من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۶ بازديد


شنيد ستم من از پير فتوت
به مكتب خانهٔ شهر مروت
زبان حال و رأي كسوت قال
بياموزد نبي از عقل فعال
مثال خوش ترا خواهم نمودن
كه صد دولت ترا خواهد گشودن
بفرما تا بيارند مرد استاد
يكي آيينهٔ سازند ز پولاد
ز هندوستان بيارند طوطيان را
پر از شكر بريزند آشيان را
به گرد آينه طوطي بياورد
بخلوتخانهٔ شاه جهان برد
پس آيينه شد زير گليمي
چو موسي كرد با طوطي كليمي
گمان بردش دل كژ بين طوطي
كه طوطي مي‌كند تلقين طوطي
بدين تصنيف شد طوطي سخندان
ملك زينسان كند تلقين انسان
ز سيمرغ وز بلبل و ز چكاوك
همين يك مرغ دارد طبع زيرك
ز جنس آدمي پيغمبرانند
كه استعداد آن دارند و دانند
همي آيد ملك تا حدانسان
نشيند از پس آيينهٔ جان
بياموزد نبي را علم انسان
نبي آن علم را آرد بگفتار


خطاب بلبل به طوطي و نصيحت كردن او را بخدمت پير

۳۸ بازديد


به طوطي گفت اي مرغ شكرخوار
تو هرگز بودهٔ با من جگرخوار
فصاحت مي‌فروشي بي ملاحت
ملاحت بايد آنگه بس فصاحت
تو را گر طبع زيرك يار ديدند
به قهر از صحبت ياران بريدند
چو استاد سخن بگشاد چشمت
بروي آينه افتاد چشمت
تو در آيينهٔ روي خويش ديدي
تو پنداري سخن از خود شنيدي
تو در آيينه ديدي روي خود را
نداري ديدهٔ عقل و خرد را
دريغا بر سر باطل بماندي
ز استاد سخن غافل بماندي
منه اين آينه زين بيشتر پيش
رخ استاد را ز آيينهٔ خويش
تو اين آيينه را گر باز داني
به روي آينه كي باز ماني
اگر در آينه آتش به بيني
هم آيين خود آييني به بيني
طلب كن خويش را ز آيينه بيرون
قفس بشكن بپر بر اوج گردون
مشو مغرور اين نطق مزور
مكن خود را بناداني هنرور
بسي در كسوت زيبائي خود
كه زيبائي چو تو بينند بي حد
به ناداني اگر خود وانمودي
گرفتار قفس هرگز نبودي
اگر علم همه عالم بخواني
چو بي عشقي ازو حرفي نداني
به خود رفتن ره ناديده جهلست
به ره رفتن براه رفته سهلست


نصيحت بلبل طاوس را به قطع كردن زينت

۳۹ بازديد


برو طاوس شهوت را ببر سر
كه بوي آرزويت مي‌برد سر
ز رنگين خانهٔ شهوت بپرهيز
ز بند آرزوي خويش برخيز
چو رنگ شهوت بي رنگ گردد
همه عالم به چشمت تنگ گردد
درون خانهٔ جانت سياه است
چه سود ار بر سرت زرين كلاه است
به رنگ و زينت دنيا چو طاوس
همي پوشي سياهي را بناموس
مكن شادي اگر كارت برآيد
كه روز نيك و بد روزي سرآيد
نماند شادي و غم جاوداني
به نيك و بد سرآيد زندگاني


مجادله بلبل با طاوس و تسليم شدن طاوس بوي

۳۴ بازديد


بيا اي مرغ رنگين جامه بي بو
سر تركانه داري پاي هندو
تني پوشيده داري جان عريان
لب پرخنده داري چشم گريان
ز روي آينه نزدودهٔ زنگ
لباس آينه كردي بصد رنگ
اگر زر مي‌كند آهن زر اندود
نگيرد آهن از زر رنگ نابود
به زيور كي شود چون ماه تو زشت
به ضرب مشت چون گردد برانگشت
چرا اين رنگ بي بو ميفروشي
چرا پاي خود از مردم نپوشي
سراسر خويشتن را مي‌نمائي
وليكن گر بقاف بي وفائي
به از ناموس باشد نام ناموس
به از طاوس باشد پاي طاوس
به بين خود را و از هستي برون آي
بكوي نيستي بخرام و مي پاي
اگر پاي سياهت ياد بودي
بجلوه كي دل تو شاد بودي
چو بلبل جامهٔ رنگين بينداز
مرقع پوش شو مانندهٔ باز
نه رنگت ماندوني بال و ني پر
مشو مغرور اين رنگ مزور
چه عزت مي‌رسد از عزت آن
كه پرت مي‌نهند بر سرامينان
چه نفع آمد بگو اي مرغ خوش باش
در حمام را از نقش نقاش
به رنگ خويشتن مغرور گشتي
ز قرب حضرت شه دور گشتي
همه رنگي زما بوئي نداري
همه بوئي ز ما بوئي نداري


آمدن هدهد در نصيحت بلبل باو كه راه بسي باريكست

۳۵ بازديد


بيا اي هدهد صاحب هدايت
چه داري تا خبر از هر ولايت
قباپوشي ولي دردي نداري
گله داري ولي مردي نداري
ز تن بيرون كن و كن خاك بر سر
قبائي بي بقا تاج مزور
كسي باشد سزاي تاجداري
كه باشد در تبارش شهرياري
كسي باشد سزاي قرب شاهي
كه باشد لائق فر الهي
سر اهل امل گر تاجدار است
بينديش آن براي تاجدار است
مرقع پوشي و تاج مرصع
مرصع ني مناسب با مرقع
طريق تاجداري عقل و دادست
ترا حاصل بدست از جمله بادست
ترا چون بر سر كوهست خورشيد
چه ميداري بروز رفته اميد
بپرهان بر درخت زندگاني
وگرنه بي هنر اينجا بماني
ترا همت بقدر هستي خويش
مرا همت بقدر از آسمان بيش
بمرداري فرود آوردهٔ سر
چرا ننهي ز دانش بر سر افسر
كسان رنجند ز رنگ و بوي مردار
نگه دارند مشام از گند مردار
من آن مرغم كه مي‌نالم بگلزار
تو آن مرغي كه ميخاري سر خار
تو كردي بي وفائي با سليمان
منش هستم دعاگو با دل و جان
مگر نشنيدهٔ اي مرغ كوچك
خلاف امريا شد نامبارك
تو تا در بند گي بي جان نگردي
قبول حضرت سلطان نگردي
مرا از دور رمزي مي‌نمايند
مرا پيوسته درها مي‌گشايند
نشيني بر سر پا سر كشيده
سر و پايت برون هر سو بريده
روا داي كه رندان خرابات
برند از خون تو سازند طلسمات
ملوك ملك عالم چون سكندر
ز بهر داد دارند تاج بر سر
برو از سر بنه اين تاج بيداد
كه بي دادي دهد هر تاج بر باد


نصيحت پذيرفتن موش خوار

۳۴ بازديد


ز من پندي فرا گير اي خردمند
عتاب و خشم را بر پاي نه بند
كلاه فاقه را بر فرق سر نه
بدان حرصي كه باشد كمترش ده
ز قهرش ديدهٔ پر فتنه بر دوز
چو باد انش به بي خوابي بياموز
مسلط كن برو صياد خود را
بجاي نان مده پالوده بد را
گر او را خوار كردي همچو يوسف
عزيز مصر كردي همچو يوسف
ببسته سدهٔ فر سعادت
بيان عالم الغيب و شهادت
مشعبد وار زير حقه دارد
نه چندان مهره كانراكس شمارد
بهر ياري كه وقتش اقتضا كرد
بدزدد مهرهٔ عمر زن و مرد
همي گردند پياپي گردش او
دو چاكر در رهش رومي و هندو
زمين سفليان را آسمان است
سراي علويان را آستان است
بگوش هوش بشنو اين سخن را
فداي اين سخن كن جان و تن را
چو فرصت هست كاري بيشتر بود
پشيماني گر آيد كي كند سود
چراغ دل ز شمع جان برافروز
اصول علم استادان بياموز
به جان گر خدمت استاد كردي
ز خدمت برخوري استاد گردي
ولي انديشهٔ تو آن ندارد
معما گفتن تو جان ندارد


مجادله كردن بلبل با موش خوار و جواب او

۳۳ بازديد


بيا اي مرغ نابالغ كجائي
ز عمر نازنين غافل چرائي
دريغا برگ عمرت رفت بر باد
دمي ناكرده خود را از جهان شاد
اگر پرت بدي يعني كه دانش
اگر بالت بدي يعني كه بينش
بپري تا درخت جاوداني
وگرنه تا ابد اينجا بماني
ز شوق آشيان اي مرغ افلاك
شدي افتان و خيزان بر سر خاك
مكن سستي كه دوران سخت تند است
ز پيران كار طفلان ناپسند است
بزرگي و ولي آزار خواري
كم آزادي ولي مردار خواري
مشام آكنده از گند مردار
چو زاغ وسگ شوي برگند مردار
مكن با زاغ و با سگ هم نشيني
چو خواهي گلشن سيمرغ بيني
تو هشياري دل چون بارداري
تو از مردار خوردن دان كه خواري
بمرداري فرود آوردهٔ سر
چرا تازي بدانش بر سر افسر
چرا عاشق نباشي تا بباشي
برون از زاهدان رومي خراشي
تو مستي باش تا هشيار گردي
ز عمر خويشتن بيزار گردي


در مناجات باري تعالي

۳۹ بازديد


خداوندا توئي داناي عالم
ز عالم برتري و از جان عالم
نه گيتي بود ني ابليس و آدم
نه عالم بود و ني ذرات عالم
تو آن پروردگار كردگاري
كه بي حبر و قلم صورت نگاري
به دست خود گل آدم سرشتي
به سر بر سرگذشت ما نوشتي
بكيوان بركشي آن را كه خواهي
بخذلان دركشي آن راكه خواهي
گناهم گر زماهي تا بماه است
وليكن رحمتت بيش از گناه است
به بخشي جرم عطار اي خداوند
نداري جان اودر غفلت و بند
حكيمي و عليمي و قديمي
غفوري و شكوري و حليمي
بيامرزي برحمت جمله عالم
كه حي وغافر الذنبي و حاكم


در ختم حكايت

۳۳ بازديد


بشرح جان اگر ادراك داري
قدم بر فرق هفت افلاك داري
وگرنه با تو گفتم شرح اسرار
بود چون پيش اخشم بوي گلزار
چه سود آيد ازين آيينه داري
كه پيش چشم كور آيينه داري
تو شهبازي و مرغان خشم و شهوت
بپايت برنهادند بند غفلت
زيند دست غفلت پاي بگشاي
بفرق سر ره بي سر به پيماي


جواب دادن هدهد بلبل را و اجازت دادن بلبل را

۳۴ بازديد


به بلبل گفت هدهدكاي پريشان
چرا كردي تو بيدادي بديشان
مكن بي علمي اي دين داده بر باد
كه بي علمي كند بر جمله بيداد
درون خسته دل مخراش و مخروش
چو ديگ پخته شو تا كي زني شوش
چو عشق دلبران گنج روانست
چنان بهتر كه اندر دل نهانست
برو در عاشقي مي‌سوز و مي‌ساز
مكن راز دل خود پيش كس باز
ز بند جان خود برخيز و بنشين
مكن زين پس حكايتهاي پيشين
حكايت كهنه شد از بسكه گفتند
درون فرسوده شد از بسكه گفتند
سخن نونو چو گل يابد شكفتن
نه چون بلبل حكايت بازگفتن
حديث عشق اگرچه هست شيرين
ولي مردم ببرهان گشته ره بين
برو ز اينجا سر آشوب و داور
ز علم ارسكهٔ داري بياور
بقدر خود بگو تا خود چه داري
بميدان اندر آگر مرد كاري
چرا بيهوده گفتن پيشه كردي
نه چون مردان بخود انديشه كردي
چو كار روزگارم كارزار است
مرا امروز با تو كار زار است
حديثم داستان دوستان است
خطابم با خطيب بوستان است
به پيچش دركشم تا خود چگويد
چه گويد جز ره نعره نپويد
مكن فرياد و خاموشي گزين تو
به بين در روي خود عين اليقين تو
چو بگشايم به يك نقطه زبان را
به بندم نطق مرغ بوستان را
سؤالت اول از توحيد پرسم
دوم ايمان سوم تجريد پرسم
مرا اول سخن با تو زذات است
به آخر ماجرا اندر صفات است
بيا بنشين ز اول بازگو تا
چرا ايزد ندارد مثل و همتا
ز هدهد بلبل عاشق زبون شد
ز عشق گل به يك ره سرنگون شد
سري بنهاد پيش هدهد آنگاه
خطا كردم مگير استغفرالله
مرا دل ريش بود از درد هجران
از آن تندي نمودم با عزيزان
سپر بنهاد در پيش پيمبر
كاجازت تا روم در پيش دلبر
فزون زين طاقت هجران ندارم
چنانستم كه گوئي جان ندارم
مخواه از عاشق و ديوانه خدمت
كه او خود سوخت از درد محبت
سليمانش اشارت دادو فرمود
كزين پس حال تو معلوم ما بود
بمرغان گفت با عشقش گذاريد
چو تاب قوت نطقش نداريد
برون شد بلبل از پيش سليمان
پي معشوقهٔ خود تا گلستان
وصال دوستش چون شد ميسر
سخن نتوان نوشتن زين فزونتر
حديثم داستان دوستان شد
خطابم با خطيب بوستان شد
چو بلبل نامه آخر شد به توفيق
چو مردان راه حق ميرو بتحقيق
ايا عطار جان عاشقاني
تو آگاه ازعطاي غيب داني
خداوندا توئي معبود و ديان
سميعي و بصير وفرد و رحمن
به بخشائي گناه جمله عالم
از آن پس اين ضعيف خسته راهم
بسي گفتم به شرح ازجان حكايت
حكايت را رسانيدم به غايت