش تو نشسته
چه مي‌خواهي دگر اي چشم بسته
چو عاشق اين سخن بشنود برجست
بزد يك نعره و افتاد از دست
نه چندان ريخت اشك آن كار ديده
كه ريزد ابر با بسيار ديده
وزيرش گفت اي غافل ازين كار
پسر با تو چه مي‌گرئي چنين زار
زبان بگشاد نابيناي دلتنگ
كه خون مي‌گريد از درد دلم سنگ
كه مي‌گرديد عمري در سر من
كه يك دم اين پسر آيد بر من
كنون چون آمد اين مهر وي عشّاق
مرا دو چشم مي‌بايد ز آفاق
اگر جويان او زين پيش گشتم
كنون جويان چشم خويش گشتم
مرا گر چشم خويش آيد پديدار
بجان گردم جمالش را خريدار
مرا گر چشم نبود در ميانه
چو خواهم كرد معشوق يگانه
اگر عالم همه معبود باشد
چو نبود چشم چه مقصود باشد
مرا پس چشم مي‌بايد نه معشوق
كه پيش كور چه خالق چه مخلوق
همه عالم جمال اندر جمالست
وليكن كور مي‌گويد محالست
اگر بينندهٔ اين راه گردي
ز بينائي خويش آگاه گردي
دلت گر پاك ازين زندان برآيد
زهر جزويت صد بستان برآيد
كند هر ذره خاك شورهٔ تو
مه و خورشيد را مستورهٔ تو
تنت كورست و جان را چون عيان نيست
كه يك يك ذره چون صاحب قرانيست
ز يك جوهر چو دو عالم برآيد
زهر ذره كه خواهي هم برآيد
يقين مي‌دان كه هرجائي كه خارست
بزير آن بهشتي چون نگارست
وليكن گر برون آيد ز پرده
شوند آن كور چشمان زخم خورده


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد