(۴) حكايت شه زاده كه مرد سرهنگ بر وي عاشق شد

۳۴ بازديد


يكي شهزاده چون مه پارهٔ بود
كه مهر از رشك او آوارهٔ بود
اگر خورشيد روي او بديدي
چو مصروع از مه نو مي‌طپيدي
چو پيشانيش لوح سيم بودي
برو از مشك جيم و ميم بودي
چو جيم و ميم پيچ و خم گرفتي
بجيم و ميم مُلك جم گرفتي
بابرو حاجبي كردي قمر را
بمژگان صيدگه دل گه جگر را
چو فتنه نرگسش مي‌ديد شب رنگ
بصيد و شهسواري كردي آهنگ
زهي شبرنگ و صيد آخر كه او يافت
سوار و صيد را الحق نكو يافت
لبش هم انگبين و هم شكر بود
كه هر يك زين دو خوشتر زان دگر بود
چو زنبور انگبينش را كمر بست
براي آن شكر نَي نيز در بست
دو نسپه داشت سي مرجان رفيقش
درخشنده چو سي دُر از عقيقش
ز اوج عالم بالا ستاره
ز هفتم آسمان كردي نظاره
همي هر كس كه روي او بديدي
اگر جان داشتي پيشش كشيدي
يكي سرهنگ عاشق شد بران ماه
دلش سرگشته گشت و عقل گُمراه
بدرد افتاد چون درمان نبودش
كه جاني درخور جانان نبودش
بسي زير و زبر آمد دران درد
كه هرگز كس نگشت آگاه ازان مرد
نچندان گشت در خون آن ستم كش
كه هرگز گشته باشد هيچ غم كش
مگر آن شاه را از كينه خواهان
پديد آمد يكي دشمن ز شاهان
پسر را پيش آن دشمن فرستاد
چو ماهي ماه در جوشن فرستاد
پسر شد با بسي لشكر يزك دار
همه تشنه بخون دل فلك وار
چو آن سرهنگ را حالي خبر شد
نمي‌گويم بپاي اما بسر شد
چنان دلشاد شد ز آوازهٔ جنگ
كه از آواز شادي مرد دلتنگ
بدست آورد اسپي و روان شد
ولي با جوشن و برگُستوان شد
ميان لشكر آن شاه زاده
تنش مي‌شد سوار و جان پياده
تماشاي رخش دزديده مي‌كرد
نثارش هر زمان ازديده مي‌كرد
زهي لذّت خوشا آن زندگاني
كه روي يار خود بيني نهاني
رخ ياري كه دزديده توان ديد
درون جانش و در ديده توان ديد
چو القصه سپه در هم رسيدند
بيك حمله دو صف بر هم دريدند
زمين تاريك شد از هر دو كشور
فلك روشن نماند از گرد لشكر
علي الجمله ز چرخ كوژ رفتار
چنان شهزادهٔ آمد گرفتار
سپه بگريخت آن شهزاده درماند
ز چندان خلق سرهنگ و پسر ماند
كسي نگرفت آن سرهنگ را هيچ
ولي او خويش را افكند در پيچ
ببردند آن دو تن را در وثاقي
يكي را وصل و ديگر را فراقي
نهادند آن دو تن را بند بر پاي
بهم محبوسشان كردند يك جاي
پسر پرسيد از سرهنگ آخر
كه تو كي آمدي در جنگ آخر
نمي‌دانم ترا تو از چه خيلي
و يا تو در سپاه من طفيلي
زبان بگشاد آن سرهنگ گمراه
كه هستم شاه عالم را هواخواه
چنان بود آرزو از ديرگاهم
كه بپذيرد بخدمت بو كه شاهم
چو شه را اين سفر ناگاه افتاد
مرا هم نيز عزم راه افتاد
كه گفتم در سفرحربي كنم سخت
مگر پيش شهم ياري دهد بخت
كه تا ناني و نامي يابم از تو
همه عمرم مقامي يابم از تو
چو بشنيد اين سخن شهزاده از وي
ز غم آزاد گشت و شاد از وي
بسي دل گرميش داد آن سر افراز
خود او دل گرم بود از ديرگه باز
دل سرهنگ از شادي چنان بود
كه گوئي ملك نقدش صد جهان بود
اگرچه بود آن سرگشه در بند
بمردي خويشتن را مي‌نيفكند
شبانروزيش كار آن پسر بود
بهر دم خدمت او بيشتر بود
همه شب پاي ماليديش تا روز
همه روزش سخن گفتي دلفروز
چنان گستاخ شد با آن سمن بوي
كه نبود وصف آن كار سخن گوي
دعا مي‌كرد آن دلخسته هر روز
كه يارب اين همه ناكامي و سوز
زيادة كن كه تا نبوَد جُدائي
وزين زندان مده ما را رهائي
مرا چون هست اين زندان بهشتي
بنفروشم بصد بستانش خشتي
چو شد آگاه ازان شهزاده آن شاه
جهانش تيره شد بي روي آن ماه
چنان دلبند چون در بند باشد
پدر را صبر آخر چند باشد
چو در راه اين چنين خرسنگ افتاد
بسي آن هر دو شه را جنگ افتاد
چو عهدي رفت و صلحي شد پديدار
شد آن اين را و اين آن را خريدار
قرار افتاد كان شاه خردمند
دهد دختر بدان شهزاده در بند
برفت آن شاه پيش شاه زاده
بدو آن دختر چون ماه داده
بخواند او را و آن سرهنگ را نيز
كه كاري نيست با ما جنگ را نيز
نچندان كرد با هر دو نكوئي
كه من آن شرح گويم يا تو گوئي
پس آنگه كار آن دختر چنان كرد
كه ده گنج روان با او روان كرد
چو شهزاده بشهر خويش شد باز
ز بند و حبس دستش داده دمساز
ميان خيل خود آن عالم افروز
عروسي كرد و عشرت چل شبانروز
گرفته بود در بر دلستاني
دران مدّت نديدش كس زماني
دل سرهنگ هر ساعت چنان بود
كه با آن نيم جانش بيم جان بود
نه صبرش بود يك دم نه قراري
بخون مي‌گشت پرخونش كناري
دران چل روز و چل شب در تب و تاب
چو شمعي بود يعني بيخور و خواب
ز بس كز رشك در خون مي‌بغلطيد
بهر ساعت دگرگون مي‌بگرديد
كسي خو كرده تنها با چنان يار
نسوزد جانش افتاده چنان كار
پس از چل روز شهزاده جوانبخت
بكامي تاج بر سر رفت بر تخت
باستادند جانداران سرافراز
كشيده هر يكي تيغي سرانداز
غلامان همچو مژگان صف كشيده
سيه دل جمله و سركش چو ديده
دگر حال وزيرانش بپرسي
همه چون عرش زير آورده كرسي
دل آن شاه زاد عالم افروز
بدان سرهنگ شد مشغول آن روز
به پيش خويش خواندش چون در آمد
سلامش گفت وحالي در سر آمد
بخاك افتاد و هوش از وي جدا شد
ز حلقش نعرهٔ بي او رها شد
چو با هوش آمد آن افتاده بر خاك
ازو پرسيد آن شهزادهٔ پاك
كه اي سرهنگ آخر اين چه حالست
كه كارت ناله و تن همچو نالست
چنان گشتي كه بيماريت بودست
مگر بي من جگر خواريت بودست
زبان بگشاد آن سرهنگ كاي شاه
دران زندان نبودم از تو آگاه
چو من چل روز هجر تو كشيدم
پس از چل روز امروزت بديدم
ترا ديدم ميان كار و باري
ز مشرق تا بمغرب گير و داري
چنان خو كرده بودم بي فراقت
چنان بودم چنينم نيست طاقت
دران جامه اگر آئي پديدار
توانم شد دگر بارت خريدار
درين جامه كه هستي گر بماني
ميان خسروي و كامراني
كجا تاب آورد اين جان پر جوش
كه با اين سلطنت گردد هم آغوش
بگفت اين و معين شد هلاكش
بصد زاري برآمد جان پاكش
اگر تو همتي مردانه يابي
شه آفاق را هم خانه يابي
وگر تر دامني تو همچو سرهنگ
ز ضعفت زود آيد پاي بر سنگ
اگر تو ره روي اي دوست ره بين
همه چيزي لباس پادشه بين
كه گر جامه بپوشد شه هزاران
نگردي تو ز خيل بيقراران
غلط مشنو يقين ميدان چو مردان
كه شه را هست دايم جامه گردان
جهان گر پر سفيد و پر سياهست
همي دان كان لباس پادشاهست
دو عالم چون لباس يك يگانست
يكي بين كاحولي شرك مُغانست
بسي جامه‌ست شه را درخزانه
مبين جامه تو شه را بين يگانه
كه هر كو ظاهري دارد نشان او
ز باطن بازماند جاودان او
كساني كز خدا دل زنده باشند
بچشم آخرت بيننده باشند
چنين چشمي اگر باشد ترا نيز
بچشم آخرت بيني همه چيز
كه چشم ظاهرت از نقش اَوباش
نپردازد سر موئي بنقّاش
ولي نقّاش را آنست پيشه
كه نقش خود بپوشاند هميشه
چو رويش را جمال بي‌حسابست
جمالش را فروغ او حجابست
كه گرچه خوبي خورشيد فاشست
ولي هم نور رويش دور باشست
جهاني گر بود تيغي كشيده
به سلطان ره برند اصحاب ديده
ترا با تيغ و بردابرد لشكر
چه كارست، از همه جز شاه منگر
همه چيزي كه مي‌بيني پس و پيش
گذر بايد ترا زان چيز وز خويش
كه تا چون نقش برخيزد ز پيشت
دهد نقاش مطلق قرب خويشت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد