ثنائي گو بر ارباب بينش
سزاي صدر وبدر آفرينش
محمد آنكه نور جسم و جانست
گزين و مهتر پيغامبرانست
حبيب خالق بيچون اكبر
درون جزو و كل او شاه و سرور
ز نورش ذرّهٔ خورشيد و ماهست
همه ذرّات را پشت و پناهست
فلك يك خرقه پوش خانقاهش
بسر گردان شده در خاك راهش
تمامت انبيا را پيشوا اوست
حقيقت عاشقان را رهنما اوست
ز نور اوست اصل عرش و كرسي
چه كرّوبي چه روحاني چه قدسي
طُفيل اوست دنيا و آخرت هم
جهان از نور ذات اوست خرّم
شده در نور پاكش عقل و جان گم
ز عكس ذات او هر دو جهان گُم
حقيقت خاتم پيغمبرانست
ز نورش ذرّهٔ كون و مكانست
ز بود آفرينش اوست مقصود
ز لا در عين اِلّا اوست موجود
ز عكس ذات او دان آفرينش
حقيقت اوست نور عين بينش
هزار آدم طفيل اوست آنجا
بمانده سوي خيل اوست آنجا
طفيل خندهٔ او آفتابست
حقيقت ذّرهٔ او ماهتابست
مه از شرم رُخش هر مه گذارد
چو در راهش گذارد سر فرازد
نديده چشم عالم همچو او باز
ازان آمد يقين شاه سرافراز
زهي مثل ترا ناديده عالم
نداده كس نشان از عهد آدم
چو تو شاهي بگرد كرّهٔ خاك
كه آمد سايه بانت هفت افلاك
طفيل خاك پاي تست دنيا
حقيقت را نه جاي تست دنيا
توئي صاحب قران عين هستي
كه بت با بتكده در هم شكستي
ازين سان دعوت كل كردهٔ تو
غم امت دمادم خوردهٔ تو
تمام انبيا اين عز نديدند
ز تو گفتند كل وز تو شنيدند
تو اصل جوهري در اصل فطرت
ترا دادست ايزد جاه و حرمت
ز ذات خويش ديده لامكانت
در آنجا بود كل عين العيانت
زدي دم از عيان لامكاني
يكي ديدي كه گفتي مَن رَآني
حقيقت واصل دو جهان تو باشي
همه جانند و جان جان تو باشي
خرد در راه تو طفلي بشيرست
ز حكم شرع تو زار و اسيرست
كه دارد زهره تا گويد سخن باز
ز سرّ شرعت اي شاه سرافراز
در كلّي گشادستي به تحقيق
درين ره داد دادستي بتحقيق
زهي مهتر كه شاه انبيائي
پناه اوليا و اصفيائي
چو جبريل آمد اي جان چاكر تو
شرف دارد ز نور گوهر تو
طريق مصطفي گير و دگر نه
حقيقت را بجز او راهبر نه
حقيقت جان پاكش راه بين دان
دل پُر نور او بحر يقين دان
نباشد سايه را خورشيد هرگز
ولي خورشيد او دارد چنين عز
چو يك بين شد شب معراج در ذات
ازان بر سر نهادش تاج از ذات
دمادم كشف اسرارش عيان بود
برون از كَون جايش لامكان بود
بمعجز كرد ماه آسمان شق
نمود از ذاتِ بيچون سرّ مطلق
گهي در دست بد سنگش سخن گو
گهي زنهار از وي خواست آهو
گهي از سنگ نخلي كرد پيدا
كه آن در حال بار آورد خرما
بوصف اندر نيايد معجزاتش
به شرح اندر نيايد وصف ذاتش
حقيقت گشت موسي امّت او
چو در توريت ديدش قربت او
اگر نه او بدي عالم نبودي
ملايك نامدي آدم نبودي
زمين و آسمان معدوم بودي
ز رحمت دوجهان محروم بودي
چو نور پاك اوست از پرتو ذات
نظر افكند سوي جمله ذرّات
ز نورش گشت پيدا كرسي و عرش
يقين هم لوح و جنّت نيز وهم فرش
طلب ميكرد ذات خويش آن نور
چو شد مطلوب شد درجمله مشهور
زهي صاحب قِران دَورِ گردون
توئي نور دو عالم بي چه و چون
يقين دانم كه مغز كايناتي
عيان اندر صفات نور ذاتي
جمالت پرتوي در عالم انداخت
خروشي در نهاد آدم انداخت
كسي كو با تو اينجا آشنا شد
در آخر بي شكي مرد خدا شد
توئي واصل زوصل جاوداني
ترا زيبد يقين صاحب قراني
شب معراج ديدي حق عيان تو
رسيدي در خداوند جهان تو
بنام كردگار هفت افلاك
كه پيدا كرد آدم از كفي خاك
خداوندي كه ذاتش بيزوالست
خرد در وصف ذاتش گنگ و لالست
زمين و آسمان از اوست پيدا
نمود جسم و جان از اوست پيدا
مه و خورشيد نور هستي اوست
فلك بالا زمين در پستي اوست
ز وصفش جانها حيران بمانده
خرد انگشت در دندان بمانده
صفات لايزالش كس ندانست
هر آن وصفي كه گوئي بيش ازانست
دو عالم قدرة بيچون اويست
درون جانها در گفت و گويست
ز كُنه ذات او كس را خبر نيست
بجز ديدار او چيزي دگر نيست
طلب گارش حقيقت جمله اشيا
ز ناپيدائي او جمله پيدا
جهاني از نور ذات او مزّين
صفات از ذات او پيوسته روشن
ز خاكي اين همه اظهار كرد او
ز دودي زينت پرگار كرد او
ز صنعش آدم از گِل رخ نموده
زوَي هر لحظه صد پاسخ شنوده
ز علمش گشته آنجا صاحب اسرار
خود اندر ديد آدم كرده ديدار
نه كس زو زاده نه او زاده از كس
يكي ذاتست در هر دوجهان بس
ز يكتائي خود بيچون حقيقت
درون بگرفته و بيرون حقيقت
حقيقت علم كلّ اوراست تحقيق
دهد آن را كه خواهد دوست توفيق
بداند حاجت موري در اسرار
همان دم حاجتش آرد پديدار
شده آتش طلب گار جلالش
دمادم محو گشسته ازوصالش
ز حكمش باد سرگردان بهر جا
گهي در تحت و گاه اندر ثريّا
ز لطفش آب هرجائي روانست
ز فضلش قوّت روح و روانست
ز ديدش خاك مسكين اوفتاده
ازان در عزّ و تمكين اوفتاده
ز شوقش كوه رفته پاي در گل
بمانده واله و حيران و بي دل
ز ذوقش بحر در جوش و فغانست
ازان پيوسته او گوهر فشانست
نموده صنع خود در پارهٔ خاك
درونش عرش و فرش و هفت افلاك
نهاده گنج معني در درونش
بسوي ذات كرده رهنمونش
همه پيغمبران زو كرده پيدا
نموده علم او بر جمله دانا
كه بود آدم كمال قدرت او
بعالم يافته بد رفعت او
دوعالم را درو پيدا نموده
ازو اين شور با غوغا نموده
تعالي الله يكي بيمثل و مانند
كه خوانندت خداوندان خداوند
توئي اول توئي آخر تعالي
توئي باطن توئي ظاهر تعالي
هزاران قرن عقل پير در تاخت
كمالت ذرّهٔ زين راه نشناخت
بسي كردت طلب اما نديدت
فتاد اندر پي گفت و شنيدت
تو نوري در تمام آفرينش
بتو بينا حقيقت عين بينش
عجب پيدائي و پنهان بمانده
درون جاني و بي جان بمانده
همه جانها زتو پيداست اي دوست
توئي مغز و حقيقت جملگي پوست
تو مغزي در درون جان جمله
ازان پيدائي و پنهان جمله
ازان مغزي كه دايم در دروني
صفات خود در آنجا رهنموني
نديدت هيچكس ظاهر در اينجا
از آني اوّل و آخر در اينجا
جهان پر نام تو وز تو نشان نه
بتو بيننده عقل و تو عيان نه
نهان از عقل و پيدا در وجودي
ز نور ذات خود عكسي نمودي
ز ديدت يافته صورت نشانه
نماند او تو ماني جاودانه
يكي ذاتي كه پيشاني نداري
همه جانها توئي جاني نداري
دوئي را نيست در نزديك تو راه
حقيقت ذات پاكت قل هو الله
مكان و كون را موئي نسنجي
همه عالم طلسمند و تو گنجي
توئي در جان و دل گنج نهاني
تو گفتي كنتُ كنزاً هم تو داني
دو عالم از تو پيدا و تو درجان
همي گوئي دمادم سرِّ پنهان
حقيقت عقل وصف تو بسي كرد
به آخر ماند با جاني پُر از درد
زهي بنموده رخ از كاف و از نون
فكنده نورِ خود بر هفت گردون
زهي گويا ز تو كام و زبانم
توئي هم آشكارا هم نهانم
زهي بينا ز تونور دو ديده
ترا در اندرون پرده ديده
زهي از نور تو عالم منوّر
ز عكس ذات تو آدم مصوّر
زهي در جان و دل بنموده ديدار
جمال خويش را هم خود طلب گار
تو نور مجمع كون و مكاني
تو جوهر مي ندانم كز چه كاني
تو ذاتي در صفاتي آشكاره
همه جانها به سوي تو نظاره
برافگن برقع و ديدار بنماي
بجزو و كل يكي رخسار بنماي
دل عشّاق پر خونست از تو
ازان از پرده بيرونست از تو
همه جوياي تو تو نيز جويا
درون جملهٔ از عشق گويا
جمالت پرتوي در عالم انداخت
خروشي در نهاد آدم انداخت
از اوّل آدمت اينجا طلب كرد
كه آدم بود ازتو صاحب درد
چو بنمودي جمال خود به آدم
ورا گفتي بخود سرّ دمادم
كرامت داديش در آشنائي
ز نورت يافت اينجا روشنائي
كه داند سرّ تو چون هم توداني
گهي پيدا شوي گاهي نهاني
گهي پيدا شوي در رفعت خود
گهي پنهان شوي در قربت خود
گهي پيدا شوي اندر صفاتت
گهي پنهان شوي در سوي ذاتت
گهي پيدا شوي چون نور خورشيد
گهي پنهان شوي در عشق جاويد
گهي پيدا شوي از عشق چون ماه
گهي پنهان شوي در هفت خرگاه
ز پيدائي خود پنهان بماني
ز پنهائي خود يكسان بماني
بهر كسوة كه ميخواهي برآئي
زهر نقشي كه ميخواهي نمائي
تو جان جاني اي در جان حقيقت
همان در پردهات پنهان حقيقت
چه چيزي تو كه ننمائي رخ خويش
چو دم دم ميدهي مان پاسخ خويش
تو آن نوري كه اندر هفت افلاك
همي گشتي بگرد كرّهٔ خاك
تو آن نوري كه در خورشيدي اي جان
ازان در جزو و كل جاويدي اي جان
تو آن نوري كه در ماهي وانجم
ز نورت ماه و انجم ميشود گم
تو آن نوري كه لم تمسسه نارُ
درون جان و دل دردي و دارو
تو آن نوري كه از غيرت فروزي
وجود عاشقان خود بسوزي
تو آن نوري كه اعيان وجودي
ازان پيدا و پنهان وجودي
تو آن نوري كه چون آئي پديدار
بسوزاني ز غيرت هفت پرگار
تو آن نوري كه جان انبيائي
نمود اوليا و اصفيائي
تو آن نوري كه شمع ره رواني
حقيقت روشني هر رواني
ز نورت عقل حيران مانده اينجا
ز شرم خويش نادان مانده اينجا
چو در وقت بهار آئي پديدار
حقيقت پرده برداري ز رخسار
فروغ رويت اندازي سوي خاك
عجايب نقشها سازي سوي خاك
بهار و نسترن پيدا نمايد
ز رويت جوش گل غوغا نمايد
گل از شوق تو خندان در بهارست
از آنش رنگهاي بيشمارست
نهي بر فرق نرگس تاجي از زر
فشاني بر سر او زابر گوهر
بنفشه خرقهپوش خانقاهت
فگنده سر ببر از شوق راهت
چو سوسن شكر گفت از هر زبانت
ازان افراخت سر سوي جهانت
ز عشقت لاله هر دم خون دل خورد
ازاين ماندست دل پُر خون و رخ زرد
همه از شوق تو حيران برآيند
به سوي خاك تو ريزان درآيند
هر آن وصفي كه گويم بيش ازاني
يقين دانم كه بيشك جانِ جاني
توئي چيزي دگر اينجا ندانم
بجز ذات ترا يكتا ندانم
همه جانا توئي چه نيست چه هست
نديدم جز تو در كَونَين پيوست
ز تو بيدارم و از خويش غافل
مرا يا رب تواني كرد واصل
منم از درد عشقت زار و مجروح
توئي جانا حقيقت قوّة روح
منم حيران و سرگردان ذاتت
فرومانده به درياي صفاتت
منم در وصالت را طلب گار
درين دريا بماندستم گرفتار
درين دريا بماندم ناگهي من
ندارم جز بسوي تو رهي من
رهم بنماي تا درّ وصالت
بدست آرم ز درياي جلالت
توئي گوهر درون بحر بيشك
توئي در عشق لطف و قهر بيشك
همه از بود تست اي جوهر ذات
كه رخ بنمودهٔ در جمله ذرّات
همه از عشقِ تو حيران و زارند
بجز تو در همه عالم ندارند
نهان و آشكارائي تودر دل
همه جائي و بي جائي تو در دل
دل اينجا خانهٔ ذات تو آمد
نمود جمله ذرّات تو آمد
دل اينجا خانهٔ راز تو باشد
ازان در سوز و در ساز تو باشد
تو گنجي در دل عشاق جانا
همه بر گنج تو مشتاق جانا
نصيبي ده ز گنج خود گدا را
نوائي ده بلطفت بي نوارا
گداي گنج عشق تست عطّار
تو بخشيدي مر او را گنج اسرار
تو ميخواهد ز تو اي جان حقيقت
كه در خويشش كني پنهان حقيقت
تو ميخواهد ز تو هر دم بزاري
سزد گر كار او اينجا برآري
تو ميخواهد زتو در شادماني
كه سير آمد دلش زين زندگاني
تو ميخواهد ز تو در هر دو عالم
ز تو گويد بتو راز او دمادم
تو ميخواهد ز تو تارخ نمائي
ورا از جان و دل پاسخ نمائي
تو ميخواهد ز تو اينجا حقيقت
كه بنمائي بدو پيدا حقيقت
تو ميخواهد ز تو تا راز بيند
ترا در گنج جان او باز بيند
تو ميخواهد ز تو در كوي دنيا
كه بيند روي تو در سوي دنيا
تو ميخواهد ز تو در كلّ اسرار
كه بنمائي در انجامش تو ديدار
تو ميخواهد ز تو اي ذات بيچون
كه بيند ذاتت اي جان بي چه و چون
چنان درماندهام در حضرت تو
ندارم تابِ ديد قربت تو
شب و روزم ز عشقت زار مانده
بگرد خويش چون پرگار مانده
طلب گار توام در جان و در دل
نباشم يك دم از ياد تو غافل
تو درجاني هميشه حاضر اي دوست
توئي مغز و منم اينجايگه پوست
دل عطّار پر خون شد درين راه
كه تا شد از وصال دوست آگاه
كنون چون در يقينم راه دادي
مرا اينجا دلي آگاه دادي
بجز وصفت نخواهم كرد اي جان
كه تا مانم به عشقت فرد اي جان
اگر كامم نخواهي داد اينجا
ز دست تو كنم فرياد اينجا
مرا هم دادهٔ اميد فضلت
كه بنمائي مرا در عشق وصلت
همان وصل تو ميخواهم من از تو
كه گردانم دل و جان روشن از تو
تو خورشيدي و من چون سايه باشم
در اينجا با تو من همسايه باشم
نه، آخر سايهٔ خود محو آري
چو نور جاوداني را تو داري
دلم خون گشت در درياي امّيد
بماندم زار و ناپرواي اميد
بوصل خود دمي بخشايشم ده
ز دردم يك نفس آسايشم ده
تو امّيد مني درگاه و بيگاه
كنون از كردَها استغفرالله
تو امّيد مني در عين طاعت
مرا بخشا ز نور خود سعادت
تو امّيد مني اندر قيامت
ندارم گرچه جز درد وندامت
تو امّيد مني اندر صراطم
به فضل خويشتن بخشي نجاتم
تو امّيد مني در پاي ميزان
بلطف خويش بخشي جرم و عصيان
چنان در دست نفسم بازمانده
چو گنجشكي بدست باز مانده
مرا اين نفس سركش خوار كردست
شب و روزم بغم افگار كردست
مرا زين سگ اماني ده درين راه
ز ديد خويشتن گردانش آگاه
غم عشق تو خوردم هم توداني
شب و روز اندرين دردم توداني
ز درد عشق تو زار و زبونم
بمانده اندرين غرقابِ خونم
دوائي چاره كن زين درد ما را
ز لطف خود مگردان فرد ما را
در آن دم كين دمم از جان برآيد
مرا آن لحظه ديدار تو بايد
مرا ديدار خود آن لحظه بنماي
گره يكبارگيم از كار بگشاي
بمُردم پيش ازان كاينجا بميرم
درين سِر باش يا رب دستگيرم
چراغي پيش دارم آن زمان تو
كه خواهي بُردم از روي جهان تو
تو ميداني كه جز تو كس ندارم
بجز ذات تو اي جان بس ندارم
توئي بس زين جهان و آن جهانم
توئي مقصودِ كلّي زين و آنم
الهي بر همه داناي رازي
بفضل خود ز جمله بينيازي
الهي جز درت جائي نداريم
كجا تازيم چون پائي نداريم
الهي من كيم اينجا، گدائي
ميان دوستانت آشنائي
الهي اين گدا بس ناتوانست
بدرگاه تو مشتي استخوانست
الهي جان عطّارست حيران
عجب در آتش مهر تو سوزان
دلم خون شد ز مشتاقي تو داني
مرا فاني كن و باقي تو داني
فناي ما بقاي تست آخر
توئي بر جزو و كل پيوسته ناظر
تو باشي من نباشم جاوداني
نمانم من در آخر هم تو ماني
شبي آمد برش جبريل خرّم
كه هان آگاه باش اي صدرِ عالم
ازين تاريكدان خيز و گذر كن
بدار الملك ربّاني سفر كن
بسوي لامكان امشب قدم زن
بگير آن حلقه را و بر حرم زن
جهاني بهرت امشب در خروشند
همه كرّوبيان حلقه به گوشند
ستاده انبيا و مرسلينند
كه تا امشب جمالت را به بينند
بهشت و آسمان در برگشادست
بسي دلها ز ديدار تو شادست
در امشب آنچه مقصودست ازو خواه
كه خواهي ديد بيشك امشب الله
غم امّت در امشب خور كه داني
حقيقت جمله اسرار نهاني
براقي بود چون برق آوريده
كه حق ازنور پاكش آفريده
سرا پايش ز نور حق بُد آباد
ز تيزي خود سبق ميبردي از باد
نبي بر وي سوار اندر زمان شد
مكان بگذاشت سوي لامكان شد
فتاده غلغلي در عرش اعظم
كه آمد صدر و بدر هر دو عالم
ملايك با طبقهاي نثارش
ستاده جمله از جان دوستدارش
تمام انبيا را ديده در راه
مر او را كرده از اسرار آگاه
نمود آدم ز اوّل كل جمالش
حقيقت خلعتي داد ازوصالش
دگر نوحش بكرد از كل خبردار
كه تا شد از عيانش صاحب اسرار
ز ابرهيم ديد او خلّت كل
كه تا بر وي عيان شد قربت كل
چو اسمعيل او را تربيت كرد
دگر اسحاقش از جان تقويت كرد
دگر يعقوب كردش از غم آزاد
كه تا شد ذات او از عشق آباد
دگر يوسف بصدقي راز گفتش
ز شوق دوست شرحي باز گفتش
چو موسي بودش از انوارمشتاق
مر او را كرد اندر عشق كل طاق
دگر داود بس راز نهان گفت
سليمانش بسي شرح و بيان گفت
دگر عيسي چو ديدش ذات والا
مر او را كرد اندر فقر يكتا
يكايك انبيا را دست جودش
يقين تشريف داد و ره نمودش
چو گشت آگاه او از قربت دوست
گذر كرد او به سوي حضرت دوست
چو سوي سدره بيرون تاخت احمد
ز ذات دوست سَرّ افراخت احمد
رفيقش آنكه جبريل امين بود
كه يك پر ز آسمانش تا زمين بود
در آنجا باز ماند و مصطفي شد
به سوي قربِ ذات پادشا شد
سؤالي كرد از جبريل آن شاه
چرا ماندي قدم نه اندرين راه
جوابش داد كاي سلطان اسرار
اجازت بيش ازينم نيست رفتار
مجالم بيشتر زين نيست يك دم
ترا بايد شدن اي شاه عالم
سر موئي اگر برتر بأعلي
پرم سوزد پرم نور تجلّي
ترا بايد شدن تا حضرت يار
ترا زيبد كه داري قربت يار
روان شد سيّد و او را رها كرد
دل خود را ز دون حق جدا كرد
بشد چندان كه چون ديد از فرود او
برش جبريل گنجشكي نمود او
همي شد تا ازين نيز او گذر كرد
وراي پردهٔ غيبي نظر كرد
نه جا ديد و جهت نه عقل و ادراك
نه عرش و فرش ونه هم كرّهٔ خاك
عيان لامكان بي جسم و جان ديد
در آنجاخويشتن را او نهان ديد
زتن بگذشت و ز جان هم سفر كرد
چو بيخود شد ز خود در حق نظر كرد
چو در آغاز ديد اعيان انحام
نداي كل شنيد از يار پيغام
ندا آمد ز ذات كل كه فان آي
رها كن جسم و جان بي جسم و جان آي
درآ اي مقصد و مقصود ما تو
نظر كن ذات ما را با لقا تو
دران دهشت زبانش رفت از كار
محمد از محمد گشت بيزار
محمد خود نديد و جان جان ديد
لقاي خالق كون و مكان ديد
نبود احمد خدا بود اندر آنجا
عيان عين لقا بود اندر آنجا
خطابش كرد كاي صدر دو عالم
تو چوني گفت بيچونم درين دم
تو بيچوني من اينجا خود كه باشم
چو تو هستي حقيقة من چه باشم
توئي و جز تو چيزي نيست اعيان
توئي عقل و توئي قلب و توئي جان
خطاب آمد كه اي بود همه تو
امان جمله و سود همه تو
توئي مقصود ما در آفرينش
چه ميخواهي بخواه اي عين بينش
محمد گفت اي داناي بيچون
توئي سرّ درون و راز بيرون
تو ميداني حقيقت سرّ رازم
كه بهر امّت خود با نيازم
حقيقت امّتي دارم گنه گار
ولي از فضل تو جمله خبردار
خبردارند از درياي فضلت
چه باشد گر كني بر جمله رحمت
خطاب آمد ز حضرت بار ديگر
كه بخشيدم سراسر اي مطّهر
مخور غم از براي امّت خويش
كه هست از جرم ايشان فضل ما بيش
حقيقت رحمت ما بيشمارست
ز مخلوقات ما را با تو كارست
مرا با تست كار از كلِّ آفاق
ترا بگزيدم و كردم ترا طاق
توئي يكتا ميان آفرينش
توئي مر جمله را چون چشم بينش
پس آنگه سرِّ كل با او بيان كرد
سه باره سي هزارش سر عيان كرد
خطابش كرد كاي محبوبِ بيچون
ازين سه سي هزاران دُرّ مكنون
بگو سي و مگو سي پيش ياران
دگر سي خواه گو خواه مگو آن
بهر كو مصلحت داني عيان كن
وگرنه در درون خود نهان كن
چو رفت اين بازگشت از لامكان او
به سوي عالم سفلي روان او
چو باز آمد ازان حضرة با شتاب
هنوزش گرم بود آن جامهٔ خواب
امام مطلق و شمع دو عالم
اميرالمؤمنين فاروق اعظم
چو حق را وفق نام او كلامست
ز فرقانست فاروق اين تمامست
دلش چون ديد حق را درحرمگاه
بدل پيوست عين عدل آنگاه
چو عين عدل ودل افتاد با هم
ز عدلش موج زن شد هر دو عالم
چو در دربست جاويدان ستم را
گشاد از عدل خود ملك عجم را
عرب از وي قوي شد اول كار
همه خلق عجم زو گشت دين دار
چو آهن گشت از صلبي او موم
گشاده كرد قفل رومي روم
دو پيراهن چنان خصم تنش بود
كه در اسلام يك پيراهنش بود
چو در دين آمد او يك پيرهن داشت
چو آن يك بركشيد اين يك كفن داشت
ز بس كو پاره بر آن پيرهن دوخت
رسيد آنجا كه دلق هفده من دوخت
ز بار هفده او را آشكاره
رسد هجده هزارش پاره پاره
چو شد هجده هزارش گرد بر پاس
چرا از هفده من پوشيد كرباس
چو آن يك پيرهن سامان اوداشت
حلاوة لاجرم ايمان او داشت
نكير و منكر از مردي و زورش
نيارستند گشتن گرد گورش
چو باشد محتسب فاروق عالي
نگردد هيچ منكر در حوالي
چو باشد محتسب در امر معروف
به نهي منكر آيد نيز موصوف
پيمبر چشم خود خواندش زهي قدر
چراغ خلد هم گفتش زهي صدر
چراغش كرده شرق و غرب روشن
كه نه شرقيست ونه غربيش روغن
چو او چشم و چراغ آمد ز درگاه
تو بي چشم و چراغش چون روي راه
اگر نبود ترا چشم و چراغي
ز گلخن فرق نتوان كرد باغي
ترا پيوسته چشم خويش بايد
چراغي نيز دايم پيش بايد
كه گر نبود چراغ و چشم در راه
نداني چاه از ره راه از چاه
تو بي اين هر دو گر در راه افتي
ز كوري عقابت درچاه افتي
چو او از مصطفي چشمي چنان يافت
زبانش نطق جبّار جهان يافت
گر از كوران نهاي تو هوش ميدار
چنين چشم و زبان را گوش ميدار
كسي كان نور نبود در دماغش
بهشتي گر بود نبود چراغش
چراغ چرخ خورشيد منيرست
چراغ خلد فاروق كبيرست
ز نفخ صور فردا جاوداني
فرو ميرد چراغ آسماني
وليكن اين چراغ جنّت افروز
بود رخشندهتر از نور هر روز
سر مردان دين صديق اكبر
امام صادق و سالار سرور
مهين رحمت مهدات او بود
كه در دين سابق خيرات او بود
شب خلوت قرين ويار غارست
نثار راهش اوّل چل هزارست
بدين بوبكر چون كردست آغاز
بدو گردد همه اجر جهان باز
ازان ايمان او در اصل خلقت
همي چربد بر ايمانها ز سبقت
مگر او درد دندان داشت ده سال
پيمبر را نكرد آگه ازان حال
چو حق گفت آن پيمبر را بتحقيق
بدو گفت اي جهان حلم صديق
چرا با من نكردي اين حكايت
ز حق گفتا نكو نبود شكايت
كسي كو دين حق زين سان نگه داشت
بسرّ جان او جز حق كه ره داشت
هميشه بود سنگي در دهانش
كه تاگوهر نيفشاند زبانش
ميان سنگ در گوهر شنيدم
ولي سنگي بگوهر در نديدم
چنان مستغرق حق بود جانش
كه كم رفتي حديثي بر زبانش
چو جانش بود مشغول اندر آية
ازو هجده حديث آمد رواية
سزد عالم اگر هجده هزارست
كه آن هجده حديثش يادگارست
حديث او چو اصل عالم افتاد
براهين حدوثش محكم افتاد
ببين تا او چه عقل و چه بصر داشت
كه از آبستن و طفلي خبر داشت
چو نابيناي عاجز را دعا كرد
به بينائيش حق حاجت روا كرد
نفس هرگز در افزوني نميزد
كه دم جز در اقيلوني نميزد
چو هنگام وفات آمد فرازش
به پيش مصطفي بردند بازش
ز صديق آن كليد عالم راز
درش بگشاد و قفل از پرده شد باز
ز شوقش قفل چون زنجير بگسست
باستقبال او پرده برون جست
كسي كاهن بصدقش مومن آيد
دل خصمش چرا چون آهن آيد
چو شد قفل از سر صدقش سرانداز
چرا قفل دل خصمش نشد باز
چو اصحاب اندر آن مشهد رسيدند
فرو برده يكي خاكش بديدند
كسي كو در گزيد مار يارست
توان گفتن كه اين كس يار غارست
چو پيغامبر ابوبكر و عمر را
بصر خواند اين يك و سمع آن دگر را
نبي چون هر دو را سمع و بصر خواند
كسي كين دو ندارد كور و كر ماند
بأكافي يكي گفت اي سرافراز
ز معراج نبي رمزي بگو باز
بيان كن سِرّ معراجش كه چون بود
بگفت او هم درون و هم برون بود
يكي بد ذات او در بود آنجا
يقين ميديد او معبود آنجا
مكانش در حقيقت لامكان بود
چرا كاندر عيان او جان جان بود
همه او بود ليكن در حقيقت
شد او خاموش و دم زد از شريعت
تو هم گر واقف اسرار گردي
ز شرعش لايق ديدار گردي
بقدر خود تواني ديد جانان
يكي گردي تو با توحيد خوانان
قدم از شرع او بيرون منه باز
كزو گردي مگر تو صاحب راز
ولي بر قدر هر كس راز بايد
نمودن تا دري او را گشايد
زهي عطّار كز نور محمد
شدي مسعود و منصور و مؤيّد
ازو در جان و در دل مغز داري
ازان اين دُرّهاي نغز داري
زبان تو ازو آمد گهردار
ز قعر بحر جان هردم گهربار
يقين كز خدمت او كام يابي
وزو در هر دو عالم نام يابي
رسولا رهبر عطّار از تست
زسرّ عشق برخوردار از تست
ز تو دارد گهرهاي معاني
بجز تو كس ندارد وين تو داني
يقين كز شاعرانم نشمري تو
بچشم شاعرانم ننگري تو
تو ميداني، چه گويم بيش ازين من
ترا ميجستم اينجا پيش ازين من
چو ديدم حضرت پاك تو اينجا
شدم از عجز من خاك تو اينجا
قبولم كن كه تو از حق قبولي
تو در سرّ يقين صاحب وصولي
مران از حضرت پاكم حقيقت
كه من در حضرتت خاكم حقيقت
چه باشد گر نهي پائي بدين خاك
كه بر سر داري از حق تاج لولاك
منوّر كن دل عطّار از خويش
مر او را كن تو بر خوردار از خويش
بحقّ چار يار برگزيده
كه دورم مفگن اي نور دو ديده
ز مشرق تا به مغرب گر امامست
اميرالمؤمنين حيدر تمامست
گرفته اين جهان زخم سنانش
گذشته زان جهان وصف سه نانش
چو در سر عطا اخلاص او راست
سه نان را هفده آية خاص او راست
سه قرصش چون دو قرص ماه و خورشيد
دو عالم را بخوان بنشاند جاويد
ترا گر تير باران بر دوامست
عليُّ جُنّةُ جُنّة تمامست
پيمبر گفتش اي نور دو ديده
ز يك نوريم هر دو آفريده
چنان در شهر دانش باب آمد
كه جَنّت را بحق بوّاب آمد
چنان مطلق شد اودر فقر وفاقه
كه زرّ و نقره دادش سه طلاقه
اگرچه سيم و زر با حرمت آمد
ولي گوسالهٔ اين امّت آمد
كجا گوساله هرگز رنجه گردد
كه با شيري چنين هم پنجه گردد
چنين نقلست كورا جوشني بود
كه پشت و روي جوشن روشني بود
ازان چون روي بودش پشت جوشن
كه بر بستش بدان اندام روشن
چنين گفت او كه گر منبر نهندم
بدستوري حق داور دهندم
ميان خلق عالم جاودانه
كنم حكم از كتاب چارگانه
چو هرچ او گفت از بهر يقين گفت
زبان بگشاد روزي وچنين گفت
كه لو كشف الغطا دادست دستم
خدا را تا نبينم كي پرستم
زهي چشم و زهي علم و زهي كار
زهي خورشيد علم و بحر زخّار
دم شير خدا ميرفت تا چين
ز علمش ناف آهو گشت مشكين
ازين گفتند مرد داد و دين شو
ز يثرب علم جستن را به چين شو
اسد كو ناف خانهٔ آفتابست
ازان آهو دمش چون مشك نابست
خطا گفتم كه ازمشك خطايست
كه او هم نافه و شير خدايست
اگر علمش شدي بحري مصوّر
درو يك قطره بودي بحر اخضر
چو هيچش طاقت منّت نبودي
ز همّت گشت مزدور جهودي
كسي گفتش چرا كردي، بر آشفت
زبان بگشاد چون تيغ و چنين گفت:
لَنَقْلُ الصخر من قلل الجبال
اَحَبُّ اِليَّ مِن مِنَنِ الرجالِ
يقول الناس لي في الكسب عار
فقُلت العارُ في ذُلِّ السؤالِ
هميشه چار ركن عالم آباد
ز سعي دو خُسُر بود و دو داماد
اساسي كز حيا ايمان نهادست
اميرالمؤمنين عثمان نهادست
فلك از بحر علم او بخاري
زمين از كوه حلم او غباري
جهان معرفت جان مصوّر
دو مغز آنگه ز دو نور پيمبر
چه ميگويم سه مغز آمد ز انوار
ازان دو نور و از قرآن زهي كار
كسي كو در حريم اين سه نورست
گرش روشن نه بيند خصم كورست
كه گر خورشيد نقد عين دارد
مدد از نور ذوالنورين دارد
جز او كس را بنودست اين تمامي
ز پيغامبر در فرزند گرامي
چو بر اندوه نازل گشت قرآن
كسي را كاهل آنست اينست برهان
كه بر اندوه از دنيا شود دور
چنين بودست آن خورشيد ذوالنور
كسي كو اين كرامت از خدا يافت
كه دو چشم و چراغ مصطفي يافت
چو ذوالنورين هم از خانه دان بود
چگونه منكر صدقش توان بود
كسي كز آسمانش اين دو نورست
مه و خورشيد با او در حضورست
دم از بغضش گر از دل مي بر آري
مه و خورشيد را گل مي برآري
عصاي او بزانو آنكه بشكست
خوره در زانويش افتاد پيوست
عصائي را كه در معني چنان شد
كه ثعبان وار خصم دشمنان شد
گر او را دشمني در كون باشد
كه باشد، نايب فرعون باشد
چنين گفت او كه در بيعت مرا دست
چو با دست نبي الله پيوست
ز بهر حرمت دستش از آنگاه
به مكروهي نبود آن دست را راه
دلش درياي اعظم بود از علم
تن او كوه راسخ بود از حلم
حقيقت جامع قرآن دلش بود
همه اسرار عالم حاصلش بود
ز جامع بود جمعيت مدامش
ز فرقان فرق كردن خاص و عامش
چو در قرآن امام خاص و عامست
چرا در حكم خويشان ناتمامت
همه عمر او نخفتي و نخوردي
كه تا در هر شبي ختمي نكردي
دران غوغا غلامانش بيكبار
سلاح آور شدند از بهر پيگار
بديشان گفت هر بنده كه امروز
سلاح انداخت آزادست و پيروز
چو شاهد بود قرآنش هميشه
مدامش جمع جامع بود پيشه
شهيد قرب شاهد گشت آخر
ز قرآن يافت خونش طشت آخر
چو قرآن بود معشوقش ز آفاق
شد آخر محو قرآن شمع عشاق
اگرچه شمع جنّت بود فاروق
چو شمع او باخت سر در راه معشوق
جهان گر ديدهاي گم كرده ياري
سراسيمه دلي آشفته گاري
خبر داد از كسي كان كس خبر داشت
كه وقتي يك خليفه شش پسر داشت
همه همّت بلند افتاده بودند
ز سر گردن كشي ننهاده بودند
بهر علمي كه باشد در زمانه
همه بودند در هر يك يگانه
چو هر يك ذوفنون عالمي بود
چو هر يك در دو عالم آدمي بود
پدر بنشاندشان يك روز با هم
كه هر يك واقفيد از علم عالم
خليفه زادهايد و پادشاهيد
شما هر يك ز عالم مي چه خواهيد
اگر صد آرزو داريد و گر يك
مرا في الجمله برگوئيد هر يك
چو از هر يك بدانم اعتقادش
بسازم كار هر يك بر مرادش
بنطق آورد اول يك پسر راز
كه نقلست از بزرگان سرافراز
كه دارد شاه پريان دختري بكر
كه نتوان كرد مثلش ماه را ذكر
به زيبائي عقل و لطف جانست
نكو روي زمين و آسمانست
اگر اين آرزو يابم تمامت
مرادم بس بود اين تا قيامت
كسي با اين چنين صاحب جمالي
وراي اين كجا جويد كمالي
كسي كو قربت خورشيد دارد
بقرب ذرّه كي امّيد دارد
مراد اينست وگر اينم نباشد
بجز ديوانگي دينم نباشد
الا اي مشك جان بگشاي نافه
كه هستي نايب دارالخلافه
چو روح امر ربّاني توداري
سرير ملك روحاني تو داري
جهان هر دو بهم يك مشت خاكست
فضاي قدس دارالملك پاكست
همه عالم به كلي بستهٔ تست
زمين و آسمان پيوستهٔ تست
توئي پيوسته و أز ما بريده
ز ديده دور و اندر عين ديده
بهشت و دوزخ و روز قيامت
همه از بهر نامت يك علامت
ملايك را برمزي معرفت بخش
خلايق را بصد صورت صفت بخش
تو چون صد آفتابي گر بتابي
كند هر ذرّهات صد آفتابي
چو نور آفتابت در مزيدست
ز ذرّاتت يكي عرش مجيدست
چه نقشي،خاص قيّومي هميشه
چه گويم من كه معلومي هميشه
عجب مرغي نميدانم كه چوني
كه از اثبات و نفي ما بروني
چو نه در آسمان نه در زميني
كجائي، نزد رب العالميني
همه چيزي توئي و هيچ هم تو
چه گويم راستي و پيچ هم تو
برآر ازدل دمي مشكين باخلاص
كه شد عمر از دم تو مجمر خاص
توئي شاه و خليفه جاودانه
پسر داري شش و هر يك يگانه
پسر هر يك ترا صاحب قرانيست
كه اندر فن خود هر يك جهانيست
يكي نفسست و در محسوس جايش
يكي شيطان و درموهوم رايش
يكي عقلست و معقولات گويد
يكي علمست و معلومات جويد
يكي فقرست و معدومات خواهد
يكي توحيد و كل يك ذات خواهد
چو اين هر شش بفرمان راه يابند
حضور جاودان آنگاه يابند
چو دايم تاابد هستي خليفه
ز لطفت گشت عالم پر لطيفه
سيه پوش خلافت شو چوآدم
سفر در سينهٔ خود كن چو عالم
قدم چون خضر نه در راه مردان
كه گردت در نيابد چرخ گردان
مكانت كشتي نوحست اي صدر
زمانت والضُّحي وليلة القدر
سليمان وش به مسند باز نه پشت
ولي انگشترين كرده در انگشت
جمال يوسفي را جلوهگر باش
چو ابرهيم هفت اعضا بصر باش
چو داود نبي اين پرده بنواز
چو عيسي زن نَفَس در عشق دمساز
چو همدستي تو با موسي عمران
همي ازجام جان خور آب حيوان
دو پر در سايهٔ سيمرغ كن باز
بر ادريس بنشين كيميا ساز
چو كردي جد و جهد بي عدد تو
ز نور مصطفي يابي مدد تو
چو در دين حاصل آمد اين كمالت
سخن گفتن كنون باشد حلالت
به چشم خرد منگر در سخن هيچ
كه خالي نيست دو گيتي ز كن هيچ
اساس هر دوعالم جز سخن نيست
كه از كن هست گشت از لاتكن نيست
سخن ازحق تعالي مُنْزَل آمد
كه فخر انبياي مرسل آمد
اگر موسي كليم روزگارست
كليم او كلام كردگارست
اگر عيسي نبودي كلمة حق
كجا بودي ز عزّت روح مطلق
محمد نيز كو مقصود كن بود
شب معراج سلطان سخن بود
سخن نقد دوعالم بيش و كم هست
نكاحست و طلاق و بيع هم هست
بوقت عرض ذُرّيّات عشّاق
سخن بودست اصل عهد و ميثاق
اگر مبصر و گرمسموع جوئي
وگر محسوس وگر معقول گوئي
اگر ملموس وگر موهوم گيري
وگر محسوس وگر معلوم گيري
وگر قسميست فكرت يا خيالت
وگر چيزيست ممكن يا محالت
همه محدود باشد جز كه ملفوظ
محيط از لفظ آمد لوح محفوظ
اگر موجود و گر معدوم باشد
در انگشت سخن چون موم باشد
ازين هر قسم در ذوق و اشارت
بصد گونه توان كردن عبارت
ازين حجّت شود بر عقل پيدا
كه او كل سخن آمد ز اسما
چو اصل آمد سخن اكنون تو ميگوي
سخن خواه و سخن پرس و سخن گوي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد