بدايه گفت دل بر خود نهادم
ز پيش زخم چشم بد فتادم
چو تو يارم شدي كارم برآمد
متاعم را خريداري درآمد
چو كار افتاده شد دلدادهيي را
بجاني باز خر شهزادهيي را
بر هرمز شو و چيزي درانداز
مگر كاين در شود بر دست تو باز
ازان بادي كه تو داني و ابليس
بدم بروي بدامش كن بتلبيس
دمش ميده دلش افگار ميكن
فسون ميخوان سخن بر كار ميكن
مگر آن مرغ را در دام آري
وزو نزديك گل پيغام آري
برو بر سنگ زن آن سيمبر را
مگر با گل برآميزي شكر را
بجوش آر از هواي من دماغش
بچربي روغني كن در چراغش
بجنبان آنسر زنجير با او
ز گل هرمز تو در گل گير با او
برو باري نگه كن روي هرمز
كه تا خود ديدهيي آنروي هرگز
ببين تا دُرج لعلش دُرفشان هست
كمند عنبرينش دلستان هست
ببين تا دوستي را جاي دارد
لب شيرين جان افزاي دارد
ببين تا هست بادامش جگر دوز
خط مشكين او مشكي جگرسوز
بشاهي ميدهد رويش گواهي
كه روي او خطي دارد بشاهي
عجب نبود گر آيد روزگاري
كه از مه مرد زايد شهرياري
چنين بسيار زايد چرخ گردون
عقيق از سنگ زايد، مشك از خون
نبيني آب حيوان را گرفتار
كه ميآيد ز تاريكي پديدار
چو هرمز نقد دارد فرّ شاهي
ترا او شاه بس ديگر چه خواهي
كنون برخيز و راه باغ برگير
نيم من لاله، از گل داغ برگير
ترا ميبايد اين معلوم كردن
نخواهي آخرم محروم كردن
تو خود گفتي بسازم چارهٔ تو
ببخشم بر دل غمخوارهٔ تو
كنون اين كار من آسان بمگذار
مرا بي جان و بي جانان بمگذار
مرا در دستگيري ياريي كن
بپيغامي ازو دلداريي كن
جفا گفتم ترا اي دايه بسيار
كجا از بي خرد اين مايه بسيار
نگيرد از چو من كس هيچدر دست
بعذراي دايه زلفم پيچ بر دست
چو صبح زود خيز و بادپيماي
زمانه بر نهاده در دهان ناي
كواكب گشت از گردون گريزان
شفق شد در كنار خون گريزان
رخ چرخ فلك زنگار گون گشت
درفش ماه رخشان سرنگون گشت
عروس خور ز زير بيرم چين
برآمد چون يكي طاوس زرّين
برين ايوان مينا جلوه گر شد
سپهر نيلگون چون رنگ زر شد
بزير آمد ز منظر دايهٔ گل
بصحن باغ شد در سايهٔ گل
دو ديده بر كنار راه بنهاد
ميان راه دام ماه بنهاد
بساط حقّه بازي باز كرد او
زهر نوعي فسون آغاز كرد او
گهي زر برگرفت و خاك پيمود
گهي پر كرد حقّه پاك بنمود
مشعبدوار بانگ رود ميكرد
دهان را گندنا آلود ميكرد
چو مرغي در صفير آمد بآواز
كه تا آن مرغ را آرد بپرواز
زماني بود هرمز بر سر راه
درون آمد چو از ميغي برون ماه
چو روي دايه ديد از سايهٔ گل
بخدمت رفت پيش دايهٔ گل
نمازش برد چون سبزه نباتي
ز لعلش يافت چون شكّر نباتي
چو دايه روي هرمز ديد برجست
بسوي گل گرفتش دست بر دست
نشاندش پيش و افسون كرد آغاز
بحيلت جادويي را داد سرباز
بدو گفت اي چو فرزندم گرامي
چرا نزديك مادر كم خرامي
گريزاني ز ما چون آهو از يوز
چنين وحشي مباش و شيري آموز
تو خود چون تاب آري مانده تنها
بتنهايي چمنده در چمنها
مبر بر سر بتنهايي جهان را
كه دلگيرست تنهايي جوان را
جواني تو، جواني را طلب كن
شكر خور بوسه ده ميكش طرب كن
دمي با همدمي مي كش لبالب
كه فردا را اميدي نيست تا شب
گسسته خواهدت شد دم بناكام
در انديش و دمي پيوسته كش جام
چو گشتي مست بر روي نگاري
مراغه كن دمي در مرغزاري
چرا بايد كشيد از عشرتت دست
كت آواز خوش و روي نكوهست
مرا افسوس آيد چون تو سروي
كه نخرامد بگرد او تذروي
بدين خوبي كه داري چهره آخر
ز خوبان چون شدي بي بهره آخر
كه ديد آخر چنين خطي شكر جوش
كه خطت را نگشت او حلقه در گوش
كه ديد آخر چنين لعلي گهرريز
كه بر لعلي دگر نكند شكر ريز
كه ديد آخر چنين زلفي سرافراز
كه از خواري پس پشت افگني باز
كه ديد آخر چنين سروي سهي وار
كه سرو از وي بلرزد چون سپيدار
كه ديد آخر چنين چشمي فسون خيز
كه دست غمزه بگشايد بخونريز
كه ديد آخر چنين خالي دلفروز
كه بر چشمش نشد فال تو فيروز
كه ديد آخر چنين رويي چو خورشيد
كه پنهان داريش در سايهٔ بيد
دريغا چون تويي تنها بمانده
بتنهايي درين صحرا بمانده
بخوبي گرچه مخدوم جهاني
چو هستي مستحق محروم از آني
كنون تنها چنين نگذارمت من
بهشتي روي و حوري آرمت من
بري چون سيم و قدّي چون صنوبر
همه جايش ز يكديگر نكوتر
دو زلفش از شكن بر هم شكسته
هزاران حلقه اندر هم شكسته
دو لعلش سرخ تر ازدانهٔ نار
بيك دانه درون سي دُرّ شهوار
فتاده بر رخش از مشك خالي
شده سرحدّ خوبي را كمالي
دو شور انگيز او مخمور مانده
سياهي در ميان نور مانده
دهن چون پستهٔ خندان گشاده
شكر بر لعل او دندان نهاده
كنون چون يافتي بس رايگانم
مكن هرگز سبك بر دل گرانم
كنون گر بايدت با اينچنين كس
چو من هستم بكس منگر ازين پس
گرت رازي بود بسته دهان باش
بكس مگشاي وهم خامش زبان باش
تو گر چون پسته رنگ آميز گردي
چو پسته زود شورانگيز گردي
دل پسته توان ديد از دهانش
از آن ببريدهاند از بن زبانش
زبان منماي همچون پسته از كام
زبان در كامت آور همچو بادام
چو كاري ميتوان كردن نهاني
چنانك ازوي نيابد كس نشاني
همان بهتر كه زير پرده آن كار
بپردازي و بيرون آيي از بار
ز بدنامي بتر چيزي دگر نيست
كه در عالم ز بدنامي بتر نيست
بدان اكنون كه گلرخ دخترشاه
كه سجده ميبرد پيش رخش ماه
ز آب دست نقاشان استاد
نخيزد آنچنان نقشي پريزاد
بهر شهري ز نقش او نشانست
بخوبي نقش رويش داستانست
ز نقش گل گرفته لب بدندان
ميان باغ ماني نقشبندان
دو زلفش در سياهي قير فامست
بناگوشش سپيدي شير فامست
چو بگشايند در چين نافهٔ خشك
سوي زلفش نويسد نامهيي مشك
مژه چون دشنهٔ سيراب دارد
هزاران تشنه را بي خواب دارد
چو چشمش دلبري را كار بندد
بمستي دست صد هشيار بندد
چو برخيزد بناز آنسرو قامت
برانگيزد ز قامت صد قيامت
چو بگشايد فقاع از كام شكّر
لبش بر يخ نويسد نام شكّر
رخي چون گل لبي چون قند دارد
همه سرمايه بي مانند دارد
تو خود گل را به از من داني آخر
همه شرحي به از من خواني آخر
مگر او را نظر افتاد بر تو
چگويم نيز ميداني دگر تو
چو گل زين كار بتواني شكفتن
بگل خورشيد نتواني نهفتن
كه خواهد بود چون گل درجهان يار
زهي دولت زهي بخت و زهي كار
چو گل روي تو ديد از بام ناگاه
بدر آمد ترا اقبال از راه
چگويم زانكه من ديدم بسي را
كه بازي نيست با دولت كسي را
ز دولت بود كاكنون گوي بردي
وزان گيسوي مشكين بوي بردي
كنون خواهم كه يكشب هر دو باهم
ستانيد از دو لب داد دو عالم
دو لب در بوسه دادن خسته داريد
بشكّر مغز را در پسته داريد
زماني موي هم در دست تابيد
زماني نيز برهم دست يابيد
جهان اينست اگر داري تو دستي
كه پيش همدمي يابي نشستي
ز عالم همدمي از عالمي به
دمي با او ز عمر آدمي به
الا اي درّ درياي معالي
مدار از بكر معني حجره خالي
هزاران بكر زير پرده داري
چرا از پرده بيرون مينياري
ترا دوشيزگان بسيار هستند
بگو كز پردهشان بيرون فرستند
اگر بنمايي آن دوشيزگان را
بجلوه آرم آن پاكيزگان را
عروساني كه در عشقند سرمست
برون آور سبك روح و سبك دست
ز سر درجلوه ده نوع سخن را
كه در رشك افگني چرخ كهن را
چنين گفت آن سخندان سخنور
كه از شاخ سخن بودش سخن بر
كه چون گل كرد بر هرمز نگاهي
سيه شد روز هرمز از نگاهي
يقين دانست گل كان مرغ سركش
بدام افتاد از آن حور پريوش
رها كردش بدام و پاي برداشت
چو دانه در زمين بر جاي بگذاشت
چو مرغي منقلب ميگشت بر بام
بآخر چون فتادش مرغ در دام
دهان پر خنده پيش دايه آمد
چو خورشيدي بپيش سايه آمد
زاندامش برون ميجست آتش
رخي تازه لبي خندان دلي خوش
رخ چون كاه او گشته چو ماهي
وزان شادي جهان بروي چو كاهي
چو گل در پوست ميگنجيد با دوست
دلش چون گل نميگنجيد در پوست
چو دايه آن چنان ديدش عجب داشت
كه تا گل خود چرا پر خنده لب داشت
بگل گفتا نميدانم كه از چيست
كه گل خنديد يك ساعت نه بگريست
ندانستم ترا چندين دليريست
بدين روزت ندانم اين چه شيريست
ز بس گرمي ز تو آتش بيايد
هلاهين بوكت اكنون خوش بيايد
گشاد ابروت از جانم گره زود
كه ابروي تو يكدم بي گره بود
چه خنداني بگو احوالت اي دوست
كه گُل از خنده بيرون آيد از پوست
بگو تا از چه لب پرخنده داري
كه جان دايه از دل زنده داري
گُلش گفت اين زمانم از زمانه
يكي تير آمد آخر بر نشانه
شدم بر بام و ديدم روي هرمز
بدان خوبي نديدم روي هرگز
شدم بر بام كار خويش كردم
دل او چون دل خود ريش كردم
بزه كردم كمان دار و گيرش
كشيدم آنگهي در تنگ تيرش
بزلفم كردمش داغ جگر سوز
از آن زلفم سيه تا بست امروز
جگر ميخوردمش او ميندانست
جگر رنگي لعل من از آنست
بچشمان خون دل پالودم از وي
از آن شد غمزه خون آلودم از وي
ز هرمز آنچنان بردم دل از تن
كه هرمز برد پيش از من دل از من
چو با هرمز بهم ديدار كرديم
حسابي راست چون طيار كرديم
گلي در آب كردم من گلي او
دلي من بردم از هرمز دلي او
يكي دادم يكي بردم بخانه
ندارد جنگ كاري در ميانه
حسابي راست كرد امروز هرمز
كنون ماهي منم سي روز هرمز
ز تو اين كار برنامد بصد بار
بدست خويش بايد كرد هر كار
دلش بربودم و بازش ندادم
گلم من زين چنين خارش نهادم
يكي مي خوردهام با يار امروز
دو بهره كردهام من كار امروز
چنانش بند كردم در زماني
كه نتواند گشاد آن را جهاني
اگرچه از بر گل دور بود او
بغمزه لعب شيرينم نمود او
كرشمه كرد با من در نهاني
تو اي دايه نيي عاشق چه داني
بخواند بلبل از گل داستانها
ولي مرغان شناسند آن زبانها
كسي را سوي اين رازست راهي
كه او را زين نمد باشد كلاهي
سخن گرچه نگفت او نيك دانم
كه ميگفت او كه سر تا پا زبانم
سخن در وقت خاموشي چنان داشت
كه يك يك موي او گويي زبان داشت
ندارد عشق من با عشق او كار
كه او عاشق ترست از من بصد بار
مزن پر همچو مرغ اي دايه چندين
كه شد مرغي كه كردي خايه زرين
كنون اين پسته را عنّابي آور
چو من اين جوي كندم آبي آور
ز گفت گل بگل دايه چنين گفت
كه اي ماه فلك را بر زمين جفت
شبت خوش باد و روزت باد فرّخ
لبت شهد و برت سيم و گُلت رخ
صبوري كن كه تا هرمز ز مستي
چنين گردد كه تو امروز هستي
مبادت جز نشاط و عيش پيشه
بكام دوستان بادي هميشه
به پيش او نبايد شد بزودي
كه تا داند كه بي او درچه بودي
بيكبارش ميار از خاك بر تخت
كه تا او نيز لختي بر تند سخت
اگر آسان بدست آرد ترا او
چو باد از دست بگذارد ترا او
زري كاسان بدست آري تو بي رنج
ز دست آسان رود گر هست صد گنج
بيك جوزر چو از تو صد عرق ريخت
نياري پيش مردم بر طبق ريخت
دل همچون صدف از صبر كن پر
كه تا آن قطرهٔ باران شود دُر
كنون با هرمز آشفته آيم
زماني با حديث رفته آيم
بگل گفتا كه رفتم بار ديگر
ز سر گيرم هم امشب كار ديگر
چو روز اين كار مينتوانم اكنون
بشب اين قرعه برگردانم اكنون
بگفت اين و فرود آمد ز منظر
ز پيش گل بنزد آن سمنبر
فگنده بود هرمز جامهٔ خواب
ميي بر لب گرفته بر لب آب
ربابي در بر و تنها نشسته
بتنهايي ز نااهلان برسته
يقين ميدان كه تو در هيچ كاري
چو تنهايي، نيابي هيچ ياري
جوان چون ديد روي دايهٔ پير
زخنده شكّرش آميخت با شير
بدايه گفت بي نوري تو امشب
چوبانگ طبل از دوري تو امشب
بيا بنشين و مي بستان و مي نوش
چو مي خوردي سبك برخيز و مخروش
حريف آب دندان دل افروز
مكن بدمستي امشب همچو آن روز
سر دندان نمودم باتو ز آغاز
نگشتي كُند دندان آمدي باز
چرا باز آمدي اي جادوي پير
كه نتوان زد چو تو جادو بصد تير
چرا آخر مرا بيدار كردي
ندانم تا چرا اينكار كردي
چو گرگ گرسنه ماندي معطل
مگر سيري نكردت بار اوّل
مرا كي ديو شب همخوابه باشد
كه در شب ديو در گرمابه باشد
پس آنگه دايه آمد در مراعات
بدو گفت اي برخ ماه ازتو شهمات
تو ميداني كه چون گل ديگري نيست
بزيبايي او سيمين بري نيست
بيا فرمان برو اين كار را باش
چو دل بردي ز گل دلدار را باش
زبانبگشاد هرمز كاي بلايه
ندانم چون تو جادو هيچ دايه
مرا گويي كه ترك خويشتن كن
اگر خواهي و گرنه كار من كن
همه كارم نكو شدتا كنون من
بكار عاشقي آيم برون من
مرا با گل بهم پهلوي اين نيست
بسي انديشه كردم روي اين نيست
بكاري خوض بايد كرد مادام
كزو بيرون توان آمد سرانجام
چنين عشقي عفو فرماي از من
چو يخ بستم فقع مگشاي از من
چو دادش اين جواب از جاي رفت او
ميي بردايه ريخت و مست خفت او
بيامد دايه پيش گل دگر بار
دو چشمش گشته از غصه گهربار
بگل گفت از خرد بيگانهيي تو
كه از بيگانگي ديوانهيي تو
درين سودا چو ديوت رهنمونست
كه اين هم نيز نوعي از جنونست
به سالوسي رگ جانم گشادي
بعشوه نان در انبانم نهادي
مرا در كار خود بر دام بستي
تو چون صياد در گوشه نشستي
چرا بايد كشيدن فقر و فاقه
كه من نه صالحم اين را نه ناقه
ميم بر ريخت لختي سرزنش كرد
ز من خود رازماني خوش منش كرد
چو حلقه بر درم زد او بخواري
چو خاك ره شدم از بردباري
تو خود داني كه چون من آن شنودم
دهن بربستم و خاموش بودم
زهرمز يافتم من حصهٔ خويش
برو اكنون توخود گو قصه خويش
مياور در ميانم اي دل افروز
كه من خود را برون آوردم امروز
ازين پاسخ دل گل موج خون ريخت
گهر زانموج از چشمش برون ريخت
سمند شادي او لنگي آورد
دلش چون چشم سوزن تنگي آورد
از آن غم ديده تر لب خشك برجست
بسوي بام شد دل داده از دست
ز سوزش تفت بر گردون رسيده
ز آه او ز آهن خون چكيده
عروس آسمان را خواب برده
خروس صبحدم را آب برده
نه ماه آن شب از آن ماتم برآمد
نه زان غم صبحدم رادم برآمد
همه شب آن ز دل افتاده در كوي
چو پرگاري بسر ميگشت هر سوي
ز درد دل سرودي زار ميگفت
خوشي با دل بهم اسرار ميگفت
كه اي دل كار خود كردي و رفتي
بآخر خون من خوردي و رفتي
برو در عشق جانان راه جان گير
بعشقي زنده شو ترك جهان گير
اگر يك دم دهد در عشق دستت
بسي خوشتر بود از هرچه هستت
گلي از عشق در جانم شكفته
وليك از چشم جانانم نهفته
همه گلها ز گل آرد برون سر
گل جانم ز دل آرد برون سر
چو من در عشق دستي خوش نيفتد
كه جز در سوخته آتش نيفتد
كجايي اي مرا چندين غم از تو
دلم ناديده شادي يك دم از تو
تويي شمع جهان افروز پيوست
منم پروانهٔ جان بر كف دست
تويي خورشيد غرق نور مانده
منم چون ذرّه از تو دورمانده
تويي چون باز خوش برتر پريده
منم چون مرغ بسمل سر بريده
تويي چون روز با نور الهي
منم چون شب بمانده در سياهي
تويي چون كوه سر بر اوج برده
منم چون كاه زير گل فسرده
تويي درياي پر آب ايستاده
منم چون ماهي از آب اوفتاده
تويي چون چشمهٔ نيسان گشاده
منم چون تشنه حالي جان بداده
تويي تيغي چوآتش برگشاده
منم در پيش تيغت سر نهاده
فروبست از غمت بر من جهان دست
بكن رحمي بكن گر جاي آن هست
بآخر چون سحرگه باد برخاست
زبيدوسرو و گل فرياد برخاست
سحرگه آه خونين برزد از دل
كه گل را بوي خون ميآيد از دل
همه شب در ميان خون بسر گشت
بهر دم بند عشقش سختتر گشت
عروس آسمان چون پرده درشد
مه روشن بزير پرده در شد
برآمدصبح همچون دايهٔ پير
ببر در روز را پرورده از شير
خليل شعر طفلان ستاره
بيكدم در كشيد از گاهواره
چو شاه شرق در مغرب فرو بست
پديد آمد ز مشرق چتر زربفت
ز تف دل رخ گلرخ چنان شد
كه رويش زرد همچون زعفران شد
چو كاهي از ضعيفي مبتلا گشت
هواي هرمزش چون كهربا گشت
بجست از جاي تا گيرد ره بام
چو مرغي كو جهد از حلقهٔ دام
چو ديدش دايه لب بگشاد از خشم
كه اي در عشق آبت رفته از چشم
بتيغ تيز دل بركندم ازتو
ز جور تو سپر بفكندم ازتو
ز ناخوش خويي تو چند آخر
مشو بر بام بشنو پند آخر
خرد در زير پاي آوردهيي تو
نكو پندم بجا آوردهيي تو
برون ناكرده سر از جيب هر روز
شوي دامن كشان در پاي ازين سوز
اگر گويم بكش دامن زكينم
جهي با دست همچون آستينم
كه ميگويد تو گلروي بهاري
كه تو همچون بن گل جمله خاري
كه گفتت گل كه تيره باد كامش
دهي ويران و آبادست نامش
بنزديكي سماع سور خوشتر
كه هم بانگ دهل از دور خوشتر
فگندي از پگاهي زلف بردوش
مگر شوريده خوابي ديدهيي دوش
در آن انديشهيي تا بار ديگر
روي بر بام و سازي كار ديگر
نيايد ننگت اي بد نام آخر
توقف كن فرو آرام آخر
گلش گفت اي شده بي آگه از من
من اينم تو برو بگزين به از من
جهان بي او چگونه بينم آخر
دلم برخاست چون بنشينم آخر
دلش از عشق هرمز جوش ميزد
بسوي بام ميشد دوش ميزد
چو شد بر بام هرمز بود در باغ
بيك ديدن نهادش بر جگر داغ
نقاب عنبرين از ماه برداشت
دل هرمز نفير و آه برداشت
چنان دل بستهٔ او شد بيك راه
كه باران بهاري ريخت بر ماه
برون افتاد چون آتش زبانش
ز حسرت آب آمد در دهانش
بدان شكّر چنان دندان فرو برد
كه دندان گفتيش تا جان فرو برد
دلش ديوانهٔ زنجير اوشد
مريدي گشت و زلفش پيراو شد
قضا رفته قلم تقدير رانده
شد او ناكام در زنجير مانده
بزير چشم روي دوست ميديد
رخ چون برگ گل در پوست ميديد
ز عشق گل چنان شد هرمز از وي
كه شد چون گل ز هرمز عاجز از وي
جهان چندانكه جزع از آب دم زد
ز سودا در دلش طغراي غم زد
چو دل سر در ره پيوندش آورد
بمويي زلف گل دربندش آورد
چو هرمز حلقهٔ زلفش چنان ديد
دل خود چون نگيني در ميان ديد
ز بند و تاب و پيچ و حلقه هر سو
هزاران حرف مشكين داشت بررو
سياهي بود هر يك حرف گويي
كه بنويسند بر شنگرف گويي
ز مشگ تازه جيم وميم ميديد
كه يعني ملك جم اقليم ميديد
از آن گل مينمودش جيم با ميم
كه يعني ملك جم دارم در اقليم
ز جيم و ميم او هرمز همي سوخت
الف با يي ز عشقش مي درآموخت
دلش ميگفت در عالم زنم من
چو جيم و ميم او برهم زنم من
خرد ميگفتش اي دل دم زن آخر
هجا آموختي برهمزن آخر
دل هرمز بپيش عشق بنشست
نهاد انگشت و لوح آورد در دست
نخستين حرف او بود از معاني
كالف چيزي ندارد تا بداني
ولي زلفش الف با پيچ دارد
گهي بر سر گهي بر هيچ دارد
سر زلف چو سينش بي بهانه
كشيده كاف كفري در زمانه
بسي دل طرّهٔ زلفش بخواري
بطا با دوخته در خرده كاري
ميان بسته بعشق او در اطراف
بسان لام الف از قاف تا قاف
چو جيم جعد را آورد در پيچ
هزاران دل چو واوعمرو بر هيچ
ز دل اين حرفها هرمز فرو خواند
چو وقت عين عشق آمد فرو ماند
چو نقد عين بودش دام بنهاد
ز عين عشق برتر گام بنهاد
چو دل از ابجد جان برگرفت او
بپيش عشق لوح از سر گرفت او
چو بي مقصود و بي مقصد شد آخر
چو طفلي باسر ابجد شد آخر
چنانش عشق گل در كار آورد
كه هر مويش بعشق اقرار آورد
ببين تاكار و بار عشق چندست
كه هر دم صد جهان برهم فگندست
ز عشقست اين همه رونق جهان را
ز عشقست اتصالي جسم و جان را
نبودي ذرّهيي گر عشق را خواست
نبودي ذرّهيي بر ذرّهيي راست
چو عالم سر بسر طوفان عشقست
ز ماهي تا بماه ايوان عشقست
اگر عشق ايچ افسون برنخواند
نه از سوداي خويشت وارهاند
دمي در عشق اگر از جان برآيد
از آن دم صد جهان طوفان برآيد
از آن دم دان كه مرغ صبحگاهي
بعشقي ميدهد بر خود گواهي
ازان دم دان كه مرغان بهاري
منادي ميكنند از گل بزاري
ازان دم دان كه بلبل در سحرگاه
بصد زاري زند با عاشقان آه
ازان دم دان حضور جاوداني
وگرنه مردهيي در زندگاني
اگرچه خاص هر شب چون رسولي
كند بهر تو نوراللّه نزولي
ترا از بس كه غوغاي فضولست
كجا يك لحظه پرواي نزولست
كه هرگز غفلت آمد مست مانده
چو دستي شد مثل بر دست مانده
نه با آن دست كار تو دهد ساز
نه بتواني بريد از خويشتن باز
دم اي عطار هم اينجا فروبند
چه ميگويي كه در سودا فرو بند
كسي گوهر بر ديوانه آرد
كسي اسرار در افسانه آرد
فسانه نيست اين ليكن بهانهست
فسانه گوي كاين جمله فسانهست
چو دايه آن دو دلبر را چنان ديد
دو جان هر دو بيرون ازجهان ديد
بگل گفت اي چمن پرنور از تو
دماغ بلبلان مخمور از تو
قمر را روي تو تشوير داده
شكر را پستهٔ تو شير داده
ز بي عقلي ز سر تا پاي رفتي
چو اينجا آمدي از جاي رفتي
ميان باغ آخر خيز اي گل
ز مستي ماندهيي مستيز اي گل
ترا هر جايگه راييست ديگر
ولي هر كار را جاييست ديگر
گل عاشق ز گفت دايهٔ پير
عرق ميريخت چون باران ز تشوير
بآخر از كنار راه برجست
بعشرت بر ميان جان كمر بست
گرفته بود دست دايه در دست
بديگر دست دست هرمز مست
ميان باغ ميشد در ميانه
يكي زانسو يكي زينسو روانه
بكنج باغ در، خلوتگهي بود
كه آن در خورد خورشيد و مهي بود
قران كردند مهر و ماه با هم
بدان برج آمدند از راه باهم
نشستند و ميآوردند حالي
دو دل پر آرزو و جاي خالي
ازان مجلس چو دوري چند برگشت
فلك در دور ازان خوشي بسر گشت
چو هرمز مست شد برداشت رودي
بگفت از پردهٔ رازي سرودي
بزاري زخمه را ميخست بر رود
ز خون ديده پل ميبست بر رود
چوآب زر ز ابريشم فرو ريخت
دل از ابريشم هر مژّه خون ريخت
سرودي گفت هرمز كاي دلارام
جهان چون جانستان آمد بده جام
چو آتش آب در ده كاسهيي زود
كه عمر از كيسهٔ مارفت چون دود
پياپي ده مي كهنه بنوروز
كه دل پر عشق دارم سينه پر سوز
بيار آن آب چون آتش زماني
كه نيست از دي و از فردا نشاني
چو ريزان شد شكوفه از درختان
ميي در ده چو روي نيكبختان
بيا تا بانگ جوي آب بيني
شكوفه بيني و مهتاب بيني
بسي چادر كشد اشكوفهٔ پاك
كشيده ما بچادر روي برخاك
مي سر جوش را در ده صلايي
كه دردمانه سر دارد نه پايي
بگفت اين وز عشق روي دلبر
بسر ميگشت و خون ميكرد از بر
جوان و مست و عاشق در چنين حال
دلي بس پر سخن ليكن زبان لال
چنين جايي كسي با دل نماند
كه چه ديوانه چه عاقل نماند
بيامد دايه و بر گل زد آبي
شد آن آب از رخ گل چون گلابي
گل بي خويشتن از عشق و مستي
درامد از هواي مي پرستي
بصحن باغ شد با دلبر خويش
ز نرگس كرد پرخون زيور خويش
صبا از قحف لاله جرعه ميخورد
چمن چون نوعروسي جلوه ميكرد
ز يكيك برگ نقاشان فطرت
نموده خرده كاريهاي قدرت
عروسان چمن برقع گشاده
هزاران بچهٔ بي شوي زاده
چمن درخاصيت چون مريم آمد
كه فرزند چمن عيسي دم آمد
چو بسراينده شد آن سرو آزاد
برقص افتاد گل چون شاخ شمشاد
گل و بلبل همه شب راز گفتند
حديث عشقبازي باز گفتند
جواني بود و مستي و بهاري
جهان ايمن زهي خوش روزگاري
گل و هرمز بهم انباز گشته
ز خون شيشه سنگ انداز گشته
بدستي زلف گل آورده در چنگ
بدستي خورده مي از جام گلرنگ
چو لختي طوف كردند آن دو دلجوي
بخلوتگاه رفتند از لب جوي
ز بي صبري دل هرمز همي جست
كه تا با گل مگر دركش كند دست
بنقدي وصل شيرودنبه ميديد
بران آتش دل چون پنبه ميديد
درآمد همچو مرغي سوي دنبه
بچربي دايه را ميكرد پنبه
چو آگه شد زبان بگشاد دايه
كه مارا نيست بر سالوس پايه
چو مويم پنبه شد در پنبه كردن
مرا پنبه مكن در دنبه خوردن
چو پنبه تا تو در اطلس رسيدي
چو كرم پيله پشمم در كشيدي
ز گفت دايه گل تشوير ميخورد
از آن تشوير شكّر شير ميخورد
ز شرم او عرق ميريخت از گل
نهان ميكرد گل در زير سنبل
بر دايه دلي پر غم نشسته
ز خجلت بر گلش شبنم نشسته
بآخر دايهٔ مسكين برون شد
كنون بشنو كه حال هر دوچونشد
چو طاقت طاق شد هرمز برآشفت
بزير لب زيك شكّر سخن گفت
بگل گفت اي دو ياقوتت شكرريز
ز مخموري دو بادامت سحرخيز
قمر همسايهٔ سي كوكب تو
شكر همشيرهٔ لعل لب تو
تويي شمع و شكرداري بخروار
منم بر شمع تو پروانه كردار
چو بر عشقست پروانه دماغي
گزيرش نبود از روغن چراغي
چو شمعي گشتهيي همخانهٔ من
بيك شكّر بده پروانهٔ من
ز صد شكّر مرا آخر يكي ده
اگر بسيار ندهي اندكي ده
بخوشي صدقه ده يك بوسه ما را
كه صدقه باز گرداند بلا را
بده يك بوسه چه جاي ملالست
كه امشب چاشني باري حلالست
نخستين كوزه در دردي زني تو
اگر بخيه بدين خردي زني تو
مباش آخر بدين باريك ريسي
كه يك يك نخ چنين بر من نويسي
ترا چون ملك خوزستانست امروز
بيك شكّر مكن بخل اي دلفروز
چوشد جانم ز جام خسروي مست
بيك بوسه دلم را كن قوي دست
بآخر چون بسي باهم بگفتند
چو شير و چون شكر با هم بخفتند
گل از سر چون صلاي ناز درداد
متاع عيش را آواز در داد
ز شوخي چون زحد بگذشت نازش
بلب عذري چو شكّر خواست بازش
خوشا آن كينه و آن عذرجويي
كه آن دم خوشترست از هرچه گويي
چو دورخ هر دو روبارو نهادند
ز بوسه قفل با يكسو نهادند
دورخ بر هم لب از پاسخ فگندند
ببوسه اسب در شهرخ فگندند
چو جوزا آن دو مهوش روي در روي
ببوسه ديده هر يك موي بر موي
دودست اندر كش آوردند هر دو
سخنهاي خوش آوردند هر دو
حكايت چون ز شكّر برتر آيد
بسي از شهد و شكّر خوشتر آيد
چوخوشتر باشد از دو عاشق نغز
دو شكرشان بهم بادام در مغز
چو باهم هر دو دلبر دوست بودند
دو مغز و هر دو در يك پوست بودند
زده اسباب شادي دست درهم
بپاي افتاده دو سرمست در هم
زبان بگشاد هرمز در شب تار
كه صبحا برمدم جزبر لب يار
مدم زنهار اي صبح از فضولي
دمي ديگر مكن خلوت بشولي
مدم كامشب بهم كاريست ما را
بشب در روز بازاريست ما را
چو شمعي تا بروزم زنده امشب
بميرم گر زني يك خنده امشب
تويي اي صبح امشب دستگيرم
نفس گرمي برآري من بميرم
هر آنكس را كه با ماهيست حالي
برو يك دم شبي، ماهي چو سالي
شب وصل يكه دل خرّم نمايد
بسي كوته تر از يكدم نمايد
دل هرمز در آن شب جوش ميزد
ز بيم روز نوشا نوش ميزد
بگل ميگفت كاي تنگ شكر پاش
كه ما گشتيم از لعلت گهرپاش
گلي در تنگ آورديم و رستيم
بشكّر تا بگردن در نشستيم
ازين داد وستد با حور زادي
بآخر بستديم از عمر دادي
بكام خويش ديده چشم بد را
بكام دل رسانيديم خود را
ندانم تا مرادر دلفروزي
چنين شب نيزخواهد بود روزي
چنين شب نيز با چندين سلامت
نبيند خلق تا روز قيامت
بآخر چون شكر بر شهد خستند
بپسته بر گشادن عهد بستند
كه گر مهلت بود در زندگاني
بهم رانيم عمري كامراني
سمنبر با شكر لب قول ميكرد
دلش فرياد و جان لاحول ميكرد
ميان هر دو شد چون عهد بسته
گلش گفتا كه كردي لعل خسته
كشيده داردست اي مايهٔ ناز
كه بسياري خوري از ما شكر باز
بيا تا خوش بخسبيم و بخنديم
كليد بوسه در دريا فگنديم
جوابش داد هرمز كاي سمنبوي
چه برخيزد ازين خفتن سخن گوي
تو آتش در جهان افگندي امشب
گلي زان بر جهان ميخندي امشب
نيم آن مرغ من كز چشمهٔ نوش
شوم از شربتي آب تو خاموش
مگس چون نيست شكّر هست قوتم
بسوي پرده بر چون عنكبوتم
كسي را آنچنان گنج نهاني
دهن بندد بآب زندگاني
ز راه كور بر ميبايدت خاست
نيايد كارم از آبي تهي راست
نداده بادهيي آسوده امشب
بآبم ميدهي پالوده امشب
چو هستم شكّرت را چاشني گير
بچربي نيز خواهم روغن از شير
چو شكّر هست لختي شيربايد
چه ميگويم هدف را تير بايد
ز پسته چند بيرون افگنم پوست
كه پسته كار بيگاريست اي دوست
لبت را چون زكوة آب حياتست
چو از هر جاترا بيشك ز كوتست
چو من درويشم از بهر نباتي
بدين درويش بيدل ده ز كوتي
چه ميخواهي ز من زين بيش آخر
نبودت هيچكس درويش آخر
چو تو با من بيك نعمت كني ساز
خداوندت يكي را ده دهد باز
بشكّر در ده آواز سبيلي
كه نيكو نبود از نيكو بخيلي
هوي ميخواند هرمز را بتعليم
كه بگذارد الف بر حلقهٔميم
چو هرمز آن الف را مختلف كرد
دو ساق خويش گل چون لام الف كرد
بگردانيد روي آن سيم تن حور
كه بادا آن الف از ميم من دور
نخواهد يافت الف بر ميم من راه
الف چيزي ندارد بوسه در خواه
ترا جز بوسه دادن نيست رويي
نيابد آن الف زين ميم مويي
اگر تو همچو سيمي ديدي اين ميم
ندارد هيچ كاري سنگ در سيم
دل سنگينت اين ميخواهد از كار
كه تو سنگي دراندازي بيكبار
سر دندان بشكّر تيز كردي
كه شفتالوي بادانگيز خوردي
ببوسه گر دلت با ما رضا داد
ز تنگ گل بسي شكّر ترا باد
وگر راضي نيي دم بر زن از پوست
شبت خوش باداينك رفتم اي دوست
چو سالم نيست بيست از من ميازار
زكوة از بيست بايد داد ناچار
چو من درزاد خويش از بيست طاقم
مكن چون بيست عقد از جفت ساقم
چو مقصود من از تو هست ديدار
تو چون من باش اگر هستي خريدار
ببستان قدر گل چندانست اي دوست
كه زير پرده با غنچه ست هم پوست
چو از پرده برآيد چست و چالاك
ببويند و بيندازند در خاك
چو بيضه پاره شد بر مهر عنبر
چو عود خام سوزندش بمجمر
نگين كز كان بدست آورده حكاك
كند از چرخ گردنده دلش چاك
بمهر من مكن زنهار آهنگ
كه گل در غنچه بهتر لعل در سنگ
مرا خواهي هواي خويش بگذار
مر اين درجم بجاي خويش بگذار
بمهر من نيابي جز شكر چيز
بمهر درج من منگرد گر نيز
كليد درج محكم دار امروز
كه تاچون گردد آن كار اي دل افروز
ز گل هرمز بجوش آمد دگربار
كه در شورم مكن اي خوش نمك يار
ز تو، بي غم نيابد كس نصيبي
كه رعنايي ز گل نبود غريبي
بكام دل چه ميگيري جدايي
فراغت نيستت تا كي نمايي
گواهي ميدهي بر خويشتن تو
ولي عاشق تري باللّه ز من تو
ز روباهي بپرسيدند احوال
ز معروفان گواهش بود دنبال
چو دل با تو كند در كاسه دستي
چرا در كاسه گيري دست مستي
دلت از نقش عشقم دور چون شد
كه نقش از سنگ نتواند برون شد
بلي در سنگ بودت نقش آتش
بجست اين آتش از سنگ تو خوش خوش
چو ميداني تو كردار زمانه
چرا شوري درين زنبور خانه
چو در كاري بخواهي كرد آرام
در اوّل كن كه پيدا نيست انجام
روا باشد كه دوران زمانه
بود ما را در انجام از ميانه
عجب نبود كه ندهد عمر من داو
مكن، مستيز، اي گل مست مشتاو
وگر حاصل نميداري تو كامم
شدم، انگار نشنودي تو نامم
درين معني نيفتادت بد از من
لبت گر يك شكر صد بستد از من
بدندان گر لبت را خسته كردم
ببوسه مرهمش پيوسته كردم
بدندان زان لب لعلت گزيدم
كه تا خون از لب لعلت مزيدم
چوخوردي خونم از لب باز كردم
كه خوش خوش از لبت خون بازخوردم
كنون رفتم چه عذرت خواهم امشب
كه در بي مهريت بي ماهم امشب
چو گفت اين خواست تا برخيزد از جاي
گلش افتاد همچون زلف در پاي
كه گل را اين چنين مپسندي آخر
بيك حمله سپر بفگندي آخر
گلم زان پيش تو افگند بادم
مشو از خط كه سر بر خط نهادم
دل خود دانهٔ دام تو كردم
خرد را خطبه برنام تو كردم
چو سر بر پايت آرم سرفرازم
چو جان در پايت افشانم بنازم
درون جاني اي در خون جانم
ندانم جز تو كس بيرون جانم
زهي دلسوز يار ناوفادار
زهي غمخواره دلبند جگرخوار
چو دامن روي من در پاي ديده
وزين سرگشته، دامن دركشيده
ز بيمهري مشو اي مه ز من دور
كه نه هرگز بود بي مهر مه نور
چو دل را در ميان خط كشيدي
خطي در دل كشيدي و رميدي
چو حلقه تا بدر بازم نهادي
چو شمعم سوختي گازم نهادي
كنون از خشم من دم سرد كردي
دلم را شهربند درد كردي
چوخاك راه پيشت بردبارم
چو خون ديده سر نه بر كنارم
چنين نازك مباش اي جان من تو
كه از گل برنتابي يك سخن تو
بسي ميلم ز عشرت از تو بيشست
ولي بيمم ز رسوايي خويشست
گل شيرين بشكّر لب گشاده
فسون ميخواند سر بر خط نهاده
بآخر آن فسون هم كار گر شد
دل هرمز از آن دلبر دگر شد
بگلرخ گفت اي چون گل كم آزار
مگير از من چو گل از يك دم آزار
چو كامم برنميآري كنون من
بكام تو دهم خطّي بخون من
چو با من مينسازي كژ چه بازم
من دلسوخته با تو بسازم
بگفت اين و شكر در تنگ آورد
ز زلفش ماه در خرچنگ آورد
گهي دزديد از آب زندگاني
بلب بردش ز شكّر رايگاني
گهي بر انگبين زد قند او را
گهي بگسست گردن بند او را
گهي شكّر ز مغز پسته خورد او
گهي لعلش بمرجان خسته كرد او
گهي با سيم كار او چو زر كرد
گهي با دوست دست اندر كمر كرد
گهي صد حلقه زانزلف زره پوش
بيكدم كرد همچون حلقه در گوش
گهي از پسته عنّابش بخست او
ببوسه بر شكر فندق شكست او
ز سيبش كرد شفتالو بسي باز
مگر پيوسته بود آن هر دوزاغاز
بخفتند آن دو دلبر همچنين مست
كه تا باد سحرگه بر زمين جست
سپاه روز چون بر شب غلو كرد
نسيم صبح جان را تازه رو كرد
بگوش آمد ز درياي سياهي
خروش مرغ شبگير از پگاهي
ز باد صبح گل سرمست برجست
نگر گل چون بود در صبحدم مست
چو گل برخاست هرمز نيز برخاست
صبوحي را ز گلرخ باده درخواست
گلش گفتا ز بويي ميزني خوش
خمارت ميكند از مستي دوش
بدست خود مي مخموريم ده
وزان پس درشدن دستوريم ده
ببايد رفت چون روزست و ما مست
كه تا برمانيابد چشم بد دست
كه چون پيمانه پر گردد بناكام
بگرداند سر خود در سرانجام
بگفت اين و ميي خورد و ميي داد
دم از آب قدح ميزد پريزاد
چو كرد آب قدح را آن پري نوش
شد او همچون پري در آب خاموش
بيفتادند هر دو مايهٔ ناز
ز مستي سرگران كرده ز سرباز
يكي سر در كنار آن نهاده
غمش سر در ميان جان نهاده
يكي را پاي آن يك گشته بالين
نهاده يار را بالين سيمين
دو عاشق را ز خود يك جو خبر نه
وزين عالم وزان عالم اثر نه
ز خوب و زشت دنيا باز رسته
بكلّي از نياز و ناز رسته
شنودم از يكي مستي بآواز
كه مي زان ميخورم كز خود رهم باز
چو صبح از چرخ گردون پرده بفگند
سپيده صد هزاران زرده بفگند
سپيده از پس بالا درآمد
دُر صبح از بن دريا برآمد
چو شد روشن درآمد دايهٔ پير
دو دلبر ديد پاي هر دو در قير
نه نقلي حاضر ونه شمع بر پاي
نه مي مانده، نه مجلسخانه برجاي
جهان روشن شده، شمعي نشسته
شرابي ريخته، جامي شكسته
همه خانه قدح پاره گرفته
زمين سيماي ميخواره گرفته
درآمد دايه و فرياد در بست
زبانگش دلگشاي از جاي برجست
چو هرمز ديد گل را جست بر پاي
كه تا بدرود كردش مست برجاي
چو مي بدرود كرد آن رشك مه را
ز بوسه بدرقه برداشت ره را
گل خورشيد رخ برخاست و دايه
روان دايه پس گل همچو سايه
بسوي قصر شد، وان روز تا شب
ز شوق آن شبش ميگفت يا رب
گهي ميكرد ازان مستي خمارش
گهي زان ناز و آن بوس و كنارش
گهي زان عيش و خوشي ياد ميكرد
گهي زان آرزو فرياد ميكرد
گهي زان خوشدليها باز ميگفت
گهي ميخاست، گاهي باز ميخفت
كنون بنگر كه گردون چه جفا كرد
كه تا آن هر دو را از هم جدا كرد
فلك گويي يكي بازيگر آمد
كه هر ساعت برنگي ديگر آمد
فلك داني كه چيست اي مرد باهش
يكي بيگانه پرور، آشنا كش
بدين چون مدّتي بگذشت از ايام
گل و هرمز نياسودند از كام
گهي كام و گهي ناكام بودي
گهي جام و گهي پيغام بودي
گهي با هم گهي بي هم نشسته
گهي هم غم گهي همدم نشسته
جهان بر كام خود راندند يك چند
وليك از كار آن هر دو فلك خند
نمي كرد آسياب چرخ در كوب
از آن بود آسيا بر كام جاروب
گل از دل دانهيي در خورد ميكاشت
بعشرت آسيا بر گرد ميداشت
چه شادي و چه غم آنجا كه او شد
همه در آسياي او فرو شد
ندانستند از اوّل اين جهان را
كه آخر چه درآيد از پس آنرا
جهان با يك شكر صد نيش ني داشت
دمي شاديش سالي غم ز پي داشت
اگر گل بر جهان خنديد يك روز
ببين كز شيشه گريان شد بصد سوز
ز دنيا آدمي را خرّمي نيست
كسي كوخرّمست او آدمي نيست
چنين گفت آنكه بحري بود در گفت
كه گاهي در فشاند و گاه درسُفت
كه چون هرمز بعشق گل ميان بست
دل پرخون در آن دلبربجان بست
چو شد زان ماه آهو چشم خسته
چو شيري مست گشت از بند جسته
ز گل همچون شكر در آب بگداخت
بدان آتش چو شمع از تاب بگداخت
ز گل چون بلبلي در زاري آمد
ميان خاك در خونخواري آمد
ز گل درپاي دل صد خارش افتاد
دلش از دست رفت و كارش افتاد
ز نرگس بر گلش خونابه ميشد
دلش چون گندمي برتابه ميشد
ز تفّ عشق و تفّ تب چنان گشت
كه زير شعله چون اخگر نهان گشت
دو آتش همچو بادي در رسيدند
بيك ره بر دل و جانش دميدند
چنان زير و زبر شد زان دو آتش
كه آتش همچو او شد او چو آتش
ز بس آتش كه داشت او در دل تنگ
برو ميسوخت چون آتش دل سنگ
نهان زان گشت زير سنگ آتش
كه مي بگريخت زان دلتنگ آتش
ز بي صبريش دل را بيم جان بود
چو بيدل بود بي صبريش ازان بود
صبوري را دلي بر جاي بايد
ز سودايي و بيدل صبر نايد
چو هرمز مينيافت از خود صبوري
هزاران رنج يافت از درد دوري
بدل گفتا چه كردي اي سيه روز
كه جستي دوري از دُرّ شب افروز
فرا درآمده اقبالت از بام
ز دستت رفته و تو مانده در دام
چو نيكويي نيامد سازگارت
بپايان بر بسختي روزگارت
كسي را ماه آيد زاسمان پيش
چگونه در زمين گنجد بينديش
كسي گنجي بدست آورده بي رنج
چگونه دست نگشايد بدان گنج
كسي را بي صدف دُرّ شب افروز
چگونه بيخودش دارد شب و روز
دريغا ماهروي من كجا شد
كزو پشتم چو ماه نو دوتا شد
دريغا كز چنان دُر دور ماندم
وزو همسنگ دريا خون فشاندم
دريغا كان چنان گنجي نهان گشت
وزو چون گنج جانم خاكدان گشت
كه كردست اينكه من كردم چه سازم
چو در ششدر فروماندم چه بازم
مرا چون چشم سر جُفتي در آفاق
بناداني شدم زو همچو او طاق
چو روزي ره بسر آمد درين كار
دل هرمز بجان آمد ازين بار
بگرد باغ درميگشت پيوست
ببوي دايه چون شوريدهٔ مست
رسيد القصه روزي دايهٔ پير
نهاد از بهر هرمز دام تزوير
چوهرمز دايه را در گلستان ديد
تو گفتي تشنهيي آب روان ديد
بپيش دايه شد چون شرمساري
ز شرم دايه چشمش چشمه ساري
چو هرمز را بر خود ديد دايه
بران خورشيد رخ افگند سايه
گره بر ابروي پرچين زد ازوي
قدم در خشم و دم در كين زد ازوي
ازو بگذشت و ناديدارش آورد
نكرد آزرم در آزارش آورد
دم لايلتفت ميزد ز هرمز
كه با هرمز ندارم كار هرگز
چو هرمز دايه را با خود بكين ديد
بغايت سهمناك و خشمگين ديد
بر او رفت و گفت اي دايه آخر
ببادم برمده سرمايه آخر
سخنها پيش تو بيخرده گفتم
ز سرمستي برون از پرده گفتم
تو بر نادانيم اكنون تفوكن
ندانستم خطا كردم عفو كن
ز پاي افتاده بودم بي دل و مست
نگيرد هيچكس از مست بردست
ببازي گر نمودم زرق و دستان
چنين باري، عجب نبود زمستان
ز من كينه مگير اي سيم سينه
كه از مستان كسي نگرفته كينه
ز مستان كار ناهموار آيد
چو نيك آيد زمن بسيار آيد
اگر بي مهريي ديدي ز مستي
بهشياري چرا در كين نشستي
چو بودم من زمستي در خرابي
بهشياري ز من سر مي چه تابي
چو بيني در خرابي كار ناساز
در آبادي بنتوان گفت ازان باز
كنون از مهر گل چون موم گشتم
چو موي لقمه نامعلوم گشتم
چو روي از عشق او ديدي بنفشم
ز بيرحمي نشاندي زير كفشم
ز گل هم سيخ سوخت و هم كبابم
وزين آتش ز سر بگذشت آبم
خدا را دايه، درماني كن آخر
علاج درد حيراني كن آخر
مشو در تاب از جسم چو مويم
مشو در خط ز كين من چو رويم
چو دل مرغ تو شد بروي زدي تير
نهادي بر رهش دامي گلو گير
چو در دام خود آوردي تمامم
دمي در دم برون آور ز دامم
تو نيكي كن اگر بد كردهام من
كه آن بد بادل خود كردهام من
تو نيكي كن چو نيكي ميتوان كرد
كه هرگز از نكوكاري زيان كرد
مرا يك قطرهٔ خونست خودراي
كه دل ميخواندش هركس بهر جاي
چو در پاي تو افتم سرنگون من
از آن قطره بريزم جوي خون من
مكن اي دايه، اين تندي رها كن
بنرمي چارهٔ اين مبتلا كن
نگر كز عشق سودايي شدم من
سر غوغاي رسوايي شدم من
ندارم دست و دستاويزي ازين بيش
دلم از دست شد مستيز ازين بيش
چو شمعم چند سوزان داري آخر
بده پروانه گر جان داري آخر
چو من چون شمع مردم در سحرگاه
چه حاصل گردهي پروانه آنگاه
بگفت اين و ز نرگسهاي مخمور
فرو باريد مرواريد منثور
ز سوز عشق سروش سرنگون گشت
بروي او روانه جوي خون گشت
هواي گل چو نيرنگ بلا زد
دلش چون ذرّهيي دم در هوا زد
ز بس كز ديده خون بگذشت بر وي
بزاري دايه گريان گشت بروي
بپاسخ گفت اي هرمز دگر نيز
نخواهم خوردنت خون جگر نيز
چو جان گلرخم از تست زنده
چرا پيشت نباشد دايه بنده
كنون آن رفت ازين پس بندهام من
چگونه بندهيي تا زندهام من
غرامت كردهام با دلستاني
غرامت ميكشم با تو بجاني
مرا چون زين غرامت بيم جانست
سرم چون عنكبوتي در ميانست
چه گر از عنكبوتي هيچ نايد
هم آخر پرده داري را بشايد
نهم چون عنكبوتان تازاغاز
كه در پرده نكوتر باشد اين راز
شب و روز از غم پرده دريدن
ندارم كار جز پرده تنيدن
كنون رفتم بعذر آن بر ماه
كنم آن ماه را زين مهر آگاه
رسانم هر دو را چون ماه با مهر
نشانم مهر و مه را چهر بر چهر
چو دو تنگ شكر با هم نشينند
جهاني چون مگس باري ببينند
چو من در تنگ دارم هر دو شكّر
مگس كي پر زند با هر دو دلبر
چو من چون عنكبوتان پرده دارم
مگس را زنده در پرده نيارم
اگر من يك مگس بينم برين در
زنم همچون مگس دو دست بر سر
زهر در دايه مشتي دم فرو خواند
بسي افسانه و افسون برو خواند
بسي بازار گلرخ تيزتر كرد
جهان عشق پر شور و شكر كرد
نهاد القصّه او را در شبانگاه
اساس وعده در خلوتگه ماه
نهاني راست شد معياد گاهي
كه جمع آيند خورشيدي و ماهي
دل هرمز ازان شادي چنان شد
كه گويي مغز او چون زعفران شد
بيامد دايه چون بادي بر گل
چو گل خندان شكر ريزان چو بلبل
گلش گفت اي گرامي تر ز جانم
چه آوردي خبر از گلستانم
چسانت پرسم از گرد ره آخر
بگو شير آمدي يا روبه آخر
جوابش داد كاي گل در جهان من
نديدم همچو هرمز يك جوان من
بهمّت از خم گردون گذشته
برفعت از جهان بيرون گذشته
فزونتر از فريدون وز جمشيد
گرانمايه شده زوفرّ خورشيد
نديدم مثل هرمز در نكويي
نديده بودمش زين پيش گويي
چو چشمم رنگ نارنجي او ديد
همي عقلم ترنجو دست ببريد
دهاني دارد از تنگي چو پسته
دوعنابش ز شرم دايه بسته
چنان در پسته تنگي بود و لغزش
كه بيرون اوفتاد از پسته مغزش
برون از پسته مغزش مابقي بود
ازان معني خط او فستقي بود
چو گرد بسته خطّ فستقي داشت
دلم را بوسهيي بر احمقي داشت
برانم داشت دل تالب گشايم
ز لعلش ناگهي شكّر ربايم
وليكن عقل بر جايم نگه داشت
وگرنه دل بران شكّر شره داشت
چنان دل از خطش بيخويشتن بود
كه گفتي خطّ او برخون من بود
ترا اين عشق ورزيدن حلالست
كه چون هرمز بنيكويي محالست
درين معني دلم تا آسمان شد
كه بر ماه زمين عاشق توان شد
روا دارم كه او را دوست داري
كه او را هست جاي دوستداري
نسازي كار با او با كه سازي
نبازي عشق با او با كه بازي
چو من آن مرغ را بيدانه ديدم
بمشتي دانه در دامش كشيدم
بسي دم دادمش القصه باري
چو راضي گونهيي شد بيمداري
نهادم وعده تا چون شب درايد
ترا صبحي ز وصل او برايد
دو دل در عيش جان افروز داريد
بهم هر دو شبي چون روز داريد
فرو خواهد شدن اين دم سرانجام
دمي دستي بر آريد اي دلارام
چو گل از دايه بشنود اين سخن را
چو مه رخ برفروخت آن سرو بن را
بدو گفت اي بتو دل زنده جانم
چگونه شكر تو گفتن توانم
چه گويم هرچه گويم بيش ازان باد
كه رحمت بر چنان كام و زبان باد
خدايم رحمتي بنهاد در تو
نكو كردي كه رحمت باد بر تو
كنون ماييم و روي دوست امشب
چو پسته با شكر هم پوست امشب
گل عاشق همه شب با دل افروز
شكر در تنگ خواهد داشت تا روز
اگر صبحي ز شام ما برآيد
دمي از ما بكام ما برآيد
چو گردون را معلّق گشت رايت
زانجم نه ورق شد پر روايت
ستاره ازكبودي رخ برافروخت
مه نو چون جهودان زردبردوخت
نقاب از روي گردون برگرفتند
هزاران شمع زرّين درگرفتند
فلك زان بود پر شمع شب افروز
كه مرواريد ميپيوست تا روز
چو شد روز و شب ديگر درامد
فرو شد آفتاب و مه برامد
نشسته بود هرمز منتظر وار
كه تا باگل كند در باغ ديدار
براي شكّري زان لعل خندان
نهاده چشم و كرده تيز دندان
دلش در بر تپان تا چون كند او
كه خار گل زپا بيرون كند او
چو پاسي شد ز شب مهتاب بفروخت
چو خورشيدي گل سيراب بفروخت
بباغ آمد چو ماهي دايه در پس
بشكل آفتاب و سايه در پس
چو هرمز ديد در مهتاب ماهي
دلش بيهوش شد برداشت آهي
چو خوشه سر بسوي ماه ميشد
دلي چون خور رخي چون كاه ميشد
گل خوشرنگ باقدّچو سروي
خرامان پيش آمد چون تذروي
بنرگس در فسونگاري عمل كرد
بغمزه مشكلات عشق حل كرد
زلب برداشت مهر دلبري را
برخ بنهاد اسبي مشتري را
بغمزه راه بر اختر فرو بست
بخنده دست بر شكّر فرو بست
درآمد بر زمين افكنده گيسو
لبي پرخنده و چيني برابرو
فرو پوشيده ديبايي ملّون
شده ديبا از آن زيبا مزين
ازان در زير نقش روم بود او
كه سر تا پاي همچون موم بود او
بغايت موم او نقشي نكو داشت
زهي موم و زهي نقشي كه او داشت
چو هرمز ديد نقش دل گزين را
بخدمت بوسه زد روي زمين را
چو ماه او بخدمت راه بگرفت
زمين در پيش آمد ماه بگرفت
چو سايه از زمين بر ماه افتاد
گل خورشيد رخ در راه افتاد
نمازش برد گل زير چمن در
فتاده اين شكر لب وان سمن بر
ميي ناخورده مست افتاده هر دو
شده چون بيهشان بي باده هر دو
يكي را پاي در گل مانده از عشق
يكي را دست بر دل مانده از عشق
يكي چون ماه درتاب اوفتاده
يكي چون ماهي از آب اوفتاده
چنين گفت آن سخن سنج سخندان
كزو بهتر نديدم من سخنران
كه چون شب روز شد وين مرغ پرزن
ز شب برچيد پروين را چو ارزن
فلك چون طيلسان سبز بر سفت
زمين در پرنيان سبز بنهفت
شه خوزان نشسته بود برگاه
درآمد از سپاهان قاصد شاه
خبر آوردش از شاه سپاهان
كه شه همچون شكرگلراست خواهان
بسازد كار آن شمع زمانه
كند شكّر ز خوزستان روانه
كه راه از بهر آب زندگاني
زديم آب از گلاب اصفهاني
سپاهان را تو بهروزي فرستي
كه از گل شكرخوزي فرستي
همه شهر سپاهان چار طاقست
ز وصل گل چه هنگام فراقست
ز شادي بانگ نوش از ماه رفته
خرد بر تك چو باد از راه رفته
همآوازان بهم همدرد گشته
هوا از آه مستان سرد گشته
سپيده دم صبوحي دم نشسته
بروي روز بر شبنم نشسته
عطارد نامهٔ تو ساز كرده
سماع زهروي آغاز كرده
ز شكّر دُرفشان گلرنگ چشمه
ز مستي شيرگير آهو كرشمه
ز شادي هيچ باقي نيست امروز
مگر گل زانك گل بايد بنوروز
چو زين معني بگل آمد پيامي
كه شاه آن مرغ را بنهاده دامي
ز خوزستان شكر را ميكند دور
ز صد ماتم بتر ميسازدش سور
همه كار عروسي ميكند راست
بپيش ماه سوسي ميكند راست
ازين غم آتشي در جان گل زد
جهان صد خار در شريان گل زد
جهان از دل چو بحر آتشش ساخت
فلك يكبارگي دست خوشش ساخت
بگردون بر رسيد آه گل از دل
پرآتش شد تهيگاه گل از دل
نشسته مشك كنده ماه خسته
دلش برخاسته بگشاده بسته
شكر آورده زير حلقهٔ ميم
شخوده برگ گل از فندق سيم
دلي و صد هزاران آتش رشك
رخي و صد هزاران دانهٔ اشك
بيامد پيش گلرخ دلربايي
كه بهر عقد بستاند رضايي
چو گل را ديد زير خون بمانده
دلش با خون بهم بيرون بمانده
سمنبر پيرهن چون گل دريده
ز نرگس لاله را جدول كشيده
نشسته در ميان خون بخواري
وزو برخاسته از جمله زاري
شنوده از عروسي هر سخن را
از آن ماتم گرفته سروبن را
سخن در شاهراه گوش رفته
خرد از شاهراه هوش رفته
نه در دل راي ونه در عقل تدبير
بگفته بر دو عالم چار تكبير
هواي هرمزش افگنده درجوش
وجود گلرخش گشته فراموش
چو آينده چنان ديد آن صنم را
زغم دربسته كرد آن لحظه دم را
نزد دم تن زد و لختي بياسود
كه تا آن تاج برتختي بياسود
نگار تلخ پاسخ، در بر ماه
بشيريني پيامي دادش از شاه
كه خود را هشت جنت نقد بينم
چو شكّر زير گل در عقد بينم
ترا اين عقد در عقبيست رانده
تو چون عقد گهر در عقد مانده
نبايد بود گل را سرگران گشت
كه نتواند كس از رسم جهان گشت
تو خورشيدي ترا ماهي ببايد
تو خاتوني ترا شاهي ببايد
همه كس را بجفتي اشياقست
كه بي جفتي خدايست آنكه طاقست
اگر چون ديگران جفتي كني تو
بخوبي طاقي و جفتي زني تو
ببايد جفت را برجان نهادن
چو جفتي جفته در نتوان نهادن
چو مردم در بر جفتي طرب كن
پري جفتي مگر جفتي طلب كن
چو ابرويي تو طاق از چشم آخر
همي جفتي طلب چون چشم آخر!
چو شمعم سوختي اي مه چگويم
بده پروانه تا باشد بكويم
گلش گفتا شهم ديوانه خواهد
كه از شمعي چو من پروانه خواهد
ز نطع خود برون ره مينخواهم
چه پروانه دهم شه مي نخواهم
يقين دانم كه نبود شاه خواهان
كه گل گردد گلابي در سپاهان
نه بر نطع عروسي راه خواهم
نه رخ بر شه نهم نه شاه خواهم
نه با او ميل در ميدان كشم من
نه با او اسپ در جولان كشم من
پياده ميروم چون دلفروزي
بفرزيني رسم در نطع روزي
گر او را پيل بالازر عيانست
مرازو، پيل بندي، در ميانست
شه از من در غريبي مبتلا باد
و يا شهمات اين نطع دو تا باد
چو آن زن پاسخ از گلرخ چنان يافت
سبك دل را چو مستان سرگران يافت
دلش در نفرتي ديد ونفوري
وزو نزد يكيي جستن چو دوري
زن آمد پيش شاه و گفت آن ماه
نخواهد بود هرگز جفت آن شاه
چو گويي جفت گير اوسوك گيرد
نه زان مرغست كوكاووك گيرد
چو سوسن ده زبان شد گل بيكبار
كه آزادم چو سوسن من ازين كار
نه جفتي خواهم و نه جفت گيرم
وگر چون آتشي بي جفت ميرم
چه گر آتش ز بي جفتي بميرد
بسوزد هركه با او جفت گيرد
ازان چون آتشي فارغ زجفتم
كه نم در ندهم و در آب خفتم
چه گر خاكم نگردد گرد آخر
پدر نپسنددم در درد آخر
شه خوزان از آن پاسخ چنان شد
كه گويي مغز او از استخوان شد
براي كار آنسرو چمن را
بخواند او فيلسوف رايزن را
بدو گفتا چه جويم در مضيقي
زماني خون اين خور از طريقي
نگين دل چنان در بند اينست
كه دل دربند او همچون نگينست
حكيمش گفت راي تو نكوتر
كه خسرو برترست و من فروتر
ولي هرچ آن بناكامي كني ساز
اگر نورست نوري ندهدت باز
بنامي كار برخامي منه تو
اساسي را بناكامي منه تو
چو زين انديشه غمناكست شهزاد
نبايد بر دل، اين انديشه ره داد
چو وقت كشت شاخي را دهي پيچ
توان كشتن ولي برندهدت هيچ
چو گل را ناخوشي ميآيد از جفت
چو پسته لب ببايد بست از اين گفت
خوشي چندانكه گويي بيش بايد
همه عالم براي خويش بايد
قضا تدبير ما بر هم شكستست
گشاد كارها بر وقت بستست
اگر صد موي بشكافم ز تدبير
برون نتوان شدن مويي ز تقدير
ببايد نامهيي آغاز كردن
ازين انديشه دل پرداز كردن
سخن گفتن چو شكّر از دل آنگاه
فرستادن بدست قاصد شاه
خوش آمد شاه را زان راي عالي
بجاي آورد آنچ او گفت حالي
دبيري آمد و نامه ادا كرد
بناي نامه بر نام خدا كرد
پس از گل كرد حرفي چند آغاز
كه ممكن نيست كردن اين گره باز
كه گر با گل بگويم اين سخن را
در آويزد بگيسو خويشتن را
توان كرد از چنين ياري تحاشي
سزد گر در چنين كاري نباشي
ترا گر گل نباشد غم نيايد
سپاهان را ز يك گل كم نيايد
پدر شويي كه او جويد رضا داد
اگر دختر ترا خواهد ترا باد
چو بنوشتند و نامه درنوشتند
ز مشك و عنبرش مهري سرشتند
سپردندش بدست قاصد شاه
نهاد آن مرد قاصد پاي در راه
برشه رفت و چون شه نامد برخواند
ز هر قصري بزرگان را بدرخواند
ز خشم شاه خوزستان سخن گفت
كه طاقم كرد شه زان سيمتن جفت
زبانم داد تا گل يارم آيد
چو دل او داردم دلدارم آيد
چو شكّر هر دو باهم دوست باشيم
چو پسته هر دو در يك پوست باشيم
ز گل چون ديده بر سر باشمش من
وكيل خرج شكّر باشمش من
كنون از گفتهٔ خود سرگران شد
زبون آن سبك دل چون توان شد
وفا جستن ز تر دامن محالست
كه دوران وفاراخشك سالست
بسي نام وفا گوشم شنيدست
ولي هرگز نديدم، تا كه ديدست
خبر هست از وفا ليكن عيان نيست
وفاگر هست قسم اين جهان نيست
منم امروز شمع پادشاهان
ز من در پرده مينازد سپاهان
اگر بر كين من آرد جهان دست
كنم كوري دشمن را جهان پست
وگر كژبازد اين خاكستري نطع
ببيند نطع و خاكستر علي القطع
بچشمم هفت دريا جز كفي نيست
ز چشمم هفت دوزخ جز تفي نيست
جهان گر آب گيرد من بشولم
از آن معني كه نرسد بر پژولم
ز شمشيرم كبودي آشكارست
كه بحري گوهري و آبدارست
گر آبستن ز من انديش گيرد
چنين راه عدم در پيش گيرد
مه نو گرچه بس كهنه عزيزست
بپيش راي من نو كيسه چيزست
نميبيني كه در كسب شعاعي
كند منزل بمنزل انتجاعي
كه باشد شاه خوزستان كه امروز
بگردد از چو من شاهي دل افروز
ز بد نامي هواي جنگ دارد
ز دامادي شاهي ننگ دارد
چرا دل را ازو دردي نمايم
من او را اين زمان مردي نمايم
بگفت اين و سپه بيرون فرستاد
ز هامون گرد بر گردون فرستاد
ز هر جانب چو آتش لشكر آمد
بگردون گرد بر گردون برآمد
ز لشكرگاه بانگ ناي زرّين
برآمد تا بلشگرگاه پروين
دمي صد كوس در صد جاي ميكوفت
علم بر وزن هر يك پاي ميكوفت
ز زير گرد عكس تيغ ميتافت
چو سياره ز زير ميغ ميتافت
ز بس لشكر كه با هم انجمن شد
چو دريا كوه آهن موجزن شد
زمين از پاي اسپان خاك ميريخت
هوا چون خاك بيزان خاك ميبيخت
چو شب در پاي اسپ اشكال آمد
قراضه با سر غربال آمد
ز زير قلعهٔ اين چرخ گردان
ز لب زنگي شب بنمود دندان
هزاران مرغ زير دام رفتند
ز قصر نيلگون بر بام رفتند
بصد چشم چو نرگس هر ستاره
باستادند بر لشكر نظاره
چو شب از خرگه گردون برون شد
ستاره چون دم اسپان نگون شد
زبان برداشت مرغ صبحگاهي
منادي كرد از مه تا بماهي
چو مردم را ز روز آگاه كردند
بفال نيك عزم راه كردند
براندند از سپاهان شاه و لشكر
بخوزستان شدند از راه يكسر
چو زيشان شاه خوزستان خبر يافت
سپاهي كردگرد و كار در يافت
ميان دربست بر كين شاه خوزي
خزانه در گشاد و داد روزي
اگر گنجي نبخشي بر سپاهت
سپه بي گنج كي دارد نگاهت
بسيم و زر سپه را كرد قارون
ز خوزستان سپاه آورد بيرون
همه روي زمين لشكر كشيدند
دو رويه صفدران صف بركشيدند
گروهي را بكف شمشير برّان
ز خشم دشمنان چون شير غرّان
گروهي با سنانهاي زره سم
ز سر تا پاي در آهن شده گم
گروهي نيزهها بر كف گرفته
جهاني نيستان در صف گرفته
گروهي بي محابا ناوك انداز
ز كينه سر كشان را سينه پرداز
گروهي خشت و ناچخ تيز كرده
ترش استاده شورانگيز كرده
گرفته يك طرف شيران جنگي
كمان چاچي و تير خدنگي
گرفته يك گُرُه گرز گران را
گشاده دست و بر بسته ميان را
دو رويه هندوان جوشان تر از نيل
شده آيينه زن از كوههٔ پيل
بغرّيدن بگوش آمد چنان كوس
كه گفتي با زمين خورد آسمان كوس
چنان آواز او در عالم افتاد
كه گفتي هر دو عالم برهم افتاد
ز مغرب تا بمشرق مرد بگرفت
ز هامون تا بگردون گرد بگرفت
چو چرخ از گرد ميغي بست هموار
ز بانگ كوس رعد آمد پديدار
ز شمشير سرافگن برق ميجست
ز پيكان زره سم راه بربست
از آن ميغ و از آن رعد و از آن برق
پر از باران خونين غرب تا شرق
همه روي زمين شنگرف بگرفت
ز خون هر سوي رودي ژرف بگرفت
زمين از خون مردان موج زن گشت
سپر چون خشت و جوشنها كفن گشت
زهر سو كشته چنداني بپيوست
كه راه جنگ بر لشكر فرو بست
تن از اسپ و سر از تن سرنگون شد
فلك صحرا زمين درياي خون شد
ز عهد نادرست چرخ دوّار
شه خوزان شكسته شد بيكبار
چو مرغ خانگي از هيبت باز
هزيمت شد بسوي شهر خود باز
همه شب كار جنگ روز ميساخت
چو شمعي مضطرب با سوز ميساخت
در آنشب گل بيامد پيش دايه
چو خورشيدي كه آيد پيش سايه
پراكنده شده در سوز رشكش
بنات النعش از پروين اشكش
مژه چون سوزني در خون سرشته
كه نتوان بست اين تب را برشته
شده از دست دل سر رشتهٔ من
كه نتوان دوخت اين برهم بسوزن
اگر شه شهر خوزستان بگيرد
گل عاشق از اين خذلان بميرد
بر هرمز دل افروزيم نبود
چنان رويي دگر روزيم نبود
بچربي دايه گفتش تو مكش خويش
كه شب آبستنست و روز در پيش
اگرچه هست ترس اميد ميدار
دل اندر مهر آن خورشيد ميدار
اگر طاوس، ماري در پي اوست
وگر خرماست خاري در پي اوست
چو هرمز نقد داري عقد ميساز
مسوز از نسيه و با نقد ميساز
بسا كس كز هوس جوبي فرو برد
درآمد ديگري و آب او برد
ز تو شاه سپاهان مانده در جنگ
چو شكّر هرمزت آورده در تنگ
يكي بهر تو در رنجي نشسته
دگر يك بر سر گنجي نشسته
يكي در عشق رويت ميزند تيغ
دگر يك را ز تو كاري بآميع
كنون باري در شاديت بازست
كه ازتو تا بغم راهي درازست
ز جان افروز دل خوش دار امروز
مباش از دي و از فردا جگر سوز
بجز امروز نقد ما حضر نيست
كه دي بگذشت و از فردا خبر نيست
ز گفت دايه گل در شادي آمد
وزو چون سرو در آزادي آمد
چو در روز دوم اين طاس زرّين
بريخت از طشت زر سيماب پروين
هزيمت شد سپاه زنگ يكسر
زمين شد سندروسي رنگ يكسر
خروشي از پگه خيزان برآمد
ز صحرا بانگ شبديزان برآمد
دو روبه بانگ كوس از دور برخاست
ز حلق ناي صوت صور برخاست
ز بس مردم كه آن ساعت زمين داشت
قيامت گوييا پنهان كمين داشت
جناح و قلب از هر سوي شد راست
ز سينه چون جناحي، قلب برخاست
پي هم لشكري چون قطره از ميغ
ستاده با هزاران تيغ يك تيغ
چنان درهم شده رمح زره سم
كه كرده روشني ره بر زمين گم
اگر سيماب باريدي چو باران
بماندي بر سنان نيزه داران
ز بس چستي كه بر سرهاي نيزه
نگه ميداشتي سيماب ريزه
سپه داران سپه در هم فگندند
صلاي مرگ در عالم فگندند
چو برگ گندنا تيغي ربودند
ز تن چون گندناسر ميدرودند
ز بس خون كرد و لشكر ريخت در راه
ز عكس خون شفق شد چهرهٔ ماه
ز خون و خوي مشام خاك بگرفت
زمين را ره نماند افلاك بگرفت
جهان از سركشان آن روز جان برد
زمين از گرد، سربر آسمان برد
بآخر با دلي چون شمع سوزان
شكسته خواست آمد شاه خوزان
ندادش دست دولت هيچ ياري
ز بي دولت نيايد شهرياري
ستاده بود هرمز بر كناري
ميان در بسته در زين راهواري
كمندش فتح بر فتراك بسته
سمندش ماه نو بر خاك بسته
يكي خودي چو آيينه بسربر
يكي جوشن پلنگينه ببر در
بشمشير آتش از آهن فشانده
چو كوهي سيم در آهن بمانده
تكاور را ز پيش صف برانگيخت
ز لب از كين چو دريا كف برانگيخت
بسرسبزي درآمد چون درختي
مبارز خواست و جولان كرد لختي
ظفر با تيغ او همپشت ميشد
حسودش كفش در انگشت ميشد
چنان بانگي برآورد از جگرگاه
كه در لرز اوفتاد از كوه تا كاه
ز بانگ او سپه در جست از جاي
نميدانست يك پر دل سر از پاي
جواني بود بهزاد از سپاهان
كه بودي پهلوان پادشاهان
به پيش هرمز آمد تيغ در دست
بتندي نعره زد چون شير سرمست
كه من سالار گردان نبردم
كجادر چشم آيد هيچ مردم
اگر يك مرد در چشمم نمايد
درون آينه جسمم نمايد
جهان جز من جهانداري ندارد
وگر دارد چو من باري ندارد
بگفت اين و گشاد از بر كمند او
بشه رخ اسپ را بر شه فگند او
درآمد هرمز و بگشاد بازو
همي برد از تنورش در ترازو
بزد بهزاد را بر سينه ناچخ
بيك ضربت فرستادش بدوزخ
چو زخمش بر دل بهزاد آمد
با حسنت از فلك فرياد آمد
عزيو اهل خوزستان چنان شد
كه رعدي از زمين بر آسمان شد
برينسان مرد ميافگند بر راه
كه تا افگنده شد افزون ز پنجاه
شفق ميريخت تيغش همچو باران
وزو چون برق سوزان تيغداران
ز بس خون كو فشاند از دشمن خويش
خلوقي كرد جوشن بر تن خويش
سراپاي اوفتاده راه بر سر
ز هر بي سر تني بنگاه بر سر
چو هرمز دشت خوزان پر ز خون كرد
علم شاه سپاهان سرنگون كرد
شكست آمد برو و شد هزيمت
گرفتند آن سرافرازان غنيمت
نه چندان يافتند آن قوم هر چيز
كه حاجتشان بود هرگز دگر نيز
شه آنگه خواند هرمز را باعزاز
ز هر سو پيش ميدادند ره باز
درآمد هرمز از در شادمانه
ثنا گفتش بسي شاه زمانه
سپهداري آن لشكر بدو داد
بدست خويشتن افسر بدو داد
بدو گفتا ندانستيم هرگز
كه دستانيست رستم پيش هرمز
تويي پشتي سپهداران دين را
تويي مردي، همه روي زمين را
ظفر نزديك بادت چشم بددور
حسودت مانده در ماتم تو در سور
گر اين سركش نبودي پاي برجاي
نماندي تاج بر سر تخت بر پاي
كدامين بحر و كان را اين گهر بود
كدامين باغبان را اين پسر بود
بطلعت چهرهٔ جمشيد داري
بچهره فرّهٔ خورشيد داري
ازين علم و ازين فرّ و ازين زور
شود صد پيل پيشت بر زمين مور
خدا داند كه تااين كار چونست
كه اين كار از حساب ما برونست
چو شاه از حد برون بنواخت او را
كسي كردش بر اسپ و ساخت او را
برشه منظري پرداختندش
جدا هر يك نثاري ساختندش
درخت دولت او بارور شد
شهنشاهيش آخر كارگر شد
جهان پرموج كار و بار او بود
زبان خلق در گفتار او بود
گل از شادي او در ناز مانده
زخنده هر دو لعلش باز مانده
ز درج لعل مرجان مينمود او
جهاني را ز لب جان ميفزود او
چو يك چندي برآمد چرخ جانباز
ز سر در بازيي نو كرد آغاز
فلك بازيگرست و تو چو طفلي
كه مغرور خيال علو و سفلي
چو تو با كعب او بسيار افتي
بنظّاره روي در كار افتي
چو تو طفلي برو از دور ميباش
وگرنه تا ابد مغرور ميباش
الا اي خوش تذرو سبز جامه
تو خواهي بود گل را پيك نامه
تويي در نطق، زيبا گوي معني
بسر ميدان برون بر گوي معني
زبان گوهري داري گهر پاش
دمي در نامهٔ گلرخ شكر پاش
بجاي آور سخن چندانكه داني
چنانك از هر سخن درّي چكاني
سر نامه بنام پادشاهي
كه بي نامش بمويي نيست راهي
ز نامش پر شكر شد كام جانها
زيادش پرگهر تيغ زبانها
ز عشق نامش، آتش در جهان زن
بزن، ره بر خيال كاروان زن
جهان عشق را پا و سري نيست
بجز خون دل آنجا رهبري نيست
كسي عاشق بود كز پاي تا فرق
چو گل در خون بود اوّل قدم غرق
اگر در عشق چون گل سوز داريد
شبي در عشق گل با روز آريد
دلي دارم، چه دل، هجران رسيده
بسر گشته برون از خون ديده
ز كيش خويشتن بيزار گشته
بجان قربان راه يار گشته
فراقش در ميان خون نهاده
كناري خون ازو بيرون نهاده
بسي خوشتر بصد زاري بمردن
كه وادي فراق تو سپردن
ز پا افتادم از درد جدايي
مرا گر دست ميگيري كجايي
فراقت آتشي درجانم افگند
چنان كز جان بدون نتوانم افگند
بياتادر درون ميدارمت خوش
كه تا بيرون نيارد بر من آتش
دلم گر بود سنگي گشت خسته
ز هجرت چون سفالي شد شكسته
ز سوز هجر حالي دارد اكنون
كه دوزخ بر سفالي دارد اكنون
چو كوه از غم بريزد در فراقت
گلي را چون بود زين بيش طاقت
ز بس كز درد تو درخون بگردم
ز سر تا پاي گويي عين دردم
اگر از درد من آگاهيي تو
هميشه مرگ من ميخواهيي تو
چنين يك روز اگر در درد باشي
كه من هستم، ننالي، مرد باشي
از آن ميداريم در درد و در پيچ
كه دردي نيست ازدرد منت هيچ
برويم بيتو چندان غم رسيدست
كه آن غم قسم صد عالم رسيدست
بساغم كو نداند كوه برداشت
بشادي اين دل بستوه برداشت
منم كاندوه بر من كوه گشته
دلم لشكر كش اندوه گشته
بسي غم دارم و ياري ندارم
دلم خون گشت و غمخواري ندارم
بسي درد است بر جان من از تو
كه دردت باد درمان من از تو
ز بيرحمي تو تا چند آخر
بدين زاري مرا مپسند آخر
چو عقلم رفت و جان چون گشت و دل شد
چنين ديوانگي بر من سجل شد
خرد از دست عشقت رخت بر بست
نگيرد كس از اين ديوانه بر دست
دلم از خويشتن بيخويشتن شد
همه كار دلم از دست من شد
دلي دارم ز عشقت از جنون پر
كنار از چشم و چشم از دل ز خون پر
هر آنكس را كه با تو كار افتد
ازين ديوانگي بسيار افتد
كنون بگذشت كلّي كارم از دست
كه بيرون شد دل و دلدارم از دست
دل سوداييم يكبارگي شد
خرد در كار دل نظّارگي شد
دلم در خانهٔ تن ميناستد
ز من بگريخت با من ميناستد
مراهم مزد و هم شكرانه بودي
اگر دل ساكن اين خانه بودي
چو چشم مستم از طوفان آبي
ز مستي داد خانه در خرابي
چو ياري نيست با عشقت چه بازم
فرو ماندم ندانم تا چه سازم
چه گويم چه نويسم چون كنم من
كه وصف اين دل پرخون كنم من
چنان عشق تو زوري كرد بر من
كه عالم چشم موري كرد بر من
اگر دل اين چنين عاجز نبودي
مرا چندين بلا هرگز نبودي
وگر تن اين چنين لاغر نگشتي
بيك ره دولت از من برنگشتي
چه خيزد از چنين دل جز ملامت
چه آيد از چنين دل جز ندامت
دلم بگرفت ازين دل چون كشم بار
سرتن ميندارم چون كنم كار
چو مردم بيتو من از من چه تقصير
چو تو آگه نيي از من، چه تدبير
نبودم بيتو يك دم بيغمي من
كه صد غم ميخورم در هر دمي من
همي هر غم كه در كلّ جهان هست
مرا كم نيست زان و بيش ازان هست
جگر پر خون و دل پر سوز دارم
سيه شد روز روشن روزگارم
نبوييدم گلي بي رنج خاري
ننوشيدم شرابي بي خماري
نديدم هرگز از شادي نشاني
بكام دل نياسودم زماني
بچشم خود جهان روشن نديدم
وگر ديدي توبي من من نديدم
ندانم بر چه طالع زادهام من
كه در دام بلا افتادهام من
تو با حوران سيمين بر نشسته
من اندر خون و خاكستر نشسته
تو در شادي و من در غم، روانيست
اگر اين خود رواست آخر وفانيست
نكردي هيچ عهد من وفا تو
چه خواهي گفت آخر با خدا تو
ترا خود بيوفا هرگز نگويم
كه اين از بخت بد آمد برويم
چه ميخواهي ز دل كاين دل چنانست
كه گر گويي چه نامي بيم جانست
مپرس از من كه گر پرسي چنانم
كه بوي خون زند از سوز جانم
مپرس از دل كه حال دل چنان شد
كه درياهاي خون از وي روان شد
منم در كلبهٔ احزان نشسته
غريب و بيكس و حيران نشسته
بيا و كلبهٔ احزان من بين
زماني ديدهٔ گريان من بين
منم جان بر ميان چون بيقراري
گرفته از همه عالم كناري
مگر زالي شدم گرچه جوانم
كه با سيمرغ در يك آشيانم
گرفته عزلت از خلق زمانه
شده در باب تنهايي يگانه
دلم خون گشت از رسوايي خويش
بجان ميآيم از تنهايي خويش
چو تو تنها نشاندي بر زمينم
ملامت از كه ميآيد چنينم
دلا تا كي چنين در بند باشي
درين سرگشتگي تا چند باشي
بسر شو گر سر آن داري از تن
براي آخر اگر جان داري از تن
ميان خون نشستي در درونم
كنارم موجزن كردي ز خونم
چرا از پيش من مي برنخيزي
كه خونم ميخوري و ميستيزي
مرا گويند آسان مي نميري
كه در عشقش كم جان مينگيري
چو در يك روز صد ره كم نميرم
چرا اين جان پر غم كم نگيرم
نميترسم ازان كم مرگ پيشست
كه هر ناكاميم صد مرگ بيشست
مرا بيتو غم مرگي ندارد
كه گل بي روي تو برگي ندارد
گل صد برگ بي برگست بيتو
كه او را زندگي مرگست بيتو
كسي كز خويش برهاند تمامم
منش گر خواجهام، كمتر غلامم
اگر من آتشي از دل برارم
بيكدم پاي كوه از گل برارم
وگر از پردهٔ دل بركشم آه
شبيخوني كنم بر پردهٔ ماه
وگر در ناله آيم ازدل تنگ
بزاري خون چكانم ازدل سنگ
وگر از نوحهٔ دل دم برارم
دمار از جملهٔ عالم برارم
وگر پر دود گردانم زمانه
ز آتش دود بيني جاودانه
رسد زين سوز تا هفتم طبق دود
فلك بر دوزخ اندازد طبق زود
ز چشم من بيك طوفان آبي
همه عالم فرو گيرد خرابي
توانم ريخت از مژگان چنان دُر
كه گردد از زمين تا آسمان پُر
توانم سوخت عالم را چنان من
كه ديگر كس نبينم در جهان من
ولي ترسم كه يارم در ميانه
بسوزد، گر بسوزانم زمانه
منم جانا دلي بر انتظارت
نهاده چشم از بهر نثارت
گل سرخ انتظار تو كشيده
بلاي موت احمر در رسيده
چو چشم آمد سپيد از انتظارم
سيه شد همچو چشمت روزگارم
ز بس كز انتظار رويت اي ماه
نهادم گوش بر در،چشم بر راه
هر آوازي كه بود، از تو شنيدم
سراپاي جهان، روي توديدم
چو در جان خودت پيوسته بينم
چرا پس ز انتظار تو چنينم
همه روزم بغم در تا شب آيد
چو شمعم خود بشب جان بر لب آيد
همه شب سوخته تا روز گردد
چو روز آيد شبم با روز گردد
از اين سان منتظر بنشسته تا كي
بروز و شب دلي در بسته تا كي
بتو گر بود از اين پيش انتظارم
كنون هست انتظار مرگ كارم
مرا گنجي روان از چشم ازانست
كه در چشم من آن گنج روانست
ازان در خاك ميگردم چنين خوار
كه چشم من چو درياييست خونبار
بدريا در تيمّم چون توان كرد
ولي هم كي وضو از خون توان كرد
ز عشقت چون دلم در سينه خون شد
چنان رفت او كه از چشمم برون شد
ازان صد شاخ خون از سردرامد
كه آن شاخ از زمين دل برامد
از آن پيوسته شد شاخم ز ديده
كه پيوسته بود شاخ بريده
چو پيوسته مرا از دل برايد
نيم نوميد كاخر در برايد
مرا گر دير آيد نوبهارم
بزير شاخ كي دارد كنارم
همه خون دلم بالا گرفتست
كنار من ز دُر دريا گرفتست
بنظّاره بر من آي باري
كه تا دريا ببيني از كناري
اگر خوابيم بود آن زود بگذشت
كه خواب من چو خوابي بود بگذشت
دو چشم من چو دايم دُر فشانست
بخون درخفت، بيداريش از انست
كنون چشمم چو اختر هست بيدار
اگر باور نداري بنگر اي يار
چو چشم من ز خون در هم نيايد
ز بيخوابيم هرگز كم نيايد
ز بيخوابي نميميرم چه سازم
كه داند قدر شبهاي درازم
غم هجر از دل مهجور پرسند
درازي شب از رنجور پرسند
چو شمعم جملهٔ شب سوز در پيش
بسر باريم مرگ و روز در پيش
نگر تا چون درآيد خواب بر من
ز چشم بسته چندين آب بر من
بوقت خواب هر شب بيتو اكنون
دلم در گردد آخر ليك در خون
چو از خون بستر من نرم گردد
دو چشمم زاتش دل گرم گردد
مرا بي شك چو باشد بستري نرم
دلم در گردد و چشمم شود گرم
بيا جانا كه جانان مني تو
اگردل بردهيي جان مني تو
ز جان خويش دوري چون كنم من
ندارم دل صبوري چون كنم من
مرا در آتش سوزان صبوري
بسي خوشتر كه يك دم از تو دوري
چه كارست اين، كه بستر آتشينست
زماني بيتو بودن، كار اينست
نيم كافر نجويم از تو دوري
كه كفرست از تو يك ساعت صبوري
چو عشقت در دلم خون درتگ آورد
از آن خون چشم من چندين رگ آورد
ز خون رگ گيرد و اين خون ز رگ خاست
ز دل صبرم ز چشمم خون بتگ خاست
دلم چون آتش آمد ديده چون ابر
ميان ابروآتش چون كنم صبر
عجب دارم من بي صبر مانده
تويي ماه و منم در ابر مانده
شگفت آيد مرا اين مشكل من
دل تو سنگ و آتش در دل من
الا اي ديده پرخون باش و پرنم
كه خود خوردي و آوردي مراهم
بناداني نظر بر مه فگندي
دلم چون سايهيي بر ره فگندي
كنون خواهي كه وصل ماه يابي
تو موري سوي مه چون راه يابي
چو روي او بچشم تو درآمد
چو ببريد از تو خون از تو برآمد
چو خود كردي سرشك از چشم ميبار
كنون آن خون دل را چشم ميدار
چو خود كردي خطاميداني اي چشم
مرا در خون چه ميگرداني اي چشم
چنان داني مرا در خون نهادن
كه نتوانم قدم بيرون نهادن
مرا از خون دل بيخواب كردي
مرا صد گونه گل در آب كردي
تنم سستي و بيماري ز تو يافت
دلم چندين نگونساري ز تو يافت
تو كردي با دل من هرچه كردي
كنون خون ريز تا در خون بگردي
دلا تا كي كني بر خشك شيناب
كه سرگردان شدم از تو چو سيماب
چو رفتي از برم او را گزيدي
روان خون شد ز تو كز من بريدي
ترا گر آتش هرمز نبودي
مرا چندين بلا هرگز نبودي
بعشق او قدم برداشتي تو
چنين آسان رهي پنداشتي تو
برآوردي بهر دم دستخيزي
ز نامردي نشستي در گريزي
كنون چون زهر هجر او چشيدي
مخنّث وار دامن دركشيدي
كنون گر يك نفس در خورد اويي
بمردي صبر كن گر مرد اويي
گرت بايد كه يادآري در آغوش
قدحها زهرناكامي بكن نوش
نميدانم كه اين درياي مضطر
بچه دل زهره خواهي برد تا سر
چو از چشمت ميان خون دري تو
بسي درياي خون با سربري تو
شدم چون باد خاك حور زادي
كه كس گردش نميگردد چو بادي
مرا جانا بجان آمد دل از تو
وليكن حل نشد يك مشكل از تو
سبك چون آسيا، گردان از انست
كه هرچ او ميكند بارش گرانست
بسي غصه بحلق من فرو شد
كه تا كي كار من خواهد نكو شد
مرا جان سوزي و دل باز ندهي
وگر كشته شوم آواز ندهي
دلم را در ميان خون نهادي
چو خون روي از برم بيرون نهادي
ز بس خون كز توام در دل بماندست
دو پايم تا بسر در گل بماندست
منم دور از تو در صد رنج و خواري
بمانده در غريبستان بزاري
نيايي در غريبستان زماني
نپرسي از غريب خود نشاني
ازان چندين مرا در بند داري
كه با من در وفا سوگند داري
مرا تا عشق تو در دل مقيمست
كنار من پر از دُرّ يتيمست
مرا چندين گهر ميخيزد از تو
كه چشمم بر زمين ميريزد از تو
ميان صد هزاران دردمندي
گرفت اين كار من از من بلندي
بلندي يافت تا چشمم، برامد
از آن اندر بلندي با سرامد
ز خون بگرفت همچون ديدگانم
ز تو، هم پر دلم هم پهلوانم
ز وصلت در دلم بويي نهانست
كه بيتو زندگي من ازانست
ز تو آن بو اگر با من نبودي
بجان تو كه جان در تن نبودي
چوبي تو زندگاني دارم از تو
چرا خون جگر ميبارم از تو
معاذاللّه نگويم از تو دلكش
ولي آبي زنم بي تو بر آتش
چنانم زارزومندي چنانم
كه سر از پاي و پاي از سر ندانم
در افتاد از فراقت سوز در من
فرو شد زارزويت روز بر من
مرا چون ديدهٔ روشن تويي بس
ز عالم آرزوي من تويي بس
چو جان گر با منستي چشم روشن
جهان بر من نبودي چشم سوزن
ز خشم جان خود را خود بكينم
كه تو در جاني و من جان نبينم
ز دل جستم نشانت هر زمان من
كنون ازدل همي جويم نشان من
كمر بر بسته ميگردم چو موري
كه تا پيش تو بازآيم بزوري
چو موري گر مرا روزي بدستي
طلب كردن ترا آسان ترستي
مرا پرده چو مور و گير جانم
كه تا من با تو پرم گر توانم
خطا گفتم بتو نتوان رسيدن
كه موري با تو نتواند پريدن
مرا مويي بتو اميد از آنست
كه من با تو رسم آن در ميانست
مرا بر آسمان عشق اميد
نكو وجهيست روشن همچو خورشيد
گر اين يك ذره اميدم نماند
شبم خوش باد خورشيدم نماند
چه سازم دم ببندم از همه چيز
اگر صبح اميدم دم دهد نيز
وليكن صبح جز صادق نباشد
دمم ندهد بدو لايق نباشد
همه اميد روي تست كارم
بجز اميد تو رويي ندارم
بدرد هجر درجاويد بودن
بسي آسان تر از نوميد بودن
ندارم گر كنندم پاره پاره
من بيچاره جز اميد چاره
اگر اميد در جانم نبودي
بجان تو كه ايمانم نبودي
باميدم چنين من نيم زنده
كه هرگز كس نماند از بيم زنده
دلاگر ذرهيي اميد داري
كجا تو طاقت خورشيد داري
بنوميدي فرو شو چند گويي
چه گم كردي و آخر چند جويي
تو هستي همچو موري لنگ در چاه
كجا يابي بطاوس فلك راه
زيارم مينبينم هيچ ياري
چو نيكو بنگرم در هيچ كاري
نبيني گرد او گر باد گردي
بسايي گر همه فولاد گردي
ترا با او نميبينم روايي
روان كن اشك خونين از جدايي
چو تو محروم نيي با خويشتن ساز
چو تو مفلس شدي با خويشتن باز
دلم جانا ز نوميدي فرو مرد
جهاني غصه هر روزي فرو برد
چو وصلت نيست ممكن هيچكس را
بوصلت چون دهم دل يك نفس را
مرا شربت غم هجران تو بس
مفرح درد بي درمان تو بس
منم دل در وفايت چشم بر در
وفايت در دلم چون چشم بر سر
سرم گر چون قلم برّي ز تن تو
نيابي جز وفاداري ز من تو
چو آبي سرنهم در خنجر تو
بآتش گر شوم دور از بر تو
وگر در خونم آري همچو خنجر
ز خنجر سر برون آرم چو گوهر
از آن در خنجرت گردم نهان من
كه بيتو با تو خواهم در ميان من
اگر من در وفاي تو بميرم
كم عهد و وفاي تو نگيرم
وفاي تو چو جان خويش دارم
كه من بر دل وفايت بيش دارم
كه گر روزي بخاك من شتابي
بجز بوي وفا چيزي نيابي
وگر عمري برآيد از هلاكم
همه بوي وفا آيد زخاكم
دلم خون كردي و برجان سپردي
چه دعوي كرد دل با سر نبردي
برفتي و كمم انگاشتي تو
دل از دعوي من برداشتي تو
كنون از دعوي من باز نرهي
كه تا روزي دل من باز ندهي
اگر صد سال از اين دعوي برآيد
مگر بر جان من دنيا سرآيد
بدعوي كردنت ميثاق دارم
هنوز از خون دل بر طاق دارم
چه گويم با تو چون مي درنگيرد
فغان زين دل كه دل ميبرنگيرد
مرا گويند بدان بت نامهيي ساز
ز اشك خون برو هنگامهيي ساز
ز چندين نامهٔ من نامهيي نيست
كه از اشكم برو هنگامهيي نيست
اگر بر خاك و گر بر جامه بودم
ميان اين چنين هنگامه بودم
چو با تو در نميگيرد چه سازم
شوم بازلف و چشمت عشقبازم
الا اي زلف چون چوگان كجايي
شدم چون گوي سرگردان كجايي
بمن گر سر فرود آيد چوچوگانت
كنم سر همچو گوي از بهر ميدانت
گر از مشك سيه چوگان كني تو
سرم چون گوي سرگردان كني تو
تو مشكي و من آهو چشم اي دوست
نه هر دو بودهايم آخر ز يك پوست
نيي تو مشك، عنبر مينمايي
ولي در بحر چشمم مينيايي
اگر آيي بدين دريا زماني
چو دريا از تو شور آرم جهاني
نيي عنبر،ولي زنجير جاني
كه از هر حلقهيي صد جان ستاني
تو زنجيري و من ديوانهٔ زار
مرا بي بند و بي زنجير مگذار
نيي زنجير شستي عنبريني
كه برجانم ز صد دردر كميني
منم چون ماهي جان تشنه غرقاب
دران شستم فكن تا برهم از تاب
الا اي نرگس مخمور مانده
ز آب ديدهٔ من دور مانده
اگردر آب چشم من نشيني
ز آب چشم، چشم من نبيني
بيا تا زاب چشمم آب يابي
بشبنم لؤلؤيي خوشاب يابي
نيي نرگس كه بادام تري تو
كه جز از پرده بيرون ننگري تو
چو رخ در پرده از من دركشيدي
چرا پس پردهٔ من بر دريدي
نيي بادام جادوي بلايي
كه وقت جادويي مردم نمايي
ترا من ديدهام در جادويي دست
تويي جادوي مردم دار پيوست
چو مردم داري اي جادوي مكّار
من آخر مردمم گوشي بمن دار
زهي رهزن كه زير طاق ابرو
تويي پيوسته تيرانداز جادو
چو تو در طاق داري جاي آخر
چو من طاقم بر من آي آخر
الا اي خط كه مه را دامني تو
تويي آن خط كه برخون مني تو
چو برخون مني چندي گريزي
بيا گر خون جانم مي بريزي
مرا در خط نشان تا خود چه آيد
خط اندازي مكن تا خود چه زايد
مرا درخط كشيد ايام بي تو
كنون در خط شوم ناكام بي تو
نيي خط سبزهٔ بي آب مانده
من از سوداي تو بيخواب مانده
بآب چشم من يك روز بشتاب
كه بس نيكو نمايد سبزه در آب
شدم خاكي اگر تو سبزه داري
چرا از خاك سر مي بر نياري
برآي از خاك تا از خون برآيم
ولكين بي تو هرگز چون برآيم
نيي سبزه كه تو طوطي مثالي
بسر سبزي گشاده پرّ و بالي
چو هستي طوطي دلجوي آخر
بيا و يك سخن بر گوي آخر
الا اي پستهٔ خونخواره آخر
دلم كردي چو پسته پاره آخر
اگرچه تنگ توپر شكّر آيد
ولي گر شور باشي خوشتر آيد
بيا اي پسته پيش من زماني
كه تا شور آورم پيشت جهاني
نيي پسته ولي هستي شكر تو
چرا زين تنگدل كردي گذر تو
الا اي شكر افتاده در تنگ
جگر خوردي مرازاني جگررنگ
تو شكّر من ني خشكم نظر كن
بيا و دست با من در كمر كن
گر اين ني را ببيني زير خون تو
ازاين ني چون شكر جوشي فزون تو
بشيريني ز شمع خود بريدي
وزان برّيدگي خونم چكيدي
نيي تو انگبين، لعل مذابي
كه در يك حال هم آتش هم آبي
كسي كو آب و آتش با هم آميخت
چراپس با من مسكين كم آميخت
بيا گر تنگ ميجويي دلي هست
دگر با من بگو گر مشكلي هست
چو ميداني كزين دل تنگ داري
چرا پس از دل من ننگ داري
نيي تنگ شكر آب حياتي
ز خطّ سبز سرسبز نباتي
مرا هر ساعتي صد مرگ، هجران
درآب زندگاني كرده پنهان
اگر يك قطره آب زندگاني
بحلق جان اين بيدل چكاني
مرا جاني كه آن جان نيست مزدم
وگرنه دور از روي تو مردم
دلم پر آتش و چشمم پر آبست
اگر با من درآميزي صوابست
الا اي لؤلؤ پيوسته در درج
بشكل سي ستاره در يكي برج
تو مرواريد و مرجان سپيدي
ز تو چشمم سپيد از نااميدي
چو مرجاني تو از دريا برايي
چه گر از راه چشم ما برايي
چو ديدار ترا در چشم آرم
چو مردم آشنا در چشم دارم
نيي مرجان كه هستي تو ستاره
بتو دريا توان كردن گذاره
چو در دريا ستاره مينبينم
درين درياي چنين گمراه ازينم
ستاره نيستي درّ يتيمي
خوشاب و مستوي و مستقيمي
كيم من در غريبستان اسيري
چو تو درّ يتيم و بي نظيري
بيا تا هر دو با هم راز گوييم
غم ديرينهٔ خود باز گوييم
الا اي گوي سيمين مدوّر
ز چوگان خطت گشته معنبر
چو بر ماهي تو در تو چاه چونست
عجب تر آنكه چاهي سرنگونست
چو تو همچون مني در سرنگوني
منم در چاه، تو بر ماه چوني
اگرچون گوي آري سوي من راي
چو چوگانت دهم صد بوسه بر پاي
چو گويي تو كه من بيتو بزاري
بماندم در خم چوگان خواري
تو هستي گوي ميدان نكويي
جهان پر گفت و گوي تست گويي
نيي تو گوي، هستي سيب سيمين
نديدم چون تو الحق سيب شيرين
اگر نه تن نه دل نه زور دارم
بسي زان سيب شيرين شور دارم
ترا بر سيب سيمينست خالي
مرا از خال تو شوريده حالي
مگر آمد بدان سيب تو آسيب
برون افتاد ناگه دانه سيب
سلام من بدان ماه دلاراي
كه بر من شد چنين مهتاب پيماي
سلام من بر آن زلف مشوّش
كه دارد پاي همچون گل در آتش
سلام من بدان جزع جگرسوز
كه دارد در كمان تير جگر دوز
سلام من بران ياقوت خندان
كه اوست الحق حريفي آب دندان
سلم من بدان يك پستهٔ تنگ
كه خط بر لعل دارد فستقي رنگ
سلام من بدان سي درّ خوشاب
كه گه گه پسته ميريزد بعنّاب
سلام من بدان سيب دل افروز
كزورخ چون تهي دارم درين سوز
سلام من بدان خطّ گهرپوش
كه از جانش توان شد حلقه در گوش
سلام من بران خورشيد شاهي
كه بر ماه افگند زلف سياهي
سلام من بدان كس تا قيامت
كزو هرگز نديدستم سلامت
ازان دردي كه پرخون كرد جانم
يكي از صد نيايد بر زبانم
بهر دردي كه از تو يادم آيد
چو چنگ از هر رگي فريادم آيد
چو بي رويت قلم برداشتم من
همه نامه بخون بنگاشتم من
اگر تو نامه خون آلود بيني
يقين دانم كز آتش دود بيني
هر آن خوني كه چشم از پرده راند
ز آه سرد من افسرده ماند
بس از تفت دلم بگداختي باز
قلم كار نبشتن ساختي باز
چگويم بيش ازين اي همدم من
كه نتوان گفت در نامه غم من
چه گر چندانكه پيوندم بهم در
همي دور از تو ماندم من بغم در
بجاي هر غمم صد شاديت باد
ز اندوه جهان آزاديت باد
برين مسكين خدايت مهربان كن
براي حق تو اين آمين ز جان كن
الا اي فاخته خوش حلقي آخر
ز حلقت جانفزاي خلقي آخر
گهر داري درون دل برون ريز
ز حلق خويش در صد حلقه خون ريز
سخن را ساز ده آواز بگشاي
چو بستي طوق معني راز بگشاي
بهر بانگي جهاني را بر افروز
بهر دم شمع جاني را برافروز
چو ترك دانهٔ دنيي گرفتي
قفس بشكستي و عقبي گرفتي
كنون گر قصهيي داري ادا كن
همه بيگانگان را آشنا كن
سخن سنجي كه دادي در سخن داد
چنين كرد آن سخن سنج اين سخن ياد
كه قيصر آنكه هرمز را پدر بود
كه از گردون برفعت بيشتر بود
بوقت او نبود افزون از او شاه
جهان افروخت بر گردون ازو ماه
فلك اجري خور ديوان او بود
خراج چند كشور آن او بود
ز دارالملك خود فرمانبري شاد
بسوي شاه خوزستان فرستاد
كه گر خواهي كه يابي تخت و تاجت
ز من بايد پذيرفتن خراجت
برون كن دخل خوزستان و بفرست
كه نام تو درون آمد بفهرست
سر از فرمان مپيچ و پيروي كن
چو سر بر خط نهادي خسروي كن
اگر يك موي از ما سر بتابي
زمين بر سر كني و سر نيابي
از آن پاسخ دل شه شد چنان تنگ
كه از دلتنگيش آمد جهان تنگ
دمش سردي گرفت و روي زردي
سيه كردش سپهر لاجوردي
بزرگان را بپيش خويشتن خواند
بپيش خرده گيران اين سخن راند
كه قيصر باج ميخواهد ز كشور
وگر ندهم بلا بينم ز قيصر
نه در جنگش برآشفتن توانم
نه باج او پذيرفتن توانم
كسي نيست اين زمان در پادشاهي
كه نيست از قيصرش صاحب كلاهي
بر او من چون برون آيم زماني
كه بر جانم برون آيد جهاني
بزرگي بود حاضر رهنمايي
بغايت خرده دان مشكل گشايي
بسي شادي و غم در كون ديده
فساد عالم از هر لون ديده
ز غم برخاسته دل در بر او
نشسته برف پيري بر سر او
زبان از فكر خاموشي بدر كرد
دهان رادر سخن دُرج گهر كرد
بشه گفت اي سپهرت آشيانه
جناب آسمانت آستانه
سخاي بحر وحلم كوه بادت
شكست لشكر اندوه بادت
چو روي فال گيرد شهرياري
بيابد پشت گرمي روزگاري
نه هرگز پشت گرداند از آن روي
نه روي آنكه پشت آرد از آن سوي
تو اين دم فال از هرمز گرفتي
چنين فالي كجا هرگز گرفتي
در اين جنگ كزو آمد فرازت
شود زوهم در اين صلح بازت
چو هرمز در سخن گفتن كسي نيست
بسي ميداند و عمرش بسي نيست
چنان آزاده و بسيار دانست
كز آزادي چو سوسن ده زبانست
زبان تركي و رومي و تازي
همه ميآيدش در چشم بازي
چواين زيبا سخن رومي زبانست
اگر او را فرستي لايق آنست
رسولي را بر قيصر فرستش
خزانه درگشاي وزر فرستش
بزر اقليمت از قيصر نگهدار
كه از زر همچو زر گردد همه كار
چو زر در مغز داري دوست داري
وگرنه هرچه داري پوست داري
ببايد سيم و زر چندين شتروار
جواهر پيل بالا دُر بخروار
زهر در جامههاي سخت زيبا
لباس زرنگار و تخت ديبا
بخور و صندل و مشك تتاري
عبير وعنبر و عود قماري
غلامي صد كه در صاحب جمالي
فلكشان خاك بوسد در حوالي
بسحر تنگ چشمي جان فزوده
جهان در چشمشان مويي نموده
سمندي صد سبق برده ز افلاك
بتك در چشم كرده بادرا خاك
جهاني برق را پيشي دهنده
چو برقي صد جهان زيشان جهنده
كنيزي صد ز ماه افزون بهاتر
ز خورشيد فلك نيكو لقاتر
نمودي دستبردي عقل و جان را
بسرپايي درآورده جهان را
قبايي و كلاهي سخت فاخر
مرصع كرده از درّ و جواهر
بدينسان تحفهيي از گنج گوهر
روان كن باسواران سوي قيصر
چو قيصر گنج نپذيرد ز هرمز
خراج تو نخواهد نيز هرگز
ترا از مصلحت آگاه كردم
تو به داني سخن كوتاه كردم
خوش آمد راي او، شه را چنان كرد
همه چون جمع شد هر يك نشان كرد
يكي گنجي چو كوه زربياراست
كنيزان را بصد زيور بياراست
چو كوهي سيم در گنج حصاري
شدند آن ماهرويان در عماري
كله بر ماه چون سرو خرامان
كمر بستند بر خوي غلامان
چو ماه تيزرو بر پشت باره
شدند آن مشتري رويان سواره
وزان پس داد تشريفي بهرمز
كه خورشيد آن نديده بود هرگز
رسالت را چو بس درخور گرفتش
وداعش كرد و پس در بر گرفتش
روان شد هرمز از خوزان چنان زود
كه برقي چون رود برقي چنان بود
چگويم عاقبت چون ره بسر شد
پسر آمد باقليم پدر شد
بيك ره صاحب اقبالي بصد ناز
فرستادند باستقبال او باز
چو روز ديگر اين چرخ دو تا پشت
نمود از آينه صد گونه انگشت
بصد اعزاز هرمز را چو فرمود
فرود آمد ز رنج ره بياسود
چو شاه آگه شد ا زدُرّ شب افروز
بپيش خويشتن خواندش همانروز
درآمد هرمز و پيشش زمين رفت
زبان بگشاد وبر شاه آفرين گفت
از آن پس تحفهٔ شه پيش او برد
بيك ره عرضه داد و سر فرو برد
چو قيصر ديد چندان تحفه در پيش
نديد آزردن آن شاه در خويش
چو هرمز را بديد آن شاه از دور
چو خورشيدي دلش زد موج از نور
برو ميتافت صبح آشنايي
پديد آمد دلش را روشنايي
درو حيران بماند از بسكه نگريست
ز كس پنهان نماند از بسكه بگريست
وليكن اشك را پوشيده ميداشت
برويش چشم را دزديده ميداشت
مهي ميديد چون سروي قباپوش
ز ماه او دلش از مهر زد جوش
بجان در عهد بستن آمد او را
رگ شفقت بجستن آمد او را
نهاد از بس گرستن دست بر روي
كه لشكر بود استاده زهر سوي
عجبتر آنكه هرمز نيز در حال
گشاد از پيش يكيك مژه قيفال
نكو گفت اين مثل پير يگانه
كه مهر وخون نخسبد در زمانه
ز خون چشم آن شهزاده و شاه
روان شد خون زهر چشمي بيك راه
بسي بگريستند آن نامداران
بخنديدند پس چون گل ز باران
ندانستند تا آن گريه از چيست
نشد معلوم تا آن خنده از كيست
زمانه شاه را فرزند ميداد
پدر را با پسر پيوند ميداد
قضا را مادر هرمز ز منظر
بديد از دور روي آن سمنبر
چو روي آن شكر لب ديد از كاخ
روان شد شير پستانش بصد شاخ
دلش برخاست چشمش سيل انگيخت
عرق بر وي نشست و شير ميريخت
ز كس نخريد دم وز مهر آن شاه
جهان بفروخت زير پرده چون ماه
دلش در بر چو مرغي مضطرب شد
چو گردون بيقرار و منقلب شد
بتان در گرد او هنگامه كردند
ز جان صد جام خون بر جامه كردند
گلاب تازه بر ماهش فشاندند
ز نرگس اشك بر راهش فشاندند
چو كوه سيم از آن باهوش آمد
چو دريايي دلش در جوش آمد
زبان بگشاد كاين برناكه امروز
بپيش شه درآمد عالم افروز
مرا فرزند اوست و اين يقينست
وگرشه را بپرسي هم چنينست
مرا شمع دل و چشم و چراغ اوست
فروغ سينه ونور دماغ اوست
نهادم جمله بگرفت آتش او
بسر گشتم ز زلف سركش او
چنان مهريم ازو در دل برافروخت
كه ماه، افروختن زوخواهد آموخت
چنان جان در ره پيوند او ماند
كه يكيك بند من در بند او ماند
ز سر تا پاي، گويي قيصرست او
مگر بحرست قيصر گوهرست او
نظير هر دو تن در هفت اقليم
نبيند هيچكس سيبي بدونيم
مرا باري قرار از دل ببردهست
به دست بيقراري در سپردهست
گرفتم ديوزد بر من چنين تير
چرا ريزد ز پستانم چنين شير
گرفتم نفس زد بر جان من راه
چرا ماند بقيصر روي آن ماه
گرفتم من نمييابم نشان زو
چرا شد شاه قيصر خونفشان زو
يقين دانم كه كاري بس شگفتست
كه گردون با دل من درگرفتست
بگفت اين و خروشي سخت دربست
شه از آواز او از تخت برجست
ز صدر پيشگه بر منظر آمد
وزان پس پيش آن سيمين برآمد
بديد او را چنان گفتش چه بودست
بگفتند آنچه او را رونمودست
چو شاه او را چنان سرگشته ميديد
همه جامه ز شير آغشته ميديد
نخست آن قصه را غوري چه جويد
همان افتاده بود او را چگويد
بزير پرده بنشست و ندانست
كه در پرده چه بازيها نهانست
كنيزك را بخواند آنگاه قيصر
كه با من حال خود برگوي يكسر
بگو تا از كجاداري تو پيوند
كه هرمز را نهادي نام فرزند
بگو تا خود ترا فرزند كي بود
بجز با من كست پيوند كي بود
اگر رازي نهان در پرده داري
بگو با من چرا دل مرده داري
چرا دردي كه درمانش توان كرد
بناداني ز من بايد نهان كرد
گرت رازيست با من در ميان نه
كه فرمودت كه مهري بر زبان نه
كنيزك گفت كاي داراي ثاني
چو خضرت باد دايم زندگاني
سخن بشنو بدان و باش آگاه
كه آن وقتي كه سوي حرب شد شاه
مرادر پرده از شه گوهري بود
درخت قيصري را نوبري بود
چو آتش كرد خاتون قصد جانش
كه برگيرد چو شمعي از ميانش
فلان سرّيت برد او را سحرگاه
نميدانم برين قصّه دگر راه
كنون ز آن وقت قرب بيست سالست
عجب حاليست يارب اين چه حالست
شه از گفت كنيزك ماند خيره
دو چشم نور بخشش گشت تيره
چو شمعش آتشي بر فرق آمد
تنش در آب اشكش غرق آمد
فشاند از چشم جيحون را بزاري
براند از خشم خاتون را بخواري
در آن انديشه چون لختي فرو رفت
درآمدمهر و گفتي هوش ازو رفت
يكي را گفت تا هرمز درآمد
زمين بوسيد ونزد قيصر آمد
دعا كرد آفرين خواند و ثنا گفت
كه دولت باد و پيروزي ترا جفت
ز دوران مدتي جاويد بادت
چو گردون سايهٔ خورشيد بادت
شه از ديدار و گفتارش فرو ماند
دعاي چشم بد بروي فرو خواند
بدو گفت اي هنرمند هنر جوي
مرا از زاد و بوم خويش برگوي
بگو تا ازكدامين زاد وبودي
مرا زين حال آگه كن بزودي
نشان پادشاهي بر تو پيداست
كژي هرگز نكو نبود بگو راست
چو هرمز شد ز گفت شاه آگاه
تعجب كرد زان پرسيدن شاه
زبان بگشاد و گفت اي شاه هشيار
ز من اين راز پرسيدند بسيار
ترا اين شك كه افتادست در پيش
مرا پيش از تو افتادست در خويش
بسي كردند هر جاي اين سؤالم
چه گويم چون نشد معلوم حالم
مرا در شهر خوزان مهربانيست
كه باغ خاص شه را باغبانيست
مرا پرورد و علم آموخت بسيار
چو جانم گوش داشت از چشم اغيار
ز من هيچ از نكويي بازنگرفت
ولي باوي دل من ساز نگرفت
نه مانندست چهر او بچهرم
نه بر وي ميبجنبد هيچ مهرم
عجب درماندهام در كار خود من
كه بي پيوندم از روي خرد من
منم امروز بيكس در زمانه
چو من بس بيكسم، زانم يگانه
نيارم بردپاي از يكدگر جاي
كه ميدزديده گيرندم بهرجاي
چو بشنيد اين سخن قيصر ز فرزند
طمع دربست و در پيوست پيوند
دلش در بر گواهي داد صد بار
كه نور چشم تست او را نگهدار
چو در كاري، دلت فتوي ده آيد
ز صد مرد گواهي ده به آيد
به هرمز گفت دست ازجامه بگشاي
برهنه كن تن و بازوي بنماي
نشاني بود قيصر را بشاهي
كه بر اجداد او دادي گواهي
چو شاه از بازويش داد آن نشان باز
ازان شادي، گرستن كرد آغاز
ز بي صبري برفت دل از قرارش
گرفت از مهر دل سر در كنارش
بباريد اشك از چشم گهربار
ببوسيدش لب لعل شكر بار
وزان پس خواند مادر را بپيشش
بشارت داد از فرزند خويشش
درآمد مادر و در بر گرفتش
ز ديده روي در گوهر گرفتش
خروشي تا بگردون مي برآورد
ز سنگ سخت دل، خون مي برآورد
چنان آن هر سه ماتم در گرفتند
كزان آتش، دو عالم درگرفتند
بيكجا سور با ماتم بهم بود
عجب معجوني از شادي و غم بود
فتاده هر سه تن حالي پريشان
ستاده ماهرويان گرد ايشان
علي الجمله چو شه گنج گهر يافت
دلش صد گنج شادي بيشتر يافت
بران كار از ميان جان دراستاد
كسي را سوي خوزستان فرستاد
كه تا مهمرد را آرد بر شاه
برفت القصه آوردش بشش ماه
چو مهمرد از در ايوان درآمد
بخدمت پيش قيصر بر سر آمد
بر شه ديد هرمز ايستاده
مرّصع افسري بر سر نهاده
چو هرمز ديد حالي پيشش آورد
بحرمت در جوار خويشش آورد
فزون از حدّ او كردش مراعات
نكويي را نكويي دان مكافات
پس آنگه قيصر از وي حال درخواست
كه حال اين پسر با ما بگوراست
چو پاسخ يافت مهمرد از شه روم
دل آهن مزاجش گشت چون موم
زبان بگشاد و در پاسخ گهر سفت
ز اوّل تا بآخر جمله برگفت
پس آن انگشتري كان دلستانش
بداده بود از بهر نشانش
نوشته نام قيصر بر نگينش
نهاد آنجا بحرمت بر زمينش
زبان بگشاد همچون سوسني شاه
كه استاد منجّم گفت آنگاه
كه فرزنديش باشد بس يگانه
مثل گردد بعالم جاودانه
ولي در پيشش اوّل كار سختست
مگر اين بود و اكنون دور بختست
چو قيصر ديد در پيش آن نشاني
دلش خوش شد چوآب زندگاني
نه چندان داد سيم و زر بدرويش
كه هرگز در حساب آيد ازان بيش
ازان شادي بعشرت راي كردند
جهاني خلق شهرآراي كردند
بهر بازار خنياگر نشسته
چو حوران بهشتي دسته دسته
بزاري ارغنون آواز داده
صداي او ز گردون باز داده
فتاده مي ميان رگ بتگ در
ز مي خون كرده سر پي گم برگ در
مي سر زن چنان غوّاص گشته
كه در سر مغز سر رّقاص گشته
نهاده مي بصد عقل دامي
شده سرمست هر موي از مسامي
حريف چرب مغز خشك، در سر
در آب خشك كرده آتش تر
ز ترّي خيك استسقا گرفته
شكم چون مشك در بالاگرفته
شراب و ابگينه راز كرده
بسوي شيشه سنگ انداز كرده
چكان مرغ صراحي را ز منقار
چو خال سيب شيرين، دانهٔ نار
گل خوش رنگ زير خوي نشسته
قدح تا گردن اندر مي نشسته
ز اشك و گريهٔ تلخ صراحي
شكرخنده زده مشتي مباحي
ز شادي و نشاط باده نوشان
در افگندند خرقه خرقه پوشان
رباب از هرزگي نيشي همي زد
همه بر جان درويشي همي زد
كمانچه از درشتي تير ميخورد
شكر زاواي نرمش شير ميخورد
چنان شد دف ز زخم نابريده
كه جان دف بچنبر شد رسيده
رسن در پاي چنگ افتاده ناگاه
رسن با چنبر دف گشته همراه
شكر پاشي رگ عودي گشوده
ز موسيقار داودي نموده
ز خار زخمه زخم از خار رفته
ز كار آب آب از كار رفته
بفال نيك بهر نيم جرعه
بپهلو گشته مستان همچو قرعه
نه شب خفتند نه روز آرميدند
نه يكدم زان دل افروز آرميدند
بدين شادي بهم شهزاده و شاه
طرب كردند و مي خوردند يكماه
زعيش و خوشدلي و شادكامي
يكي صد شد جمال آن گرامي
شهش نگذاشت بي برقع ببازار
كه تا ترساندش چشم بد آزار
چو خسروشاه را در روم ششماه
مقام افتاد بگرفتش دل از شاه
هواي گلرخش از حد برون شد
دل او زان هوا درياي خون شد
برنجوري و بيماري بيفتاد
در آن غربت بصد زاري بيفتاد
نه جانش را شكيبايي زماني
نه دل را برگ تنهايي زماني
دل خويشش نبود و آن كس هم
نميزد يك نفس بي همنفس دم
چو گل بربوده بود او را دل از پيش
چگونه بي گلش بودي دل خويش
پدر گفتش چرا از آب رفتي
چو زلف سركشت در تاب رفتي
اگر هست از پدر چيزيت درخواست
ز تو گفتن، زمن كردن همه راست
جوابش داد خسروشاه كامروز
زبد عهدي خويشم مانده در سوز
شه خوزان كه شهرم داد و اقطاع
بسي حق دارد او بر من بانواع
مرا چون در رسالت ميفرستاد
بيامد بر سر راه و باستاد
مرا سوگند داد اوّل كه در روم
مقامي نبودت جز وقت معلوم
دگر آنجايگه بسيار مردند
كه با من نيكويي بسيار كردند
چنان خواهم چو دارم رفعتي من
كه بخشم هر يكي را خلعتي من
چو من آنجا روم سركش از اين صدر
ببينندم بدين جاه و بدين قدر
ببخشش دست چون باران كنم من
مكافات نكو كاران كنم من
چو زين انديشه دل پرداز گردم
بزودي پيش خدمت بازگردم
يقين دانست شه كان مرغ دمساز
نگردد از هواي خويشتن باز
وگر دارد ز رفتن شاه بازش
ز بيماري فتد در تن گدازش
پدر را با پسر كاريست نازك
بتندي كار نپذيرد تدارك
نديد آن كار را جز صبر انجام
وليكن داد دستوري بناكام
ز سر مهمرد را چندان عطا داد
كه در صد سال دريا آن كجا داد
بهر درويش درماني دگر كرد
بهر رنجيش گنجي پرگهر كرد
نكو گفت آن حكيم نكته پرداز
كه نيكويي كن و درآب انداز
وزان پس لشكري باده خزانه
بخسرو داد و خسرو شد روانه
پدر چون ديد روي چون نگارش
روان شد اشك خونين صد هزارش
لبش بوسيد و تنگ آورد در بر
بدو گفت اي مرا چون چشم در سر
بزودي بوك همچون شيرآيي
كه مرده بينيم گر دير آيي
چو خسرو همچو كيخسرو روان شد
خدنگي بود گويي كز كمان شد
فرس ميراند و مهمردش ز پي در
روان ميرفت چون آتش به ني در
چنان آن چست رو چالاك ميرفت
كه باد ازگرد او در خاك ميرفت
سپه چون نزد خوزستان رسيدند
ز خوزستان بجز نامي نديدند
گرفته عرض آن كشور خرابي
چو روي عالم از طوفان آبي
سرا و كاخها باخاك هموار
زميني رُت نه درمانده نه ديوار
بدانسان شهر را ويرانه كرده
كه در وي جغد خلوتخانه كرده
درختان بيخ كنده شاخ رفته
سپه چون مار در سوراخ رفته
نه در ششتر يكي ديبا بمانده
نه در اهواز يك زيبا بمانده
كسي را جست خسرو شاه از راه
خبر پرسيد از خوزان و از شاه
جوابش داد مرد كار ديده
كه خلقند اين زمان تيمار ديده
گريزان گشته شه در قلعهيي دور
همه كار ولايت رفته ازنور
چو تو رفتي سپهدار سپاهان
سپاهي خواست از اقليم شاهان
سپاهي كرد گرد از هر دياري
برون ازحد، فزون از هر شماري
بخوزان آمدند و تيغ در چنگ
بيك هفته نياسودند از جنگ
بآخر شهر خوزستان گرفتند
خرابي پيش چون مستان گرفتند
نخستين راه قصر شاه جستند
بسوي دختر وي راه جستند
گل محروم را ناگاه بردند
بدست خادمانش در سپردند
كه تا از شهر خوزان با سپاهان
روان گشتند با گل تا سپاهان
دمار از ما برآوردند صد بار
كه ظالم باد دايم سرنگونسار
چو بشنود اين سخن خسرو چنان شد
كه همچون دلبرش گويي كه جان شد
از آنجا سوي باغ شاه شد باز
بزاري نوحه كرد و گريه آغاز
ز گريه خون سراپايش بيالود
چو شريان از تپيدن مي نياسود
بهر جايي كه با گل بود كاريش
برست آنجايگه از هجر خاريش
نگريد ابر گرينده بنوروز
چنان كو ميگريست از گل بصد سوز
چو چشم نرگسين خونبار كردي
زمين باغ را گلزار كردي
بزير هر چمن ميگشت سرمست
ز سوز عشق ميزد دست بر دست
بآخر ناتوان شد شاه ازان كار
توان شد ناتوان دل در چنان كار
چو كار افتادگان پيوسته غمناك
دريده جامه و بنشسته بر خاك
فگنده بستري از بوريا باز
نهاده سر ببالين بلا باز
زمين از چشم او دريا گرفته
سويداي دلش سودا گرفته
گذشته تندرستي، تب رسيده
تمامش نيم جان بر لب رسيده
زباد سرد بر دل آه بسته
ز خون چشم بر تن راه بسته
زبان بگشاد كاي چرخ ستمگار
مرا چون خويشتن كردي نگونسار
ز بدبختي سيه شد روز بر من
فتاد از آتش دل سوز بر من
ز جورت رنج دل بسيار بردم
چه ميخواهي ز من انگار مردم
براي من چو عزم مرگ كردي
مرا از گل چنين بي برگ كردي
كجايي اي گل بستان جانم
بيا تا چون گلت در دل نشانم
كجايي اي گل مهجور گشته
بدل نزديك و از تن دور گشته
كجايي اي گل خوشبوي آخر
برون آي از كنار جوي آخر
چنان بيروي تو دل بيقرارست
كه گر عمرم بود،عمريم كارست
سيه كردي مرا زين بد بتر نيست
پس از رنگ سيه رنگي دگر نيست
بدينسان بود خسرو قرب يكماه
كه تا پيكي درآمد ناگه از راه
ز گلرخ نامهيي آورد شه را
كه هين درياب و در پيش آرره را
كه تا يك ره ببيني روي من باز
كجا بيني جز از زير كفن باز
الا اي سبز طاوس مقدّس
ز سر سبزيت عكسي چرخ اطلس
زمين و آسمان گرد و بخارت
كواكب بر طبق بهر نثارت
دو عالم گرچه عالي مينمودست
دو چشمهاي هستي تو بودست
چو عكس تست هر چيزي كه هستند
چو فيض تست هر نقشي كه بستند
زماني نقش بندي سخن كن
چو نو داري سخن ترك كهن كن
سخن گفتن ز مردم يادگارست
خموشي بي زبانان را بكارست
بگو چون فكر دور انديش داري
خموشي خود بسي در پيش داري
چنين گفت آن سخن سنج سخنران
كزو بهتر نديدم من سخندان
كه چون شه با سپاهان شد زخوزان
ز عشق گل دلي چون شمع سوزان
زگرد ره چو رفت و چهر گل ديد
زچهر گل دلي پر مهر گل ديد
چنان از يك نظر زيروز بر شد
كه گفتي از دو گيتي بيخبر شد
چو شه در چهرهٔ گلرخ نگه كرد
گل از كين هر دو ابرو پر گره كرد
ز خشم شه قصب از ماه برداشت
بيك زخم زبان صد آه برداشت
گه از مه دام مشگين بند ميكند
گه از مرجان كنار قند ميكند
گه از نرگس زمين چون لاله ميكرد
گه از مژگان هواپرژاله ميكرد
زماني درد خان و مان گرفتش
زماني عشق جانان جان گرفتش
چنان زان شاه گل بي برگ بودي
كه گر،ديديش بيم مرگ بودي
زماني شاه را از در براندي
زماني دايه را در ير بخواندي
زماني پرده بر ماه اوفگندي
زماني سنگ بر شاه اوفگندي
زماني خاك ره بر فرق كردي
زماني جامه در خون غرق كردي
نه ديده يك نفس بي آب بودش
نه در بستر زماني خواب بودش
همه شب تا بروزش ديده تر بود
همه روزش ز شب تاريكتر بود
نه روز آسود تا شب از پگاهي
نه شب خفت از خروشش مرغ وماهي
چو برق از آتش دل تيز گشته
چو ابر از چشم، باران ريز گشته
ز چشمش بسترش جيحون گرفته
وزان جيحون جهاني خون گرفته
دلش چون ديگ جوشان بر همي شد
ز سر تا بن ز بن تا سر همي شد
ز جزع تر گهر بر زرهمي ريخت
دو دستي خاك ره بر سر همي ريخت
چو كردي ياد آن نارفته از ياد
برو مياوفتادي بانگ و فرياد
چو راندي بر زبان نام دلارام
برفتي از تنش دل وز دل آرام
نبودش خواب گر يك دم بخفتي
برو ماهي و مه ماتم گرفتي
چو اشك از چشم خون افشان براندي
ز اشكش بسترش طوفان براندي
اگر شب را خبر بودي ز سوزش
نبودي تا قيامت باز روزش
وگر خود صبح ديدي ماتم او
فرو رفتي دم صبح از غم او
وگر پروين بديدي دُرّ اشكش
چو اشكش سرنگون گشتي زرشكش
وگر ديدي شفق آن ناتوانيش
چو زر گشتي ز روي زعفرانيش
وگر ماه از غمش آگاه بودي
برآوردي ز خود ناگاه دودي
وگر خورشيد ديدي سوز و دردش
ز زاري خرقه گشتي شعر زردش
وگر ديدي فلك خونخواري او
دلش خونين شدي از زاري او
وگر خود كوه آن اندوه ديدي
جهاني بر دل خود كوه ديدي
وگر درياش ديدي در چنان درد
ازو برخاستي در يك زمان گرد
وگر ديدي دران اندوه ميغش
نباريدي، مگر درد و دريغش
گهي سيلاب بست از چشم برخويش
گهي چون آتشي افتاد در خويش
گهي چون شمع سر پرتاب ميتافت
گهي بس زار چون مهتاب ميتافت
گهي بر بام ميشد دست بر سر
گهي ميرفت همچون حلقه بر در
گهي چون بلبلي در دام مانده
گهي بر درگهي بر بام مانده
گهي از بام راه در گرفتي
دگر ره راه بام از سر گرفتي
چو راه در گرفتي دل دو نيمش
سگان كوي بودندي نديمش
زماني با سگان انباز گشتي
نشستي ساعتي و باز گشتي
دگر ره سوي بام آوردي آهنگ
چو شب گشتي ز آه او شباهنگ
وگر شب خود شب مهتاب بودي
كه داند كوچسان در تاب بودي
چو ديدي ماه، بي روي دلارام
بگرديدي بپهلو جملهٔ بام
نكردي بام را باران چنان تر
كه كردي نرگسش در يك زمان تر
چگويم من كه چون بود و چسان بود
ندانم تا چنان هرگز توان بود
ز بس كان ماه گرد بام و در گشت
همه شب مرغ و ماهي زو بسر گشت
ز بس كز آه سردش باد برخاست
ز مرغان هوا فرياد برخاست
ز بس كز آتش دل دم برافروخت
همه مرغان شب را بال وپر سوخت
چو گِرد بام ماندي پاي در گل
دگر ره سوي درشد دست بر دل
زماني پيش در در روي افتاد
زماني باسگان در كوي افتاد
زماني استخوان آورد سگ را
زماني با سگان بنهاد رگ را
زماني آب زد از چشم بر در
زماني خاك ريخت از عشق بر سر
زماني سر برهنه پاي برخاك
بدست خويش بر تن جامه زد چاك
فغان از دايهٔ مسكين برآمد
تو گفتي جان از آن غمگين برآمد
كنيزي را بخواند و كار فرمود
بزودي بام و در مسمار فرمود
چنان درها بران دلبر فرو بست
كه نتوانست بادي خوش بروجست
چو گل درمانده شد زدايه ميخواست
كه كارگل نگردد جز بمي راست
برفتش دايه و حالي ميآورد
تني چندش ز خوبان در پي آورد
نشست آن دلبر وشمعي ببربر
بدستي باده و دستي بسر بر
چو جامي نوش كردي آن شكربار
ز خون چشم پركردي دگر بار
نكردي هيچ جام از باده خالي
كه نه پر گشتي از بيجاده حالي
چو بودي نوبت خسرو دگر بار
نخوردي و بكردي سرنگونسار
چنين بودي چنين ميخوردن او
زهي فرياد و زاري كردن او
جواني بود و دلتنگي و پستي
فراق و اشتياق و عشق و مستي
چو زد صد گونه دردش دست درهم
فرو شد گلرخ سرمست در غم
برآورد از جگر آهي چه آهي
كه تا هفتم فلك بگشاد راهي
زبان بگشاد كاخر خرمنم سوخت
ز خون دل همه خون در تنم سوخت
چنان از آتش دل شد خروشان
كه برهم سوخت سقف سبزپوشان
ز يك يك مژه چندان اشك بارم
كه ياران را از آن در رشك آرم
همه شب در ميان خون چشمم
بزاري غرقهٔ جيحون چشمم
همه روز از خروش دل نزارم
بسان ناي و چون ني ناله دارم
همه روز از غم دل در خروشم
چو بحري آتشين در تفّ و جوشم
شبم را گر اميد روز بودي
كجا چندين دلم در سوز بودي
چو درد من سري پيدا ندارد
شب يلداي من فردا ندارد
ز آهم آسمان هر شب چنان گشت
كه گويي ابر شد و اتش فشان گشت
همي هرجا كه برخيزد غباري
شود هر ذرّه از آهم شراري
چگويم من كه آن سرگشته چون بود
كه هر دم سوز جان او فزون بود
شبي خوابي عجب ديد آن دل افروز
كه ميآيد برش هرمز دگر روز
كبابش از دل زير و زبر بود
شرابش از خم خون جگر بود
دران آتش بدانسان سخت ميسوخت
كه از تفش تو گويي تخت ميسوخت
فغان ميكرد كاي داناي رازم
ز حد بگذشت سوز من، چه سازم
بآه سينهٔ شب زنده داران
بخون ديدهٔ پرهيزگاران
بدان آبي كه از چشم گنه كار
فرو ريزد چو تنگش دركشد كار
بدان خاكي كه زير خون بودتر
كه دارد كشتهٔ مظلوم در بر
بدان بادي كه مرد دست كوتاه
برآرد از جگر وقت سحرگاه
بدان آتش كه در وقت ندامت
بود در سينهٔ صاحب سلامت
بباد سرد از جان كريمان
بآب گرم از چشم يتيمان
بپيري پشت چون چوگان خميده
تك گويش بسر ميدان رسيده
بطفلي ديده پرنم، سينه پرتاب
بمرد تشنه چون گلبرگ سيراب
بدان زاري كه پير ناتواني
فرو ريزد بسر، خاك جواني
بدرد نوعروس روي برخاك
ز درد زه بداده جان غمناك
بمشتاقان اسرار حقيقت
بنقّادان بازار طريقت
بدان دل كو ز نو آشناماند
بدان جان كو ز آلايش جدا ماند
بحق پادشاهي تو بر تو
چگويم نيز ميداني دگر تو
كه دستم گير و فريادم رس آخر
بس آخر گوشمال من بس آخر
مرا از تنگناي دهر برهان
دلم زين غصه و زين قهر برهان
اگر روزي ز عالم شاد بودم
هزاران روز با فرياد بودم
نهايت نيست روز ماتمم را
سري پيدا نميآيد غمم را
ز زاري كردن آن ماهپاره
بزاري گشت گريان هر ستاره
بآخر چون ز حالي شد بحالي
نجاتش داد ازان غم حق تعالي
رسيد آخر دعاي او بجايي
برآمد بر هدف تير دعايي
هزاران جان نثار صبحگاهي
كه آيد بر نشانه تير آهي
چو مرغ صبحگاهي پر برافشاند
عروس آسمان گوهر برافشاند
برآمد صبح همچو نار خندان
بزديك خنده بر گردون گردان
بسان قبّهٔ زرّين بدو نيم
گرفته در دهن ماسورهٔ سيم
چو يافت اين طاق ازرق روشنايي
پديد آمد نشان آشنايي
درآمد هرمز عاشق ز در در
بدستان بسته دستاري بسر بر
سراي چون بهشتي ديد پرنور
بهشتي از بهشتي روي پر حور
بپيش صفّه تختي بود از زر
مرصّع كرده او از پاي تا سر
بپيش تخت در بستر فگنده
بر آن بستر گل تر سر فگنده
نشسته دايه بر بالين گلرخ
زبان بگشاده با گلرخ بپاسخ
كه برنايي غريب اينجا فتادست
كه در علم پزشكي اوستادست
تراگر قرض هرمز دارد اين مرد
همه درمان تواند كردن اين درد
چو بشنيد اين سخن گلرخ نظر كرد
دل خود زان نظر زير و زبر كرد
جواني ديد دستاري بسر بر
كتاني همچو برگ گل ببر در
خطي در گرد خورشيدش كشيده
بشاهي خط ز جمشيدش رسيده
دو لب چون پارهٔ لعل دو پاره
نهفته زير لعلش سي ستاره
سر زلفش ز عنبر حلّه در بر
وزان هر موي را صد فتنه در سر
رخي كز برگ گل صد دايه بودش
مهي كز مشگ تر صد سايه بودش
نظر چون بر رخ گلفامش افتاد
چو برگي لرزه بر اندامش افتاد
بپيش خطّ او شد حلقه در گوش
درآمد خون او يكباره در جوش
ز دل آرام و از سر هوش او شد
اسير چشمهٔ چون نوش او شد
چو چشمش در رخ آن سبز خط ماند
چو حيراني به هرمز در غلط ماند
بدل گفتا نميدانم كه او هست
كه گلرخ شد بهشياري ازو مست
چو كس نبود نظيرش او بود اين
اگر او اين بود نيكو بود اين
بيا تا خاك او در ديده گيريم
چرا او را چنين دزديده گيريم
دگر ره گفت ممكن نيست هرگز
كه گل را باز بيند نيز هرمز
چو شد انديشهٔ گل بي نهايت
ز بي صبري بجوش آمد بغايت
نهان بادايه گفت اين ماه چهره
كه دارد طلعتش از ماه بهره
نماند جز به هرمز بند بندش
نگه كن چهره و سرو بلندش
ندانم اوست يا ماننده اوست
كه دل آزاد ازو چون بنده اوست
جوابش داد حالي دايه كاي حور
بسي ماند بمردم مردم از دور
بكردار تو بيحاصل دلي نيست
چو خواهي كرد در آبم گلي نيست
نكو افتادت الحق عشقبازي
كه از سر پردهٔ عشّاق سازي
مگر آن رنگرز لاف هنر زد
كه چون رنگش خوش آمد ريش درزد
بگفت اين و بگرمي كرد سردش
كزان گفتار گل دل درد كردش
نگه كرد از كنار چشم دايه
بران خورشيد روي افگند سايه
چو هرمز را بديد او باز بشناخت
بر گل جاي هرمز بازپرداخت
درآمد هرمز و از پاي بنشست
گرفتش چون طبيبان نبض در دست
تأمل كرد و نبضش نيك بشناخت
وليكن خويشتن را اعجمي ساخت
عجب كانجا جهان بر هم نميزد
دلش ميسوخت اما دم نميزد
بفرمودش علاج و زود برخاست
چو آتش آمد و چون دود برخاست
چو هرمز شد برون گلرخ بزاري
ز نرگس ريخت باران بهاري
ز هرمز دل چنان در بندش افتاد
كه آتش در همه پيوندش افتاد
همه روز و همه شب در فغان بود
دلش در آرزوي دلستان بود
همان روز و همان شب هرمز از غم
چو صبح آتش همي افروخت از دم
دران آتش چنان ميسوخت جانش
كه موج آتشين ميزد زبانش
دو يار اندر برش بنشسته بودند
ز بيداري خسرو خسته بودند
بدو گفتند كاخر دل بخويش آر
خردمندي، خردمنديت پيش آر
چو در عقل و تميز از مافزوني
چرا بايد در اين سودا زبوني
دل و عقل از پي اين روز بايد
صبوري در ميان سوز بايد
بدينسان بود آن شب تا بروز او
نميآسود چون شمعي ز سوز او
چو خورشيد از خم گردون درآمد
ز زير چرخ سقلاطون برآمد
تو گفتي جامهٔ زر بفت ميبافت
كه بر چرخ فلك زررشته ميتافت
بر گل رفت خسرو از پگاهي
كه درگل از پگاهي به نگاهي
چو در دهليز آن ايوان باستاد
دلش از اشك سيلابي فرستاد
نه روي آنكه بي دمساز گردد
نه برگ آنكه از گل باز گردد
بدل گفت آخر اي دل هوش ميدار
دمي گر چشم داري گوش ميدار
بآيين باش و سر در پيش افگن
نظر بر پشت پاي خويش افگن
بگفت اين و بدان دهليز در رفت
بر آن سرو قدّ سيمبر رفت
چو هرمز را بديد آن ماهپاره
فرو باريد بر ماهش ستاره
گهي اشكي چو خون پوشيده ميكرد
گهي پنهان نظر دزديده ميكرد
بسي با دل دم از راه جدل زد
كه هرمز را طبيبي در بدل زد
زماني گفت هرگز هرمز او نيست
چو هرمز خفتهيي تو هرگز او نيست
اگر او هرمز مدهوش بودي
كجا در پيش گل خاموش بودي
كسي پروانه گردد در خيالم
كه آرد طاقت شمع جمالم
اگراو هرمز آشفته بودي
بيك يك موي رمزي گفته بودي
بسي ماند بهم مردم بمردم
چراغ شب بسي ماند بانجم
زماني گفت بيشك جان من اوست
كدامين جان و دل جانان من اوست
گر از انجم شود گردون شكفته
كجا مه در ميان گردد نهفته
يقين دانم كه بيشك اوست اين ماه
ولكين سوختست از رنج اين راه
چو او پر سوخت دل در برازان سوخت
كدامين دل چه ميگويم كه جان سوخت
مرا بايد كه درد بيش بينم
كه تا روي طبيب خويش بينم
در اين دردي كه دارم مرد من اوست
بهررويي طبيب درد من اوست
كنون اين درد با او باز گويم
طبيبم اوست با او راز گويم
بآخر چون ز حد بگذشت سوزش
سيهتر شد ز صد شبگير روزش
بزودي همچو تيري عقل او شد
كمان طاقتش از زه فرو شد
بدل گفت اينت زيبا دلربايي
طبيبست اين پريوش يا بلايي
چه سازم تا شود با من هم آواز
چه سازم چون گشايم پيش او راز
ز رسوا گشتن خود مي بترسم
اگر زين راز چيزي زو بپرسم
ز دست دل بلايي بيشم آمد
ز سر در پيش پايي پيشم آمد
چو جايي بود خالي و كسي نه
خصوصاً در ميان دوري بسي نه
درين انديشه چون آشفته حالي
درافگند از سر رمزي سؤالي
بدو گفت اي سبك پي از كجايي
كه داري در دل ما آشنايي
خبر ده از نژاد خويش ما را
كه آمد شبهتي در پيش ما را
لب هرمز ازان بت باز خنديد
بشادي در رخ دمساز خنديد
فسون هرمز خورشيد تمثال
ازان يك خنده گل بشناخت در حال
بدو گفت اي جهان را نور از تو
بدوران چشم زخمي دور از تو
اگر تو هرمزي بر گوي حالت
ويا در خواب ميبينم جمالت
خطي بر خونم آوردي دگر بار
منم سر بر خطت چشمي گهر بار
لب لعلت رگ جانم گرفتست
خط سبزت گريبانم گرفتست
درشتي كرد خط باروي نرمت
ز رويم آخر آيد بو كه شرمت
منم بي روي تو سالي، ز تيمار
نشسته روي آورده بديوار
منم بي روي تو بر روي مانده
دلي پرخون تني چون موي مانده
ز گل بركش مرا پاي دل آخر
چو من كس را مكن سر درگل آخر
چو دل بربودي و جان نيز بردي
دلم خستي و بر جانم سپردي
بعنّابم چو كردي مغز خسته
ازان در پوست ميخندي چو پسته
ز دست تو چو در دستت اسيرم
مكن گر دستگيري دستگيرم
زبان بگشاد هرمز كاي سمن بوي
مشو با من درين معني سخنگوي
تو ميداني ز مهرت بر چه سانم
ز مهرت چون مه نو ناتوانم
شدم آواره بي روي تو از روم
وز انجا اوفتادم سوي اين بوم
هزاران حيله و تزوير كردم
كه تا با تو سخن تقرير كردم
منم امروز همچون سايهيي خوار
چو سايه بر زمين افتادهيي زار
رهي پيشت بدان اميد آيد
كه سايه از پي خورشيد آيد
چو وقت و جاي نيست اي زندگاني
چگونه خواهم از تو مژدگاني
بدان اي ماه تا دلشاد گردي
ز بي اصلي من آزاد گردي
كه من فرزند قيصر شاه رومم
ز رتبت سجده ميآرد نجومم
چو زلف او ز سر تا بن كم و بيش
يكايك شرح دادش قصهٔ خويش
چو گل بشنود كوشهزاد رومست
سپهر ملك و درياي علومست
لب گل شد چو گل خندان از آن كار
گرفت انگشت در دندان از آن كار
بهرمز گفت اكنون كار افتاد
كه گل را بار ديگر خار افتاد
در آن گاهي كه بودي باغباني
نبودت پادشاهي بر جهاني
بمن آنگه نميكردي نگاهي
نگاهي چون كني در پادشاهي
چه ميگويم كزين شادي چنانم
كه در تن همچو گل بشكفت جانم
كرا بود آگهي كاين بيسر و پاي
نهاده بود لايق پاي بر جاي
بحمداللّه كه اكنون پادشايي
نيي مهمرد زاد روستايي
كنون آن رفت زين پس كار من ساز
ز راه مصلحت با خويشتن ساز
چنين مگذار بر بستر مرا زار
كه در عالم ندارم جز ترا يار
طبيب من مكن از من تحاشي
خلاصم ده ازين صاحب فراشي
طبيبي باش و جاي من بگردان
وزين موضع هواي من بگردان
ز دست افتادهام از جاي برخيز
مرا زين شهر بگريزان و بگريز
تو داني كز توام آواره گشته
چنين عاجز چنين بيچاره گشته
پدر از من زخان و مان برامد
وليكن گل ز تو از جان برامد
بيكره فتنهها شد روشن از تو
پدر آواره از من شد من ازتو
كنون چيزي كه حالي دلپذيرست
وصال امشبست و ناگزيرست
چو گردون بر زمين افگند سايه
بيايد در نهان پيش تو دايه
ترا درچادر و در موزه حالي
فرود آرد بدين ايوان عالي
مگر امشب دمي از ما برايد
وزين شادي غمي از ما سرايد
سخن با خط تو ديرينه دارم
وزان خط نسختي در سينه دارم
چو عهد عاشقي شد تازه از ما
ز صد تا صد رسيد آوازه از ما
ز سر در تازه گردانيم عهدي
برآميزيم با هم شيروشهدي
بماند آنجايگه تا نيم روز او
سخن ميگفت پيش دلفروز او
ازان چندان بماند آن جايگه شاه
كه معجون ميسرشت از بهر آن ماه
كسي گر آمدي آنجا بكاري
روان كردي گلش همچون غباري
چو گل را تير آمد بر نشانه
چو تيري گشت خسرو شه روانه
برون آمد ز ايوان پيش ياران
بگفت احوال خود با نامداران
چو يارانش سخن از شه شنودند
از آن پاسخ بسي شادي نمودند
چو طاس آتش گردون درافتاد
شفق ازحلق شب چون خون درافتاد
كبوتر خانه شكل هفت پايه
بيك ره مرغ شب بنهاد خايه
همه شب، همچو مرغان دانه ميريخت
بگرد اين كبوتر خانه ميريخت
چو گيتي ماند از شب پاي در قير
بيامد پيش هرمز دايهٔ پير
بهرمز گفت برخيز و برون آي
بچادر در شو و در موزه كن پاي
روان شو از پسم تا من هم آنگاه
بپيشت ميبرم شمعي درين راه
بلي چون عشق در سر كارت آرد
ز جوشن سوي چادر يارت آرد
بآخر رفت و گشت آن شمع در راه
درآمد از در دزديده ناگاه
چو هرمز در قفاي او روان شد
بيك ساعت بنزد دلستان شد
برون آمد زچادر عاشق زار
درون خانه شد از صفّهٔ بار
چو چشم هر دو تن افتاد بر هم
بپيچيدند همچون مار در هم
درامد لشكر عشق از كمينگاه
فگند آن هر دو عاشق را بيك راه
سخن ناگفته يك دم آن دو سركش
فتادند از دل پرتف در آتش
تو گفتي آن دو ماه اوفتيده
دو ماهياند بر آتش تپيده
چو باهوش آمدند آن هر دو سرمست
گره كردند درهم زلف چون شست
بسي در داغ هجران بوده بودند
بكام دل دمي نغنوده بودند
چو از هم صبرشان پرسيد حالي
جواني بود و عشق و جاي خالي
بيك ره هر دو لب بر هم نهادند
چو لب بر هم نشست از هم گشادند
شه از ياقوت گل شكّر همي خورد
گلاب از چشمهٔ كوثر همي خورد
چو شه زان لب برون شكّر گرفتي
گلش معشوق را در بر گرفتي
زهي خوشي كه شه را بود آن شب
خوشي نبود كسي را لب بر آن لب
زماني خنده زد بر لعل خندان
زماني بر گرفت از لعل دندان
علم از كوه بر روي كمر زد
دو دست اندر كمر گاه شكر زد
چو گل ديد آن چنان حالي زدلكش
برآورد از دم سرد ازدل آتش
بدو گفت اي سراز پيمان كشيده
مرا در محنت هجران كشيده
دگر ره چون برم در برگرفتي
ز سر در كار خود از سر گرفتي
بدستان دست پيچ آسماني
ز دستت چون نهادم همچناني
برو برخود ببند اين درچه پيچي
كه نگشايد ز من جز بوسه هيچي
كنار و بوسه دارم زود برخيز
بنقدي در كنار و بوسه آويز
اگر راضي نيي با من چه خفتي
برو دنبال زن بر ريگ و رفتي
سرم بار دگر زير بغل گير
ز سر در باز پايم درو حل گير
چرا چون عود گرد پرده گردي
كه شكّر يك تنه صد مرده خوردي
شكربارست لعلم در درستي
مكن دربارهٔ اين پاره سستي
چرا اي دوست ناساز آمدي تو
ازين ره تشنه تر باز آمدي تو
ترش كردي مرا چون غوره امشب
كه تا دريابي اين ماشوره امشب
شدي در بسط و در قبضم گرفتي
طبيبي كاين چنين نبضم گرفتي
تو طرّاري و نقد من درستست
زهي اقبال كاين سر كيسه چستست
چو دل طرّاري از روي تو ديدست
درست ر كنيم زو دركشيدست
شب تيرهست و تو بس ناجوانمرد
درستم با قراضه چون توان كرد
مده دُرد و چنين صافي بمنشين
شب تيره بصرّافي بمنشين
دل شه جوش زد ازناصبوري
كه بود از ديرگاهش درد دوري
دو پاي گل چنان پيچيدبرپاي
كه گفتي چار ميخش كرده برجاي
چنان پيچيد گل بر خود بصد رنگ
كه درگهواره طفل و اسب در تنگ
چو كار از حد بشد شهزادهٔ روم
درآمد تا گشايد مهرش ازموم
كليد شاه ازان بر درج ره داشت
كه يعني اين بران نتوان نگه داشت
گل آنجا كرد با خسرو كمرگاه
كه زير اين كمر كوهيست بر راه
زبان بگشاد خسرو كاي جفاكار
نديدم چون تو ياري ناوفادار
نيم زانها كه آرم روي در پشت
كه كار پشت و روي تو مرا كشت
چو در من پشت آوردي چنين خوار
زبان را چون برآرم من بديدار
چو صدره از سر ديوار جستم
برون آور ازين ديوار پستم
مگر چون پاسبان بيدار گردم
همه شب گرد اين ديوار گردم
ترا خود چون دهد دل بار آخر
مرا با روي در ديوار آخر
ندانم تا چه ديوت راهبر بود
مگر ديوار من كوتاه تر بود
چنين من سخت كوش از حيله سازي
تو اين را سست ميگيري ببازي
چه مرغي تو كه چون پر برگشادي
مرا از پيش خود بر در نهادي
گهي از ناز بر جانم سپردي
گهي از دلبري جانم ببردي
نبازم غوره با عزمي دگر بار
گرم اين غوره درنفشاري اي يار
مرا صفرا بكشت اين غورهٔتو
عفي اللّه آب تلخ شورهٔ تو
نيي افعي چرا ناسازي آخر
چرا اين زهر مياندازي آخر
چو سنبل زهر دارد در ميانه
تواند بود گل را اي يگانه
گلش گفت اي مرا چون جان گرامي
بنازم گر تو بر جانم خرامي
چو گل بس سخت سست افتاد بنديش
چه يازي سخت تر آخر ازين بيش
تو ميداني كه چون در بندم از تو
بجان آمد دلم تا چندم از تو
دلم بردوش زد زين سوز جوشن
نديدم يك شبت چون روز روشن
چو سر گردان شدم چون چرخ گردان
ز سر درباز، در پايم مگردان
نه با من عهد كردي روز اوّل
كه مهر من بودمهري معطّل
ولي چون هر دو باهم عقد بنديم
ز چندين نسيه دل در نقد بنديم
كنون چون زار و بيمارم بديدي
بزير چوب پندارم كشيدي
خوشم در چوب كش اي چوب تو خوش
مكن دل تاخوش اي آشوب تو خوش
چو تو از گل بدينسان خرده گيري
نكوتر آنكه گل را مرده گيري
ز درد گل دل خسرو چنان شد
كه با همدم بهم همداستان شد
بگل گفت اي چراغ بوستانها
فروغ ماه رويت شمع جانها
زنخدانت ز گردون گوي برده
شب از زلف سياهت بوي برده
جهاني جادو از بابل رسيده
ز چشمت يك بيك را دل رميده
دل و جان خرقه و زلف تو چيني
دو گيتي حلقه و لعلت نگيني
مگير از عاشق شوريده بر دست
كه بدمستي عجب نبود ز سرمست
مكن با من كه من بيمار زارم
كه اين جز از تو باور مي ندارم
ببيماري چنين چالاك و چستي
چگونه بودهيي در تندرستي
مرا جاني و از جان نيز برتر
چه چيز ازجان به وزان چيز برتر
اگرچه خاك ره گشتم خجل وار
مگير از من غباري سنگدل يار
اگرچه خواجه تاش خاص و عامم
بجان و دل غلامت را غلامم
بگفت اين و بهم آن هر دو دلسوز
شدند از خام كاري بس دل افروز
سر تنگ شكر را باز كردند
شكر زان تنگ دست انداز كردند
چوني با شكّر و گل در كمر شد
لب شيرين گل چون نيشكر شد
گهي پشتي بروي يار ميكرد
گهي غنجي برخ بر كار ميكرد
گهي از وي بهاي ناز ميخواست
گهي از بوسه عذري باز ميخواست
چو خورد آب حيات از لعل خندان
سكندر زد بسي دامن بدندان
بوقت فرصتي گل گشت خواهان
كه شاه او را بدزدد از سپاهان
چو كار هر دو آمد با قراري
بخفتند آن دو تن يك لحظه باري
چو خوش درخواب رفتند آن دو دمساز
ندانم تا كجا شد آن همه ناز
چو شبديز سپهر فتنه انگيز
سپيدي يافت از صبح بگه خيز
برامد صبح پرچين كرد ابرو
چو كرم پيله ز اطلس كرداكسو
چو روشن گشت آن ايوان عالي
درامد دايهٔ فرتوت حالي
ز خواب خوش برانگيخت آن دو تن را
مه رخشنده و سرو چمن را
چو شه را چشم خواب آلود مخمور
فتاد از خوشدلي بر چشمهٔ نور
دگر ره چشم گل در خواب كردش
جگر پرخون و دل پرتاب كردش
بآخر پاي را در موزه كرد او
ز لعلش يك شكر در يوزه كرد او
برون شد دايه با شمعي ز پيشش
وز انجا برد تا ايوان خويشش
چو شد روز دگر شاه سپاهان
بر گلرخ بيامد نيك خواهان
رخ گل را طراوت ديد بسيار
لب گل را حلاوت ديد بسيار
لبي ميديد چون ياقوت خندان
خرد زان لب بمانده لب بدندان
رخي ميديد خوبي را سزاوار
ازانرخ ماه كرده رخ بديوار
چو ملك خوبرويي لايقش ديد
بهرمويي هزاران عاشقش ديد
ببر سيم و بلب قند و برخ ماه
چو شاه او را بديد از دست شد شاه
بگل گفت اي نگارستان خوبي
رخ خوبت گل بستان خوبي
ز رويت ماه سرگردان بمانده
گهي پيدا گهي پنهان بمانده
ز قدّت سرو با فرياد گشته
ز قدّ خويشتن آزاد گشته
ز لعلت تنگ شكّر خسته مانده
ازان معني بشوري بسته مانده
دو چشمت نيم مست بازگشته
مشعبد وار لعبت بازگشته
ز عشقت چند گرداني بخونم
چه ميداني كه در عشق تو چونم
دلم تا كي بخون بنشيند آخر
بزن، تا مهره چون بنشيند آخر
چو شه را تو دُر شهوار دُرجي
مباش آخر كبوتروار، برجي
چنان آوردهيي در بند دامم
كه نگشاد از تو جز خون از مشامم
چرا تو جان من ازتن ببردي
چوجان بردي و نام من نبردي
اگر بيماريت آمد بهانه
كنون بيماريت رفت اي يگانه
چو بس بيمار ميديدي تو خود را
زهي قربان كه كردي چشم بد را
ترا بيماري اي بت سازگارست
كه در بيماريت رخ چون نگارست
مرا عشق تو پيوسته چو ابرو
تو سر ميتابي از من همچو گيسو
بغمزه ميزنيم از چشم، زخمي
دلم را ميبري از چشم زخمي
بچشم خود دلم را مست داري
كه تو در مست كردن دست داري
چو دل پروانه شد در عكس رويت
جنون آوردم از زنجير مويت
دلم تا در خم زنجير ديدم
هواي زلف تو دلگير ديدم
مكن اي ماه، تن در ده بكارم
كه پركردي ز خون دل كنارم
گرت از من براي آن ملالست
كه تا ترك تو گويم، اين محالست
گل از گفتار او فرياد در بست
كه فرياد از تو اي بيدادگر مست
مرا از خان و مان آواره كردي
جهاني خلق را بيچاره كردي
بغارت درفگندي خان و مانم
كنون گردي ز سر در قصد جانم
بگفت اين و برفت از هوش آن ماه
بماند از كار او مدهوش آن شاه
برخود خواند هرمز را از ايوان
ز بهر كار گل برساخت ديوان
بهرمز گفت آخر چارهيي ساز
مگر كاين زن شود با من هم آواز
شدم بيمار در تيمار اين زن
مرا رايي بزن در كار اين زن
زنا داني خرد را خيره كردست
ز گريه چشم روشن تيره كردست
بزاري گاه ميخوانم بخويشش
بخواري گاه ميرانم ز پيشش
نه زاري سود ميدارد نه خواري
من اين دارم تو برگو تا چه داري
جوابش داد هرمز خوش جوابي
كه گل با دل مگر خوردهست تابي
زخشم شاه ازان صفرا براندست
كه دروي اندكي سودا نماندست
اگر خواهي كه بازآيد براهي
نپيوندي درو زين پس بماهي
مگر لختي دلش آرام گيرد
مزاج گرم او انجام گيرد
من اكنون هرچه بايد ساخت سازم
وزين خدمت بگردون سرفرازم
چنان سازم كه تا يك ماه ديگر
نداند جز بر شه راه ديگر
ز درد دل سوي درمانش آرم
بپيش شاه در فرمانش آرم
نگردم هيچ باز از خدمت تو
كه بسيارست حق نعمت تو
خوش آمد شاه را گفتار هرمز
بدو داد آنچه نتوان داد هرگز
نچندان داد شاه او را زر و سيم
كه داده بود كس در هفت اقليم
چو يافت از شاه بسياري مراعات
شهش گفتا دگر يابي مكافات
چنان بر چرخ سازم پايگاهت
كه ماه آسمان بوسد كلاهت
هنرمند و خموش و پاك رايي
مبارك دستي و نيكو لقايي
اگر زر دارم وگر مال دارم
ترا دارم كه رويت فال دارم
بگفت اين و بصد انعام و اعزاز
فرستادش سوي ايوان خودباز
الا اي منطق طير معاني
زبان جملهٔ مرغان تو داني
چو چندين ميزني بانگ و لاغير
بنطق آور سخن از منطق الطير
بگو تا بلبل مست طبيعت
كند بار دگر ساز صنيعت
چو زنجير سخن درهم فتادست
ز يك يك حلقه در درهم گشادست
سخن را چون نهايت نيست هرگز
دمادم ميرسد جان را مُجاهز
طبيعت لاجرم در هر زماني
بنو نو ميسرايد داستاني
چوبس خوشگوي باشد بلبل مست
ناستد بر سر يك شاخ پيوست
ز عشق روي گل چون بيقراران
بسي گردد بگرد شاخساران
چو باشد سود مرد از مايه برتر
بهر دم ميشود يك پايه بر تر
معاني همچو بلبل بيقرارست
سخن چون بوستاني پرنگارست
كنون خواهم كه از بهر معاني
چو باران بر جهان گوهر فشاني
چنين گفت آن سخن ساز سخنگوي
كه بردار از صنيعت در سخن گوي
كه چون خسرو بخواند اين نامه تنها
دلش خون شد ز درد اين سخنها
چه گويم آنچه او با خويشتن كرد
كه عالم گور و پيراهن كفن كرد
ز دل پر شد ز خون تا سر كنارش
برفت از سر خردوز دل قرارش
چنان بيصبر و بي آرام گشت او
كه گفتي آتشين اندام گشت او
زبان بگشاد كاخر اين چه حالست
كسي سرگشته تر از من محالست
بعالم در چو روزي گشت رازم
ز حد بگذشت سوز من چه سازم
فلك بر جان من تير قضا زد
مرا بر سينه بيرنگ بلا زد
ز بي خوابي سرشكم ميشمارم
بران بيرنگ صورت مينگارم
ازان سازم ز خون ديده صورت
كه دل را همدمي بايد ضرورت
كجايي، آخر اي گل سوز من بين
شبم خوش ميكند جان روز من بين
اگر صد سال در هجران بمانم
ببوي وصلت اي جانان بمانم
مرا تا جان بود در تن بمانده
مبادا هجر تو بي من بمانده
مرا در هجر امّيد وصالست
ولي در وصل امّيدم محالست
چگويم آنچه او بي همنفس كرد
نه با كس گفت و نه فرمان كس كرد
ز پيش خود سپه واپس فرستاد
بكار گلرخ بيكس در استاد
نماندش صبر چنداني بغم در
كه كس چشمي تواند زد بهم در
بدانسان شاه گل را گشت خواهان
كه باسي تن روان شد تا سپاهان
چو يك هفته برفتند آن سواران
غلط كردند راه از برف و باران
ندانستند و گم كردند ره را
پريشاني پديد آمد سپه را
چوره رفتند در بيراهه ماهي
پديد آمد يكي نخجيرگاهي
هويدا شد يكي نخجير فرّخ
كزو بفروخت خسروزاده رارخ
چو خسرو ديد اسب از پي روان كرد
زمين را پر هلال آسمان كرد
اگرچه اسب او ميرفت چون تير
ز تك يك دم نمياستاد نخجير
چو بسياري براند القصّه ناگاه
شبانگاهي، شكاري گم شد از شاه
جهان گشت از سپاه زنگ تيره
شه روم از جهان درمانده خيره
بسي پيش و پس آن راه دريافت
نه از راه و نه ازهمره خبر يافت
فروماند و فرود آمد بجايي
فرو مانده نه آبي نه گيايي
ز بي آبي زبانش در دهان خشك
شده در زير گرد ره نهان مشك
ز پشت رخش چون رستم فرو جست
لگام رخش را محكم فرو بست
بخواب آورد سر، بالين ز زين كرد
چو روز واپسين، بستر زمين كرد
شبي تيره زمان كشته ستاره
بمانده صبحدم در سنگ خاره
برو چندان در آنشب خواب ره يافت
كه خورشيدش دران روي چو مه تافت
چو شه بيدار شد از خواب نوشين
دلش پر شور شد از خواب دوشين
بسي از هر سويي صحرانگه كرد
در آن صحرا نميديد از سپه گرد
دل غم ديدهٔ او ترك جان گفت
كجا آسان بترك جان توان گفت
بخرسندي گرفت او راه در پيش
وزان انديشه ميپيچد بر خويش
بيابان قطع شد تا كارش افتاد
وز انجا راه بر كهسارش افتاد
نه مركب را گياهي و نه آبي
نه خسرو را طعامي نه شرابي
بصد سستي فرو آمد ز شبديز
خروشان گشته چون مرغان شب خيز
ز كار خويشتن حيران بمانده
ز يك يك مژّه صد طوفان برانده
ز درد عشق و بي آبي و سستي
برفت از وي نشان تندرستي
گهي ازتشنگي از پاي بنشست
گهي شبديز را ميبرد بر دست
چو پيدا شد ز شعر شب مه نو
بيار اميد در كنجي شه نو
عروسان فلك در پردهٔ ناز
شدندانگشت زن و انگشتري باز
نخفت آن شب همه شب شاه تا روز
گهي با تاب بود و گاه با سوز
چو اين طاوس زرّين جلوه گر شد
ز پرّ و بال او عالم چو زر شد
برافشاند از رخ سيمين زر ساو
جهان چون پشت ماهي كرد از كاو
روانه گشت وقت صبح خسرو
فرس افتان و خيزانش ز پس رو
بسي خوي زو گشاد و ناتوان شد
دل شه بستهٔ آن بيزبان شد
ز رفتن موزهٔ شه گشت پاره
بموزه كي توان برّيد خاره
گهي رفت و گهي استاد برجاي
كه بودش آبله بسيار بر پاي
ز گرما روي خسرو پر عرق شد
چه ميگويم كه ماهش پر شفق شد
عرق بر روي چون مهپارهٔ شاه
چو پروين بود بر رخسارهٔ ماه
ز بي آبي چنان خسرو فروماند
كه صد درياي آب از رخ فروراند
زبان بگشاد كاي بيناي بينش
سر مويي ز فيضت آفرينش
فرو ماندم ز بي آبي درين راه
كه من صد ساله غم ديدم درين ماه
مرا يكبارگي گرما فرو بست
ز سردي جهان شستم ز جان دست
خدايا گر نگيري دستم امروز
كه، فردا بيندم گر هستم امروز
چه باشد گر درين گرمي و سختي
برافروزي چراغ نيك بختي
مرا اين بند مشكل برگشايي
درين بي راهيم راهي نمايي
فلك دور شبانروزي ز تو يافت
خلايق روز و شب روزي ز تو يافت
مرا روزي رسان كز ناتواني
چنانم من كه ميدانم تو داني
چو آن شه باز عاجز شد ز اندوه
بديد از دور جوقي كبك بر كوه
بصد لغزيدن از كوه كمردار
روان گشته سوي دشت شمردار
چو جوق كبك ديد ازدور خسرو
اگرچه بود خسته گشت رهرو
بدانست او كه زير پرده كاريست
بپيش جوق كبكان چشمه ساريست
روان شه كوثري ميديد پر آب
ز رشك او دل خورشيد در تاب
چنان چشمه اگر خورشيد بودي
كجا زردي او جاويد بودي
چنان صافي كه خورشيد منوّر
نمودي با صفاي او مكدّر
بگردش سبزهٔ خود روي رسته
ز سر سبزي بكوثر روي شسته
كنار آب و آب خوشگوارش
بهشتي بود و كوثر در كنارش
ازان كوثر بدست خويش رضوان
فگنده آتشي در آب حيوان
چو شاه آن چشمهٔ آب روان ديد
چو آب خضر شيرينتر ز جان ديد
چو مستسقي مني صد آب خورد او
ازان پس رخش را سيراب كرد او
زماني بر سر آن آب بنشست
ز جان آتشينش تاب بنشست
خط مشگين و روي همچو ماه او
فرو شست از غبار و گرد راه او
از آن معني غباري بود شه را
كه از خطّش غباري بود مه را
چو شد سيراب آمد كبك يادش
ولي تاكبك گفتي برد بادش
نگاهي كرد از هر سوي بسيار
نديد از كبك در كهسار ديار
ز بي قوتي و از بي قوّتي شاه
بخواب آورد سر راه بر سر راه
نماز شام از خفتن درآمد
ز بيداري بآشفتن درآمد
در آن تاريك شب دركوهساران
قضا را گشت پيدا باد وباران
فلك چون پردهٔ باران فرو هشت
كنار خسرو رومي بياغشت
نه جايي بود شه را نه پناهي
نه رويي ديد خود را و نه راهي
فلك از ميغ گوهر بارگشته
هوا زنگي مردم خوار گشته
شبي بود از سياهي همچو چاهي
كه در وي دوده اندازد سياهي
شبي بگذشت بر شاه از درازي
كه روز رستخيزش بود بازي
چو باران جامهٔ ماتم فرو شست
سپيده سرمه از عالم فرو شست
چو روشن گشت روز آن شاه شب خيز
نديد از تيره بختي گرد شبديز
چو ضايع گشت اسب شاهزاده
قدم ميزد رخي پر خون پياده
دلش در درد اندوه اوفتاده
ميان ششدر كوه افتاده
شه تشنه بمرگ از ناتواني
دلي سير آمده از زندگاني
دگر قوّت نماندش هيچ برجاي
درآمد سرو سيم اندامش از پاي
كمان بفگند و بالين تيركش كرد
دل ناخوش بمرگ خويش خوش كرد
يكي زنگي مردم خوار بودي
كه دايم تركتازش كار بودي
قضا را آن سگ بدرگ نهفته
رسيد آنجا كه خسرو بود خفته
يكي بالا چو بالاي چناري
يكي بيني چو برجي بر حصاري
دو چشمش گوييا دو طاس خون بود
بيك دستش ز آهن يك ستون بود
شه از زنگي چو ديد آن تيره رنگي
جهان بر چشم او شد روي زنگي
بدل گفتا ز بختم ياريي بود
كه بارم را چنين سرباريي بود
گر از سستي تنم زينسان نبودي
ز تيغم اين گدا را جان نبودي
جهانا در تو بويي از وفا نيست
كه يك زخمت ز استادي خطا نيست
ز تو هرگز وفاداري نيايد
عزيزان را بجز خواري نيايد
درآمد زنگي و بگرفت دستش
چو سيمي ديد همچون سنگ بستش
چو دستش بست در راهش روان كرد
كجا با ناتواني اين توان كرد
روان شد از پي زنگي بتعجيل
رهي پر ريگ همچون سرمه يك ميل
يكي دز گشت پيدا همچو كوهي
نشسته زنگيان بر در گروهي
نشيب خندقش تا پشت ماهي
فرازش را مه اندر سايگاهي
ز دوري كان سردز در هوا بود
توگفتي دلو اين هفت آسيا بود
يكي زنگي درآمد پيش خسرو
گرفتش دست خسرو گشت پس رو
سبك بردش بدز بگشاد دستش
ولي بند گران بر پاي بستش
بياوردند پيش او جواني
بخوردند آن جوان را در زماني
چو خسرو ديد زآن سان زندگاني
طمع ببريد از جان و جواني
بزاري روي سوي آسمان كرد
وزان پس بر زمين گوهر فشان كرد
كه يارب نيست اين پوشيده بر تو
توكّل كرد اين شوريده بر تو
پري شد در دلم زين آدمي خوار
بفضل خويش زين ديوم نگهدار
گرم نزديك آمد جان سپردن
بدست ديو، جان نتوان سپردن
روا دارم كه جانم خاك باشد
نه جايم معدهٔ ناپاك باشد
خرد بخشا، مرازين بند بگشاي
چو بخشايندهيي بر من ببخشاي
اگر درويشي وگرشهرياري
چو يارت اوست پس زو خواه ياري
كه گر يك دم بياري تو آيد
غمت با غمگساري تو آيد
مگر زنگي ناخوش دختري داشت
چو ديگ خوردني ناخوش سري داشت
شكم از فربهي مانند كوهان
بنرمي هفت اندامش چو سوهان
چو دختر آفتابي ديد در بند
لب خسرو شرابي ديد از قند
رخي ميديد مه را رخ نهاده
شكر را آب در پاسخ نهاده
كمان دلبري از رخ نموده
دو خوزستان بيك پاسخ نموده
خطش چون مورچه پيرامن گل
كه عنبر ريزه ميچيند بچنگل
ز عشقش جان دختر گشت مدهوش
بجوش آمد از آن خط و بناگوش
چنان زان ماه جانش آتش افروخت
كه آتش سوختن از جانش آموخت
بزير پرده شد تا شب درآمد
جهان در زير نيلي چادر آمد
چو مجلس خانهٔ چرخ آشكاره
منوّر گشت از نقل ستاره
فلك درياي دُر درجوش انداخت
شب آن دُرها همه در گوش انداخت
هلاك ازدختر زنگي برآمد
بلب جانش ز دلتنگي برآمد
برون آمد چو شمع سرگرفته
شبي تيره چراغي در گرفته
چو بنهاد آن چراغ، آورد خواني
كبابي كرده از نخجير راني
بدو گفت اي مرا چون ديده در سر
جهان همتاي تو ناديده سرور
همه دل مهر و از مهر تو كيني
همه چين مشك و از مشك تو چيني
همه تن گوش، و از نوش تو رازي
همه جان هوش و از چشم تو نازي
منم جاني همه مهر تو رسته
خيال صورت چهر تو بسته
ولي سوداي تو در سر گرفته
تني اندوه تو در بر گرفته
كبابي چون دل من پرنمك زن
مرا در آزمايش بر محك زن
چو شه در آرزوي يك خورش بود
كه شد ده روز تابي پرورش بود
بخوان تازيد و ناني چون شكر خورد
بلب همكاسهٔ خود را جگر خورد
چو از خوان برگرفتي يك نواله
برفتي اشك دختر صد پياله
چو لب در لقمه خوردن برگشادي
چو چشمه چشم دختر سرگشادي
چو دست از چربي بريان ستردي
دل بريان دختر جان سپردي
چو خسرو شست پيشش دست از خوان
بشست آن دختر آنجا دست از جان
چو فارغ گشت شه مستي دمش داد
ز راه عشوه تن اندر غمش داد
بدختر گفت اگرچه تو سياهي
بشيريني مرا كشتي، چه خواهي
مرا تا با تو پيوند اوفتادست
بترزين بند صد بند اوفتادست
ببند پاي خود خرسندم از تو
كه از سر تا قدم در بندم از تو
بگفت اين و بصد نيرنگ در سر
كشيد آن تنگدل را تنگ در بر
چنان بر سر كشيدش بوسهيي خوش
كه در دختر فتاد از خوشي آتش
اگرچه بس خوش آمد آن سيه را
وليكن سخت ناخوش بود شه را
چنانش پاي بند يك شكر كرد
كه چون بايد دل از دستش بدر كرد
چو شه، زين كرده اسبي پيشش آورد
بيك ساعت بزير خويشش آورد
چو كارش سر بسر في الجمله شد راست
ز حال قلعه و زنگي خبر خواست
كه اين زنگي مردم كش ترا كيست
كه بس سختست با زنگي ترازيست
كند از آسمان حورت زمين بوس
تو با ديوي نشسته اينت افسوس
مرا گر بر مرادي راه بودي
نشست مسندت بر ماه بودي
زبان بگشاد دختر گفت اي ماه
مرا هست او پدر من دخت او، شاه
سپاهش هست پنجه ديو كربز
كز ايشانند صد ابليس عاجز
همه مردم خورند، القصه هموار
ترا هم بهر آن كردند پروار
وليكن تا مرا جانست در تن
بجانت حكم و فرمانست بر من
مرا گر نقد صد جان هست بدهم
وليكن كي ترا از دست بدهم
ندارم غايبت از چشم خود من
ز بيم چشم بد يك چشم زد من
دل خسرو ز دختر شادمان شد
بر آن دختر چو ماهي مهربان شد
بدختر گفت رايي زن در اين كار
كه تا من چون برآيم از چنين بار
چو من در بند باشم يار سركش
نيارم با تو كردن دست دركش
دلم در بند تست وديده خونبار
تلطف كن ازين بندم برون آر
كه تا من چون برون آيم ز بندت
شبانروزي شكر چينم ز قندت
شكر از پستهٔ گلرنگ خايم
شكرچون خورده شد با تنگ آيم
چو يافت آن چرب پاسخ دختر زشت
رخش بفروخت زان آتش چو انگشت
بغايت اشتها بودش همانگاه
كه با او دست در گردن كند شاه
بخسرو شاه گفت ايمايهٔ ناز
دو چشم دلبري بر روي تو باز
رخت با ماه دستي در سپرده
نموده دستبرد و دست برده
لبت بر شهد و شور انگيز كرده
شكر زان شهد دندان تير كرده
خطت زنجير گرد ماه گشته
خرد سر بر خطت گمراه گشته
قدت را سرو سر برره نهاده
ز سروت مشك سر بر مه نهاده
تنت با سيم سيمين بر نموده
ز رشكت سيم رنگ زر نموده
ترا غم نيست تا يار توام من
كه از هر بدنگهدار توام من
چو تو يار مني با يار سازم
بزودي چارهٔ اين كار سازم
چو بر ما شد در اين خوشدلي باز
تو ماني و من و صدعيش و صد ناز
چنين دانم كه امشب شاه مستست
كه بالشكر بمي خوردن نشستست
چو هر يك مست افتادند، برخيز
بران مستان شبيخون آر و خون ريز
دمار از جان بدخواهان برآور
جهان بر جان بدراهان سرآور
بگفت اين وز پيش شه بدر رفت
بپاي آمد، بخدمت چون بسر رفت
بصحن قلعه آمد پيش مستان
تفحص كرد حال مي پرستان
پدر را ديد باپنجه تن آنجا
فتاده هر يكي بر گردن آنجا
چو دختر زنگيان را سرنگون ديد
بصد عالم از اين عالم برون ديد
بزودي نزد خسرو شد كه هين خيز
بخواري خون مستان بر زمين ريز
دگر هرگز چنين فرصت نيابي
وگريابي، ز كس رخصت نيابي
بگفت اين و يكي سوهان پولاد
ز بهر بند ساييدن بدوداد
چو بندش سوده شد برداشت تيغي
بريخت آن قوم را خون بيدريغي
چو او از زنگيان فارغ دل آمد
بسي زنگي دلي زو حاصل آمد
بدز دربنديان بودند بسيار
همه از بهر قربان كرده پروار
بمرگ خويشتن دل كرده خرسند
نشسته دست بر سر پاي دربند
چو در شب روشني ديدند از دور
دل هريك چو شمعي گشت پر نور
بصد سختي و بند سخت بر پاي
بسوي روشني رفتند از جاي
بدان اميد تا باشد كه خاصي
دهد آن قوم را آخر خلاصي
يكي نيكو مثل زد عاشق مست
كه غرقه در همه چيزي زند دست
چو ناگه روي خسرو شاه ديدند
تو گفتي يوسفي در چاه ديدند
بپيش شاه رخ برره نهادند
بزاري پيش خسرو شه فتادند
كه اي برناي زيباروي هشيار
ز ما اين زنگيان خوردند بسيار
جهان برجان ما خوردست سوگند
بجاني بازخر ما را ازين بند
ز جان برخاستن هست اوفتادن
كه شيرينست جان، تلخست دادن
چو شاه از بنديان بشنود پاسخ
ازان پاسخ چو گل افروختش رخ
زبند آن بنديان را زود بگشاد
همي آن را كه بندي بود بگشاد
دو نيكو راي نيكو چهره بودند
كه همچون شير با دل زهره بودند
يكي فرّخ دگر فيروز شب رو
دو شب رو همچو گردون بوالعجب رو
دو صعلوك زبان دان زبون گير
فسون ساز و درون سوز و برون گير
دل شه فتنهٔ آن هر دو تن شد
مگر با هر دو در يك پيرهن شد
خوش آمد شاه را گفتار ايشان
تفحّص كرد ازيشان كار ايشان
زبان بگشاد فرّخزاد شب رو
زمين را بوسه زد در پيش خسرو
كه حال و قصهٔ من بس درازست
سخن كوته كنم چون وقت رازست
به نيشابور شاهي شادكامست
كه عدلي دارد و شاپور نامست
قضا را از خبر گويان اطراف
مگر شاپور ميپرسيد اوصاف
ز هر شهري و هر جايي نشاني
زهر دلدادهيي و دلستاني
خبر دادند از هر شهر شه را
كه از هر سوي پيموديم ره را
بخوبي درجهان صاحب جمالي
كه دارد حسن و ملح او كمالي
بتي زيباست چون ماه فروزان
شكر لب دختر سالار خوزان
سمنبر عارضي گل فام دارد
ز لطف و نازكي گل نام دارد
فصيحاني كه در روي جهانند
چو سوسن وصف گل را ده زبانند
كه گر خورشيد رانوري نبودي
ز شرم رويش از دوري نمودي
اگر خورشيد بيند روي آن ماه
بسر گردد ز مهر موي آن ماه
ز نقش روي او در هر دياري
بر ايوانها كنند از زرنگاري
چون آن صورت فرا انديش گيرند
همه صورت پرستي پيش گيرند
جهان را زندگي از پاسخ اوست
تماشاگاه جان نقش رخ اوست
اگر آن نقش بيند مرد هشيار
بماند خيره همچون نقش ديوار
وگر در مردم چشم آيد آن رخ
ز لطف روي او آيد بپاسخ
شه شاپور چون بشنيد اين حال
چو مرغي از هوا ميزد پر و بال
شد از سوداي آن دلبر چنان مست
كه گفتي شست جانش از جهان دست
من و فيروز خدمتگار بوديم
بصد دل شاه را جاندار بوديم
ز بهر نقش گل ما هر دو را شاه
بسي زر داد و پس سر داد در راه
بآخر چون به خوزستان رسيديم
بديناري صد آن صورت خريديم
چو ما با نقش گل دمساز گشتيم
ز خوزستان هماندم بازگشتيم
ز گمراهي سوي اين دز فتاديم
بدست زنگيان عاجز فتاديم
قوي اقبال ياري مينمايي
كه چندين خلق يافت از تورهايي
كنون در بر چو جان داريم سختت
كه كرد اقبال ما را نيك بختت
چه سازم پيشكش جز جان ندارم
ز تو جان دارم و پنهان ندارم
مرا با خويشتن چيزي كه زيباست
ز مال اين جهان يكپاره ديباست
كه نقش گل منقّش كردهٔ اوست
بسي سرگشته دل خوش كردهٔ اوست
بدانسان صورت او دلستانست
كه گويي صورتش معني جانست
مكن صورت كه صورتگر ضرورت
چنين صورت تواند كرد صورت
سر هر ماه نو صورت نبندد
كه ماه نوبرين صورت نخندد
گر اين صورت بديوار آورد روي
فتد زو صورت ديوار در كوي
از اين صورت صفت خامش زبان است
صفت نتوان كه اين صورت چه سان است
بگفت اين و پس آن صورت كه بودش
نهاد از زير جامه پيش، زودش
چو خسرو پيش صورت شد ز جان باز
دلش صورت پرستي كرد آغاز
چوجاني، شاه،صورت را نكو داشت
كه آن صورت كه با جان داشت اوداشت
از آن صورت چو چشمش جوي خون شد
ز چشمش صورت مردم برون شد
شه دلداده چون صورت پرستان
صفت پرسيد ازان صورت بدستان
بسي زان پيش نقش او بود ديده
صفت پرسيد تا گردد شنيده
بديده نقش او ميديد و هوشش
بدان، تا بهره يابد نيز گوشش
بخسرو گفت فرخ كاي جوانمرد
ز حال تو تعجب ميتوان كرد
كه با اين صورت از بس آشنايي
تو با او هم ز يكجا مينمايي
ازاين پاسخ لب شه گشت خندان
نمود از بسّد لب درّ دندان
ز دل آهي بزد بس سرد آهي
كه غايب بود از وسالي و ماهي
بفيروز و بفرخ گفت خسرو
كه اي آزاده صعلوكان شبرو
اگر در راز داري چست باشيد
بگويم ليك ترسم سست باشيد
چو از خسرو شنيدند آن دو تن راز
بسي سوگندها كردند آغاز
كه چون اين نيم جان ما از تو داريم
بجانت تابود جان حق گزاريم
نهان نبود وفاداري مردان
گواهست اين سخن را حال گردان
وفاي صاف ما كي درد باشد
كه حقّ جان نه حقّي خرد باشد
نكرد القصّه خسرو هيچ تأخير
ز اوّل تا بآخر كرد تقرير
چو هر دو واقف آن راز گشتند
بسوي عهد و پيمان باز گشتند
ز سر در عهد خسرو تازه كردند
وفاداري بي اندازه كردند
بدو گفتند از مه تا بماهي
كه بيند چون تويي در پادشاهي
كسي را چون تو شاهي بيش باشد
خلاف از كافري خويش باشد
تو خورشيدي دگر شاهان ستاره
نگيرد از تو جز در شب كناره
چو تو خورشيد مايي ناتوانيم
چو سايه از پس و پيشت روانيم
چو ناگه تيغ زد خورشيد روشن
جهان در سر فگند از نور جوشن
منوّر گشت ايوان معنبر
فلك نيلي شد و هامون معصفر
چو آن هندوي شب برخاست از راه
فلك آن زنگيان را كرد در چاه
چو پردخته شدند از كار ديوان
شد آن دختر ز بيم خود غريوان
بسي خود را بزاري بر زمين زد
كه نپسندم من از خسرو چندين بد
جوانم من توهم شاه جواني
جوان بر جان بسي لرزد تو داني
بدين شخص جوان من ببخشاي
بجان خود كه جان من ببخشاي
شهش گفتا اگر خواهي ازين دز
نگردانم ترا محروم هرگز
وگر خواهي رهي در پيش ميگير
تو به داني قياس خويش ميگير
بشه گفت اي زده بر جان من راه
تو باري هستي از جان من آگاه
چو خود رابي جمالت مرده دانم
چگونه بيتو يك دم زنده مانم
اگر خواهي سرم از تن جدا كن
و يا نه در بر خويشم رها كن
مرا يكسو ميفكن از بر خويش
كه از پايت نگر دانم سر خويش
مرا از سوز عشقت دل دو نيمست
كه سوز عاشقان سوزي عظيمست
بديدار از تو قانع گشتهام من
تو ميداني كه خون آغشتهام من
مرا تا زندهام تو پادشاهي
مگر مرگم دهد از تو جدايي
اگر بد كردهام من، هم تو بد كن
و يا بنشين حساب عهد خود كن
چو شد بسيار سوز و آه سردش
بدرد آمد دل خسرو ز دردش
بدو گفتا كه دلتنگي مكن نيز
نگويم جز بكام تو سخن نيز
اگر قانع شوي از من بديدار
بدين درخواستت هستم خريدار
سخن چون قطع كرد آن پادشه زاد
دل دختر بدان پاسخ رضا داد
ازان پس بنديانراشه كسي كرد
بجاي هر كسي احسان بسي كرد
شه و فيروز و فرخ ماند و دختر
دگر از دز برون رفتند يكسر
بآخرجمله ره را ساز كردند
در گنج كهن را باز كردند
ستوران زير بار ره كشيدند
ازان دز سوي صحرا گه كشيدند
دو شبرو با شه و دختر سواره
براندند از درون قلعه باره
بسي راندند مركب نيكخواهان
كه تا رفتند در شهر صفاهان
وثاقي سخت عالي راست كردند
متاعي لايقش درخواست كردند
درون خانهيي شد شاه سرمست
دلي برخاسته در نوحه بنشست
فلك را از تف دل گرم دل كرد
زمين در عشق گل از ديده گل كرد
دلي بودش بخون در خوي كرده
وزان خون هر دو چشمش جوي كرده
نه روز آرام ونه شب خواب بودش
رخي پر نم دلي پرتاب بودش
گهي چون ماه در خونابه بودي
گهي چون ماهي اندر تابه بودي
گهي چون شمع دل پر سوز بودش
گهي فرياد شب تا روز بودش
گهي بيخود شرابي دركشيدي
گهي بانگ ربابي بركشيدي
سرود زار درد آميز گفتي
غزل گفتي و شورانگيز گفتي
چو با خود نوحهيي آغاز كردي
ز خون صد بحر دل پرداز كردي
بمانده در غريبستان بزاري
فشانده خون چو ابر نوبهاري
بعالم نقش آن بت مونسش بود
كه نقش گل نديم نرگسش بود
بمانده جملهٔ شب چون ستاره
عجب در صورت آن نقش پاره
گهي بر روي صورت اشك راندي
گهي باب كتاب رشك خواندي
چه گرياران همي دادند پندش
نيامد پند ايشان سودمندش
بدل ميگفت اي دل چندم از تو
كه دربندست يك يك بندم از تو
ز تاج و تخت يك سويم فگندي
چو زلف دوست در رويم فگندي
محالي در دماغ خويش كردي
مرا چون خونيان در پيش كردي
شدي از دست و در پاي او فتادي
مراد خويش را بر باد دادي
كنون بگذشت روز نيكبختي
فزوده تن بناكامي و سختي
بآخر رفت روزي سوي بازار
دلش از خارخار گل پرآزار
ز دست عشق بس دلخسته ميشد
يكي دستار در سر بسته ميشد
بگرد شهر از هر راه ميگشت
ز حال شهريان آگاه ميگشت
وسيلت جست از ارباب بينش
سخن گفت از نهاد آفرينش
ميان زيركان نكته پرداز
شد از بسيار داني نكته انداز
چويك چندي ببود او ذوفنون بود
بهر علمي ز اهل آن فزون بود
چوصيت علم او ز آوازه بگذشت
نكونامي او ز اندازه بگذشت
خبر شد زو بر شاه سپاهان
كه برناييست تاج نيكخواهان
ز شهر خويش اينجا اوفتادست
بغايت در پزشكي اوستادست
كسي گر صد سؤالش امتحان كرد
جواب او بيكساعت بيان كرد
جهان را مثل او ديگر نبودست
ازو پاكيزهتر گوهر نبودست
تو گويي آدمي نيست او فرشتهست
كه از فرهنگ ودانايي سرشتهست
زبانش بند مشكل را كليدست
كسي شيرين سخنتر زونديدست
اگر در پاي گل خاريست اكنون
جز اين برنا كه خواهد كرد بيرون
شه الحق زين سخن شادي بسي كرد
كسي را نيك پي حال كسي كرد
برون آمد ز ايوان مرد كربز
جنيبت برد و خلعت پيش هرمز
درودش داد از شاه جوانبخت
شه خورشيد تاج آسمان تخت
كه شاه ما يكي بيمار دارد
كزو بر دل بسي تيمار دارد
اگر باشد دم تو سازگارش
تو باشي تا كه باشي رازدارش
كنون برخيز، چون ره نيست بس دور
قدم را رنجه كن نزديك رنجور
كه دي در پيش شه گفتند بسيار
كه در دانش نداري هيچكس يار
چو بشنود آن سخن خسرو چنان شد
كه از شادي دلش در برتپان شد
چو بي غم كارش آخر راست افتاد
زهي شادي كه در ره خواست افتاد
بدل ميگفت كاي دل، مرد درويش
چرا آخر نخواهد گنج در پيش
گهي ميگفت كاي سرگشته برنا
چه بايد كور را جز چشم بينا
اگرچه رنج بي اندازه ديدي
بدان گنجي كه ميجستي رسيدي
كنون چون سوي گنجي راي داري
چنان خواهم كه دل برجاي داري
بدانش عقل را بر جاي ميدار
بمردي خويش را بر پاي ميدار
طبيب از درد خود گر پس نيايد
ازو درمان ديگر كس نيايد
چو برخود خواند مشتي پند و امثال
جنيبت برنشست و رفت در حال
روان شد، تا فرود آمد بدرگاه
سرايي چون بهشتي ديد پرماه
چو چشمش بر جمال شاه افتاد
بخدمت پيش شه، در راه افتاد
زبان پر آفرين بگشاد بر شاه
كه از تو دور بادا چشم بدخواه
فلك درگاه شه را آستان باد
زمين بدخواه او را آسمان باد
ز شاخ عمر چندان بهره بادش
كه گر گويد كه خضرم زهره بادش
بزرگاني كه پيش تخت بودند
بصد نوع امتحانش آزمودند
چو در هر علم عالي گوهر آمد
ز هر يك همچو گوهر بر سر آمد
چو بس شايسته آمد هر چه او گفت
شهش بسيار بستود و نكو گفت
چو خسرو بود در دانش بسامان
سوي گلرخ فرستادش بدرمان
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد