چو خود بر لوح زنگاري قلم زد
سپر بود و زتيغ خود علم زد
درآمد پيك پيش شاه حالي
بداد آن نامه را در جاي خالي
چو شاه آن نامه را برخواند يكسر
دلش آشفته گشت از شاه قيصر
شه عالي صفت را بي خرد خواند
بخواري پيك را از پيش خود راند
بزودي ره بريد آن پيك خوش رو
درآمد همچو بادي پيش خسرو
ز بيدادي آن شاهش خبر كرد
شه از خشمش جهاني را حشر كرد
نه چندان خلق گرد آورد قيصر
كه چندان خلق، باشد روز محشر
همه صحرا و دشت از مردپرگشت
نيافت از خلق سوزن جاي در دشت
ز ريگ و برگ، لشكر را عدد بيش
ز هر سوييش هر ساعت مدد بيش
ز چرخ ار سوزن عيسي فتادي
ندانم تا زمينش راه دادي
الا اي مرغ پيش انديش چالاك
ز دنيا چند خواهي برد خاشاك
غريبستان دنيا جاي تو نيست
قباي خاك بر بالاي تو نيست
چو در بستان گل بشكفته داري
چو در دريا دُر ناسفته داري
بسوي من ازان گل دستهيي آر
مرا زان درّ موزون رستهٔ آر
اگر از قعر بحري، بي نشان شو
اگر توحيد داري دُرفشان شو
كه هر جاني كه از توحيد پُر شد
بدريا گر نگاهي كرد دُر شد
چو دُرداري زبان الماس گردان
فلك گو بر سرما آس گردان
چنين گفت آنكه گفتش معتبر بود
سخنگويي كز اين حالش خبر بود
كه خسرو چون بدريا عزم ره كرد
جهان افروز و خسرو بود و ده مرد
همي گشتند در كشتي روانه
چو تيري ليك پيدا نه نشانه
ندانستند يك تن كان چه رايست
كجا خواهند شد مقصد كجايست
جزان چيزي ندانستند هر كس
كه ميرفتند سوي مغرب و بس
ازان خسرو بمغرب داشت اميد
كه در مغرب شود پوشيده خورشيد
ازان ميشد بمغرب چون خرابي
كه پنهان گشته ميجست آفتابي
دو هفته بر سر دريا براندند
بآخر جمله در دريا بماندند
يكي باد مخالف شد پديدار
كه خلق امّيد ببريدند يكبار
چنان آن باد كشتي را روان كرد
كه طوف شرق با غرب جهان كرد
مگر در سير همچون برق ميشد
كه در يك دم بغرب و شرق ميشد
گه از بالاي مه برتر گذشتي
گهي از زير ماهي درگذشتي
هران گاهي كه در گرداب بودي
بگردش شيوهٔ لبلاب بودي
ز آب چشم چون باران بيكبار
فرو شستند دست از جان بيكبار
سه شب در شور بود آن آب و سه روز
بچارم چون برامد گيتي افروز
برامد آتش از خورشيد ناگاه
از آن آتش سيه شد گردهٔ ماه
چو يوسف رخ نمود از زير خيمه
ترنج مه ز تيغش شد دو نيمه
بياراميد لختي آب دريا
وليكن مي نيامد راه پيدا
جهاني راه يكسو اوفتادند
سركشتي سوي بيراهه دادند
يكي آب سيه در راه آمد
وزو دود كبود آنگاه آمد
جهان افروز و همراهان هرمز
از آن آب سيه گشتند عاجز
چنان از آب ميزد بوي ناخوش
كه قطران را كسي سوزد بر آتش
نميدانست كشتيبان دران راه
كه راه بحر در پيشست يا چاه
بآخر در ميان راه تيره
پديد آمد يكي هامون جزيره
زمين او همه سنبل ستان بود
بگرد سنبل او زعفران بود
درخت جوز بويا سركشيده
انار و سيب را در بر كشيده
جوانمردان چونارو سيب ديدند
بخوردند و بسي آسيب ديدند
همه در لرزه و در تب بماندند
در آن موضع دو روز و شب بماندند
پديد آمد يكي كوه سرافراز
كه كردي تيغش از جوزا كمر باز
فرازش از اثير اندر گذشته
سر تيغش ز تير اندر گذشته
درختاني كه بودي بر سر تيغ
ازو يك ماهه ره بودي فرو ميغ
ز هر شاخش كه بر تيغ اوفتادي
بماهي ميوه بر ميغ اوفتادي
همه حيران درافتادند ز اندوه
كه تا رفتند بر بالاي آن كوه
درختان بود سر در سر كشيده
بهم در رفته بر در بر تنيده
ز هر سو چشمهيي چون آب حيوان
بهشتي نقد در بگشاده رضوان
بنفشه رسته و سبزه دميده
نسيم صبح جيب گل دريده
خروشان گشته گرد شاخساران
بصد آواز مرغان بهاران
بگرد كوه در درّاج و تيهو
گوزن و گورخر نخجير و آهو
نديده بود چشم شهرياري
از آن خوشتر بگيتي مرغزاري
شدند آن سروران دلشاد ازان كوه
دو اسبه در گريز افتاد اندوه
همه عزم كمان و تير كردند
شكار آهو و نخجير كردند
زماني بود آتش در گرفتند
كباب صيد را خوش درگرفتند
بسي خوردند و عزم خواب كردند
غم دل بر زمين سيماب كردند
چو پيدا خواست شد از چرخ چارم
درفش دهخداي هفت انجم
ره خورشيد از بهر نظاره
گرفته بود از انبوه ستاره
برامد چاوش خورشيد ناگاه
كه تا خالي شد از نظّارگي ماه
چو شد درياي سيمين سر گشاده
برامد باززرّين پر گشاده
دران موضع بياران گفت هرمز
كه چندين صيد نبود نيز هرگز
فراوان صيد بايد كرد ما را
كه تا زادي بود در خورد ما را
چنان كردند يارانش همان گاه
دوان گشتند صيد افگن دران راه
بصحرا چون فرو رفتند از كوه
دران صحرا درختان بود انبوه
پديد آمد ز هر سو مرغزاري
بزير هر درختي چشمه ساري
ببرد از مرغ دل امّيد پرواز
ز ذوق بانگ مرغان خوش آواز
زمين پوشيد زير سبزه زاران
فلك بگرفته برگ شاخساران
درون چشمههاي همچو كوثر
هزاران ماهيان سيم پيكر
چنان آن چشمهٔ روشن نكو بود
كه گفتي چشمهٔ خورشيد او بود
بسي خورشيد در ماهي توان ديد
كه در خورشيد ماهي را روان ديد؟
چو روزي چند آنجا در كشيدند
بپيش بيشه گاهي در رسيدند
همه بيشه پر از شير شكاري
گرفته آهوان مرغزاري
چو چندان شير ميديدند در حال
زدند از بيم آن در ريك دنبال
بياران گفت شه كاين بود تقدير
وزين ره بازگشتن نيست تدبير
كسي را نيست با تقدير آويز
ز حكم رفته نتوان كرد پرهيز
چو حكمي رفته شد تن در قضا ده
بهر حكمي كه حق راند رضاده
كنون با شير مردم كار داريم
كه ره بر شير مردمخوار داريم
بگفت اين و يكي آتش برافروخت
درختي چند بر آتش فرو سوخت
درختان چون مشاعل در گرفتند
كه ميزد شعله آتش برگرفتند
بهم، هم پشت گشتند آن دليران
فرو رفتند پيش روي شيران
چو چنداني درخت آتش فشان شد
تو گفتي دوزخ آن ساعت روان شد
ز بيم آتش آن شيران سرمست
خروشان راه ميجستند در جست
بسي رفتند تا آن راه بگذشت
نياسودند تا يك ماه بگذشت
پديد آمد بهشتي بر سر راه
درختان سر كشيده بر سر ماه
همه روي زمينش درّ و مرجان
صدف افگنده و ماهي بريان
ز بسّد گشته لالستان همه خاك
نهفته دُرّ و گوهر زير خاشاك
ز سبزه گرد او مينا گرفته
پس و پيشش كف دريا گرفته
بدريا بود پيوسته بر او
بريده زان نميشد گوهر او
خوش آمد سخت خسرو را جزيره
چنانك از خوشي او گشت خيره
بياران گفت هرگز مرغزاري
چنين خرّم نديدم در بهاري
ازين خوشتر نديدم درجهان من
شگفتم همچو گل زين بوستان من
سخن ميگفت شه تا روز مه روي
ز شعر تيرهٔ شب شد سيه روي
مگر گفتي دل فرعون بگريخت
ز رود نيل بر رنگ شب آميخت
شبي زانگشت، روي او سيه تر
بران انگشت اختر همچو اخگر
از انشب چون بسر شد نيمهيي راست
ازان دريا خروش وناله برخاست
خروش و نالهيي در بيشه افتاد
دل خسرو دران انديشه افتاد
زماني بود گاوي همچو كوهي
ازان دريا برامد با گروهي
دُري زان هر يكي را در دهن بود
كه روشن تر ز شمع انجمن بود
نهادند آن گهر همچون چراغي
كه روزي شد، شبي چون پرّ زاغي
چرا كردند گاوان گرد آن نور
نميگشتند از نزديك آن دور
ز نور آن گهر شد چشم خيره
تو گويي آفتابست آن جزيره
بلي آن آفتاب از نور ميتافت
كه آن مركز ازو تادور ميتافت
چو شد روي هوا از صبح روشن
برامد روي دريا همچو جوشن
همه گاوان سوي دريا برفتند
گهر بردند و از صحرا برفتند
ازان گوهر دل آن قوم برخاست
كه هر يك را هواي آن گهر خاست
چو خسرو ديد ياران را گهر خواه
بفرمود او كه گل كردند در راه
گِلي كردند در ره نيكبختان
زره بردند بر شاخ درختان
بياسودند تا چون شب در آمد
ز عمر اين جهان روزي سرآمد
نقاب عنبرين بر خاك بستند
جواهر نيز بر افلاك بستند
فتاده شب بصد گمراهي آن شب
بياراميده مرغ و ماهي آن شب
عروسان سپهر بوالعجب باز
كشيده رويها در پردهٔ راز
چونيمي شد ز شب گاوان بيكبار
روان گشتند از دريا گهر دار
چو بنهادند آن لؤلؤي لالا
روان كردند ياران گِل ز بالا
چو شد چندان گهر در گل گرفتار
بترسيدند آن گاوان بيكبار
همه از روي آن تاريك صحرا
فرو رفتند سر گردان بدريا
جوانمردان گهر چون برگرفتند
وزانجا راه هامون درگرفتند
يكي هامون هويدا گشت در راه
درو خر پشتها مانند خرگاه
همه خر پشتها ريگ روان بود
برنگ آن ريگ همچون آسمان بود
فرو ماندند ياران جمله بر جاي
كه نتوانست كس برداشتن پاي
برنگ خون ز زير ريگساران
ز ماران گشت پيدا صد هزاران
همي پيچيد هر يك چون كمندي
ولي كس را نكردندي گزندي
گهي گُم گشت زير ريگساري
گهي بر ديگري پيچيد ماري
ازان سختي فرو ماندند يكسر
بزاي جمله گريان بر فلك سر
بصد محنت چو زانجا درگذشتند
بآب و مرغزاري برگذشتند
كشيده سر بسر در كوهسارش
رسيده تا بگردون شاخسارش
نياسودند آن شب تا سحرگاه
چه آسايش، همه حيران و گمراه
چو مه شد سرنگون صبح پگه خيز
برين ميدان ميناكرد خونريز
هران گوهر كه شب در موي خود بافت
ز تير صبح همچون موي بشكافت
برآمد چتر زراز كوه كشمير
فگنده در سر افلاك زنجير
شدند آنگه روان ياران بيك راه
كه تا رفتند چون ماران بيك راه
پديد آمد يكي كوه قوي سهم
كهبر تيغش بده منزل شدي وهم
كنار چرخ تيغش را ميان بود
برفعت از كمر جوزانشان بود
چو در صحرانگه كردند ازان كوه
جهاني بود ز اشتر مور انبوه
ببالا هر يكي چون گوسفندي
كزيشان پيل را بودي گزندي
اگر آهو و گور و شير بودي
اسير زخم اشتر مور بودي
نبودي تير و ناوك را چنان زور
كه بودي در سر چنگ شتر مور
اگر يك دشت از اشتر شدي پر
از اشتر مور گشتي مور از اشتر
زمين را ريگ زرّساو بودي
زرشاخش زبان گاو بودي
نبود از راه روي بازگشتن
نه زانموران طريق بر گذشتن
شه خسرو بياران گفت اكنون
سر كوهست كم گيريد هامون
بپهنا بازگرديم از سر كوه
كه تا ببريده گردد چنبر كوه
چنان كردند وبر پهناي آن تيغ
روان گشتند همچون ماه در ميغ
مگر آن كوه اختر را محك بود
كه گفتي كوه كوهان فلك بود
چو تيغش بود هم پهلوي گردون
تو گفتي بود تيغي آسمان گون
از آن تيغي چو برگ گندنا بود
كه سر سبزيش از چرخ دوتابود
نيام تيغ بود از چرخ دوّار
شده آن تيغ از انجم گهردار
چو هرمز تيغ برّان ديد آن را
بپاي خويشتن ببريد آن را
بريد از پاي خود آن تيغ هرمز
بپاي خود كه برّد تيغ هرگز
چنان كردند بر بالا گذاره
كه بگرفتند بر گردون ستاره
گر آواز عجب برميكشيدند
صدا از چرخ گردان ميشنيدند
تو گفتي از زمين رفتند بيرون
كه سنگ انداختند از برج گردون
چو كردندي جهاني صيد هر روز
شدي بريان ز خورشيد جهان سوز
نبود آرامشان چون تير پرتاب
كه ميرفتند روز و شب چو مهتاب
شبي كافلاك بي مهتاب بودي
نبودي راه و وقت خواب بودي
دو مه خود را چو بر گردون فگندند
بآخر خويش را بيرون فگندند
بناگاه از بر آن كوه خارا
يكي بحر عجب شد آشكارا
همه عالم تو گفتي آب دارد
جهاني رعشهٔ سيماب دارد
بهر ساعت ز دريا موج ميخاست
كه ميشد موج كژ با آسمان راست
چنان دريا نديده بود هرمز
چنان دريا نبيند چشم هرگز
بفرمود او كه كشتي ساز گردند
بسوي چوب و تخته باز گردند
چو اوّل بار كشتي برگشادند
همه در كار كشتي سر نهادند
پس آنگه زود كشتيبان شهزاد
بساخت آن كشتي و بر آب ره داد
فراوان صيد در كشتي نهادند
طريق باد بر كشتي نهادند
روان كردند كشتي را چهل روز
بمانده شاه سرگردان و دلسوز
دلش در غم پريشاني فزوده
ز كار خود پشيماني نموده
ز گمراهي خود حيران بمانده
ميان بحر سرگردان بمانده
دلش را گل چنان در خون نهاده
كه زين بحر بر گلگون نهاده
بسي شبرنگ چشمش خون نموده
همه دريا از آن گلگون نموده
دلش در آتش سوزان چنان بود
كزان، درياي آب آتش فشان بود
گهي از ديده خون دل فشاندي
گهي بر خون دل كشتي براندي
چو ابري ميگريست و در عجب ماند
كه در دريا، چو دريا خشك لب ماند
بدل ميگفت كاي دل كارت افتاد
فروده تن، چو تن دربارت افتاد
اگر دُر بايدت از خود برون شو
بغوّاصي درين درياي خون شو
دل اوّل شو برهنه پس نگونسار
چو غوّاصان، نفس آنگه نگهدار
چو اوّل اين سه كارت كرده باشد
دو كار ديگرت در پرده باشد
اگر يابي گهر خورشيد گردي
وگرنه غرقهٔ جاويد گردي
غم گل كان نه سردارد نه پايي
برون آرد سري آخر زجايي
چنانم آتشي در دل فتادست
كه گر، دم ميزنم چون تفّ و بادست
دل مسكين من مدهوش برخاست
ز سوز من ز دريا جوش برخاست
همه شب ناله و زاري همي كرد
جهان افروز دلداري همي كرد
زني در عشق مردي مرد او بود
ز سر تا پاي،غرق درد اوبود
قدم ميزد ز مردان پيش در راه
ز خود ميداد داد عشق دلخواه
چو روي خسروش پيش نظر بود
ز چندان راه وسختي بيخبر بود
كسي باور كند اين حال روزي
كه كاري افتدش با دلفروزي
جهان افروز را صد جان فدا باد
كه داد عشق جانان نيك ميداد
شه بيدل دران كشتي بمانده
چهل روزه چنين كشتي برانده
چه كردي گر نكردي آن سفر شاه
كه بود آبشخور و روزيش در راه
علي الجمله ز دريا بامدادي
بروز چل يكم برخاست بادي
درامد گرد كشتي باد ناخوش
بگردانيد كشتي را چو آتش
گهي مانند قارون زير در رفت
گهي چون آتش نمرود بر رفت
سه روز و چار شب چون تير پرتاب
نمياستاد كشتي بر سر آب
بآخر با كنار افتاد كشتي
فلك با شاه گفت آزاد گشتي
چو قيصر زاد از دريا گذر كرد
بسي شكر و سپاس دادگر كرد
شه القصه ز پيش او بدر شد
دلي پر غصّه نزديك پدر شد
بسي بگريست و بسياري سخن گفت
سخن در فرقت آن سرو بن گفت
كه گر دستور بخشد شاهم امروز
خبر پرسم ازان ماه دل افروز
بصحرا اسپ تازم راه جويم
بدريا در نشينم ماه جويم
چو باد صبح هر سويي شتابم
مگر بويي ز گلرويي بيابم
چو هست آن بت گل صد برگ جانم
اگر گل نبودم بي برگ مانم
شدم چون گل، بخون افگنده بي او
بميرم گر بمانم زنده بي او
پدر گفت اين سخن گفتار تو نيست
كسي كو عقل دارد يار تو نيست
هر آن عاقل كه اين افسانه گويد
ترا در كار گل ديوانه گويد
بدريا در پي گل چون نشيني
اگر بادي شوي گل را نبيني
تو پي ميجويي از آب، اينت سودا
نشان پي كه يافت از آب دريا
چو خورد آن ماه را در آب ماهي
ز ماهي ماه را چون بازخواهي
ترا از ماه تا ماهي تمامت
غم آن ماه و آن ماهي حرامت
بروم آي و ز هر سويي خبر جوي
مشو، چون ره نميداني سفر جوي
چو خسرو آن سخن بشنود از شاه
ز بي صبري دلش برخاست از راه
فرو باريد اشك از درد دوري
نه دل ماندش نه عقل وني صبوري
گرفت از آب چشمش پاي در گل
فتادش آتش سوزنده در دل
چنان برخاست آن آتش ز بالا
كه ميننشست هيچ از آب دريا
بشه گفتا ز گل بي دل بماندم
ازان بي عقل و بيحاصل بماندم
دلم مرغيست بي آرام مانده
بحلق آويخته در دام مانده
كنون از بس كه در تن زد پر و بال
قفس بشكست و بر پرّيد در حال
تني گر يك نفس بر پاي دارد
بصد مردي دمي بر جاي دارد
مرا زين تن نيايد پادشاهي
وزين سر شيوهٔ صاحب كلاهي
نخستين سر ببايد افسري را
وز اوّل شاه بايد كشوري را
چو من بي گل سر شاهي ندارم
ز شاهي هيچ آگاهي ندارم
مرا تا گل نيايد در بر من
منه دل بر من و بر افسر من
دلم گل بود و گل شد غرقهٔ آب
كسي بي دل كجا يابد خور و خواب
چو من هستم دل خود را طلبگار
چرا باشم ملامت را سزاوار
ندانم گل ز من گم گشت يا دل
و يا هر دو يكياند، اينت مشكل
چو مل در شيشه گم شد شيشه در مل
گلم گويي دلم گشت و دلم گل
مرا نيست اين زمان گل در بر خويش
منم امروز گل جوياي دلريش
اگر عمري دوم، در كوي خويشم
همي تا من منم دلجوي خويشم
چو بشنود آن سخن قيصر ز فرزند
فتاد از روم افتاده بدربند
به خسرو گفت سخت افتاد بندت
نيايد هيچ پندي سودمندت
دلم خون ميشود از رفتن تو
ولي هم روي نيست آشفتن تو
من از هجرت بخون در خفته مانده
بسي به زانكه تو آشفته مانده
چه گويم قصه چون گفتند بسيار
رضا دادش برفتن شاه هشيار
وداعش كرد حالي شاه خسرو
جهان افروز شه را گشت پس رو
بسوي روم شد قيصر هم از راه
بدريا رفت خسرو از پي ماه
جهان افروز و فرخ بود و فيروز
دگر ده مرد استاد دل افروز
چو از مه نيمهٔ ماهي بسر شد
كمان ماه چون سيمين سپر شد
شدند آن سروران يكسر سواره
برفتن در گذشتند از ستاره
شبانروزي بهم صحرا بريدند
چو از دوري لب دريا بديدند
مگر فيروز را شه پيش بنشاند
ميان جمع نزد خويش بنشاند
زهر در پايگاهش بيشتر كرد
همه كارش بزر چون آب زركرد
بدو گفت از دوجانب راه درياست
يكي سوي چپ و ديگر سوي راست
ترا بايد بمشرق رفت ازين راه
مگر آنجا خبريابي ازان ماه
كه تا من سوي مغرب باز گردم
مگر هم صحبت دمساز گردم
چو بشنود آن سخن از شاه، فيروز
بفيروزي بكشتي شد دگر روز
چو شد فيروز از خسرو جدا باز
ز غصّه، بيوفايي كرد آغاز
چو در طبع كسي پاكي نباشد
ز ابليسي خود باكي نباشد
چو با خود برد فرخ را شه روم
دگر شد حال فيروز سگ شوم
ز خشم فرخ و خسرو چنان شد
كزان كين در سخن آتش فشان شد
نهاد از سر قدم در كوي ديگر
كشيد آنجا سپر در روي ديگر
بدل ميگفت خسرو درجهان كيست
كه نتوان كرد با او يك نفس زيست
ز فرخ خسروم در غم فرو كشت
بسر باري مرا در پاي او كشت
بچيزي كمتر از فرخ نيم من
خريدار چنين پاسخ نيم من
اگر فيروز نبود عالم افروز
كجا فرخ تواند گشت فيروز
اگر هر يك ازيشان شهريارست
مرا با آن دو بد گوهر چه كارست
مرا آن به كه راه شهر گيرم
وگرنه در غم اين قهر ميرم
مرا بايد بر شاپور رفتن
ز دريا سوي نيشابور رفتن
بآخر زود كشتي راروان كرد
كم از ده روز ار دريا كران كرد
بنيشابور آمد از ره دور
بخدمت رفت نزد شاه شاپور
شه شاپور پيش خويش خواندش
چو دستش داد بر كرسي نشاندش
بپرسيدش ز فرخ كو كجا شد
چه بود او را، چرا از تو جدا شد
براي نقش گل عمري درازست
كه رفتند و هنوز آن نقش بازست
دلم آن نقش را دمساز خواندست
نكونقشيست الحق باز خواندست
كنون بگشاي بند و راز برگوي
ز فرخ زاد و نقش گل خبر گوي
زبان بگشاد فيروز سيه روز
كه خسرو باد بر هر كار فيروز
بدان اي شمع ملك و تاج شاهان
ز تاجت سرنشين صاحب كلاهان
كه نتوان گفت حال خود چنان زود
كه حال ما چنان بود و چنين بود
چو خسرو شاه بستد عهد از ما
نشد غايب ز جد و جهد از ما
چو فرخ ديد مردي و جمالش
شد از زور و زر او در جوالش
وليكن من بدل او را نبودم
ضرورت را نفاقي مينمودم
نديدم فرصتي اكنون كه ديدم
بخدمت پيش شاه خود رسيدم
گريزان گشتم از خسرو بفرجام
كه پيروزم چو بگريزم بهنگام
وزان پس هرچه رفته بود در راه
سراسر آشكارا كرد بر شاه
بشه گفتا كنون خسرو بدرياست
نشان ميجويد از گلرخ چپ و راست
تو ميبايد كه جويي آن نشان باز
چنين دانم كه يابي در جهان باز
چو شد از كارها شاپور آگاه
روانه كرد خلقي را بهر راه
زهي عطار در بحر حكايت
توداري درّ معني بي نهايت
سخن سر سبز معني گشت از تو
بهشتي دار دنيي گشت ازتو
چنان كردي بمعني داستان را
كه باران بهاري بوستان را
چو از خسرو شه قيصر خبر يافت
باستقبال خسرو كار دريافت
بزودي كرد قيصر كار ره ساز
فرستاد اسب و خلعت پيش شه باز
رخ خورشيد رخشان نازده تيغ
برآمد صبح خون آلوده از ميغ
پگاهي با سپاهي چند يكسر
رسيد آنجا كه خسرو بود قيصر
چو قيصر ديد خسرو را ز دوري
بدو نزديك شد چون ناصبوري
گرفتش در بر و اشكش روان گشت
كه بي جانان بسي الحق بجان گشت
بدو گفتا دل من چون جگر سوخت
فراقت اي پسر، جان پدر سوخت
بسي غم گوشمال خسروم داد
بحمداللّه كنون جاني نوم داد
مپرس ازمن كه بيتو حال چون بود
كه گر دل بود در درياي خون بود
كشيدم پاي دل در دامن درد
نهادم چشم جان بر روزن درد
كنون از دامنم هوري برآمد
كنون از روزنم نوري برآمد
بحمداللّه كه ديدم روي تو باز
رسيدي سوي من، من سوي تو باز
چو لختي قصّهٔ محنت بخواندند
ازانجا برنشستند و براندند
شكر پاشان بشادي راي كردند
بشكر شاه شهرآراي كردند
ز دست سيم پاشان از پگاهي
شده روي زمين چون پشت ماهي
چه جشني بود، خلدي بود پرحور
همه حوران چو ماه و ماه پرنور
چه عيدي بود، عيدي بود پرجوش
همه عيش و سماع و نوش برنوش
چه مجلس بود، باغي بود پرگل
همه باغ آفتاب و جام پرمل
بهر دم جام نوشين بيش خوردند
ز مي صد شيشه سيكي پيش كردند
چه گر خوش بود از خسرو جهاني
نبود آن غمزه دلخوش زماني
فراق گل دلش را رنجه ميداشت
دلش را شير غم در پنجه ميداشت
ز هجران آتشش بر فرق ميشد
دراب چشم هر دم غرق ميشد
همه عالم بگرديده چو گويي
ز عالم بين خود ناديده بويي
فغان ميكرد كاي گل چون كنم من
كه خار توزدل بيرون كنم من
چوگم گشتي ز كه جويم نشانت
كه بسياري بجستم در جهانت
ز كه پرسم ندانم راه كويت
كه در كوي اوفتادم زارزويت
اگر عشق تو جان من نبودي
بعالم در، نشان من نبودي
شكار شير عشقت جز جگر نيست
تو گويي در تنم جاني دگر نيست
چو شيري كو بگيرد گور در راه
بدندان درنيارد جز جگرگاه
جگر چون خورد، ره گيرد ز سرباز
بروباهان گذارد آن دگر باز
درين ره عشق تو چون شير بيشه
نداند جز جگر خوردن هميشه
ز خود يكبارگي دستم فرو بست
اگر دستم نگيري رفتم از دست
دلم در داغ نوميدي كشيدي
ز بيخم كندي و شاخم بريدي
سرم بر خاك و رويم بر زمينست
ز دردم فارغي دردم ازينست
ترا دارم ز ملك اين جهاني
تو خود چون جان ز چشم من نهاني
چو جان پنهان شدي چون جويمت من
مگر كز پرده بيرون جويمت من
دو اسبه دل دوان شد در خيالت
نيافت از هيچ ره گرد وصالت
نشستم مدتي در بند پندار
نيامد راست با پندار من كار
خطا بود آنچ ميپنداشتم من
كنون زين كار،دل برداشتم من
چه ميگويم كه تا جانم رفيقست
ز جانانم نشان جستن طريقست
چو گفت اين راز بي صبري بسي كرد
ز هر سويي خبر پرسان كسي كرد
نه از فيروز و نه ازگل خبر بود
ازين غم هر زمان حالش بتر بود
چوبودش يك نفس صد باره تيمار
بآخر گشت آن بيچاره بيمار
نه دارو سودمند آمد نه جُلاّب
علاجش بود گل، گل غرقه در آب
پدر ميداد پندش شام و شبگير
كه خوش باش اي جوان و جام مي گير
جواني داري و اسباب شاهي
مكش جور و بكن چيزي كه خواهي
مباش ايمن ازين گردنده پرگار
دميست اين عمر ازين دم بهره بردار
خوشي امروز مي خور تا تواني
كه فردا را كسي نكند ضماني
درين دم همدمي ديگر گزين تو
كجا درماني از يك همنشين تو
ترا هرجا كه ماهي زير پردهست
اگر رغبت نمايي عقد كردهست
كم گل گير اگر گل ريخت از بار
كه گر گل هست خالي نيست از خار
ترا چندانكه گل در ملك رومست
ز طاعت نرمتر،گردن ز مومست
زجايي دلبري كن اختياري
ز گل تا كي زني در ديده خاري
اگر خواهي، دو صد شاه كُله دار
دراندازد بداماديت دستار
نشستي در غم يك پاي موزه
كه گفتت جز بگل نگشاي روزه
ترا صد ماه جان افروز بايد
اگر نبود گلي خود روي، شايد
اگر گل شد ترا، صد نوبهارست
كه در هر يك، هزاران گل ببارست
اگر گل شد، جهاني پر شكر هست
جهاني بيش ميخواهي وگر،هست
تو تا بودي ز گل آواره بودي
گهي بر خار و گه برخاره بودي
زماني سنگ صحرا ميشمردي
زماني كوه و دريا ميسپردي
زماني پاي در گل ميفتادي
زماني دست بر دل مينهادي
زمااني زهر زاري ميچشيدي
زماني درد و خواري ميكشيدي
تو خود انديشه كن با اين همه بار
گلي ميارزدت با اين همه خار؟
تو چون كُشتي خوشي خود را ببازي
اگر گل باشد وگرنه، چه سازي؟
چو تو مُردي چه گل باشد چه خارت
كه گل در زندگي آيد بكارت
كه ميداند كه گل مردهست يا نه
جهان بيتو بسر بردهست يا نه
تو چندي در عزاي او نشستي
بمحنت در بلاي او نشستي
بمردهست او، اگر او زنده بودي
بدين غم كاشكي ارزنده بودي
ز گل بيگانگي جوي و جدايي
كسي با مرده كي كرد آشنايي
شد ازگفت پدر چون زر، رخ او
فرو بست از خجالت پاسخ او
بر آن بنشست تا اين چرخ مينا
چه بازي آردش از پرده پيدا
قدرچه بند و تقديرش كند باز
قضا از سر چه تدبيرش كند ساز
هر آنكس كز مراد خود جدا شد
فداي زخم چوگان قضا شد
همه در بيم و سرگردان بمانده
كه چون گوييم درچوگان بمانده
بآخر خسرو از وي ره نشان خواست
وداعش كرد و ميشد بر نشان راست
چو القصه از آنجا دركشيدند
بكوه و آب و جسري در رسيدند
دهي خوش بود صحرا و سر كوه
دهي پر نعمت و خلقي بانبوه
سوي ده رفت با ياران بهم شاه
بخواست از اهل ده يك مرد همراه
كه تا رهبر بود در راه او را
كند از نيك و بد آگاه او را
چو خورشيد آسيا سنگ زراندود
ز زير آسياي چرخ بنمود
هزاران دانه داشت آن توتيا رنگ
بيكبار آس كرد آن آسيا سنگ
سپيدي روز ميداني چراتافت
كه روي روز گرد آسيا يافت
بآخر شهريار وجمع ياران
روان گشتند چون از ميغ باران
چو روز ديگر آن ايوان نه طاق
منور شد ز نور شمع آفاق
چو بگذشتند ازان درياي خونخوار
يكي كوه بلند آمد پديدار
يكي حصن رخامين بر سر كوه
درختان گشته گرد حصن انبوه
بران حصن قوي بر رفت خسرو
جوانمردانش در پي گشته پس رو
بپيش آن صفّهيي ميديد از دور
كه چون شمعي فروزان بود از نور
بساط صفّه دوخ و بوريا بود
دران محرابگه پيري دو تا بود
چو مرغي برسر كوهي نشسته
ز هر شادي و اندوهي برسته
بپيش كردگار استاده بر پاي
نهاده دست بر هم چشم بر جاي
بخفته گربهيي بر جام. پير
ز سر تا پاي او مانندهٔ شير
چو كس همدم نبودش زادميزاد
بر خود گربهيي را همدمي داد
اگر هستي تو شير پردهٔ راز
ببُر از آدمي با گربهيي ساز
كه از مردم اگرچه خويش باشد
وفاي گربه و سگ بيش باشد
توّقف كرد شه تا پير دمساز
بپرداخت و سلامش كرد آغاز
زبان بگشاد پير كار ديده
بدو گفت اي بسي تيمار ديده
برو بنشين چه ميگردي جهاني
كه جمعيت بسي گردد زماني
چوهمدم نيست تو همدم نيابي
كه چون محرم نيي محرم نيابي
بتنهايي بسر بر روزگاري
كه تنهايي ترا بهتر ز ياري
بسي من گرد عالم بر دويدم
بجستم عاقبت همدم نديدم
ز نااهلان فرو خوردم همه عمر
ز حق اهلي طلب كردم همه عمر
اگرچه در جهان ديدم بسي را
نديدم هيچ اهليت كسي را
چرا در حلقهٔ مردم نشينم
كه جز در ديده، مردم مينبينم
اگرچه يك جوم بيرون شوي نيست
همه آفاق در چشمم جوي نيست
مگر ديوار من كوتاه تر بود
كه در ملكم نه ديوار ونه در بود
كنون عمريست تادر گوشه تنها
بدل با خويش ميگويم سخنها
چه گويم، با كه گويم، چند گويم
چو چيزي گم نكردم، چند جويم
درين زندان كافر كيش غدار
ز حيرت كافري ميآردم بار
نميدانم كيم يا از كجايم
چه ميسازم، ز جان و ز تن جدايم
درين گرداب اگر افتي دمي تو
ز من سرگشته تر گردي همي تو
چوخسرو پير را ميديد هشيار
ز هر نوعي سؤالش كرد بسيار
وليك آن پير را در هيچ بابي
نشد پوشيده بر خاطر، جوابي
به خسرو گفت كم ديدم جواني
ز تو شيرين زبان تر در جهاني
نه دردانش ترا ماننده ديدم
نه مثلت درجهان داننده ديدم
بحمداللّه نمردم ناگهان من
بديدم زندهيي را در جهان من
الا اي طوطي طوبي نشين خيز
دمي طوبي لك از طوبي شكرريز
چو هستي قرّة العين معاني
كه قوت القلب و عين الشمس جاني
چو تو در اصل فطرت آفتابي
بيك يك ذرّه تا چندين شتابي
براي ذرّه، خورشيدي ز ميغي
اگر آيد برون باشد دريغي
بيك ذرّه اگر مشغول باشي
بدان يك ذرّه خود را غول باشي
چو هر چيزي كه در هر دو جهانست
همه ذرّات تست و اين عيانست
همه اجزا برافگن ره بگل جوي
بهانه ساز گل را، حال خود گوي
چنين گفت آن سخنگوي دل افروز
كه گلرخ بود در صندوق ده روز
فتاده در ميان آب دريا
گهي شد تاثري گه تا ثريا
گرفتار آمده در آب و صندوق
گهي در قعر دريا گه بعيوق
گهي رفتي ببُن چون گنج قارون
گهي رفتي بسر مانند گردون
زهي بازي چرخ بوالعجب باز
كه گل را چون فگند از پردهٔ ناز
دران صندوق گلرخ ماند ماهي
مهي بر ماه و ماهي گرد راهي
مهي آورده با ماهي بهم پشت
نبود از ماه تا ماهي دو انگشت
بمانده ماه در زير سياهي
گرفته آب از مه تا بماهي
ز تُركي كردن باد جهنده
بتركستان فتاد آن نيم زنده
چو كرد آن آب دريا را گذاره
فگندش آب دريا در كناره
لب درياستاده بود مردي
كه ماهي را ز دريا صيد كردي
كنون صيدش نه ماهي بود مه بود
چنين ماهي،ز صد ماهيش به بود
يكي صندوق را ميديد بر آب
كه ميآمد سبك چون تير پرتاب
چوآن صندوق تنگ او درآمد
ازان دريا بچنگ او درآمد
ازان دريا برون آورد بر سر
نهاده ديد قفلي سخت بر در
بدل گفتا ندانم تا چه چيزست
ولي دانم كه چيزي بس عزيزست
اگر اين هست صندوق خزينه
دلم خوش باد در صندوق سينه
ز دريا كردمي بايد كرانه
ببايد برد اين را سوي خانه
بگفت اين و بسوي خانه برد او
بزرگي كرد و قفلش كرد خرد او
چو سر برداشت دروي مردهيي ديد
جهان بر خود بسر آوردهيي ديد
رخي چون ماه گشته زعفراني
بري چون سيم گشته پرنياني
دهاني خشك و رويي زرد گشته
نفس بگسسته و دم سرد گشته
سياهي باسفيدي رفته در هم
لبش از تشنگي بگرفته بر هم
كه داند كو ز زاري برچسان بود
ز بي برگي چو برگ زعفران بود
چو چوگاني شده پشتش بخم در
چو گويي بسته پا و سر بهم در
مهش با مشك تر درهم گرفته
چو ماه نو قد او خم گرفته
ز سرو و ماه بسياري شنيديم
ولي سروي چو ماه او نديديم
ز دريا و زماهي رسته بود او
مهي از دست ماهي جسته بود او
چو بر گل محنت دريا سرآمد
چو ماهي حوت از دريا برآمد
سبك روح جهان پيرايه برداشت
دو گوش او گرانباري ز درداشت
شكست آن مرد آن صندوق را پس
بلندي يافت چون صندوق كرگس
چو آن دلبند را برداشت ازجاي
نهاده بود آن بت بند بر پاي
درامد مرد و سنگ سخت بردست
نگار سنگدل را بند بشكست
ز درد آن شكستن زود از جاي
بجنبانيد آهسته سر و پاي
چنان خوش گشت ماهيگير ازان ماه
كه گفتي شد ز ماهي تا بمه راه
برفت و ماهيي برآتش افگند
چو بريان شد برو بوي خوش افگند
برآورد و بپيش روي او داشت
بت مهروي بيخود، سر فرو داشت
چو مشك آورد در پيش مشامش
گشاد از بوي آن حالي مسامش
بعطسه شد دماغ او گشاده
دو چشم چون چراغ او گشاده
چوچشم دلفريب از هم گشاد او
ز دست دل بدست غم فتاد او
ز عالم نيم جاني ديد خود را
ميان آشياني ديد خود را
عجب درمانده زان صيادخانه
بجوش آمد ز درد او زمانه
بدل گفتا ندانم كاين چه جايست
ز سر در اين چه دوران بلايست
اگر اين جان من سنگين نبودي
مرا تاب بلا چندين نبودي
اگر من بودهام ازسنگ خاره
چگونه كردهام دريا كناره
اگر دريا بديدي دُرّ اشكم
فرو بردي بقعر خود ز رشكم
وگر باران بديدي آب چشمم
چو برقي در من افتادي بخشمم
مگر درخواب ميبينم من اينجاي
كه نتوان راست كردن بر زمين پاي
چو صد غم بر دل ناشادش آمد
بيك ره مكر حُسنا يادش آمد
از آن سگ گريه برگلزارش افتاد
يقين دانست كز وي كارش افتاد
بدل ميگفت خسروشاه هرگز
ز حسنا كي شود آگاه هرگز
كه داند كو بجان من چه بد كرد
براي شهوتي ترك خرد كرد
ز رشك خود مرا در خون جان شد
چنين در خون جاني كي توان شد
ولي چون بگذرد از فرق آبش
دهد دوزخ بيك آتش جوابش
كنون چون مرغ بي آرام ماندم
بجستم دانهيي در دام ماندم
اگر بينم رخ يارم دمي نيز
اگر مرگم رسد نبود غمي نيز
كجايي خسروا تا يار بيني
بيا اي بيخبر تا كار بيني
اگر ياري مرا ياري كنون كن
چو يارانم وفاداري كنون كن
مرا خود ساقي حسن وفا مُرد
كه صاف آمد ترا قسم و مرا دُرد
مگر انصاف شد كلّي فراموش
كه زهر آمد مرا حصّه ترانوش
ز عشقت كيسهيي بردوختم من
كه برجانت جهان بفروختم من
چنان در پردهٔ غم زار گشتم
كه گرد عنكبوتان تار گشتم
تنم چون زير پيراهن بديدند
همه پيوستگان از من بريدند
ز من پيوستگان رفتند يكسو
ز من زان طاق شد پيوسته ابرو
دو چشمت جادوان دلفروزند
كه در آنجا مرا جان درتو دوزند
مرا چون درتو ميدوزند هر دم
چرا از هم جدا مانديم در غم
مرا چون درتوميدوزند از آنست
كزان زخم از دل من خون روانست
چولختي راز گفت آن ماه مهجور
فرو باريد بر مه دُرّ منثور
شده صياد سرگردان ازان كار
كه تا آن بت چرا گريد چنين زار
زبان پارسي را مي ندانست
سخنها فهم كردن كي توانست
سمنبر بود تركي گوي آفاق
بسي زو تركتازي ديده عشّاق
چنان بگشاد در تُركي زبانش
كه شد آن ترك چين هندو بجانش
بدان صياد گفتا راز بگشاي
كه چون دربندم آوردي درين جاي
كدامين كشورست و نام آن چيست
درين اقليم شاه اين زمين كيست
جوابش داد صياد زمانه
كه هست اين آشيان صيادخانه
روان گشتم بدريا بامدادي
يكي صندوق ميآمد چو بادي
چو پيشم آمد از جيحون گرفتم
بياوردم ترا بيرون گرفتم
دگر اين كشور تركست و چينست
سراسر حدّ تركستان زمينست
شه فغفور شاه اين ديارست
ز عدل او همه چين پرنگارست
چو گل القصّه واقف شد ز اسرار
شد او از گشنگي خود خبردار
طعامي خواست او و مرد برخاست
بسي ماهيش آورد و دگر خواست
زماهي قوّت آن مه دگر شد
مهش لختي ز ماهي تازه تر شد
ز بيماري ازان صيادخانه
نيامد بر در آن شمع زمانه
بآخر چون برامد بيست و شش روز
چو شهدي شد گل چون شمع خوش سوز
ز رنجوري كدويي بود بي شهد
كدو را شهد ميگفتي ولي عهد
چوشهدي شد لب گلفام او را
چو مومي گشت نرم اندام او را
چنان خوش گشت و شيرين گشت و ترگشت
كه چون پر مغز حلواي شكر گشت
ز رويش بار ديگر شور برخاست
ببويش مرده هم از گور برخاست
دگر ره غمزهٔ او شد جگر دوز
دگر ره مشك زلفش شد جهانسوز
نكوتر شد ز چينش زلف مشكين
كه نيكوتر نمايد مشك در چين
چو بنهاد آن نگارين شست بر راه
چو ماهي صيد شد صياد از آن ماه
دلش از عشق آن دلخواه برخاست
بقصد وصل او ناگاه برخاست
دماغش از گل نخوت بجنبيد
جوان بود آتش شهوت بجنبيد
دلش چون چنگ از بر تنگ برخاست
نهاد او بر گنه چون چنگ ره راست
چو گلرخ آن بديد از جاي برجست
رگ شريان او بگرفت بر دست
چنان افشرد كز وي جان برامد
جهان بر جان آن نادان سرامد
ندارد كار نادان هيچ سامان
كه ناداني ندارد هيچ درمان
چو شد از جان جدا صياد بي باك
بت سيمينش پنهان كرد در خاك
گل آن شب بود تا وقت سحرگاه
كه تا شد سرنگون سوي سفرماه
فغان برداشت مرغ صبحگاهي
منادي كرد از مه تا بماهي
فرو كوفت از سر درد و نيازي
بگوش خفتگان بانگ نمازي
چو گل از كار آن صياد پرداخت
خدا را شكر كرد وحيلهيي ساخت
بدل گفتا اگر زينسان كه هستم
برون آيم شود كارم ز دستم
چو بينندم بتي سيمين سمنبر
همه كس را طمع افتد بمن بر
مرا آن به كه بر شكل غلامان
همه آفاق ميگردم خرامان
چو خود بر صورت مردان كنم من
كرا صورت بود كاخر زنم من
روان گردم سوي هر شهر و هر بوم
روا باشد كه بازافتم سوي روم
دلم را محرمي درخورد يابم
دمي درمان چندين درد يابم
شنودستم من از گويندهٔ راه
كه يابنده بود جويندهٔراه
بآخر خويشتن را چون غلامان
قبا در بست و شد سرو خرامان
كُله بر ماه مشكين طوق بشكست
قبا در سر و سيم اندام پيوست
كلاهي همچو تركان از نمد كرد
قبا و پيرهن در خورد خود كرد
كه داند اين چكارست و چه راهي
مگر هم زان نمد يابد كلاهي
چو مردان پيرهن يكتاييي ساخت
ز خود يكبارگي سوداييي ساخت
قبا پوشيد و پيراهن رها كرد
وزان بت، عقل پيراهن قبا كرد
همه پيرايه و زرّينه برداشت
دو گوهر زان همه در گوش بگذاشت
برامد از گهرهاي فلك جوش
كه گوهر گشت گل را حلقه در گوش
نرسته بود دو پستان تمامش
فرو بست آن زمان چون سيم خامش
مگر بايست آن سيمين صنم را
كه لختي كم كند زلف بخم را
ز زلف خود شكن گر دركشيدي
بجاي هر يكي صد در رسيدي
بآخر چون غلامان خويشتن را
يكي كرد آن دو زلف پرشكن را
چو در هم بافت آن دو موي چون شست
ز زفتي در نميآمد بدو دست
ذوابه چون بپشت افتاد بازش
جهان بگرفت روي دلنوازش
كجا بود آن زمان خسرو كه ناگاه
بديدي روي آن خورشيد، چون ماه
بآخر سرو سيمين شد روانه
چو تيري كورود سوي نشانه
چگونه مه رود زير كبودي
چنان ميرفت آن مهرخ بزودي
چو صبح آتشين از كوه دم زد
رخ خورشيد از آتش علم زد
بوقت صبح بادي خوش برامد
چو صبح اندر دميد آتش برآمد
برامد آفتاب از كوه ناگاه
چو آتش از ميان خرمني كاه
چو روشن گشت روز،آن ماه دلسوز
دو روز و شب قدم زد تا سوم روز
چو مرغ صبح در فرياد آمد
فلك را بازيي نو ياد آمد
عذابي، ديده از ره بر وي انداخت
بلاي ديگرش حالي برانداخت
غم كاري دگر در پيشش آورد
بپاي خود بگور خويشش آورد
بوقت صبح ازانجا راه برداشت
دو روز و شب چهل فرسنگ بگذاشت
چو هنگام زوال آمد، دران راه
زمين ميتافت همچون زلف آن ماه
جهان را روشني سوراخ ميكرد
زمين پر زعفران شاخ ميكرد
يكي ده بود در نزديك آن راه
چو بادي سوي آن ده رفت آن ماه
چنان ده در جهان ديگر نبودي
بتركستان ازان خوشتر نبودي
بهر سويي و هر كوييش آبي
ز بالا بسته هر سويي نقابي
هزاران مرغ گوناگون گستاخ
بسوي آشيان پرّان بهر شاخ
همي چون نوحه دردادي يكي زار
جداافتاده بودي چون گل از يار
بپيش ده پديد آمد يكي كوي
ميان، آب و درختان روي درروي
كنار جوي نرگس رسته بيرون
نشسته سبزه در نم لاله درخون
دميده شعلهٔ آتش ز لاله
زده بر شعلهٔ او ابر ژاله
يكي منظر بپيش كوي كرده
دو دكّانيش از هر سوي كرده
ز بس گرماي راه و ناتواني
بخفت آن ماه دلبر در دكاني
تو گفتي در بهشتي حور خفتست
و يا در نرگس تر نور خفتست
چو گل در خواب رفت از بوي گلزار
ز رويش فتنه شد درحال بيدار
قضا را باغ باغ شاه چين بود
كه خوشتر از همه روي زمين بود
بزير پرده ماهي داشت آن شاه
كه ننمودي بپيش روي او ماه
بلورين ساق بود و سيمتن بود
نگار چين و خورشيد ختن بود
ببالا سرو را تشوير دادي
بشكّر گلشكر را شير دادي
شكر وقف لب گلرنگ او بود
خرد را دست زير سنگ او بود
چو بگشادي دو لعل ارغوان رنگ
فراخي يافتي شكّر ازان تنگ
اگر دندان زدي بر لعل خندان
بماندي لعل ازان لب لب بدندان
چو چشم جادويش خونريز كردي
سر زلفش ز پي پس خيز كردي
قضا را بر دريچه بود كز راه
رخ گل ديد چون خورشيد و چون ماه
ز درد عشق جانش بر لب آمد
فرو شد روزش و دور شب آمد
سمن در حلقهٔ سنبل فگنده
صبا مشگ ترش بر گل فگنده
چو دختر ديد موي مشك بيزش
گل تر كرده از لبخشك خيزش
رخي چون روز و زلفي همچو شب داشت
بخوبي سي ستاره زير لب داشت
رخ گل را بشب در روز بودي
بروز اندر ستاره مينمودي
چو ديد آن روز و شب دختر، نهاني
شبش خوش كرد روز شادماني
چو گلرخ روز و شب بنمود با او
بروز و شب تو گفتي بود با او
عرق بر رخ چو شمع از شوق ميريخت
چو باران شبنمش از ذوق ميريخت
بدكّاني ببر باز اوفتاده
دل دختر بپرواز اوفتاده
چو مردان خويشتن آراسته بود
بدستي ديگر از نوخاسته بود
عرق بر روي آن دلبر نشسته
چو مرواريد بروي رسته بسته
سر زلفش ز پيچ و تابداري
لب لعلش ز لطف و آبداري
يكي گفتي ز جانم تاب بردهست
دگر گفتي زچشمم آب بردهست
چنان شد دختر از سوداي آن ماه
كه از منظر بخواست افتاد بر راه
دلش در عشق گل درياي خون شد
بزير دست عشق او زبون شد
رخش از خون دل گلگون برامد
دلش چون لالهيي ازخون برامد
كنيزي را بخواند و گفت آن ماه
بجان آمد دلم زين خفته در راه
ازين برناي زيبا، جان من شد
دلم خون گشت و از مژگان من شد
چو ديدم زلف او چون مارپيچان
بزد مارم، شدم زان مار بي جان
چو مشكين بند زلفش دلستانست
دل مسكين من دربند آنست
مرا در عشق او از خود خبر نيست
نكوتر زو بعالم در، پسر نيست
به چين گرچه بسي دلخواه باشند
بر اين ماه خاك راه باشند
ازو گر كام دل حاصل نيايد
مرا شادي دگر در دل نيايد
دلم از پستهٔ او شور دارد
ازان از ديده آب شور بارد
مرا با او بهم بنشان زماني
كه بستانم ازو داد جهاني
كنيزك چون سخن بشنود برجست
بر گل رفت چون بادي و بنشست
ز خواب خوش برامد سيمبر ماه
كنيزك را برخود ديد بر راه
بتركي گفت كاي هندوت خورشيد
تويي زنگي ولي در چين چو جميشيد
قدم را رنجه كن با چاكر خويش
كه ميخواند ترا خاتون برِخويش
اگر فرمان بري جانت بكارست
وگرنه جاي تو زندان ودارست
كه گر تركي نه در فرمانش آيد
چو پيلي ياد هندستانش آيد
مگر بختت براه آمد كه آن ماه
بمهر دل ترا گيرد بجان شاه
چو خاتون درجهان يك سيمبر نيست
بعالم در، چنين باغي دگر نيست
تراست اين باغ و خاتون هر دو باهم
شمادانيد اكنون هر دو با هم
چو بشنود اين سخن گلرخ فروماند
بجاي آورد و تا پايان فرو خواند
بدل گفتا نبود اين هيچ سامان
كه بيرون آمدم شبه غلامان
اگر همچون ز نان ميبودمي من
ازين ديگر زنان آسودمي من
وليكن گر زن و گر مرد باشم
محال افتد كه من بي درد باشم
نداند ديد بي دردم زمانه
ازين در درد ماندم جاودانه
هنوز اندوه خود باسر نبردم
رهي ديگر بنو بايد سپردم
دل مسكين من گمراه افتاد
برون آمد ز گو در چاه افتاد
زهي گردنده چرخ كوژ رفتار
بدرد ديگرم كردي گرفتار
پياپي غم مده كز جان برايم
مكن تعجيل تا با ن برايم
جهانا هر زمان رنگي براري
كه داند تا تو در پرده چه داري
چو گل پاسخ شنيد از وي خجل شد
ز گفت آن كنيزك تنگدل شد
بدو گفت اي مرا در خون نهاده
قدم از حدّ خود بيرون نهاده
چو تو كار غريبان داني آخر
غريبي را چرا رنجاني آخر
مكن بد نام خاتون جهان را
ترا به گر نگهداري زبان را
كه باشم من، كه جفت شاه باشم
نيم خورشيد تا با ماه باشم
برو بريخ نويس اين گرم كوشي
ز سردي چون فقع تا چند جوشي
منم مردي غريب از پيش من دور
گدايي را نباشد هيچ منشور
منم اينجا غريبي دل شكسته
چه ميخواهي ازين در خون نشسته
بگفت اين وز خون دل چو باران
فرو باريد از نرگس هزاران
كنيزك چون سخن بشنيد ازان ماه
بر خاتون خودآمد همانگاه
همه احوال با خاتون بيان كرد
سه بار ديگرش خاتون روان كرد
چو نگشاد از كنيزك هيچ كاري
خود آمد پيش گلرخ چون نگاري
بگلرخ گفت اي سرو سمنبوي
نگو داري همه چيزي بجز خوي
منم دل در هوايت ذرّه كردار
كه تا چون آفتاب آيي پديدار
منم پروانهيي دل در تو بسته
طواف شمع رويت را نشسته
چودل بردي بجانم راي داري
كه الحق دلبري را جاي داري
هوايت را دل من گشت بنده
كه دلها از هوا باشند زنده
چو ديدم در بساطت نقد عيني
بگردانيم با هم كعبتيني
چرا در باغ شاه چين نيايي
چو خسرو در برِ شيرين نيايي
تويي شمع و دلم پروانهٔ تست
دمي تشريف ده كاين خانهٔ تست
چو آتش تند خو افتادهيي تو
مگر ازتخم شاهان زادهيي تو
بيا تا خوش بهم باشيم پيوست
بزير گل گهي خفته گهي مست
گل تر گفت ميبايد مرا اين
ولي در روم با خسرو نه در چين
چو بسياري بگفت آن سرو چيني
پديد امد ز گلرخ خشمگيني
برابروزد گره از خشم آن ماه
گريزان شد ز پيش چشم آن ماه
چو برنامد ازان گل هيچ كارش
نه صبرش ماند در دل نه قرارش
برآن دلبر دل او كينه ور شد
ز نافرمانيش زير و زبر شد
ميان باغ در شد آن فسونگر
اِزار پاي كرد آنجا بخون در
برآورد از جهان بانگ خروشي
ز خلقش در جهان افتاد جوشي
فغان ميكرد، دل پرخون و رخ تر
كه اي دردا كه رسوا گشت دختر
كنيزك بود گر باغ بسيار
چو عنبر خادمان نام بردار
ز بانگ او همه از جاي جستند
چو دل آشفتگان بر پاي جستند
فتاده بود آن دختر بخواري
چو مي جوشان چو ني نالان بزاري
بديشان گفت جايي خفته بودم
بپيش بادگيري رفته بودم
خبر نه ازجهان درخواب رفته
چسان باشد ميان مرگ و خفته
غريبي آمد و با من چنين كرد
برسوايي ز من خون بر زمين كرد
چو حاصل كرد كام خويش ناگاه
نهاد از قصر بيرون، سرسوي راه
دويدند و گرفتندش بخواري
درافگندند در خاكش بزاري
يكي مشتش زدي ديگر تپانچه
يكي مويش برآوردي بپنجه
چو بردندش بپيش دختر شاه
بيستاد آن سنمبر بر سر راه
چو دختر روي آن ماه زمين ديد
رخش چون گل لبش چون انگبين ديد
بديشان گفت كاين را باز داريد
بر شاه اين سخن را رازداريد
كه تا لختي بينديشم درينكار
كه كار افتاد و من مُردم ازين بار
بزودي خانهيي را در گشادند
بسان حلقه، بندش بر نهادند
گل تر در ميان خاك و خون ماند
بزير پاي محنت سرنگون ماند
ز خون ديده خاك خانه گل كرد
زمژگان ابر و دريا را خجل كرد
نه چندان اشك ريخت آن عالم افروز
كه باران ريزد آن در يك شبانروز
فغان ميكرد كاي چرخ دونده
نگونسارم چو خود در خون فگنده
مرا از جور تو تا چند آخر
كني هر ساعتم در بند آخر
فرو ماندم نديدم شادماني
بجان آمد دلم زين زندگاني
بگو تا كي دهي اين گوشمالم
كه از جورت درامد تنگ، حالم
ز من برساختي بازارگاني
چه ميگردانيم گرد جهاني
گهي آغشتهٔ دريام داري
گهي سرگشتهٔ صحرام داري
بكن چيزي كه خواهي كرد با من
كه من بفشاندم از تو پاك دامن
چو سوزي باره باره هر زمانم
بيكباره بسوز و وارهانم
ز سوزم نيك سودي برنخيزد
كه گر سوزيم دودي برنخيزد
ز مرگم گرچه تيماري نباشد
گلي را سوختن كاري نباشد
دلم در عشق خسرو آن بلا ديد
كه هرگز هيچ عاشق آن كجا ديد
اگر اندوه من كوهي بيابد
بيك يك ذرّه اندوهي بيابد
مرا درد فراق از بسكه جان سوخت
ازان تف مردمم در ديدگان سوخت
سزد گر دل ازين تف مي بسوزم
كه گر بر دل نهم كف مي بسوزم
مرا چندانكه از رگ خون چكيدست
ز زير پاي من بر سر رسيدست
ز بس خونابه كافشاندم ز ديده
چو چوبي خشك برماندم ز ديده
دريغا كاين زمانم گريه كم شد
دلم مستغرق درياي غم شد
چو جانم آرزومندي گرفتي
دلم از گريه خرسندي گرفتي
بسي غم زاشك چون باران به در شد
كنون چشمم از آن باران به سر شد
بخوردم خون دل ديگر ندارم
كنون بي رويش از چشمم چه بارم
چه ميگويم كه چنداني بگريم
كه از هر مژّه طوفاني بگريم
ازان از ديده بارم نار دانه
كه دل پرنار دارم جاودانه
منم كاهي چنين دلخسته از تو
چو كوهي سنگ بر دل بسته ازتو
تن من طاقت كاهي ندارد
دل من قوّت آهي ندارد
مرا گر هيچ گونه تن پديدست
ازان دانم كه پيراهن پديدست
ز زاري خويش را من مينبينم
درون پيرهن تن مينبينم
رخ آوردم بديوار از غم تو
شدم سرگشتهٔ كار از غم تو
چو نه دل دارم ونه ياردارم
سزد گر روي در ديوار دارم
بهم بوديم چون موم وعسل خوش
جدامانديم از هجران چو آتش
گل تر را، چو بلبل قصه دارست
غراب البين اينجا برچه كارست
تويي جان من و من مانده بي جان
بگو تا چون بود تن زنده بي جان
چه خواهم كرد بي جان تن بمانده
عجب دارم توبي من، من بمانده
نيم من مانده كز من آنچه ماندست
سر مويست ازتن آنچه ماندست
سر مويي چه خواهد كرد بيتو
كه جانم نيست و تن درخورد بيتو
دلي دارم درين وادي هجران
بحكم نامرادي كرده قربان
گلم، باعمر اندك، چون بگويم
غمي كز هجر تو آمد برويم
غم و اندوه من از كوه بيشست
چه دريا و چه كوه اندوه بيشست
مرا چون خورد غم، غم چون خورم من
مگر تا جان سپارم خون خورم من
منم خاكي بسر خون خورده بيتو
چو خاكي روي در خون كرده بيتو
گر از من سير گشتي نيست زين باك
كم انگار از همه عالم كفي خاك
اگر در راه مشتي خاك نبود
ز مشتي خاك كس را باك نبود
ز هر نوعي سخن ميگفت آن ماه
ز چشم او شفق بگرفته آن راه
چو بحر شب برامد از كناري
همه چين گشت همچون زنگباري
چنان شد روي گردون از ستاره
كه گفتي گشت گردون پاره پاره
در آن شب دختر افتاده در دام
بخون ميگشت ازان مرغ دلارام
چو از شب نيمهيي بگذشت دختر
بيامد پيش گل لب خشك، رخ تر
بيامد شمع پيش ماه بنهاد
دران خانه رخش بر راه بنهاد
وزان پس شد برون، خوان پيش آورد
شراب و نان بريان پيش آورد
بگل گفت اي نكويي مايهٔ تو
رخ زيباي تو پيرايهٔ تو
دلم آتش فروزي درگهت را
دو چشمم آب زن خاك رهت را
رخت بر ماه نو زنهار خورده
شده نيمي ازو زنگار خورده
برت بر سيم دست سنگ بسته
بمن بربستهٔ تو تنگ بسته
منم از لعل گلرنگت شكر خواه
تو نيز آخر ز من يك چيز در خواه
ز عشق آن شكر دل خسته دارم
كه بيتو چون جگر دل بسته دارم
خوشي با من بهم بنشين شب و روز
كه تو هم دلبري من هم دل افروز
دو دستي جام خور پيوست با من
مرا باش و يكي كن دست با من
مكن، ازخون چشم من حذر كن
كسي ديگر طلب خوني دگر كن
مكن، با من نشين گر هوش داي
كه بر چشمت نهم گر گوش داري
بدست خود دريدم پرده خويش
پشيمانم كنون از كردهٔ خويش
وليكن دل چنين كز عشق برخاست
نيايد عشق با نام نكو راست
ز تو چون سيم اندامي نديدم
بدادم نام و بدنامي خريدم
مدار اين عاشق خود را تو عاجز
مگر عاشق نبودستي تو هرگز
اگردر عشق همچون من تو زاري
ز عشق من خبر آنگاه داري
ولي چون نيستي از عشق آگاه
كجا داري بسوز عاشقان راه
چه ميدانست آن در خون فتاده
كه از عشقست گل بيرون فتاده
چه بسياري بگفت آن تاب ديده
چو نرگس كرد ازو پر آب ديده
اجابت مي نكرد آن ماه دلبر
كه از گل مي نيايد كار ديگر
ز زن مردي نيايد هيچگونه
وليكن بود آنجا باژگونه
گلش گفت اي خرد يكسو نهاده
بخون جان خود بازو گشاده
توميخواهي كه چون زلف سياهت
بمن برتابي و اينست راهت
اگر تو في المثل چون آفتابي
بقدر ذرّهيي بر من نتابي
وگر تو زارزوي من بسوزي
ز من روزي نخواهي يافت روزي
وگر خونم بريزي بر سر خاك
بحل كردم ترا من از دل پاك
وگر بر سر كني خاك از غم من
همه بادست تا گيري كم من
كسي خو كرده در صد ناز و اعزاز
چگونه از كسي ديگر كشد ناز
برون آمد ز پيش گل چو گردي
بسي بگريست چون باران بدردي
بسر آمد نخستين بار چون گاز
ولي چون شمع شد آخر بسر باز
درآمد خاك بر سر آب در چشم
برون شد دل پر آتش سينه پر خشم
الا اي هدهد زرّين پر عشق
تويي نامه برو نام آور عشق
ببر اين نامه و عزم سبا كن
ولي افسر بنه منصب رها كن
چه ميگويم سليماني چو برخاست
اگر منصب كني آيد ترا راست
سليمانت طلب داشت از جهاني
كه تو غايب شدي از وي زماني
چو تو در پرده چندين جاه داري
چرا پيوسته سر در راه داري
تويي جبريل هم بر فرش ادريس
چرا پيكي كني در عرش بلقيس
اگر پيكي، چو جبريل امين شو
بيك دم زاسمان سوي زمين شو
فلك از عشق پر آوازه گردان
جهان از نامهٔ گل تازه گردان
چوصبح پرده در از پرده دم زد
عروس عالم غيبي علم زد
دم عيسي از آن زد صبح خوش دم
كه بويي داشت از عيسي و مريم
چو شد از شمع اين پيروزه گلشن
جهان را چون چراغي چشم روشن
دو خادم دشمن شهزاده بودند
وزو در سختيي افتاده بودند
بپيش شه شدند و راز گفتند
همه احوال دختر باز گفتند
كه با شهزاده برنايي چنين كرد
وزو در يك زمان خون بر زمين كرد
همه شهر اين زمان گويند امروز
همه زين غصّه ميگريند وزين سوز
چوشاه ترك شد زان قصّه آگاه
فغان برخاست زو زين غصّه ناگاه
حميّت دردل او كارگر شد
قرار و صبر از جانش بدر شد
چو دريا شد دل شوريدهٔ او
برامد موج خون از ديدهٔ او
چو خون شد هر دو چشم او ازان غم
نداشت او چشم ديدن را ازان هم
بفرمود آن زمان شاه سرافراز
كه تا شهزاده را برند سر، باز
بزرگان چون شنيدند اين سخن را
شفاعت خواستند آن سرو بن را
كه اين كشتن نه كار پادشاهست
كه اين شهزاده بي شك بي گناهست
گنه زان مرد نامعلوم رفتست
كه دختر خفته او در بوم رفتست
شه چين خورد بي اندازه سوگند
كزين پس برندارم هرگزش بند
بجان بخشيدمش تا باشد از دور
ولي ميلش كشم در چشمهٔ نور
كسي كو دختري در خانه دارد
تني لاغر دلي ديوانه دارد
غم دختر كه ميخ دامن تست
چو طوق آتشين درگردن تست
وزير خاص را فرمود آنگاه
كه دو چشمش ز ميل اندازدرراه
وزير خاص چون شه را چنان ديد
بدان دلداده دل را مهربان ديد
ببرد آن سيمبر راو نهان كرد
زبان در پيش دختر دُرفشان كرد
كه بهر چشم بد نيلت كشم من
مبادم چشم اگر ميلت كشم من
ترا پنهان بدارم تا شه چين
چو مه با مهر گردد از ره كين
چو دل خوش كرد لختي شاه با تو
بگويم گفتني آنگاه باتو
بگفت اين و بپيش شاه چين شد
زخون چشم خونين آستين شد
كه ميلش در كشيدم وز قياسي
جهان بر چشم او شد چون پلاسي
چه گويم من كه باد از چشم شه دور
كه چون تاريك شد آن چشمهٔ نور
چو شه بشنود گفتا نيست باكي
مخور زوغم كه باد آن شوم خاكي
بگفت اين و بفرمود آن زمان شاه
كه آتش را برافروزند در راه
ز نفت وهيزم آتش برفروزند
گل سيراب در آتش بسوزند
چو بردارش كنند آنگه بزاري
ميان آتش آرندش بخواري
گلي را كي بود طاقت، زهي خوش
كش اوّل دار باشد آخر آتش
براه عشق ازين كمتر نبايد
كه عاشق تا نسوزد بر نيايد
چوآتش بوتهٔ مردان راهست
ببايد سوخت آتش خوابگاهست
كسي داند بلاي عشق دلخواه
كه خون و آتشش دارد بدل راه
بلي عاشق ازين بسيار بيند
كه تخت خويشتن از دار بيند
كسي كز عشق خود بشنوده باشد
چنان نبود كه عاشق بوده باشد
الا اي اهل درد آخر كجاييد
درين مجلس زماني حاضر آييد
ز ميغ ديده بارانها بباريد
برين غم كشته طوفانها بباريد
ز خونريزي نيامد كم درين راه
كه خون شد زهرهٔ عالم درين راه
خبر در عرصهٔ آن كشور افتاد
كه برنايي بكشتن باسر افتاد
سراسر شهر چين آوازه بگرفت
ز مردم راه بر دروازه بگرفت
دوان گشتند از دروازه در باغ
بياوردند گل را بر جگر داغ
دلي پر آتش از كين ميدميدند
بزلف آن سيمبر را ميكشيدند
چو كاهي روي گل دو چشم نمناك
بخوني كاهگل كرده همه خاك
لبي و صد شكر زلفي و صد تاب
رخي و صد گهر چشمي و صد آب
برسوايي فتاده در كشاكش
ببردندش بسوي دار و آتش
بآخر گل چو حيراني فروماند
ز يك يك مژّه صد طوفان فرو راند
بدل گفتا ببايد گفت رازم
كه چون من سوختم آنگه چه سازم
چو جان پرتاب و دل دربند دارم
بگويم راز، پنهان چند دارم
دگر ره گفت رسواگردي اي زن
صبوري كن دمي گر مردي اي زن
فراوان خلق بود استاده بر راه
عجب مانده ز زيبايي آن ماه
ز نيكو رويي آن سرو آزاد
قيامت در ميان خلق افتاد
بهم گفتند هرگز درجهاني
نبيند كس نكوتر زين جواني
كسي در غم چنين بنموده باشد
بشادي خودچگونه بوده باشد
هنوزش خطّ مشكين نادميده
جهان درخط كشيدش نارسيده
بدين خوبي كه هست اين سيمبر ماه
همانا جرم هست از دختر شاه
چو بردند آن صنم را در بر دار
برامد بانگ زاري بر سر كار
غريوي از ميان خلق برخاست
تو گفتي جان خلق از حلق برخاست
چو ظاهر شد خروش و اشك ريزي
برامد هاي و هوي رستخيزي
چوسوي دار شد آن نازنين ماه
ازو بي او برامد آتشين آه
بدل ميگفت: ني از دار ترسم
وليكن از فراق يار ترسم
اگر خسرو شهم در پيش بودي
مرا زين جان فشاندن بيش بودي
خوشي برخيزمي من از سر جان
وليكن نيست بي خسرو سر آن
هزاران جان و دل بر روي دلدار
توان دادن چه در آتش چه بردار
وفا نبود كه بي او جان دهم من
مگر جان بر رخ جانان دهم من
دلي دارم كه درماني ندارد
چنين دل را غم جاني ندارد
بجان گر كار جانانم برآيد
روا دارم اگر جانم برآيد
بيا اي دوست تا سوزم ببيني
كه ميخواهم كه امروزم ببيني
دلم بر مرگ از افسون صد ورق خواند
يكي نشنود و ازجان يك رمق ماند
دلم خون شد ز گرمي در تن از تو
نكو دل گرميي ديدم من ازتو
بدست دشمنانم باز دادي
بناي دوستي محكم نهادي
بزير دار در ماندم بخواري
بر آتش مي بسوزندم بزاري
نه تو زاتش خبر داري نه ازدار
اگر وقت آمد ازدارم فرود آر
مرا در عشق كمتر چيز دارست
بتر از دار و آتش صد هزارست
دلاچندم بخون گرداني آخر
بجان آورديم، ميداني آخر؟
بدست خويش خود را خوار كردي
برسوايي مرا بردار كردي
تو با من آنچه كردي كس نكردست
هنوزت عشقبازي بس نكردست؟
بسي گويي ولي سودي ندارد
كه كارت روي بهبودي ندارد
كسي كز يار خود صد بارش افتاد
چه سازد چون بصد كس كارش افتاد؟
نكو بودالحقم كاري و باري
بسر بازيم دربايست داري
ز قوم عاشقان نه كار بازيست
كه اوّل كار او را دار بازيست
اگر لرزندهيي برجان چه چيزي
نه مردي نه زني يعني كه حيزي
اگر خواهي كه اهل نار گردي
ز جان بيزار گرد دار گردي
چو گفت اين، هاي و هوي سخت دربست
برفتن جانش از تن رخت بر بست
چو مردان نعرهيي از دل براورد
بنعره پاي دل از گل براورد
زبان بگشاد كاين رسوايي امروز
بتر از كشتنست و از بسي سوز
وليك افتادهام در برگ ريزان
بگويم، جان عزيزست اي عزيزان
اگر زين بيش آگاهيم بودي
كجا اين سوز و گمراهيم بودي
كنون آگاه گشتم من كه ناگاه
چه گفتند از من درويش باشاه
الا اي خلق استاده برين دار
خدا داند كه بي جرمم درين كار
شما را دو گواهم عذر خواهست
كه اين دم در بر من دو گواهست
مپنداريد از من زرق و دستان
كه هرگز مرد نبود نار پستان
مپنداريد كز من كار خامست
دوپستان دو گواه من تمامست
منم در درد و دردم را دوا نه
زني دلداده و مرد شما نه
زني را زار و سرگردان ببينيد
نيم من مرد، اي مردان ببينيد
زنيام من كه كرد آواره دهرم
نه آن نامرد چندان باره شهرم
نبود از شير مردي هيچ تقصير
چو رسوا كرد تقديرم چه تدبير
كه اين گردون پيرسال پرورد
زني پيرست امّا ناجوانمرد
كنون چون من زنم كي مرد گردم
چو مردان با دلم اين درد خوردم
سپهر گرم رو سردي بسي كرد
بدين زن ناجوانمردي بسي كرد
كنون اي شير مردان گر كه مرديد
ازين زن، در ميان خود مگرديد
چو هست اينجا شما را جاي مردي
كنيد اين خسته زن را پايمردي
زني را پايمرد درد باشيد
كه تادر كار اين زن مرد باشيد
جهاني مرد و زن چون آن بديدند
از آن زن، بر زمين طوفان بديدند
زنان گشته چو مردان مست دركوي
همه مردان زنان دو دست بر روي
چو گلرخ از بر پيراهن خويش
دو پستان كرد بيرون از تن خويش
خروشي در ميان مردم افتاد
تو گفتي آتشي در انجم افتاد
همه خيره در آن پستان بماندند
همه در كار گل حيران بماندند
بپوشيدند در معجر سرماه
خبر بردند ازان دلبر بر شاه
شه چيني چو آگه گشت ازان كار
گل تر را بر خود خواند ازدار
چو سروي سيمبر از در درامد
دل خاقان چين از بر برامد
بيك ديدن دلش زير و زبر شد
بسي در عشقش از دختر بتر شد
چنان از مهر او ديوانه دل گشت
كزان انديشه هم در خودخجل گشت
بدل گفتا چنين زيبا كه او هست
دل دختر ز زيبايي فرو بست
چو بربود از برم او دل چنين زود
چه گويم، حق بدست دخترم بود
چنين رويي كه اين دلدار دارد
بسي دختر درين غم يار دارد
كسي در سوز اين دلبر عجب نيست
پدر چون فتنه شد دختر عجب نيست
بگرمابه فرستادش بصد ناز
دو تاكرد آن گره مشكين ز سر باز
بحكم شه ز گرمابه برون شد
بمشك و اطلسش زيور درون شد
چنان شد مهر او در جان آن شاه
كه يك ساعت دلش نشكفت ازان ماه
ز گلرخ حال او پرسيد بسيار
نياورد آن صنم بر خود پديدار
مرا گفتا، پدر بازارگان بود
همه كارش طواف بحر و كان بود
مرا هرجا كه شد با خويشتن برد
بآخر بار، هم در كار من مرد
بدريا غرق گشت و من بناگاه
ز كشتي اوفتادم بر سر راه
ز بيم ناجوانمردان ضرورت
چو مردان ساختم خود را بصورت
چو سوي اين نگارستان فتادم
بدار و آتش و زندان فتادم
ز جور دخترت در بند ماندم
دران اندوه هم يك چند ماندم
نگفتم من زنم با آن دل افروز
كه ترسيدم ز رسوايي امروز
سخن ميگفت ازينسان تا شب آمد
فلك را ماه چون جان بر لب آمد
چو چتر خسرو انجم نگون شد
لب درياي گردون جوي خون شد
برامد راست چون آيينه از درج
ز قلعه كوتوال و ماه از برج
دران شب شاه چين شمعي نهاده
نشسته بود با آن حور زاده
همي چندانكه گل را بيش ميديد
سراپايش بكام خويش ميديد
بت لاغر ميان فربه سرين بود
برخ چون گل بلب چون انگبين بود
چو شاه ان انگبين و گل بهم ديد
خرد را زير آن زلف بخم ديد
دلش را زلف گل در دام آورد
خرد آنجا زبان در كام آورد
حساب وصل آن دلبر بسي كرد
خط و خالي بدست دل كسي كرد
چو صبر او چو تيري ازكمان جست
دلش در بر چومرغي زاشيان جست
شهنشاه جوان و ماه در پيش
چگونه صبر ماند خود بينديش
بزد دست و كشيدش موي در بر
چنان كافتاد ان مهروي بر سر
گل عاشق خروشي در جهان بست
ز دل صد سيل خون بر ديدگان بست
بفندق مشك را از گل فرو كند
ز شاخ گلستان سنبل فرو كند
زماني شعر ازرق چاك ميزد
زماني اشك خون بر خاك ميزد
خروش شير برانجم فرو بست
سرشكش راه بر مردم فرو بست
زماني آه خون آلود ميكرد
زماني زاتش دل دود ميكرد
شهش گفت اين چه بيدادست آخر
بده داد اين چه فريادست آخر
تو ميداني كه شاه گيتي افروز
منم در چارحدّ عالم امروز
اگر از ماه گردون وصل جويم
بنازد چون سخن بر اصل گويم
تو از پيش چو من شه سر بتابي
نترسي زانكه بي تن سر بيابي
ترا به گر ز من ميگيري امشب
حساب رفته تا كي گيري امشب
بمي با من بعشرت پاي داري
كه عشرت را ومي را جاي داري
بعيش خوش، غم دل را قضا كن
ميسوزي طلب، ماتم رها كن
گل از گفتار شاه چين بجوشيد
همه خون دلش از كين بجوشيد
بدو گفت اي دغا باز دغا گوي
جفاكار جفاورز جفا جوي
دغا بازي، حريف من نيي تو
كه چون من آتشين خرمن نيي تو
بترك من بگو ورنه ازين غم
بريزم از تن خود خون همين دم
بخون خويشتن بندم ميان را
ز ننگ خود بپردازم جهان را
ز دست دخترت جستم كنون من
چرا در پاي تو گردم بخون من
منم با مادري مرده بزاري
پدر غرقه شده در سوكواري
دلي ماتمزده خود ميبپرسي
بروز رستخيز از من عروسي؟
بزور تيغ از من وصل، افسوس
گه گر بكشي مرا تيغت دهم بوس
شهش در بند كرد و راي آن بود
كه گل گردن نهد چه جاي آن بود
نه بندش سودمند آمد نه پندش
بطرح افگند شاه مستمندش
وليكن پيش او رفتي چو بادي
بديدي روي او هر بامدادي
سخن گفتي ز هر فصلي و بابي
ولي هرگز ندادي گل جوابي
نكردي هيچ سوي او نگاهي
كه مي ننگ آمدش زين پادشاهي
نميآسود از زاري و ناله
خوشي بر لاله ميباريد ژاله
فغان ميكرد و ميگفت اي جهاندار
ز جان سيرم ندارم در جهان كار
بفضل خود برون بر از جهانم
مرا تا كي ز جان، برگير جانم
ندانم تا چه فال و بخت دارم
كه هر دم تازه بندي سخت دارم
نشسته بيدل و دلدار رفته
بسي بارم فتاده يار رفته
چو در پرده ندارم هيچ ياري
بجز زاري ندارم هيچ كاري
مرا چون ني خوشست اين زاري من
خنك شد اين تب و بيماري من
شده تب از دم سردم خنكتر
دلم گشته ز بيماري سبك تر
دلم بر آتشست از عشق هرمز
ولي چشمم نگردد گرم هرگز
كجايي اي درون جان نشسته
چنين پيدا چنين پنهان نشسته
اگرچه رويت از سويي نبينم
ولي بر روي تو مويي نبينم
چنان بگرفتهيي يكسر نهادم
كه از خود مينيايد هيچ يادم
گلي از عشق تو در سينه دارم
كه خاري ميشود گر دم برآرم
دلم در عشق چندان شور دارد
كه گر درعرش پيچد زور دارد
ز چشم پيل بالاخون چكيدهست
كه بر بالاي چشم من بريدهست
گهرهاي مرا كز دل درايد
ترا بخشم گرم از دل برايد
بهرمويي ز خون صد برق گردم
كه تا بيتو دران خون غرق گردم
ز سر تا پاي پيوندي ندارم
كه چون زلفت بروبندي ندارم
چگويم راز دل زين بيش ديگر
تو خود داني فروانديش ديگر
نيارم راز دل گفتن تمامت
كه روزي بايدم همچون قيامت
بگفت اين و برفت ازهوش آن ماه
چنان كز تفّ اوزد جوش آن ماه
چنين بودي دلي پر انتظارش
غم خسرو شدي هم غمگسارش
نشسته با دل امّيدوار او
كه روزي باز بيند روي يار او
بصد زاري چو مرغي پر بريده
ميان دام، نيمي سر بريده
دمي ميزد بامّيد و دگر نه
ز سستي زان دمش يك جو خبر نه
ازينسان بود روز و روزگارش
نه يك همدم نه يك آموزگارش
موكّل بود بر گل خادمي زشت
كه نامش بود كافور و چوانگشت
وليكن سخت نيكو خوي بودي
بسي از مشك صدقش بوي بودي
نگهبان بود بر درّ شب افروز
بشفقت كار گل كردي شب و روز
بدلداري شبش افسانه بودي
بروزش همدم و همخانه بودي
بسي پندش بدادي در هر اندوه
كه بر دل مي مكن چندين غم انبوه
بسي مگري كه چشمت خيره گردد
جهان برچشم روشن تيره گردد
بسي سوگند خوردي گاه و بيگاه
كه گر گردم من از حال تو آگاه
بسازم چارهٔ كارت بزودي
برارم ماه بختت از كبودي
اگر بايد گرفتن ترك جانم
براي تو غمي نبود ازانم
بجان تو كه گرديدم جهاني
بفرّ تو نديدم دلستاني
يقين دانم كه ازنسل شهاني
ولي در غم فتاده ناگهاني
مكن پنهان ز من رازي كه داري
برآراز پرده آوازي كه داري
چه گر خادم بيايد نامساعد
نميكرد اعتماد آن سيم ساعد
شب و روز آن سمنبر نوحه گر بود
زهر روزيش، هر روزي بتر بود
ز زاري كردن آن ماهپاره
بفرياد آمد از گردون ستاره
ز درّ اشك او پروين بسر گشت
بنات النعش نيز از رشك برگشت
شفق را خون چشمش رنگ ميكرد
فلك را تفّ او دلتنگ ميكرد
ز آهش مرغ شب برتابه ميسوخت
جگر زان سوز درخونابه ميسوخت
اگر دم بركشيدي صبح ازكوه
فرورفتي دمش حالي از اندوه
وگرمه خيمه بر افلاك بردي
از آن غم رخت را با خاك بردي
وگر خورشيد سوز او بديدي
بشب رفتي چو روز اوبديدي
دل كافور ازو ميسوخت امّا
نميكرد آگهش گل زان معمّا
برين منوال چون بگذشت سالي
شد آن مهروي از حال بحالي
دران اندوه لب برهم نهاده
دلي چندي كه شد بر غم نهاده
چو شد يكبارگي صبر و قرارش
در آن سختي ز حد بگذشت كارش
بسي بي طاقتي بودش از آن پيش
ولي طاقت نميآورد از آن بيش
برخود خواند خادم را يكي روز
بسوگندش امين كرد آن دل افروز
نه چندان خورد سوگند آن وفادار
كه هرگز هيچكس باشد روا دار
گل آنگه گفت چون سوگند خوردي
دلي با جان من پيوند كردي
اگرچه خادمي، مخدوم گشتي
امين چار حدّ روم گشتي
كنون چندانكه خواهد بود جانم
تو خواهي بود محرم در جهانم
چو القصّه بسي گوي سخن برد
ز اوّل كرد آغاز و ببُن برد
دلي پرداشت ميگفت آن فسانه
فرو نگذاشت حرفي ازميانه
سخن ميگفت و اشك از ديده ميريخت
گهي پيدا گهي دزديده ميريخت
چو شمعش آتشي بر فرق ميشد
ز آب چشم در خون غرق ميشد
ز چنداني نوازش ياد ميكرد
چو چنگي زان نوافرياد ميكرد
گهي از خون دل افگار ميشد
گهي از آه آتشبار ميشد
چوحال خويش پيش او بيان كرد
ز دل كافور را آتشفشان كرد
چنان كافور از آن قصّه عجب ماند
كه چون مشك از گل تر خشك لب ماند
پر آتش گشت دل زان سرگذشتش
بسي بگريست و آب از سر گذشتش
به گلرخ گفت اي چون گل دل افروز
اگر تو نامهيي بنويسي امروز
چو بادي نامه را آنجا رسانم
وليكن چون شدم آنجا بمانم
به تركستان نيارم آمدن باز
كه شاه چين بكين من كند ساز
چو خسرو گردد از حال تو آگاه
بسازد چارهٔ كارت همانگاه
بهرنوعي كه داند چاره جويد
خلاص كارت اي مهپاره جويد
كنون چون شد دل سرگشته ازدست
مده يكبارگي سر رشته از دست
دل خود بازده، دل را بخويش آر
قلم گير و دوات و نامه پيش آر
چو گل ديد آن همه آزادي او
بجوش آمد دلش از شادي او
بر آن خادم بصد دل مهربان شد
كه او را مهربان الحق توان شد
از آنسو كرد خادم برگ ره ساز
وزينسو گل بزاري نامه آغاز
نوشت آن نامه وزمهرش نشان كرد
به كافور سيه داد و روان كرد
كنون بشنو حديث نامهٔ گل
دمي نظّاره كن هنگامهٔ گل
فريدست اين زمان بحر معاني
كه بروي ختم شد گوهرفشاني
ز بس معني كه دارم مي ندانم
كه هر يك را بهم چون در رسانم
چو مويم معنيي گرد ضميرست
بدستم نرم كردن چون خميرست
چو معني از ضمير آرم برون من
چو مويي از خمير آرم برون من
ز بس معني كه پيوندم بهم در
چو زلف دلبران افتد بهم بر
چو مويي معنيي در پيش گيرم
بر آن معني فرا انديش گيرم
چو در معني سخن پرداز گردم
بسوي نامهٔ گل باز گردم
الا اي موي مشكين رنگ آخر
شدم مويي نيم از سنگ آخر
الا اي مشكموي افتادهام من
چو موي تو بروي افتادهام من
منم چون موي تو در چين نشسته
تو در رومي كمر بر موي بسته
چو مويي گر رسم اي دوست با تو
برون آيم چو موي از پوست با تو
چومويت مشكبار آمد سفر كن
سحرگه بر صبامويي گذر كن
مرا مويي ز حال خود خبر ده
ز مويت مژدهٔ باد سحرده
مرا از خود سر مويي كن آگاه
كه چون موي توام افتاده در راه
بچشم آمد سر مويي فراقم
چو موي ابرويت، پيوسته طاقم
چو مويم، در غم آن موي مشكين
بمويي در نميايد ترا اين
چو موي از من بپشت افتادهيي باز
مكن اين سركشي چون مويت آغاز
اگر يك موي تو بينم ز سويي
بسر پيش تو بازآيم چو مويي
اگر يك موي برگويم ز دردم
چو مويي در ربايد باد سردم
چو مويي زان بچشمت در نيايم
كه در چشم تو مويي مينمايم
چو مويي گشتم و چه جاي مويست
كه از مويي كمم اين را چه رويست
تنم گر چه چو مويي مينمايد
ولي با تو بمويي درنيايد
چو مويي شد تن من از نزاري
بمويي مينيابم از تو ياري
بمويي گر ز تو ياريم بودي
چو مويت كي نگونساريم بودي
بمويي دل ده اين بيخويشتن را
كه قوّت باشد از مويي رسن را
اگر باشي بمويي دستگيرم
برون آري چو مويي از خميرم
چو موي تو به پا افتادهام پست
سر مويي سزد گر بر نهي دست
منم مويي بكوهي غم گرفتار
چنين مويي نگر زير چنان بار
چو مويت كي بتو خواهم رسيدن
كه مويي كوه نتواند كشيدن
ز باريكي، بمويي نيست زورم
كه من مويي ميان بسته، چو مورم
ره عشق تو باريكست چون موي
چو مويي، من بمويي كردهام روي
ز تو مويي نخواهم گشت آگاه
چگونه موي برمويي برد راه
بمويي گر ببندي بندبندم
نيم قادر كه مويي بركشندم
تن من گر نه كم از موي بودي
مرا نيروي مويي روي بودي
چو مويي شد تنم از ناتواني
ترا زين موي كي باشد نشاني
سر مويي اگر در شانه داري
من آن مويم كه داري يا نداري
چو مويي كردهام بيتو تن از تو
چو موي تو شكن دارم من از تو
چو مويي سركشي پيوست بر من
فرو بندي بمويي دست بر من
چو موي، اينكار را رويي ندارم
كه زور بازوي مويي ندارم
بمويي مانم از زاري كنون من
سر مويي ز سر كردم برون من
اگر من همچو مويي تن نمايم
چو موي از زير پيراهن نمايم
چو مويي گر بپيراهن برافتم
ز هر مويي بسرگردن برافتم
چنان زارم كه ازمويي بصد روي
بهر مويي كه دارم كي برم بوي
چو مويي بيتو زار و مستمندم
بتو آويخته چون مو ببندم
دلم مويي نپيچد از بَرِتو
بمويش ميكشم تا بر دَرِ تو
چو موي تو دلم را نيست در دست
بمويي مينگردد اين دل مست
چو از موييست دل شوريدهٔ من
چو مو از سر برون شد ديدهٔ من
اگر دربندم آري همچو مويت
چو مويي سر نهم بر خاك كويت
چو مويي گر ببرّي سر بهيچم
چو مويت سر ز خطّ تو نپيچم
نپيچم سر ز موي تو بسويي
كه دل آويختست از تو بمويي
اگر چون موي سر پيچد دل از تو
چو مويش بند آيد حاصل از تو
ندارم من چو موي تو سَرِ خويش
كه چون موي تو ميافتم پس و پيش
اگر چون موي در تابم كني هيچ
نپيچم سر چو موي از تاب و از پيچ
چو مويت گر دراندازي برويم
نيايم بر تو بيرون همچو مويم
چو يك موي توام به از دو عالم
نيارم ديد يك مو از سرت كم
چو مويي بر نميگيري بهيچم
چگونه همچو مويي بر تو پيچم
گرت از من چو مويي سر نگردد
پس از من با تو مويي در نگردد
تو كي باشي چو من چون موي در بند
كه با كس نيستت چون موي پيوند
چه گر آيي مراچون موي بيني
چو موي مژّه بر چشمم نشيني
نگردد از تو مويي كم اگر تو
سر مويي كني بر من گذر تو
چو مويي در سياهي ماندهام من
ز موي مژّه خون افشاندهام من
چو موي مژّه سرتيزي كن آخر
بمويي قصد خونريزي كن آخر
همي خواهم من سرگشته چون موي
چو موي مژّه با تو روي در روي
گرفته موي تو مست اوفتاده
چو موي مژّه لب بر هم نهاده
ز دستم تا برفت آن موي چون شست
چو موي مژّه برهم ميزنم دست
اگر مويي بود باقي ز عالم
رسيم آخر چو موي مژّه باهم
همي بافم هزاران حيله چون موي
مگر مويي ز تو بنمايدم روي
چو مويم گر فرود آري بر خويش
چو مويت بر تو اندازم سر خويش
چو مويي پيش تو بر فرق آيم
ميان خون چو مويي غرق آيم
منم چو موي بي آن روي مانده
بسي سرگشته تر از موي مانده
چو مويت دور از روي توام من
بسر گرداني موي توام من
چو مويت تا كي اندر بند چينم
چو موي خويش بنشان بر زمينم
اگر چون موي گرد تو بر آيم
چو مي از شادي آن بر سر آيم
منم مويي شده از عشق رويت
تويي در پايم افگنده چو مويت
چو افگندي مرا چون موي در پاي
بيار آن موي تا برخيزم از جاي
گرم موي تو دست آويز گردد
چو موي اين خسته دل سر تيز گردد
منم يك موي با صد عيش ناخوش
ز بهر تو بهر مويي بلاكش
چو مويم بي رخت افتاده در شست
بمانده همچو مويي درهم و پست
تنم بي روي تو مانند مويست
چو مويم بيتو كارم پشت رويست
چو مويي هجرت آرد روي بر من
همي با تيغ خيزد موي بر من
چو از موي دو تاي تو جدايم
چو مويت مانده با پشت دوتايم
من چون موي را كس غمخوري نيست
غمم را همچو موي تو سري نيست
سيه بيتو چو مويم عالم از تست
بهر مويي مرا گويي غم از تست
سر موييست جمعيّت ز رويت
ازان بيتو پريشانم چو مويت
چو موي افتادهام بر روي پيوست
كه مي ندهد مرا مويي ز تو دست
اگر مويي شود پيراهن تو
ندانم بود مويي بر تن تو
چومويي چند گرداني بخونم
كه چون مويي نميپرسي كه چونم
چو مويي تا دلم بشكافتي تو
چو موي من ز من سر تافتي تو
تن من همچو مويي چند داري
چو مويم تابكي در بندداري
چو مويم كردي و خونم بخوردي
وليك از جور مويي كم نكردي
چو مويي گشتهام بنماي رويي
ترا كمتر بود اين غم بمويي
منم مويي ره عالم گرفته
تويي مويي ز عالم كم گرفته
چو بي موي تو اي سركش بماندم
چو مويت پاي بر آتش بماندم
ز من تا مرگ مويي در ميانست
نگه كن درتنم كان موي آنست
اگرچه همچو مويي ناتوانم
چو موي لقمه بر چشمت گرانم
چو موي تو كجا برسر نشينم
كه چون مويم نشاندي بر زمينم
مرا گرچه بمويي راه هم نيست
ز بيداد توام يك موي كم نيست
بر اين بيدل بمويي خواب بستي
چو موي خود وفا بر هم شكستي
وفانيست ازتو مويي روي هرگز
ز ناخن برنيايد موي هرگز
وفانايد سر مويي ز سر مست
نيايد موي بيرون از كف دست
منم مويي كه خون گريم زرشكت
ترا خود تر نشد مويي ز اشكت
ز سودا پختن تو موي بردم
سر مويي مكن صفرا كه مردم
مكن بر موي صفرا، زين چه خيزد
مكن چون موي ازان صفرا بريزد
شدم مويي مبادا كينت بامن
كه مويي درنگيرد اينت با من
چراگفتي چو مويي هيچ هيچي
چو مويت تا كي آخر پيچ پيچي
چو مويي من نيم باتو بزاري
چو مويي بر زمينم كش بخواري
چو مار موي پيچانت اي سبك روح
دلم را كرد از يك موي مجروح
چو مويي گشتم از رنج جراحت
چگونه موي داند رنج و راحت
ز تو قسمم بود مويي وفا بوك
كه تا دارم چو موي قندزت سوك
اگر يابم بموي قندزت راه
خوشت در بركشم چون موي روباه
اگر چون موي شد روز سپيدم
سر مويي بتو ماندست اميدم
سر من گوي كن اي مشكمويم
كه مويت بس بود چوگان گويم
اگر سر دركشم زآن موي در چشم
سر من باز بر چون موي بر چشم
چو هجرت كرد چون مويي نزارم
ز تو بس باد مويي يادگارم
اگر دارم بمويي بيتو رويي
هنوزم چون جنب خشكست مويي
يكي كردم دو مويت ز ارزويت
كه تا با تو يكي گردم چو مويت
چو موي آوردهيي با هيچم آخر
چو موي تو بتو برپيچم آخر
اگر درچاهم و موي تو بر ماه
بسم مويت رسن اي يوسف چاه
وگر بر ماهي و موي تو برخاك
بست مويي كند اي عيسي پاك
ز مويي نيست گفتن پيش ازين روي
كه درتو مينگيرد يكسر موي
چو يك مويم من از صد روي بيتو
چو صفرا ميشكافم موي بيتو
ز من تا موي تو چون موي سرتافت
دلم در شرح مويت موي بشكافت
بهرمويي گرم بودي زباني
نبودي هيچ موي بي فغاني
بدين هر بيت مويي ميشكافم
كه در هر بيت مويي ميببافم
چو در باريكي يك تار مويم
سخن باريكتر از موي گويم
سخن ميراند ازمويي بصد روي
بيا گر ميببيني موي در موي
چو من مويي شدم در نوك خامه
پريشان شد چو مويي خط نامه
ز تو چون نيست مويي حصّهٔ من
چو موي تو دراز اين قصّهٔ من
سر مويي اميدم گر نبودي
مرازان سر چو موي اين سر نبودي
دراميدت تنم چون موي پيوست
سر مويي فرو نگذارد از دست
ميان ما اگر يك موي ماندست
چو موي اين كار را صد روي ماندست
گسسته كي شود اين موي هرگز
خود اين مويي نداردروي هرگز
ميان ماست مويي در ميانه
ميان تست آن موي اي يگانه
ميان ما فلك مويي بسنجد
كه گر خود موي گردد در نگنجد
چو مويت هركه او زير و زبر نيست
ازين سرّش سر مويي خبر نيست
ز مويي چند گويم بيش ازين نيز
كه ازمويي نيايد بيش ازين چيز
بسي گفتم ز موي ايماه اكنون
بسر بردم چو مويت راه اكنون
بسي گفتم ز موي مشكبارت
بيك يك موي، صد صد جان نثارت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد