يكي طاوس فر بگرفته ماري
چه ماري همچو كار افتاده زاري
تهي و قعر جان را دُر همي داد
ني و خوشي چو شكّر پُر همي داد
نفس زد گرچه شخصش بي روان بود
بسي ناليد امّا بي زبان بود
بپاسخ بود بانگش بيست دربيست
نبودش جان ولي از باد ميزيست
قلم بود و خطش گرد دهان بود
قلم استاده و انگشتان روان بود
چو نبضش دلبري آورد در دست
ز نبضش همچو نبض انگشت ميجست
عجايب همدمي بود او دهان را
كه دم خوردي و دم دادي جهان را
نه خُلق از حلق فرسودن گرفتش
نه دم از باد پيمودن گرفتش
چرا چندين دم او تيز رو بود
چو ميدانست كز بادي گرو بود
اگر بادي برو جست از نزاري
برون آمد ازو صد بانگ و زاري
زماني شور در آفاق افگند
زماني پرده بر عشّاق افگند
گهي راه عراق آهسته ميزد
گهي راه سپاهان بسته ميزد
مخالف را چو در ره راست افگند
بصنعت جادويي كرد از نهاوند
چگويم چون همه كاري نكو كرد
نوايي داشت هركاري كه او كرد
چه گر از لاغري بي بيخ و بن بود
ولكين لعبتي شيرين سخن بود
يكي صورت درآمد ماه پيكر
نهاده همچو گردون پاي بر سر
رخي مانند ماه آسمان داشت
وليك از پنج ماه نوفغان داشت
تپانچه بر رخ چون ماه ميخورد
چنان كز درد آن فرياد ميكرد
چنان ميتافت رويش از برون دست
كه از چستي بچنبر مي برون جست
چو آوازش بچنبر جان برآورد
سر بسيار كس در چنبر آورد
چو گردون چنبري گشت آشكاره
جلاجل چنبرش همچون ستاره
سه چيز مختلف او را تن آمد
ز حيوان ونبات و معدن آمد
دو روي و چار گوشش بود و سرنه
بسي زد حلقه از هر سوي و درنه
چو مي بنواخت از مهر دلش دوست
ازان شادي نميگنجيد در پوست
اگرچه ديد روي دوست بيرون
نيامد پيش او از پوست بيرون
اگرچه پوست از آهو رسيدش
ولي شيرافگني نيكو رسيدش
چو آن بي پا و سر برداشت آواز
نميدانست كس از پاي، سر، باز
چو آواز خوشش بيهوش ميداشت
خوش آوازي خود را گوش ميداشت
بهر پرده رهش پيوسته بودي
ولكين پردهٔ او بسته بودي
نگاري ماهروي از پرده برخاست
بزد آن كوژ را در پردهٔ راست
الا اي روشنايي بخش بينش
تويي گنج طلسم آفرينش
تويي گنج وجهان پرگوهر از تست
سپهري و فلك پراختر از تست
ز گنج عشق گوهر بر جهان ريز
شراب معرفت در حلق جان ريز
جهاني خلق را يكرنگ گردان
جهان بر كور چشمان تنگ گردان
ز يك رنگي برآور روشنايي
دو عالم را بهم ده آشنايي
چو شمعي، خويشتن سوزي بياموز
تو ميسوز و جهاني مي برافروز
چو هستت قدرت پاكيزه گويي
كه هم يك رنگ، هم دوشيزه گويي
ز هر علمي كه بايد بهره داري
بميدان سخن دل زهره داري
ز تو گر ذكر ماند در زمانه
عوض باشد ز عمر جاودانه
چه بهتر مرد را از يادگاري
كه بعد از وي بماند روزگاري
كنون از سر بگستر داستاني
كه دربند تواند اين دم جهاني
چنين گفت آنكه از ابر معاني
مسلّم آمدش گوهر فشاني
كه چون هرمز نهاد آن مكر آغاز
كه تا گل را ستاند از پري باز
چهل روز از سپاهاني امان خواست
امان دادش چنان كش دل چنان خواست
ولي شاه سپاهان آن چهل روز
چهل ساله كشيد از دست دل، سوز
نبودش صبر تا خود كي درآيد
كه آن چل روز بي پايان سرآيد
فرو شد از هم و بگداخت از سوز
چله ميداشت گفتي آن چهل روز
نه روزي دل بر آسودي بسوزش
نه يك شب خواب بودي تا بروزش
نيابد چشم عاشق خواب هرگز
كه نبود چشم او بي آب هرگز
همه انديشه آن بودش شب و روز
كه تا چل روز آيد آن دل افروز
چو باز آيد رهي گيرم ز سرباز
ز پايش موزه اندازم بدر باز
بنگذارم دمي از خويش دورش
كنم از هركه پيش آيد نفورش
بميزانش كشم وانگه بدرخواست
خوشي در پردهٔ خود بينمش راست
حسابي ميگرفت آن شاه غافل
كه نبود آن حساب از هيچ عاقل
بدو عقلش بگفت از خام كاري
كه شاها خط دوكش گر عقل داري
بآخر چون بآخر شد چهل روز
نشد آگه ز هرمز شاه دلسوز
نشست آن شه پگاه از خون برش تر
كه تا هرمز كي آيد از درش در
بسي بنشست و بس برخاست آن شاه
نيامد هيچكس پيدا ازان راه
بدل ميگفت امروزي كنم صبر
كه تا فردا برايد ماهم ازابر
بيايد پيش من هرمز پگاهي
ز گلرخ پس رو خود كرده ماهي
بدين امّيد روز آورد با شب
ولي تا روز آن شب كرد يارب
همه شب جاي خوابش خون گرفته
زمين از اشك او جيحون گرفته
دُرش در چشم ازان وسواس ميگشت
مژه در چشم او الماس ميگشت
چو دُر از چشم او پيدا همي شد
كنار او ز دُر دريا همي شد
گهي از روي گلرخ ياد ميكرد
گهي از شوق او فرياد ميكرد
گهي چون مرغ بي آرام ميشد
گهي از تخت زر بر بام ميشد
گهي از در چو باد صبح ميجست
گهي دل در كليد صبح ميبست
گهي گفت اي حكيم ناوفادار
چو شد چل روز چون نايي پديدار
مكر او نيز بر دست پري ماند
پري بردش، ازان از من بري ماند
چو شمعي شب بروز آورد از سوز
ولي زان شب بتر بودش دگر روز
چو دراز برج گردون باز كردند
كواكب خانهها را ساز كردند
همه يكسر بدان در، دردويدند
ازان چون صبح بدمد ناپديدند
چو قرص تيغ زن بگشاد بازو
چو پرآتش تنوري، در ترازو
بجوشيد ازتنور آتشين خوش
جهان شد جمله پر طوفان آتش
چو طاوس مرصّع بال گردون
علم زد با هزاران جلوه بيرون
يكي را شه بر هرمز فرستاد
كه اي استاد بگذشت آن بر استاد
بگو كز چيست اين چندين مقامت
بيا چون گشت چل روزي تمامت
مرا خود دل ز غم زير و زبر شد
كه تا اين چل شبانروزم بسرشد
قدم در نه، رها كن از سخن دست
چو زلف گلرخ اين چل را مكن شست
شبانروزي دگر كاري ندارم
مگر بنشسته روز و شب شمارم
نهادي از پي اين عهد گردن
كنون هم سر مپيچ ازوعده كردن
اگر بنشستهيي و گر بپايي
ز پا منشين چنان كاين دم بيايي
اگر گل را گرفتي پيشم آري
مرا دلخوش كني با خويشم آري
چو آن مرد اين سخن بشنيد از شاه
بزخم پاي گرد انگيخت از راه
چوتيري كاورد قصد نشانه
شد آن پرتك سوي هرمز روانه
چونزديك در هرمز رسيد او
در هرمز چو آهن بسته ديد او
بنرمي حلقه برسندان در زد
چو كس پاسخ ندادش سخت تر زد
بصد در، در بزد آن در زن خوار
درش نگشاد و لرزان گشت ديوار
زماني در زدن را باز ميداد
زماني از برون آواز ميداد
چو دادي از برون بسيار آواز
صدادادي جوابش از درون باز
يكي همسايهٔ بي سايه ناگاه
برون آمد چو خورشيدي ز خرگاه
بگفتش در مزن اي در زن سرد
مكوب اي آهنين دل آهن سرد
كه چل روزست تا هرمز بشبگير
از اينجا شد برون چون از كمان تير
سه زن را با دو تن ديگر ببردست
مگر ايوان بديگر كس سپردست
چو پاسخ يافت از زن مرد در زن
بجست از جاي چون ارزن زدرزن
چوباد از رهگذر حالي گذر كرد
برشه رفت و زان حالش خبر كرد
شه از گفتار مرد از جاي برجست
چو شيري مست ميزد دست بر دست
گهي لب را بدندان پاره ميكرد
گهي جان را بمردي چاره ميكرد
گهي ز انديشه در سودا فتادي
گهي در دست صد غوغافتادي
گهي در تاب شد چون شير از تف
گهي چون شير ميريخت از لبش كف
رگش راديده ميبرّيد بي نيش
دلش از غصه ميغرّيد بيخويش
برآمد آه خون آلود از شاه
كه دانست آنكه هرمز بردش از راه
زبان بگشاد كاحسنت اي سگ شوم
نكوكاري بكرد اين بدرگ روم
چو بد كردم، بدم افتاد از خويش
كسي كو، بد كند بد آيدش پيش
يقين دانم كه اين فكري نه خردست
كه اين زن را چنين از راه بردست
ندانم تا چسان تزوير آميخت
كه گل با او چو مي با شير آميخت
ندانم تا چه زرق و جادويي كرد
كه گل با من چنين كدبانويي كرد
ندانم تا چه دم داد آهنم را
كه گل برداشت چون بادي قدم را
كلوخ امرود كرد آن سگ بدستان
كلوخ آمدمگر برنارپستان
دلش را زو كلوخي بود در راه
كه آبي بركلوخش ريخت ناگاه
مگر سنگيش ازو در كفش افتاد
كه شد همچون كلوخي كفشش از ياد
مگر كفشش ازو در اندرون گشت
بمن بگذاشت كفش ازدر برون جست
چنان بي كفش رفت آن شوم زاده
كه مرد كفش دردامن پياده
مگر هرمز چو مرد كشفگر شد
كه گل را پاره بردوخت و بدر شد
مرا زين كفشگر رويي بنفشست
كه كافر نعمت و كافر درفشست
اگر خوردي ز كفش من قفا او
بزير كفش منشاندي مرا او
زن ناپارسا درخورد تيغست
اگر روزي خورد روزي دريغست
سگ از بيگانه با فرياد گردد
ز روي آشنا دلشاد گردد
سگ از وي به كه سگ همخانهيي را
بنگذارد شود بيگانهيي را
دريغا كان سگ از دامم برون جست
وزو آتش ز اندامم برون جست
دريغا گر مرا بودي خبر زود
وليكن چون كنم ديرم خبر بود
كرا افتاد هرگز در جهان اين
زهي كار جهان، كار جهان بين
گرامي داشتم آن شوم زن را
بپروردم بلاي خويشتن را
سخن جز بر مذاق او نگفتم
بسالي در فراق او نخفتم
چوجاني برگزيدم از جهانش
پس آنگه خواندمي آرام جانش
شبي گر دست من بروي رسيدي
بده روز آتش اندر ني دميدي
بتندي پيرهن را چاك كردي
بكندي موي و بر سر خاك كردي
برآوردي فغان از دل بزاري
مرا از در برون راندي بخواري
وگر استادمي از دور بر راه
چو چشم او در افتادي بدرگاه
دو چشم از چشم من برهم نهادي
چنين اين خسته را مرهم نهادي
بپوشيدي بپرده روي از من
گريزان گشتي از هر سوي از من
ز زنگي، طفل چون آرد هراسي
ز من او بيش آوردي قياسي
چه گر شاهي بقال و قيل بودم
بچشم گل چو عزرائيل بودم
چنان ترسيدي از من آن جفا كيش
كه من زومي بترسيدم ازو بيش
اگر ديدي مرا درجاي خالي
بگردانيدي از من روي حالي
نه گوهر خواستي نه جامه وزر
نه آرايش نه مشّاطه نه زيور
ز شادي منش اندوه بودي
ز مهرم بر دلش صد كوه بودي
اگر روي مرا در آب ديدي
بشب هندوستان درخواب ديدي
ز خود صد دستبردم برشمردي
بنرد حيله صد دستم ببردي
مگر گفتم ز روي شرمگيني
ندارد آرزوي همنشيني
مگر گفتم كه از بس پارسايي
همه ننگ آيدش از پادشايي
مگر گفتم ز بيماري چنانست
كه گر با من بود، او رازيانست
چه دانستم كه آن شوم زبونگير
درون پرده خواهد شد برونگير
مرا گويد سوي باغم كسي كن
چوباز آيم تماشاها بسي كن
نبودش هيچ دامنگير با من
ازان درچيد ازين سرگشته دامن
دريغا گر كسم آگاه كردي
سپه درحال عزم راه كردي
نميگردد كمم يكدم ز دل سوز
چه سازم چون كنم بگذشت چل روز
چه سگ بود آنكه گل را برده از راه
نترسيد و نه انديشيد از شاه
حكيمي و پزشكي كرد تلبيس
كه تا از راه برد او را چو ابليس
وليك آن مرد را اين دست ازان بود
كه بس نيكو و بس شيرين زبان بود
چو بس پاكيزه بود آن مرد دانا
شد از پاكيزگي بر گل توانا
درين معني مرا اوّل گنه بود
كه او در شهر همچون خاك ره بود
رسانيدم ز خاكش سر بگردون
مكافاتم چنين كرد آن سگ دون
چو پاي از جاي شد بر پي چه پويم
كه يار از دست دادم مي چه جويم
شد القصّه ازين غصّه شب و روز
چو شمعي اشك ميباريد در سوز
بشب در يك زمان خوابش نبودي
بجز خون بر جگر آبش نبودي
چوني زاتش دلش در سينه ميسوخت
ز بي مهري گل در كينه ميسوخت
بران بنشست آخر شاه خونخوار
كه تا از پرده چون آيد برون كار
درون پرده زان دل بيقرارست
كه كار پرده بيرون از شمارست
كنون با حال خسرو شاه آييم
سپاهان رفت با اين راه آييم
بتي خوشبوي همچون مشك بويا
زبان در بستهيي را كرده گويا
شكسته بستهيي دو دست بر سر
بيكسو فربه و يك سوي لاغر
رگش از نيش، آوازي نكوداشت
برگ در استخوان گيسوي او داشت
چو از زخمه رگش زاري گرفتي
چو زخمه دل نگونساري گرفتي
بشادي دايهيي در بر كشيدش
ولي چون راه زد، پي بركشيدش
خروشان گشت طفل رنج ديده
كه بخروشد بسي پي بركشيده
همي بر پهلويش زد دايه ناگاه
كه او پهلوتهي ميكرد از راه
نبودي در رگش خون از نزاري
وليكن جوي خون راندي بزاري
بهر دم دايه زخمش بيش ميزد
بزخمه در رگ او نيش ميزد
بمالش برد از گوشش گراني
رگي در گوش داشت از مهرباني
اگر يك ناله بودي بيحسابش
فتادي هم ازان پرده حجابش
حسابي ناگزير راه بودش
ادب از دايهٔ دلخواه بودش
بنوك خار، لب ميدوخت او را
حساب انگشت ميآموخت او را
اگرچه بر طريق خويش ميبود
اسير گوشمال و نيش ميبود
ز درد زخم نيش آن طفل مضطر
ببسته بود ساعد را سراسر
چو شاه از جشن كردن بازپرداخت
بعشرت با گل دمساز پرداخت
گل و خسرو بهم چون مهر با ماه
بشادي باده نوشيدند شش ماه
جواني بود و عشق و كامراني
چه خوشتر باشد از عشق و جواني
بهم بودند دلخوش روزگاري
وليكن در ميان نارفته كاري
در آن بودند تا خسرو بصد ناز
بخواهد از پدر گل را باعزاز
كنون بنگر كزين دهر پريشان
كجا خواهد رسيدن حال ايشان
تو حاضر باش تا من رازگويم
چو شكّر قصّه گل بازگويم
زهي عطّار كز فضل الهي
بحمدللّه تو داري پادشاهي
تويي اعجوبهٔ دوران سخن را
تو دادي از معاني جان سخن را
زهي صنعتگري احسنت احسنت
زهي دُر پروري احسنت احسنت
شكن بين در سر زلف سخنها
زهي شيرين سخنها و شكنها
چو دستم داد بسياري صنيعت
بفرياد آمد از دستم طبيعت
منم امروز در ملك سخن شاه
بهرمويي نموده در سخن راه
عروض آموز كژ طبعان صريرم
ترازوي سخن سنجان ضميرم
ضميرم در جنان زيبا زند جوش
كه حوران مينهندش دربناگوش
ضمير من خليل آسا از آنست
كه هم ز انگشت، خود شيرم روانست
معاني ضميرم را عدد نيست
مرا اين بس كه از خلقم مدد نيست
نه غايت مي درآيد در معاني
نه نقصان ميپذيرد اين رواني
مراحق داد در معني هدايت
ازين معنيست، معني بي نهايت
چنين گفت آن حكيم نغز پاسخ
كه چون از قصر شه گم گشت گلرخ
شدند از هر سويي گل را طلبگار
نيامد هيچ باد از گل خبردار
فغان برداشت شاه و اشك بگشاد
دلش صد جوي خون از رشك بگشاد
بدل ميگفت: روزي چند گردون
بتركم گفت، بازم برد در خون
جهانا هرچه بتواني بخواري
بكن با من، زهي ناسازگاري
چو در خون، زار ميگردم فلك وار
چرا آخر نميسوزم بيكبار
تن من سوختست از گل بصدرشك
دلم پر آتشست و ديده پر اشك
ز چشم اين سوخته چون نم گرفتست
درون آبست آتش كم گرفتست
كجاآتش كند در من اثر نيز
نسوزد سوخته بار دگر نيز
منم گل كرده خاك، از آب ديده
ز باد سرد دل، آتش دميده
دلي دارم بزير كوه اندوه
چو كاهي ناتوان و ميكشد كوه
شدم ديوانه از سوز جدايي
چه سازم با غم روز جدايي
كجا، كي، اي دلم با خويش برده
غمت خواب من دلريش برده
چو پنهان گشت عالم بينم، آخر
چگونه نيز عالم بينم آخر
بخون بردوختم چشم از زمانه
كه پرخونست و خون از وي روانه
خداوندا، مرا زين درد برهان
ز سوز هر و آه سرد برهان
مرا پيدا كن اين راز نهاني
كه بر من تلخ شد عيش جواني
چو برجان زد گره چندانك خواهي
گشادش آن گره فضل الهي
يكي هندو زني، از مطبخ شاه
رخ گل ديده بود آن روز در راه
كه حُسنا در برش ميرفت چون تير
بيامد پيش خسرو، كرد تقرير
برخودخواند حُسنا را شه آنگاه
چو حُسنا را، نظر افتاد بر شاه
چوبرگ بيد، لرزان گشت از بيم
رخش شد زعفراني، دل بدونيم
ازان هيبت زبانش رفت از كار
تو گفتي ميدهد برخويش اقرار
مرا ياد اين سخن از گفت داناست
كه نايد بد دلي با فعل بد راست
ز سر تاپاي، هر مويش كه خواهي
همي دادند بر جرمش گواهي
نشد بيچاره پيش انديش ازان كار
كه شد در خون جان خويش ازان كار
بجاي آورد حالي شاهزاده
كه آن كاريست با حسنا فتاده
شه رومي، چو تركان كين گرفته
دلش چون جعد زنگي،چين گرفته
بحسنا گفت: اي سگ رازبگشاي
فرو بستي مرا، آواز بگشاي
بگو تا آن سمنبر را چه كردي
گل صد برگ دلبر را چه كردي
چو حسنا اين سخن بشنود از شاه
بشه گفتا نيم زين حال آگاه
تو خود داني امانت داري من
وفاداري و عهد و ياري من
ولي كان دل بود از گفت خالي
سخن گفتن توان دانست حالي
كسي كو كوژگفتن، خوي دارد
زبان در راستي كژ گوي دارد
چرا كژ گويي اي من خاك كويت
كه كژ گفتن بريزد آب رويت
چو خر بهتر نگردد هيچگونه
چه كن پالانش برنه باژگونه
شهش فرمود تا چون سگ ببستند
دو خادم بر سرو پايش نشستند
بزير زخم چوبش، پاره كردند
ز خونش، خاك ره خونخواره كردند
الا اي كبك كهسار معاني
چو آتش خورده آب زندگاني
بمانده در كنار خضر و الياس
شده مشغول دُر سفتن بالماس
ترا چون چشمهٔ خضرست بر در
چه ماندي در عجايب چون سكندر
ز تاريكي، بسوي چشمه شو باز
ز چشمه، گوهر روشن برانداز
تو را اين چشمه، كآبشخور از آنجاست
يقين دانم كه اين گوهر از آنجاست
تويي چون كبك در كان گهر تو
شده با تيغ دايم در كمر تو
چو اندر كوكب درّي سخن ساز
سخن گويي تو چون كبك دري باز
تو دايم همچو كبك نازنيني
كه هر دم بر سر سنگي نشيني
چو كبكي ميجهي از كان گوهر
ازين سرسنگ، بر سر سنگ ديگر
چو كبك از كوه، هر ساعت درايي
بقعر چشمهٔ گوهر برايي
اگر تو معني سنگين ببيني
چو كبكي بر سر سنگي نشيني
كني چون كبك، خون آلوده منقار
ز سنگ آتش برون آري بگفتار
كني با سنگ چنداني ستيزه
كه خصم تو شود آن سنگ ريزه
چنين گفت آنكه استاد جهان بود
كه در باب سخن صاحبقران بود
كه چو شش ماه خسرو بود با گل
بهردم عشرتش نوبود با گل
گهي با گل مي گلفام خوردي
گهي صد بوسه از گل وام كردي
گهي آن وام گل را بازدادي
گهي گل را بهاي ناز دادي
گهي سيمين برش در برگرفتي
گهي خاك رهش در زر گرفتي
زماني عشرتي نوساز كردي
زماني خلوتي آغاز كردي
زماني از گلش شكّر چشيدي
زماني تنگ شكر دركشيدي
چو در برداشت چون گل دلستاني
نكردي ياد از حسنا زماني
چو گل باشد، كه، از حُسنا كند ياد
چو دُر باشد، كه از مينا كند ياد
چو سر باشد ز افسر كم نيايد
چو ماه آمد ز اختر كم نيايد
چو صبح آيد، كه جويد وصل انجم
چو آيد آب برخيزد تيمّم
بسي بودي كه حسنا پيش شهزاد
باستادي و شه را نامدي ياد
بسي بودي كه خود را مينمودي
بشاه، و شاه ازو آزاد بودي
بشادي خسرو و گل شام و شبگير
بهم بودند دايم چون مي و شير
دل حُسنا ز گل درجوش افتاد
گهي برخاست و گه مدهوش افتاد
بجوش آمد در آن اندوه رشكش
كنارش گشت دريايي زاشكش
ز دانا اين سخن آمد مراخوش
كه گفتارشك سوزان تر ز آتش
نباشد رشك زن بر كس مبارك
كه رشك زن بود زخم بلارك
روا دارد كه سر بر جاي نبود
ولي با سوز رشكش پاي نبود
كسي داند كه رشك آدمي چيست
كه او در رشك روزي تا بشب زيست
شبي كان شب سيه تر بود از قار
شبي تيره چو روز دوري از يار
جهان تاريك تر از روي زنگي
چو چشم مور بر حسنا ز تنگي
دمش از آه دل آتش فروزان
نشسته اشك ريزان، سينه سوزان
همه شب بود حسنا حيله انديش
كه تا گل را چسان بردارد از پيش
يكي مكري بساخت از نوك خامه
جهان افروز را بنوشت نامه
جهان افروز كدبانوي او بود
كه حُسناي گزين هندوي اوبود
در آن نامه نوشت از حال هرمز
كه اين برنا يكي شاهست كربز
طبيبي نيست او صاحب كلاهست
كه قيصر زادهٔ رومست و شاهست
اگر روزي شود با چرخ درخشم
كند خشمش فلك را خاك در چشم
وگر بر مهر بگشايد ره چهر
زمين بوسند پيش او مه و مهر
سپاه او فزونند از هزاران
صدي بشمر بهر يك قطره باران
خزانهش از قياس اندكي گير
ز يك يك برگ هر شاخي يكي گير
سمند و ابلقش را نيست پايان
ولي هستش عدد ريگ بيابان
چنين شاهيست گفتم با تو حالش
ازان گلرخ چنين شد در جوالش
پزشكي مكر آن مكّار بودست
كه با هم پيش از اينشان كار بودست
چو خسرو را دل گل بود خواهان
ز شهر روم آمد با سپاهان
ز اسپاهان بصد افسونش آورد
براه رازيان بيرونش آورد
بتك از اسپ تازي اين نيايد
ز صد طرّار رازي اين نيايد
چو بر گل دست يافت، از راه بردش
بشب از باغ شه ناگاه بردش
مرا در نيمهٔ ره گشت معلوم
كه آن زن گلرخست و او شه روم
گر آنجا گشتمي آگه ازين كار
برون آوردمي شه را ازين بار
مرا زين كارغم بسيار افتاد
وليكن چون كنم چون كار افتاد
در آن شب گو برون شد از سپاهان
دلم خاتون خود را بود خواهان
مرانگذاشت هرمز از بر خويش
وگرنه كردمي كار از سرخويش
كنون هم گلرخ و هم شاهزاده
گهي شكّر خورند و گاه باده
بهم در عشرتند اين هر دو خوشدل
ز پرّ زاغ تا پرّ حواصل
نياسايند يك ساعت زعشرت
دل حسنا بجان آمد زغيرت
بسا ننگا كه باشد بر سپاهان
كه زن دزدد كسي از شاه شاهان
بعالم هركجا كاين قول گويند
ز ننگ شاه ما، لاحول گويند
چه گر من كس نيم آن پيشگه را
ندارم طاقت اين ننگ شه را
چوهرمز كرد ازينسان ناجواني
من اين را ننگ ميدانم تو داني
دو كس را معتمد بفرست ناگاه
كه تاگل را بدزدم من ازين شاه
بدست معتمد بسپارم او را
كه سيصد مكرودستان دارم او را
كنون اين نامه سر در راه كردم
ترا از نيك و بد آگاه كردم
چو شد از نامه فارغ، نوك خامه
ببازار آمد و برداشت نامه
فراز آمد سوي بازار گانان
بسي بودند پيران و جوانان
سپاهاني يكي بازارگان بود
كه در بازارگاني خرده دان بود
برخود خواند حسنا آن زمانش
بپرسيد آشكارا و نهانش
نخستين عهد دربست استوارش
كه تا بازارگان شد رازدارش
يكي گوهر گشاد از بازوي خويش
نهاد آن مرد را با نامه در پيش
بدو گفت اين گهر بر گير و بستان
وليك اين راز من بپذير و برسان
چو نامه سوي آن دلبر رساني
هزاران گوهر ديگر ستاني
جهان افروز را ده نامه ازدست
وزو درخواه هرچت آرزو هست
كنون خواهم كه وقت صبحگاهان
ازينجا سر نهي سوي سپاهان
چو جان اين نامه با خود رازداري
وگر خواهي جوابش بازآري
چو هر نوعي سخن آن بيخبر گفت
بسوگند آن سپاهاني پذيرفت
ز شهر روم چون بادي بدر شد
چه باد، از هرچه گويم زودتر شد
بدريا رفت و در دريا سفر كرد
وزانجا نيز بر صحرا گذر كرد
بوقت شام آمد در سپاهان
توقف كرد شب تا صبحگاهان
چو پيش آهنگ روز آهنگ ره كرد
شد از زردي رويش روي اوزرد
بزودي مرد، سر از سوي ره تافت
كه تا سوي جهان افروز ره يافت
بپيش پردهٔ او مرد هشيار
جهان افروز را بستود بسيار
جهان افروز حالي پرده بگشاد
كه تا آن نامه پيش پرده بنهاد
چو مهر نامه بگشاد آن پري روي
شد از رشك گلش نيلوفري روي
جهان بر چشم او چون پرنيان شد
جهان افروز گفتي از جهان شد
يكي آتش برامد تا سر او
كه همچون لالهيي شد عبهر او
زماني دست ميزد موي ميكند
زماني لب، زماني روي ميكند
شدش ناخن كبود و روي چون خون
حرير سبزش از خون گشت گلگون
پس آنگه برد آن نامه بر شاه
كه تا شه گشت از آن دلخواه آگاه
گرفته نقطهٔ خون جامهٔ او
ز اشك آغشته گشته نامهٔ او
كه ميدانست حال و كار آن ماه
ز عشق او دل وي بود آگاه
بگفت آن نامه را حالي ببردند
بدست شاه اسپاهان سپردند
چو شاه آن نامهٔ حُسنا فرو خواند
چو سودايي دران سودا فرو ماند
چو خواند آن نامه را و با خبر شد
چو زهري غصّه بروي كارگر شد
درين انديشه گفتي شه فرو مرد
چو شيدايي زماني سر فرو برد
چوبا خود آمد آن از خويش رفته
فراق از پس، خرد از پيش رفته
دو تن را خواند و از حُسنا سخن گفت
كه بس نيكوست هرچ آن سرو بن گفت
شما را ميببايد شد بزودي
مگر ماهم برايد از كبودي
گر او گل را بدزديد و صوابست
منش هم باز دزدم اين جوابست
شدند آن هر دوحالي از سپاهان
چو از دوزخ برون صاحب گناهان
چو از صحرا سوي دريا رسيدند
درون رفتند ودريا را بريدند
بآخر چون سفر كردند در روم
طريق قصر گل كردند معلوم
چو دم زد يونس مهراز دم حوت
شفق بر گرد گردون ريخت ياقوت
شدند آن هر دوتن تا درگه شاه
نگه ميداشتند از هر سويي راه
بدين ترتيب هر دو از پگاهي
باستادند تا وقت سياهي
چو يك هفته برامد، بامدادي
برون آمد ز در حُسنا چو بادي
بديد آن هر دو را ناگاه بشناخت
ولي آن دم نظر بر راه انداخت
فراتر رفت زود از پيش آن در
بخواند آن هر دو را از زير چادر
چوآن هر دو بحُسنا در رسيدند
بپرسيدند و گفتند و شنيدند
چنين فرمود شان حُسناي مكّار
كه صندوقي ببايد ساخت ناچار
ستوران خوش و رهوار بايد
سزا و لايق آن كار بايد
كه تا گل را بدزدم بامدادي
بدست هر دو بسپارم چو بادي
شما گل را بصندوق اندر آريد
دو دستش بسته برگرد سرآريد
دهان بندي كنيد از معجز او
بر او بنديد بند چادر او
بگفت اين،وزپي ايشان روان شد
وزان موضع بجاي هر دوان شد
چو جاي هر دو تن را كرد معلوم
بيامد تا بايوان شه روم
چوروزي ده گذشت، آن مرد استاد
باستادي خود در كار اِستاد
بفرصت خواند گل را جاي خالي
چو الماسي زبان بگشاد حالي
بگلرخ گفت كاي خاتون كشور
خداوند مني و بنده پرور
ندارد هيچ شاهي چون تو ماهي
نيابد هيچ ماهي چون تو شاهي
نزايد هيچ مادر چون تو فرزند
نيارد هيچ قرني چون تو دلبند
نكويي نام گيرد از رخ تو
شكر شيرين شود از پاسخ تو
اگر لعل تو گويم، جان فزايست
وگر زلف تو گويم، دلگشايست
بري همچون بلورتر تو داري
نمكداني همه شكّر تو داري
نكوتر مينيايد هيچ جايت
كه نيكوييست از سر تا بپايت
تو با اين جمله خوبي و نكويي
كسي را با تو خوش نبود چه گويي
كسي بنشسته با حور بهشتي
چرا برخيزد از سوداي زشتي
كسي را جفت باشد پادشايي
چرا عشرت گزيند باگدايي
كسي را نقد باشد چون تو دلكش
چرا نبود ز ديدار تو دلخوش
در آتش ماندهام از مشكل خويش
چو آتش ميكشم غم در دل خويش
ازان ترسم كه گويم راز با كس
كه بيم جان من باشد ازان پس
كنون چون طاقتم از حد برون شد
دلم زين غصّه چون درياي خون شد
نخواهم گفت راز خويشتن را
ولي وقتي كه وقت آيد سخن را
اگر با من كني عهد و وفا تو
درين معني امين گردي مرا تو
بشرط آنكه چون رازم نيوشي
نگهداري سخن، رازم بپوشي
وگر گويي بكس راز نهانم
شوي هم در زمان در خون جانم
چو پاسخ يافت گل زان ماهپاره
نديد از عهد كردن هيچ چاره
چو عهدي بست با او گل بسوگند
زبان بگشاد حُسنا كاي خداوند
دل خسرو كنون با تو يكي نيست
دورويي ميكند دايم، شكي نيست
چنان كز پيش بود او كي چنانست
دلش در پرده برعكس زبانست
دل خسرو چو آتش بود با تو
بماند از آتش او دود با تو
ندارد با تو يك دم مهرباني
كند با تو برويي زندگاني
تو ميداني كه خسرو بس جوانست
بزور و قوّت او شير ژيانست
اگر او را بوصلت راي بودي
ترا با زوراو كي پاي بودي
جوان كو آگهي يابد ز معشوق
وگر بايد شدن بالاي عيوق
قدم گردد ز سر تا پاي در راه
كه تا چون كام دل يابد ز دلخواه
كسي را عشق باشد با جواني
چو تو معشوق يابد رايگاني
بجزمي خوردنش كاري بود نيز
مگر او را نهان ياري بود نيز
اگر در كار تو سر تيز كارست
چرا از وصل تو پرهيزگارست
بدان اي بت كه خسرو در فلان كوي
بتي دارد چو ماه آسمان روي
نكويي هم ندارد بي نهايت
ولي شيرينيي دارد بغايت
اگرچه گويي او حور بهشتست
ولي درجنب خوبي تو زشتست
اگر شيرينيش چندان نبودي
ازو خسرو چنين حيران نبودي
چنان از عشق او خسرو نژندست
كه گويي بندبندش زيربندست
اگر روزي شكارش راي باشد
بردلدار جان افزاي باشد
ززرّ و جامه چندانش بدادست
كه گويي دختر قيصر نژادست
نهاني ميرود شاه دل افروز
برِ آن ماهرخ هر روز، هر روز
اگر خواهي كه شه را بنگرم من
ترا پنهان در آن ايوان برم من
چو پنهان در پس ايوان نشيني
بهم پيوند اين و آن ببيني
ببيني تا چه بايد ساخت چاره
كه تا خسرو ازو گيرد كناره
ببيني آن زن بد را بديدار
كه زينسان شاه شد او را خريدار
چو گلرخ آن سخن بشنيد، از رشك
همه برگ گلش پرخون شد از اشك
چنان دردي پديد آمد بجانش
كه غلتان گشت خون از ديدگانش
چنان در آتش و در تفت افتاد
كه گفتي آتشي در نفت افتاد
بحُسنا گفت اكنون آن زن شوم
كه عاشق شد بروشهزادهٔ روم
بمن بنماي تا رويش ببينم
نهان ازوي بكنجي در نشينم
پس آنگه چارهٔ آن پيش گيرم
وگرنه راه شهر خويش گيرم
دران دلگرميش حُسنا بدر برد
بجاي آن دو مرد بدگهر برد
چو آتش رفت و همچون دود برگشت
بديشانش سپرد و زود برگشت
چو جاي خويش را گلرخ چنان ديد
جهان برچشم خود همچون دخان ديد
دلش از مكر حُسنا بحر خون شد
ز راه چشمهٔ چشمش برون شد
نكردندش رها تا بركشد دم
دهانش را فرو بستند محكم
بلورين ساعدش بر هم ببستند
ز بيم جان، تنش محكم ببستند
بصد خواري بصندوقش نشاندند
وزانجا هم دران ساعت براندند
شبانروزي نياسودند در راه
چو دو پيكر جهان بگرفته بر ماه
چو از خشكي سوي دريا رسيدند
زخشكي، سوي كشتي دركشيدند
بهر روزي در صندوق يكبار
گشادندي بران درماندهٔ كار
دران سختي چنان حور بهشتي
فرومانده نهان از اهل كشتي
همي گفتند صندوقي بقيرست
كه اندر وي كنيزي بي نظيرست
ز بهر پادشاهي ميبرندش
ازان پنهان چو ماهي ميبرندش
چو روزي پنج در دريا براندند
بگردابي در آن دريا بماندند
برامد باد كژ از روي دريا
ز دريا موج ميشد تا ثرّيا
گهي كشتي بسوي ماه بردي
گهي تا پشت ماهي راه بردي
فغان از مردم كشتي برآمد
جهان يكبارگي گفتي سرآمد
بآخر بند كشتي خرد بشكست
بگرد تخته باد كژ بپيوست
بدادند آن ستمگاران مسكين
در آب تلخ دريا، جان شيرين
ازان قوماند كي بر چوب پاره
فتادند از ميانه با كناره
روان ميگشت در گرداب صندوق
گهي ميشد بماهي گه بعيوق
ببادي از زماني تا زماني
برفتي ازجهاني تا جهاني
دو استاد سپاهاني بشيناب
برون بردند جان از دست غرقاب
خبر زيشان سوي هر شهر بردند
كه كشتي غرقه گشت و خلق مردند
كنون اي مرد خوشگوي نكوكار
در آن صندوق گلرخ را نگهدار
چودارد قصّه گلرخ درازي
برو تا قصّه هرمز بسازي
بگفت اين و دبيري را بفرمود
كه كلكش از عطارد گوي بربود
دبير شاه چون بگرفت خامه
بنام حق مزين كرد نامه
خداوندي كه دور از چند و چونست
دو عالم را بكلّي رهنمونست
جهانداري كه اين چرخ كهن ساخت
خرد را دايهٔ طفل سخن ساخت
نكوكاري كه عالم كرد موجود
كه درعالم نبودش هيچ مقصود
جز او اندر حقيقت ديگري نيست
رهش را حدّ و ملكش را سري نيست
جهان از ظلّ فضلش را نجاتست
سر مويي ز فضلش كايناتست
زانجم، شمع جان افروز آرد
گهي شب را برد، گه روز آرد
زني، شكّر، زتود اطلس نگارد
ز كس، ناكس، زناكس، كس برآرد
بسي در وصف او تصنيف كردند
بسي با يكدگر تعريف كردند
هزاران قرن ميكردند فكرت
بآخر با سرامد عجز و حيرت
ازان پس گفت عيسي را ثنايي
مسيحي، پاك روحي، پاك رايي
بدان اي شاه سر از خط كشيده
كه در روي زمين هيچ آفريده
ندارد تاب كين ما زماني
كه مينازند از مهرم جهاني
زنسل شاه ذوالقرنين ماييم
شه و شهزادهٔ ثقلين ماييم
تو داني پايگاه ما كه چندست
فلك نرسد بما گرچه بلندست
دران ميدان كه آنجا جنبش ماست
فلك چون گوي، سرگردان آنجاست
منم شاهي كه خورشيدم نگينست
چه جاي ملكت روي زمينست
اگر خشمي برانم، دوزخ آنجاست
شود آبي و گردد، چون يخ آنجاست
مكن، خود را ز خسرو خشم مرسان
سپاهان را چو سرمه چشم مرسان
روان كن آن سمنبر را بر من
بترس از دارو گير لشگر من
كه گردي بيقرار از تو برآريم
كم از يكدم دمار از تو برآريم
چو نامه سر بمهر خسروان شد
بدست پيك دادند و روان شد
روان شد پيك خوش رو تا سپاهان
بقصر شاه آمد صبحگاهان
فغان برداشت آن مسكين مكّار
كه زنهار، الا مان اي شاه، زنهار
بجان زنهار ده تا بازگويم
كه چون زنهار دادي راز گويم
شه زنهار ده، زنهار دادش
دو گوش، آنگه سوي گفتار دادش
بدي ميخواست گلرخ را از آن كار
خود او ماند اي عجب در زير اين بار
چه نيكو گفت خشم آلود سرهنگ
كه گر چاهي كني زيرش مكن تنگ
روا باشد، كه چون در راه افتي
سراسيمه شوي در چاه افتي
زبان بگشاد و مكر خويش برگفت
كژي ننمود، و كم تا بيش برگفت
شه او را گفت: اي شوم جفا كار
چرا گشتي بدينسان ناوفادار
بزد القصّه بسيارش بزاري
فگند آنگاه در چاهش بخواري
چو شاه آگاه شد از درد خسرو
بدرد خسروش دل گشت پس رو
پدر، دردپسر، چون بيند آخر
دلش زير و زبر، چون بيند آخر
بخسرو گفت صبري پيش آور
مكش خود را و دل با خويش آور
كه تا من چارهيي سازم هم امروز
نشاني جويم از ماه دل افروز
نويسم نامهيي سوي سپاهان
شوم گل را از آن اقليم خواهان
اگر نفرستد آن گل را بر ما
دمار از وي برآرد لشگر ما
برامد نالهٔ كوس از در شاه
بجوش آمد چو دريا كشور شاه
ز عالم، بانگ زرّين ناي برخاست
ز بانگ ناي،دل از جاي برخاست
جهان در زير گرد ره نهان شد
همه خاك زمين بر آسمان شد
بدين كردار، تاج پادشاهان
سپه ميراند تا دشت سپاهان
چو از رومي سپاهاني خبر يافت
سپاهي گرد كرد و كار دريافت
ببالا،گرد دو لشكر چنان بود
كه گويي نردبان آسمان بود
برامد از بيابان نالهٔ كوس
تو گفتي كوس ميزد بر زمين، بوس
ز آواز دراي و بانگ شيپور
تو گفتي در قيامت ميدمد صور
سحرگاه از ميان گرد لشكر
دُرفشان شد درفش شاه قيصر
ز عكس خود، همه سرهاي نيزه
شده مانندهٔ خورشيد ريزه
ز عكس جوش و بانگ تبيره
شده تفّيده مغز و چشم خيره
نماز ديگري خورشيد شاهان
فرود آمد بصحراي سپاهان
برون تافت از كنار جنگ جايش
چو خورشيدي مه پرده سرايش
چو تاج چرخ سوي باختر شد
عروس آسمان پيرايه درشد
جهان شد زير خيمه ناپديدار
زمين چون آسمان شد خيمه كردار
شب تيره درين پيروزه خرگاه
سياهي بود، زرّين گويش از ماه
مگر بر تخت نرد چرخ، پروين
بگردانيد چندان مهره زرّين
شبي تاريك بر راه مجرّه
شده خورشيد روشن ذرّه ذرّه
شفق را جامهٔ خوني كشيده
زدبران شكل ماموني كشيده
گرفته تختهٔ افلاك جدول
نشسته شب كه اقليدس كند حل
ز آب زر، ذوابه بر كشيده
چو ديباي كبود زر كشيده
نياسودند آن شب جمله در دشت
كه تا چتر از سر افلاك بر گشت
چو خورشيد از دم كژدم برامد
ز عالم بانگ رويين خم برامد
چو گيتي گشت چون درياي سيماب
دو لشكر سر برآوردند از خواب
كشيدند آن دليران صف ز هر سو
باستادند هر يك روي در رو
خروش ناي چون صور سرافيل
بگردون شد ز پشت كوههٔ پيل
سواران آهنين دل كوه رفتار
ز سر تا پاي در آهن گرفتار
دوباره صد هزار از پاي تا فرق
چو ماهي جمله در جوشن شده غرق
نخستين، پيش ميدان شد پياده
قدم غرقه در آهن تا چكاده
بيك ره تير بگشادند برهم
بيك ساعت درافتادند بر هم
جهان پنهان شد از گرد سواران
هوا تاريك گشت ازتير باران
چنان گردي پديدار آمد از راه
كه شد چون گنبد گل، گنبد ماه
بزير گرد، مهر و ماه گم شد
سپهر راه بين را راه گم شد
ز پيكان عالمي پر ژاله كردند
زمين از خون مردم لاله كردند
هرانكس را كزان يك ژاله بگرفت
جهان از خون آنكس لاله بگرفت
فلك از عكس چون درياي خون شد
زمين از پاي اسبان چون ستون شد
معلّق گر نبودي طاس گردون
شدي تاسر چو طشت خاك پرخون
روان شد سيل خون فرسنگ فرسنگ
ميان خون سر مردان چو خرچنگ
برامد جوي خون از اوج گردون
چو بحر خون همي زد موج، گردون
ز كشته كوه شد يكسوي كشور
ز خون دريا شد آن يكسوي ديگر
ز گرما، مركبان بي تن ببودند
بجاي كفك، خون افگن ببودند
چو تيغ از خون دشمن ريخت باران
قلم شد تيغ در دست سواران
ز خون، شنگرف گفتي ميسرشتند
همه شنگرف، اسبان مينوشتند
چنان برخاست ازعالم قيامت
كه ديو آنجا گرفت از بيم اقامت
قيامت بود، امّا خلق زنده
بسي مرده بسي هرسو فگنده
ز خون خصم روي هفت اقليم
گرفته جوي خون چون روي تقويم
همه كار زمين خونخوارگي بود
فلك از دور، خود نظّارگي بود
چو طاس آتش ازگردون در افتاد
گهر از طشت گردون باسرافتاد
چو شد در قيروان خورشيد غرقاب
برون ريخت از مسام چرخ سيماب
گروهي كشته را از هم گشادند
گروهي خسته را مرهم نهادند
چو پر بگشاد مرغ صبحگاهي
مه روشن معلّق شد بماهي
بماهي همچو يونس صيد شد ماه
برآمد يوسف خورشيد ازچاه
گهي بر خاك و گه بر ميغ ميزد
سپر بود و دو دستي تيغ ميزد
سرافرازان دگر ره،صف كشيدند
دو رويه صور در گيتي دميدند
بپيش صف درآمد خسرو از پس
كشيد از خون بپاي اسب اطلس
چو رعدي گشت، حالي يك فغان زد
كه گويي اين جهان بر آن جهان زد
گهي تاخت اسپ بر بالا و پستي
گهي زد تيغ پيش و پس دو دستي
تو گفتي داشت آنجا ميغ در تيغ
كه خون ميريخت و ميزد تيغ در ميغ
اجل با تيغ او همسر همي رفت
قضا همچون قلم بر سر همي رفت
چو برقي تيغ او ميرفت و ميريخت
بيك ضربت بسي سر از سران ريخت
چو لاله بود سر تا پاي در خون
كه ميآمد ز كوهي كشته بيرون
ز لشكرگاه ميشد نعره بر ماه
ز بسم اللّه وز الحمدللّه
جهان ازشعلهٔ خورشيد پرتف
چو آتش گشته هر شمشير در كف
زمين گل شد ز خون سرفرازان
فرو ماندند بر جا اسپ تازان
زمين را خون چنان غرقاب ميكرد
كه ماهي زمين اشناب ميكرد
بآخر، بر سپهدار از سپاهان
شكستي آمد از خورشيد شاهان
چو در گرديد اين زرّين سطرلاب
ازين نه تختهٔ پاشيده سيماب
ز دست شب گريزان در افق شد
مه از مشرق برين نيلي تتق شد
جهاني شد فلك پر دُرّ شهوار
گرفت آفاق عالم ميغ هموار
شبي همچون سياهي بصر شد
ز گور كافران تاريكتر شد
شبي در چادر قيري نهفته
چو زير چشم بندي،چشم خفته
طلايه بي خبر در خواب مانده
ز غفلت بر ره سيلاب مانده
يكي نيكو مثل زد پير استاد
كه خواب مرد سلطان هست بيداد
در آن تاريك شب خسرو برون شد
شبيخون كرد و دشمن سر نگون شد
بگرد لشكر دشمن درامد
جهان بر لشكر دشمن سرامد
سپاه از خواب درجستند ناگاه
يكي زيشان نه لشگر ديدنه شاه
بهم گفتند هنگام گريزست
كه شب چون هندوي انگشت تيزست
درافگند اسپ بر شه، خسرو نو
نبودش خانه، مانش كرد خسرو
درامد گرد شه پيل و پياده
ز اسپ خويش رخ بر شه نهاده
چه گويم قصّه، وقت صبحگاهان
بزاري كشته شد شاه سپاهان
شبي نابوده خوش در زندگاني
شبش خوش كرده نوروز جواني
جهانا تا كي از تو بس كه كشتي
نگشتي سيرچندين كس كه كشتي
چو ميداري كهن افتادهيي را
چراپس ميبري نوزادهيي را
زهي مرگ پياپي اين چه كارست
كه در هر دم نه مرگي صد هزارست
اگر نه مرگ مردم عام بودي
زهي حسرت كه در ايام بودي
تو چون شمعي درين زندان همي باش
ميان سوختن خندان همي باش
نيي تنها بنه تن، چند از اندوه
كه تن را خوش بود مرگي بانبوه
كسي كو مُرد اگر تو پيش بيني
برانديشي و مرگ خويش بيني
چرا بر مردگان بسيار گريي
كه ميبايد كه برخود زار گريي
چو داري مردهيي افتاده در پيش
تويي آن مرده، بگري زار بر خويش
رهي دورست امّا بعد مرگت
ازينجا برد بايد زاد و برگت
اگردر دست و گردرمان، از اينجاست
كه زاد راه بي پايان ازينجاست
تو خود زينجا سر رفتن نداري
كه جز خوردن و يا خفتن نداري
چو تو از زخم خاري خسته گردي
چه سازي گر بدوزخ بسته گردي
چو ازخاري تواني شد دژم تو
مكن بر هيچ گلبرگي ستم تو
اگر شاه سپاهان بد نكردي
بهر يك تيغ، زخمي صد نخوردي
بخوزستان چو چنداني جفا كرد
ز قيصر در سپاهان آن قفا خورد
چو پيدا گشت تاج شاه انجم
ز زير هودج چرخ چهارم
فرو شد شه با سپاهان چو جمشيد
منوّر كرد عالم را چو خورشيد
در گنج گهر بر خويش بگشاد
ببخشش هر دو دست از پيش بگشاد
بزرگان را بخلعت نامور كرد
همه كار سپاهان معتبر كرد
ولي پيوسته خسرو در تعب بود
كه از هر گلشن آنجا گل طلب بود
بسي زان بت خبر جست و نمييافت
بهر دم بيشتر جست و نمييافت
بشه گفتند گشت آن ماه غرقاب
ازو يا ماهي آگاهست يا آب
نشد يك ذرّه از گل شاه نوميد
كه عاشق زنده ز امّيدست جاويد
دلش خالي نشد از مهر آن ماه
خيالش بست نقش چهر آن ماه
بسي بگريست و چون ديوانهيي شد
ز شرم مردمان در خانهيي شد
زبان بگشاد چون بلبل بگفتار
كه اي گل كرديم در خون گرفتار
چو مور از خانه بيرون اوفتادم
چو مويي درجهان افگند بادم
تويي يار، از تو ياري مينبينم
تن خويش از نزاري مينبينم
كجا رفتي كه من بيتو چنانم
كه چون درياي آتش گشت جانم
ز چشمم خون گشادي و برفتي
مرا در خون نهادي و برفتي
چنان زخمي بجان من رسيدست
كه خوناب از مسام من چكيدست
ز بيخوابي چنان شد كار بر من
كه دشمن ميبگريد زار بر من
همه شب خون دل از چشم بارم
خيالت را چگونه چشم دارم
هران رازي كه در دل داشتم من
ز خون بر روي خود بنگاشتم من
بيا و يك نظر بر رويم انداز
ز روي من فرو خوان اين همه راز
چو آخر از دلش آن سوز برخاست
بديدار جهان افروز برخاست
چو شيدايي دران ايوان همي گشت
بيك يك خانه سرگردان همي گشت
درون خانهيي يك تخت زر ديد
برو سر گشتهيي بي پا و سر ديد
تني چون شوشهٔ زر از نزاري
فرو مانده بصد سختي و زاري
ز جان سير آمده ازناتواني
شده گلگونهٔ او زعفراني
چو يافت از چهرهٔ او شاه بهره
جهان افروز بود آن ماه چهره
دل خسرو بدرد آمد ز دردش
برامد همچو زر از روي زردش
بدان رنجور گفت اي ماه چوني
كه داري همچو گردون سرنگوني
چنين زار و نزار آخر چرايي
مگر بيماري از درد جدايي
مگر در علت عشقي گرفتار
كه نتوان داد شرح آن بگفتار
جهان افروز او را آشنا يافت
بنو، گفتي كه جاني از خدا يافت
نظر بگشاد و در خسرو نگه كرد
ز ديده اشك خونين سر بره كرد
چنان بر چشمش از خون بسته شد راه
كه نتوانست ديدن چهرهٔشاه
همه بيناييش از خون فرو بست
وزان خون راه بر گردون فرو بست
بسي بگريست خسرو بر سر او
ز نرگس كرد پرخون بستر او
ميان اشك ازو آغشته تر شد
بپاي افتاد وزو سرگشته تر شد
جهان افروز چون با خويش آمد
ز سر در اشك چشمش پيش آمد
رخش چون ماه جان افزاي ميديد
خطش بر مه جهان آراي ميديد
خطي همچون زمّرد گرد ماهي
هزاران حلقه در زلف سياهي
رخش چون ديد، با دل درمري ماند
از آن رخ همچو شاهي در غري ماند
دران دم مينينديشيد از كس
نگاهي مي نكرد از پيش و از پس
كسي درد فراق يار برده
بسي در هجر او تيمار خورده
كجا انديشد ازتير ملامت
كه ديد از عشق ورزيدن سلامت؟
ز بي صبري برفت ازدل قرارش
بدست آورد زلف مشگبارش
چو زلف يار خود در دست ميديد
همه خلق جهان را مست ميديد
نهادش روي بر روي و بيكبار
نه عقلش ماند و نه جان سبكبار
چنان از اشتياقش جان همي سوخت
كه جان خويش بر جانان همي دوخت
چو لختي بيخودي كرد آن دل افروز
بخسرو گفت كاي شمع جهان سوز
مرا در جوي بيتو آب خونست
ترا در جوي بي من آب چونست
مرا زين درد كي خواهي رهانيد
بكام خويش كي خواهي رسانيد
ببين تا چون رگ جانم گشادي
چگونه داغ بر جانم نهادي
بصد محنت گرفتارم تو كردي
چو مويت سرنگونسارم تو كردي
منم جاني وفايت را بسر بر
دلي پرخون و چشمي تا بسر بر
زرنگ و بوي عالم چشم بسته
ببوي آشتي رنگي نشسته
چو كوزه دست بر سر پاي در گل
چو كاسه سوز و گرمي كرده حاصل
بدل بردن، برم چندان نشستي
كه دل بربودي و در جان نشستي
مكن بر جان ودل چندين كمينم
بترس آخر ز آه آتشينم
طبيبم بودهيي درمان من كن
ببين دردم دواي جان من كن
چو هردم ياد آيد از پزشكم
بپهلو مي بگرداند سرشكم
دو چشمم تيره بي آن ماهپارهست
چگونه تيره شد چون پر ستارهست
چو چشم تيره كرد آن ماهپاره
از آن بيرون شد از چشمم ستاره
چو شمعم ازتف آن شهد شيرين
نداد اين خسته دل راموم مومين
چنان مشغول جان افزاي خويشم
كه نيست از عشق او پرواي خويشم
اگر درمان نخواهد كرد يارم
ز عشقش كشتهيي انگار زارم
بگفت القصّه از هر گونه يابي
توقع بودش از خسرو جوابي
شه اوّل گفت اي سرو سمن بوي
مرا از قصّهٔ گلرخ خبرگوي
خبرده تا درين ايوانست يا نه
كجاست اين جايگه پنهانست يا نه
بسي سوگند خورد آن ماهپاره
كه گل شد غرقه چون در آبساده
كسي را در جهان از وي خبر نيست
مرا زين بيش آگاهي دگر نيست
چو خسرو اين خبر بشنيد دانست
كه هرچ آن ماه ميگويد چنانست
دگر ره در ميان آتش افتاد
دل او در غم آن دلكش افتاد
دگر ره گفت از سر كارم افتاد
ز گل در راه چندين خارم افتاد
بدل گفتم رخ دمساز بينم
گلم را در سپاهان باز بينم
بكام خويشتن نابوده روزي
شبم خوش كرد وصل دلفروزي
چو گلرويم شود الحق پديدار
شود كار مرا رونق پديدار
كز اوّل رونقي بگرفت حالم
گرفت آخر ولي از جان ملالم
مرا تا سر نيايد زندگاني
ز گل گويم، ز گل جويم نشاني
چوبي جان يك نفس نتوان نشستن
دگر نايد ز من بي جان نشستن
چو در دل شد، ز دل بر در نيايد
بتركش گويم از دل برنيايد
لبش چون بازم آورد از لب گور
نپيچم از پي او يك پي مور
دل من ميدهد گويي گواهي
كه دارد حال آن دلبر تباهي
بجويم تا بيابم زو نشاني
كه جاني بهتر ارزد از جهاني
بدست آرد بجهدش زود هرمز
جز اين خود كي تواند بود هرگز
نياسايم بعالم در زماني
كه تازان بي نشان يابم نشاني
چو در دريا نهان شد درّ جانم
چو دريا گشت چشم دُر فشانم
كنون دريا نشيني كاردارم
كه درّم را ز دريا باز آرم
چو دريا دارد از گل چشم هرمز
ز دريا برنگيرد چشم هرگز
چو در دريا بود آغشته يارم
چو دريا خويش را سرگشته دارم
ز دريا باز بايد جستن او را
دل از دريا نبايد شستن او را
بسوزم ماهي دريا بآهي
برآرم گرد از دريا بماهي
چو درّي بالب درياش آرم
اگر در سنگ شد پيداش آرم
من از دريا كنون يك چشم زد را
بخشگي بازآرم درّ خود را
كنون خواهم ره دريا گرفتن
كم هاموني و صحرا گرفتن
شوم گل را ازين دريا طلبگار
و يا چون گل شوم من هم گرفتار
كرا بر گويم اين كارم كه افتاد
دلم برخاست زين بارم كه افتاد
كجايي اي گل پنهان بمانده
ز چشمم رفته و در جان بمانده
شدي چون مردمك در هفت پرده
بيا از مردمي هر هفت كرده
مرا هر بي خبر گويد ببرهان
نگردد آفتاب از آب پنهان
ازان در آب شد گم آفتابم
كه بود او مردم چشم پر آبم
جهان بر چشم من تاريك ازان شد
كه از من مردم چشمم نهان شد
چو بشنود آن جهان افروز شيدا
همه صحرا ز اشكش گشت دريا
بخسرو گفت كاي ديرينه يارم
چو ميبيني كه شد دريا كنارم
اگر راز دلم پيدا كنم من
جهان از خون دل درياكنم من
درين دريا مرا تنها بمگذار
دلم را در چنين سودا بمگذار
تويي در چشم من هم مهر و هم ماه
منم در دشت و دريا با تو همراه
بهرجايي كه خواهي شد پس و پيش
مكن از بهراللّه دورم از خويش
بترس از آه همچون آتش من
مرا برهان ز عيش ناخوش من
ترا سهلست اين تدبير آخر
ترا دارم مرا بپذير آخر
بديداري قناعت كردم از تو
تو ميداني كه چون خون خوردم از تو
اگر از من جداگردي ازين غم
دمار ازمن برآيد اندرين دم
منم در آتش عشق و جواني
تو داني گر بخواني گر براني
اگر گويي بخون برخيزمت من
ميان خاك ره خون ريزمت من
بتيغ عشق گر خونم بريزي
چه برخيزد ز خونم چند خيزي
عنايت كن عنان را باز بركش
و يا در پايم آور دست دركش
مده رنگم كه دل صد باره مُردي
اگر بوي وصال تونبردي
ندانم كرد، اگرچه غيرتم كشت
بسوي چادر وصل تو انگشت
چو شد ز اندازه سوز اشك آن ماه
بديدار خودش شد ميزبان شاه
كه تا بااو گذارد روزگاري
ولي نبود ز وجهي نيز كاري
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد