من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

در فضيلت اميرالمؤمنين حسين عليه السلام

۳۶ بازديد


امامي كافتاب خافقينست
امام از ماه تا ماهي حسينست
چو خورشيدي جهان را خسرو آمد
كه نه معصوم پاكش پس رو آمد
چو آن خورشيد اصل خاندانست
بمهرش نه فلك از پي روانست
چراغ آسمان مكرمت بود
جهان علم و بحر معرفت بود
بهمّت هر دو عالم كم گرفته
ولي نورش همه عالم گرفته
رخ او بود خورشيد الهي
شبي تاريك، مويش از سياهي
كسي كو آفتاب و شب بهم خواست
حسن آن از حسين آمد بهم راست
امام ده و دو حق كرد قسمت
كه هر يك پردهيي سازد ز عصمت
ده و دو پرده زان آمد پديدار
حسيني بود امّا پردهيي زار
ببر داين راه او گر مبتلا بود
ولي خونريز او در كربلا بود
اگر هستي تو اهل پردهٔ راز
ازين پرده بزاري ميده آواز
بسي خون كردهاند اهل ملامت
ولي اين خون نخسبد تا قيامت
هر آن خوني كه بر روي زمانهست
برفت از چشم و اين خون جاودانهست
چو ذاتش آفتاب جاودان بود
ز خون او شفق باقي ازان بود
چو آن خورشيد دين شد ناپديدار
در آن خون چرخ ميگردد چو پرگار


سبب نظم كتاب

۳۶ بازديد


الا اي كارفرماي معاني
بگستر سايهٔ صاحب قراني
چو داري عالم تحقيق در راه
ز عالم آفرين توفيق در خواه
چو تودر وقت خود همتا نداري
هنر داري چرا پيدا نياري
چو در باب سخن صاحبقراني
چرا اي خوش زبان خامش زباني
چنان خوشگوي شو كز هر زباني
برآيد بانگ احسنت از جهاني
خموشي را بگويايي قضا كن
زبان بگشاي و خاموشي رها كن
چنان نوع سخن را جلوه گر باش
كه نطقت طوطيي خواند شكرپاش
چو دُرّ و گوهر منثور داري
چرا از سلك نظمش دور داري
همه آن خواهمت كاسرار گويي
نه كم گويي و نه بسيار گويي
ز بحر قلزم پر دُرّ خاطر
بغواصي برون آري جواهر
توان كردن بهر بيتي صنيعت
ولي از وي بگيرد هر طبيعت
صنيعت را براي خويشتن گوي
حكايت را براي انجمن گوي
سخن قوت دل هر خرده دانست
ولي صنعت سخن را جان جانست
كنون هم جان جان هم قوت دل به
حكايت با صنيعت معتدل به
كراماندست نسّاخ جهان را
كه بنويسد بزر اين داستان را
بزرگاني كه بر گردون رسيدند
بزر بر لوح گردون مينويسند
بعهد من اگر نوگر كهن هست
سخن دزدان اين شيرين سخن هست
ندارد كس سخن هرگز درين دست
بحق حق كه بنگر تا چنين هست
فرو ديدن باسرار كهن من
كشيدم روغن از مغز سخن من
كتاب افسانه گفتن را چه خواني
چنان خوان كانچه ميخواني بداني
چو اين سحر حلالست اي يگانه
حرامت باد اگر خواني فسانه
هر آن عاشق كه پر عشقست جانش
بود معشوق نغز اين داستانش
هر آن شاعر كه بي بهر اوفتادست
چو اين برخواند او را اوستادست
هران عارف كه دارد همدمي دور
برون گيرد از اينجا عالمي نور
پس از من دوستان را بوستانست
كه الحق داستاني دلستانست
بنام خسرو روي زمين را
نهادم نام خسرونامه اين را
خداوندا زهر در دُرّ بسيار
بسي سُفتم نگهدارش ز اغيار
بدُرج دل رسان دُرّ شب افروز
بچشم عقل روشن دار چون روز
ز چشم كور چشمان دور دارش
بچشم اهل بينش نور دارش
چنان اين حرفها را دار همپشت
كه كس ننهد برين يك حرف انگشت
نهفته دارش از مشتي فسونگر
درون هردلش از بد برون بر
شبي خوشتر زنوروز بهاري
خوشي ميتافت مهتابي بزاري
دران شب مشتري از قوس ميتافت
جهان از نور چون فردوس ميتافت
بدست زهره جام مي سراسر
ستاده مشتري را در برابر
كواكب را نظرهاي دلفروز
خواطر را بحكمت مشكل آموز
نشسته بودم و شمعي نهاده
جماعت سوي من سمعي گشاده
دماغم مغز پالودن گرفته
خيال عشق پيمودن گرفته
زهر نوعي سخن گفتيم بسيار
زهر علمي بسي رانديم اسرار
بآخر چون باشعار اوفتاديم
ز كار رفته در كار اوفتاديم
رفيقي داشتم عالي ستاره
دلي چون آفتاب وشعر باره
ز شعر من چو بيتي گوش كردي
ز مهرم خويش را بيهوش كردي
چو كردي بار ديگر آن تفكّر
چو صوفي رقص كردي از تحير
ز شعرم يادداشت از طبع داعي
همه مختار نامه از رباعي
ز گفت من كه طبع آب زرداشت
فزون از صد قصيده هم ز برداشت
غزل قرب هزارو قطعه هم نيز
ز هر نوعي مفصّل بيش و كم نيز
جواهرنامهٔ من بر زبان داشت
ز شرح القلب من جان بر ميان داشت
چو ازديوان من بيتي بخواندي
چگويم من كه چون واله بماندي
بمن گفتي كه اي هر نكته جاني
نداري هيچ تحسين را زياني
بدان دريا كه دُرّش جان پاكست
اگر تحسين رود ورني چه باكست
چنين دريا ز دُر پيوسته پُرباد
نثار هر دُري صد دانه دُر باد
درين شب اين رفيقم بود در بر
چو شمع از آتش دل دود بر سر
بمن گفت اي بمعني عالم افروز
چنين مشغول طب گشتي شب و روز
طب از بهر تن هر ناتوانست
وليكن شعر وحكمت قوت جانست
سه سالست اين زمان تالب ببستي
بزهد خشك در كنجي نشستي
اگرچه طب بقانونست امّا
اشاراتست در شعر و معمّا
چو پر كردي ز هر چيزي جهان را
هم امشب ابتدا كن داستان را
كه من از بدر اهوازي هم امروز
بدست آوردهام نثري دلفروز
بغايت داستاني دلپسندست
ز هر نوعي سخنهاي بلندست
چو بيشك بي نظيري در سخن تو
سخن گويي خويش اظهار كن تو
ببين خورشيد را در چار پرده
فروغ خويشتن اظهار كرده
كسي را چون بود خطّي روانه
روانه به كه باشد جاودانه
چو صاحب سرّي اين اسرار را باش
مگردان نااميدم كار را باش
بسي پيشينيان افسانه گفتند
چو تو گفتند نه حقّا نگفتند
كه از گفتن صفاي سينه باشد
چو دقيانوسي و ديرينه باشد
هران شعري كه عمر نوح دارد
چو عيسي كي همه تن روح دارد
خوشي در سلك كش دُر سخن را
بمعني نو كن اين جان كهن را
چه گر از قصّه گفتن عار داري
وليكن عالمي اسرار داري
تو منگر قصّه، اسرار سخن بين
سخن گفتارو گفتار سخن بين
بغايت حق تعالي خوب گويد
حديث يوسف و يعقوب گويد
كه مخلوقي ز مخلوقي چنين شد
يكي عاشق ز معشوقي چنين شد
حديث هر دو تن گر بيش خواني
ازان حق گفت تا برخويش خواني
تو نيز اين را فسون ساز و بهانه
توان دانست افسون از فسانه
سخن گفتن چو بر جايي توان گفت
بلاشك بايدت اين داستان گفت
جهاني راز داري در ميان آر
همه در لفظ كوش و در بيان آر
كه گر يك بيت بنشيند بجايي
همه كارت برايد از دعايي
چو من زان دوست پاسخ اين شنيدم
شدم شوريده چون شيرين شنيدم
چو بر من الحق او حق داشت بسيار
پذيرفتم سخن زان مرد هشيار
قلم را سر برون دادم ز پنجه
بماندم همچو كاغذ در شكنجه
چه ميگويم كه هر بيتي كه گفتم
چو گل از شادي او برشكفتم
نهادم سر بكاغذ بر شب و روز
قلم راندم بدرُهاي شب افروز
حكايت گفتم و دوشيزه گفتم
معاني گفتم و پاكيزه گفتم
قرين نور پاك آن پاك رايي
كه اين گوينده راگويد دعايي


در مدح خواجه سعدالدّين ابوالفضل

۳۴ بازديد


خدا را آنكه محبوب و حبيبست
ابوالفضل زمان ابن الربيبست
دل و دين خواجه سعدالدّين كه امروز
دل اوست آفتاب عالم افروز
خراسان را وزارت داشت بابش
ولي انداخت او تابرد آبش
چو ابراهيم ادهم ملك بگذاشت
كه او ملك خلافت يكجو انگاشت
قيام آفرينش از دل اوست
كه نقد هر دو عالم حاصل اوست
سر يك موي او عالم نداند
كه داند قدر او اوهم نداند
چو حق تحت قباب لايزاليش
فرود آورد، حق داند معاليش
بحق امروز قطب اوليا اوست
حريم خاص را خاص خدا اوست
گر اوتادند و گر ابدال امروز
ازو دارند كشف حال امروز
هر آن علمي كه در لوح جهانست
باقصي الغاية او را نقد جانست
كمال فضل و علم او نهان نيست
وليكن كور دل را چشم آن نيست
چو رو آورد در معلوم پيوست
همه پشتش وراي روي آن هست
چو بود او در شريعت شافعي دوست
طريقت را علي الحق شافعي اوست
كه سرّ جملهٔ فقه و اصول او
معين ديده از نور رسول او
همه اسرار قرآنش عيانست
كه با او علم مطلق در ميانست
بود بر قرب ماهي شرب آبش
برين ميكن قياس خورد و خوابش
طعام او چه گويم كز چسانست
كه هر روزش كم از ده سير نانست
شده سي سال تادل بر سخنها
بخلوت روي آوردست تنها
بترك جملهٔ عالم گرفتست
فرو رفته بهم در دم گرفتست
خدايا قادري و ميتواني
باوج همّت خويشش رساني
مرا در خرمن او خوشه چين دار
ز نور او دلم را راه بين دار


... آغاز داستان

۳۵ بازديد


كنيزي بود قيصر را در ايوان
كه بودش مشتري هندوي دربان
نبودي آدمي در روم و بغداد
بزيبايي آن حور پري زاد
لبش جان داروي دلبستگان بود
مفرّح نامهٔدلخستگان بود
دهانش پر شكر چون نُقل داني
چگويم پستهٔ چون نارداني
هزاران خوشهٔ مشكين بمويش
چو خوشه سركشيده گِرد رويش
ز مشك تازه يك يك موي شسته
بآب زندگاني روي شسته
ز ابرو طاق بر گردون فكنده
ز گيسو مشك بر هامون فكنده
حرير عارضش نرمي خز داشت
رخش گلنار و گل را رنگرز داشت
در ايوان شد شه قيصر بشبگاه
نشسته بود آن بت روي چون ماه
چو شاه آن چهرهٔ زيباي او ديد
دل خود مست يك يك جاي او ديد
بچربي گفت جانا در برم كش
بنقدي بوسهيي دو بر سرم كش
كنيزك پيش شاه برجست از جاي
نهادش همچو گيسو روي بر پاي
شه از قندش شكر را بار ميكرد
شكر ميخورد و ديگر كار ميكرد
چو شه بر تل سيمين برد خيمه
شد از ياقوت،‌دُرج دُر دو نيمه
درآمد آب گرم از باد گيري
شكر در لب گداخت و ريخت شيري
چو شير و شكّرش هر دو بسر شد
كنيزك يكسر از شه بارور شد
پس از يك هفته كاري بود رفته
كه شه شد دور از آن ماه دو هفته
برون شد از جزيره همچو بادي
كه پيكي در رسيدش بامدادي
كه كافر عزم شهر روم دارد
بترسا قصد نامعلوم دارد
شه آن بت را رها كرد و برون شد
بدريا رفت و زو صد جوي خون شد
چو اسكندر به آب زندگاني
بسنبل آمد آن جمشيد ثاني
سپه چون مور جمله زير فرمان
شه قيصر بكردار سليمان
درو دشت از سپاه او سيه شد
ز بيم شاه رنگ از روي مه شد
درآهن غرق كرده همچنان سُم
مگر چشم، از دو گوش اسب تادم
سپه چون كوه ميشد فوج بر فوج
چنانك از روي دريا موج بر موج
ز لشكر پشت ماهي شد شكسته
شكم را باز برآورد خسته
نميافكند جوشن بيم آن بود
وليكن پاي گاوي در ميان بود
چو قيصر رفت، آن زيبا كنيزك
بنازيدي بفرزند مبارك
كه گرمن مادر فرزند گردم
چو شاخ سبز نيرومند گردم
چو شاخ سبزم آرد ميوه دربار
زبي برگي برون آيم بيكبار
وگربي ميوه شد شاخ سرافراز
بسوزد تا بماند باركش باز
كنون بنگر كه چرخ حُقّه كردار
چگونه مُهره گردانيد در كار
شه قيصر يكي خاتون زني داشت
كه دل از رشك او ناروشني داشت
كنيزك بود ملك خود هزارش
وزان صد خادم و صد پيشكارش
ز قارون كم نديدي نعمت خويش
ز قيصر بيش ديدي حرمت خويش
رخي چون ماه داشت آن دانهٔ دُرّ
بمه در ننگرستي از تكبّر
ز شيريني چو شكّر تلخ كُش بود
جهان بر وي ز شيريني تُرشُ بود
ز كار آن كنيزك آگهي داشت
همي بر كار او انديشه بگماشت
كه گر او را ز قيصر بچه آيد
همه كار منش بازيچه آيد
ز گردون برتري جويد دماغش
بپيش آفتاب آيد چراغش
شود از تر مزاجي پاي كوبي
ببندد دست من بر خشك چوبي
چو من اين دم ز آتش دود بينم
گر اين آتش نشانم سود بينم
چو چوبي را تواني ساخت تختي
اگر تو خوار بگذاريش لختي
بغفلت چون برآيد روزگاري
شود آن چوب تخت آنگاه داري
خرد را رهنمون بايد گرفتن
چنين كاري كنون بايد گرفتن
چو ياري خواهي از ياري كه بايد
بوقت خويش كن كاري كه بايد
كنيزي را برخود خواند بانو
كه درماني بساز و گير دارو
بحلوا كن همي داروي اين درد
شكر لب را بده حلوا و برگرد
مگر زين دارو آن مرغ سبكدل
بيندازد بچه چون مرغ بسمل
كنيزك همچو گردون پشت خم داد
چو صبحي خنده زد و انگاه دم داد
كه گر دارد رخم چون غنچه آن ماه
چو گُل خونش بريزم بر سر راه
بگفت اين وز پيش آن فسونگر
پري رخ شد برون چون حلقه بر در
چو شد بيرون بكرد انديشه آن ماه
نداد آن گفت را در گوش دل راه
كه گر امروز گيرم سست اين كار
بصد سختي شوم فردا گرفتار
نبايد كرد بد با بي گناهي
نبايد كند خود را نيز چاهي
گُنه نبود بتر زين در طبيعت
مكن با بي گناهي اين صنيعت
دل قيصر اگر گردد خبردار
مرا در خون بگرداند چو پرگار
ز قفل غم دلش در بند آمد
بپيش مادر فرزند آمد
كه از خاتون شنيدم پاسخ امروز
كه داري در شكم دُرّي شب افروز
مرا از درد تو فرمود بانو
كه آن دُر را فرود آرم بدارو
دل من بسته دارد با خدا كار
نيم اين بيوفايي را وفادار
چرا باكودكي گردم فسونساز
كه گردد آن فسون آخر بمن باز
دلي كو خويش را نبود نكوخواه
بزودي چشم بد يابد بدو راه
كنون من راز خاتون با تو گفتم
بسي از پرده بيرون با تو گفتم
ز كارتو غمي بسيار خوردم
ز تو بر جان خود زنهار خوردم
چنان بايد كه فرمانم بري تو
بكوشي تا ز فرمان نگذري تو
ترا در خانهٔ خود جاي سازم
ز رويت خانه شهر آراي سازم
بيندازم ترادر خانه بستر
بيايم چون قلم پيش تو بر سر
بسازم كار تو پنهان ز خاتون
كه تا گل بشكفد از غنچه بيرون
چو گل بشكتفه شد برگيرم او را
كجا من با دو پستان شيرم او را
ازين شهرش بشهر خود برم من
بشير و شكّرش ميپرورم من
چو بالا گيرد آنگه بازش آرم
بر قيصر بصد اعزازش آرم
كه گر اينجا بماند اين گل نغز
زند خاتون زرشكش خار در مغز
شد آبستن از آن انديشه بي خويش
چو مستسقي شكم بنهاد در پيش
نميدانست آن آبستني شاه
كه شب آبستنست و طفل در راه
چو بشنود اين سخن تن زد زماني
گشاد از پسته چون شكّر زباني
بران زيبا كنيزك آفرين كرد
كه منشيناد بر تو از زمين گرد
چو دور چرخ بادا زندگانيت
مبادا چرخ بي دور جوانيت
ترامن اي كنيزك، گرچه خامم
دلم ميسوزد از جانت غلامم
ز دولتگاه جان دلداريت باد
ز عمر خويش برخورداريت باد
كسي كز نيكويي دارد نصيبي
نكو خواهي ازو نبود غريبي
ترا گر اين سخن ناگفته بودي
خراج گور بر من رفته بودي
كنون كاري كه ميخواهي بجا آر
مرا زين سرنگونساري بپا آر
كنيزك برد او را سوي خانه
يكي معجون برآميخت از بهانه
در آن خانه پر از خون كرد طاسي
نهاد اين كار را بر خون اساسي
ز خون پر كرده طاسي مينهادند
كه عشقي را اساسي مينهادند
تو هم در طاس گردون سر نگوني
نميداني كه سر در طاس خوني
گر آن خون بايدت، دل بر شفق نه
فلك بر خون رود، جان بر طبق نه
كنيزك شد سوي كدبانوي خويش
بشادي شكر گفت از داروي خويش
كه دارو دادم و خون شد روانه
زهي دارو كه در خون كرد خانه
شنود آن قول خاتون، مكر نشناخت
چو چنگش در درون پرده بنواخت
بدو گفت آنچه بايد كرد كردي
كنون درمانش كن گر مرد مردي
چو خون خصم در گردن نشايد
بيك دارو دو خون كردن نشايد
كنيزك باز گشت و چون گل از خار
بپيش طاس خون آمد دگر بار
نشست و ماجرا از دل ادا كرد
بسي برجانش آبستن دعا كرد
كنيزك پرده دار كار او شد
چو مه در پرده خدمتگار او شد
بشير و شكّرش پروانه ميداد
چو شهدش تربيب درخانه ميداد
چو زن را نوبت زادن درآمد
ز غنچه گل بافتادن درآمد
گلي بشكفت همچون نوبهاري
كه حسنش ماه را بنهاد خاري
چو آمد بر زمين آن سرو دلخواه
خجل در پرده شد بر آسمان ماه
چنان پاكيزه و بازيب و فر بود
كه خورشيدي ز جمشيدي دگر بود
چوجانآمد عزيز از مصر شاهي
چو يوسف نيل چرخ از شرم ماهي
اگرچه كودك يكروزه بود او
بتن يكسالهيي را مينمود او
چنين دانم كه از درياي عنصر
نظير او نخيزد دانهٔ دُر
چو مادر ديد ماه و سرو باغش
جهان روشن شد از چشم چراغش
برومي كرد نام آن دلستان را
كه باشد پارسي خسرو زبان را
كنيزك گفت كاكنون وقت آنست
كه رفتن به بود، كار اين زمانست
بشهر خود برم اين دلستان را
چو جانست او بكوشم سخت جان را
كه ميدانست كان گل را بناچار
گلي در آب خواهد بود پرخار
دُري كان از صدف آمد بصد ناز
بدريا افكند خاتون بسر باز
بزهر آن نوش لب را چاره جويد
بدارو درد آن مهپاره جويد
بسي بگريست مادر از پس او
كه بود آن مادر بيكس كس او
ولي چون كار سخت افتاد، ناكام
چو مرغي ماند بي دُردانه در دام
اگر ما روز و شب تدبير سازيم
همان بهتر كه با تقدير سازيم
سپر چون نيست يك تير قضا را
رضاده حكم و تقدير خدا را
كنيزك دل از آن بنگاه برداشت
بكشتي در نشست و راه برداشت
دو گنجش بود در كشتي نهاده
يكي از زر دگر از شاه زاده
دو خادم نيز خدمتگار بودند
كه چون كافور و عنبر يار بودند
درآمد باد و ابري سخت ناگاه
بگردانيد كشتي قرب يك ماه
به بيراهي بس كشتي نگون كرد
باخر سر بآبسكون برون كرد
كنار بحر جمعي كاروان بود
شكر لب همچو شمعي در ميان بود
مگر آن كاروان ميشد باهواز
بهمراهي ايشان گشت دمساز
روانه شد چنان كز باد خاكي
بزير محمل او بيسراكي
زهر منزل بهر منزل همي شد
سبك ميشد از آن كز دل همي شد
شبي تيره جهاني آرميده
سياهي در پلاس شب دميده
زميني بود بگرفته سياهي
فكنده قير برمه سايگاهي
همه شب شب سياهي ميسرشتي
شتر در شب سياهي مينوشتي
شبانروزي بماهي ره بريدند
سرمه رهزنان در راه ديدند
بگرد كاروان بس حلقه كردند
ز حلق آن حلقه در خون غرقه كردند
مگر دزدي كه خون بي باك ميريخت
ز حلق دايه خون بر خاك ميريخت
بسي از درد دل آن دايه بگريست
كه بي من چون بود اين طفل را زيست
ندارم از جهان جز نيم جاني
دهيد اين نيم جان را نيم ناني
كه تا هر كار كان آيد ز دستم
بدان رغبت نمايم تا كه هستم
چو بس بيچاره ميديدند او را
بجان آخر ببخشيدند او را
بره درباخودش بسيار بردند
ز بيمارش بسي تيمار خوردند
چو خوزستان پديدار آمد از دور
شكر را سر بره دادند رنجور
كنيزك ماند با آن بچهٔ خرد
برهنه پاي و سر بر دست ميبرد
گرسنه بيسر و سامان بمانده
ز جان سير آمده حيران بمانده
طمع ببريد ازدور جواني
چو پيري نااميد از زندگاني
ز دست روزگارش پاي در گل
ز چرخ بيسر و پا دست بر دل
چو ابري بر رخ صحرا بمانده
چو باران اشك بر صحرا فشانده
ز نرگس، روي آن صحرا فروشست
ز اشك او گل از صحرا برون رست
ز خون چشم، صحرا كرد پرگل
جهاني درد، صحرا كرد بر دل
دلش از صحن آن صحرا برون بود
تنش وابستهٔ صحراي خون بود
ز خون هر سنگ صحرا كرد گلگون
دل هر سنگ صحرا گشت ازو خون
بزاري چشم بر صحرا نهاده
وزو فرياد در صحرا فتاده
در آنصحرا ز ابر افزون گرسته
وزو هر سنگ صحرا خون گرسته
در آن صحراش يك گرگ آشنانه
ز صحرا در دلش جز تنگانه
چو تنگي ديد در صحراي سينه
ز سينه ريخت بر صحرا خزينه
بسي سودا بصحرا خواست آورد
وليكن همچو صحرا كاست آورد
بآخر شش شبانروز آن دلفروز
قدم ميزد بره تا هفتمين روز
چو پيدا گشت از ايوان چارم
بروز هفتمين سلطان انجم
ز چرخ نيلگون آيينه خور
سپيده سرمه ريخت از مهبط زر
چنان آن گوي زر زير علم شد
كه لوح مه ز تيغ او قلم شد
بخوزستان رسيد آن تنگ شكّر
گرفته شيرخواري تنگ در بر
بره در منظري پر كار ميديد
يكي ايوان فلك كردار ميديد
چنان ازدور آن ايوان نمودي
كه جفت طاق نوشروان نمودي
دكاني بود پيشش سركشيده
فلك بابام او سر در كشيده
كنيزك سخت سستي داشت در راه
بدكاني برآمد چون بشب ماه
ز رنج شير و تفت آشكاره
بناليد آن شكر لب شيرخواره
كجا برگ گلي را تاب باشد
كه در شهري شكر بي آب باشد
بسستي سيمبر را بر بيفتاد
زبانش پيش دراز در بيفتاد
ز نرگس روي زر پر سيم كرد او
دل پرخون بحق تسليم كرد او
چو كاري سخت آمد پيش مخروش
سبك كن حلقهٔ تسليم در گوش
دلي در بند تا وقتش درآيد
ترازان حلقه درها برگشايد
كه حق يك در نبندد مصلحت را
كه صد نگشايدت صد منفعت را
شه آن ناحيت را بود باغي
 زحوضش چشمهٔ گردون چراغي
بخوشي باغ در عالم علم بود
مگر آن باغ خوش، باغ اِرم بود
كنيزك بر در آن باغ خفته
دلش بيدار و عقل و هوش رفته
برون آمد از آن در باغباني
گلي تر ديد پيش گلستاني
كجا مِه مرد بود آن مرد را نام
جوانمردي او را كهتر ايام
در آن نزديك طفلي مرده بودش
جهان پير جاني برده بودش
مصيبت خورده مرد از باغ ميرفت
 ز درد طفل دل پر داغ ميرفت
زن مِه مرد با او بود همراه
ز طفل رفته اندر ناله و آه
جهان آن طفلشان افكند در سر
كه تا اين طفل را گيرند در بر
چو ديدندنش چنان بر در بمانده
مهي ماه نوش در بر بمانده
بدو مِه مرد ظنّي بس نكو برد
بكهتر خانهٔ خويشش فرو برد
نشست القصه مرد و زن سخنور
بپرسيدند حال آن سمنبر
سمنبر گفت حال من درازست
نمانده آب و يك نانم نيازست
كه اين گلرخ ز بي شيري مادر
گدازان شد ز بهر شير و شكر
توانم ديد خود را خاكساري
نيارم ديد بر فرقش غباري
بشد مِه مرد حلوا برد و نانش
كه طفلش مرده بود اين بود و آنش
توهم اي مرد مرده باش از پيش
كه تا حلوا رسد از تو بدرويش
چو حلوا خوردن تو بيش گردد
شود خون و سزاي نيش گردد
چراحلوا بشيريني كني نوش
كه خون آرد بشيرينيت در جوش
ز حلوا كي بود روي سلامت
كه حلوا در قفا دارد حجامت
درونت دوزخست اي مالك خويش
طبق دارد ز جسمت هفت بنديش
گر آرندت طبق با نان ز مطبخ
طبق بانان در اندازي بدوزخ
بهر گندم كه خوردي بيحسابي
دلت را با بهشت افتد حجابي
شكم چون دوزخي با هفت در دان
درو هرواديي وادي دگر دان
ازان يك واديش پيشان ندارد
كه حرص آدمي پايان ندارد
اگر معده نبودي غم نبودي
خصومت در همه عالم نبودي
شنودي قصّهٔ حلوا و نان را
بسست اين زلّه كن اين را و آن را
كنيزك چون بسي حلواو نان خورد
دلش شد گرم و تن زنهار جان خورد
عرق همچون گلاب از وي روانشد
دو گلبرگش چو شاخ زعفران شد
دو چشمه خشك باز آمد ز پستانش
دو چشمهٔ چشم بگشاد ازنم آنش
ز بيماري درآيد كوه از پاي
چه سنجد كاه برگي باد پيماي
برنجوري شكر شيرين نيايد
كه لب را از شكر تلخي فزايد
بتراز تن شكستن زحمتي نيست
وراي تندرستي نعمتي نيست
دو نعمت را مكن در شكر سستي
يكي امن و دگر يك تندرستي
چو در باغ آن سمنبر گشت بيمار
بماند آن باغبان در رنج و تيمار
بزن گفت اي غلام تو زمانه
نهان دار اين كنيزك را بخانه
كه تا گر اين كنيزك زار ميرد
دلم اين طفل را دلدار گيرد
كه هرگز در همه روي زمين من
نديدم ماهرويي مثل اين من
ببيني گر بود از عمر بهره
كه چون زيبا شود اين ماه چهره
بدين روي و بدين منظر كه او راست
بماهي و بسروي ماند او راست
بجان خواهم كه كارش را كني ساز
نگيري زين شكر لب شيرخود باز
زنش گفتا بجان فرمان برم من
كه گر اين طفل بردم جان برم من
چنان در پرده پنهان دارم اين راز
كه نتواند شدن از پرده آواز
ز زير پرده اين دُرّ شب افروز
نگردد آشكارا گر شود روز
چو نور ديده او را راز دارم
بزير هفت پردهش باز دارم
زن بد را مده نزديك خود جاي
كه مردان از زن نيكند بر پاي
بسي بهتر بود در كُنج خانه
عيال نيك از گنج و خزانه
چو مرد نيك رازن سازگارست
همه كارش بدان زن چون نگارست


آغاز داستان

۳۶ بازديد


الا اي بلبل دستان زننده
گهي جان بخش و گه بر جان زننده
چو يوسف رويي و داودي آواز
زبور عشق چون بلبل كن آغاز
چو در افسانهٔ گل بايدت بود
هزار آوا چو بلبل بايدت بود
ز بلبل بيقراري بيش داري
كه شرح عشق گل در پيش داري
چو تو تيغ زبان داري گهربار
بيا اي ابر روحاني گهر بار
سخنگويي كه برداندر سخن گوي
سخن گويي چنين كرد آن سخنگوي
كه شاهي بود گيتي زير فرمانش
همه عالم مسلّم چون سليمانش
سپهرش بود دارالملك شاهي
ولي او آفتاب ماه و ماهي
چو خورشيدي بصد تعظيم ميگشت
ميان برج هفت اقليم ميگشت
توان گفتن بسي هر جنس و فصلش
كز اجداد سكندر بود اصلش
جهان را چون سكندر پادشه بود
ز سر تا پاي رومش پر سپه بود
ز بس لشكر، چنان افتاد رايش
كه هر سالي دو موضع بود جايش
ميان بحر بودش يك جزيره
همه گنج شه آنجا بد ذخيره
يكي ايوانش بودي سر بعيوق
كه نرسيدي باوجش چشم مخلوق
همايي بر سر قصر سرافراز
كه كردي با دونسرچرخ پرواز
بشادي پادشاه آنجا نشستي
بهر سالي سه ماه آنجا نشستي
چو فصل سال نامعلوم گشتي
بكشتي نوح دين تا روم گشتي
بسنبل نيز قصري داشت عالي
كه كم بودي ز گلرويانش خالي
بحق چون شهريار بحر و بر بود
گهش در بحر و گه در بر سفر بود
بصدق آمد جهان جان مطيعش
كه ترسا بود و روح الله شفيعش
مپرس از عدل او در كشور روم
وگر نامش بپرسي قيصر روم
ز عدل او همه كشور چنان بود
كز آبادي زمين چون آسمان بود
چو عدل و داد بودش كار و پيشه
بعدل و داد فرمودي هميشه
ز بس كودر جهان داد و دهش كرد
جهان تند خورا خوش منش كرد
چو برحق بود، بي ديني نياورد
بناحق خوني از بيني نياورد
نه ظلم شمع بر پروانه بگذاشت
نه بومي را يكي ويرانه بگذاشت
اگر يك طفل پر زر كرده طشتي
بگرد كشور قيصر بگشتي
ز بيم شه نبودي يك دلاور
كه پرسيدي كه اين خاكست يازر
چنان عدلش گشاده داشتي دست
كه دست باد بر سنبل فروبست
كه از بيمش نكردي باد گردي
كلاه گل ربودن ترك كردي
اگر بادي بجستي از درشتي
ندانم تا چراغي نيز كشتي
اگرچه پيلتن را بود زوري
نيازردي ازو بر خاك موري
اگرچه بود عالي پادشايي
سخن گفتي بلطفي باگدايي
ازان زيباست شه را شهرياري
كه در شاهي كند درويش داري
ترا از خُلق خوش نبود زياني
چو زر ندهي مكش باري زباني
زباني كاب زر ازوي چكيدست
جهاني بندهٔ بي زر خريدست
ميان زيركان شاه گرامي
بعدل و خلق گيرد نيكنامي
مكن ظلم و ز من دار اين سخن ياد
بترس از آه پيران كهن زاد
نه شمشير آن تواند كرد و نه تير
كه در وقت سحر آه دل پير
اگر تو پادشاهي،‌همچو خورشيد
مكن يك ذرّه را از خويش نوميد
شه قيصر كه بودش عدل ودادي
نكردي ظلم و داد عدل دادي
سپاه او درون هر دياري
برون از تنگناي هر شماري
مه تو گشته طغراي وزيرانش
عطارد را خط آموزد دبيرانش
حكيمانش ز دل تقويم كرده
بفكرت نه فلك تقسيم كرده
ز گنجش گنج قارون صدقهيي بود
كليد گنج او را حلقهيي بود
ز عدلش چشمهاي فتنه در خواب
ز جودش ابر گريان، بحر غرقاب
بهر كشور كه شه لشكر كشيدي
در آن كشور كسي لشكر نديدي
ظفر بودي يزك دار سپاهش
فلك كردي زمين بوس كلاهش
چه گر بودش مراد و شادكامي
نبودش هيچ فرزند گرامي
شه آزاده چون دلدادهيي بود
كه جانش بستهٔ شهزادهيي بود
نبودش پيشگه را شهرياري
كه تابودي پس از وي يادگاري
يكي را دل بجان آيد ز فرزند
يكي را جان بفرزند آرزومند
يكي در آرزوي بچه پيوست
يكي را ده بچه، يك نان نه دردست
عجب كاري كه كار چرخ گردونست
كه هر كس را ازو رنجي دگرگونست
همي مردم اگر هستش و گر نيست
بجز غم خوردنش كاري دگر نيست
بقاي ما بلاي ماست ما را
كه راحت در فناي ماست ما را
شه از انديشه دُرّ شب افروز
حكيمان را بر خود خواند يك روز
بديشان گفت از دُرجي كه گردونست
نصيب هر كسي درّي دگرگونست
چو من شاهي كه زيراين كهن دير
بشاهي ميزنم بانگ و لاغير
بخدمت ربع مسكون در سجودم
بعشرت سبع دريا عُشر جودم
اگر گردون بكام من نگردد
نگردد تاغلام من نگردد
چنان از اخترم فالي بلندست
كه چشم بد بر آتش چون سپندست
چنان از دور گردون با نصيبم
كه هر كو غم خورد آيد عجيبم
كند در دست شستن همّت من
بهشت عدن را طشتي مثمّن
ز كوثر آب آرد حور عينم
نهد كرسي ز چرخ هفتمينم
چو خشمم خط سوي دوزخ نويد
جوابش نام او بريخ نويسد
چورايم دراسد خورشيد گردد
دلم آيينهٔ جمشيد گردد
اگر بر خود بپيچم ز آتش خشم
ز بيمم آتش آرد آب در چشم
اگر گرميم بيند دوزخ، از شرم
فتد در سردسيري با دلي گرم
چو رايم دراسد آمد علم زد
اسد شير علم شد تا كه دم زد
بجان من كه گر جويد جهان جنگ
ز لشكر بر جهان آرم جهان تنگ
خطاي ترك در من دايم آمد
خطا گفتم صوابم خادم آمد
چنان بختم ز بيداري پر آبست
كه فتنه زير بختم مست خوابست
كجا در خواب بيند چشم جاني
ببيداري چو بخت من جواني
جواني دارم و ملك سليمان
چو فرزندي ندارم چيست درمان
مرا بايد كه چون من بر نهم رخت
مرا تاجي بود كورادهم تخت
كنون از قعر اين نه طاق دوّار
كه دريايي روانست و نگونسار
چو غوّاصان بجويند آشنايي
مگر دريا كنار آيد ز جايي
خردمندان ده و دو برج افلاك
زدند از آسمان بر تختهٔ خاك
وزان پس عنكبوت هر سطرلاب
شد از خورشيد چارم پرده برتاب
چو روي عنكبوت از تف اثر يافت
دو چشم ثقبه از پرده خبر يافت
چو تار عنكبوتي بود گردون
ز ثقبه شد بطالع وقت بيرون
تو گفتي ثقبه زيرش نور روشن
بهم چون سوزنست و چشم سوزن
سوي خورشيد عيسي كرد اشارت
كه سوزن را بترسابر بشارت
كه خواهد خاست شه را شاهزادي
همايون طلعتي فرّخ نژادي
يكي گوهر كه در سلك زمانه
سخن منظوم گويد جاودانه
بدانايي زر افشاند چو آتش
چگونه آتشي، چون آب زر خوش
چنان واقف شود بر سرّ افلاك
كه افلاكش نهد رخساره بر خاك
بشاهي چون قبا پوشد شه نو
كله بنهد بپيش او مه نو
چنان دست افتد از مردي بحالي
كه رستم آيدش چون پيرزالي
چنان بخشد عطا ان نافهٔ مشك
كه دريا آيدش چون چشمهٔ خشك
چنان زيبا بود مصر جمالش
كه يوسف بركشد نيل كمالش
ولي اين هفت ميدان جفا كيش
نهد استانهٔ سختش فرا پيش
چو برخيزد ز پيش آن آستانه
از آن پس راست بنشيند زمانه
چو شه را در دل آمد اين بشارت
دلش گفتي كه شادي كرد غارت
شه از شادي دلي چون عقل كل كرد
حكيمان را دهن پر زر چو گل كرد
زر و سيم و گهر چندان فشاند او
كه برچيننده درماند و بماند او
بدان بنشست تا از نقطهٔ كار
چه نقشي افكند تو چتر پرگار
شگفتي در پس پرده فراوانست
نميداني و ليكن بر تو آسانست
اگر آن بر تو تابنده نبودي
دلت چندين پراكنده نبودي


در پرداختن اين داستان

۳۴ بازديد


الا اي جوهر قدسي كجايي
نه در عرش و نه در كرسي كجايي
نه در كونين و نه در عالميني
كه سرگردان بين الاصبعيني
گرت نقدست دنيي دين توداري
يكي دلدار برسيمين توداري
پس آن جامي كه گويم اين سخن دان
تو آن مي بيخودي خويشتن دان
چو كار افتاده و محرم تو باشي
اگر دل گويمت آنهم تو باشي
اگر من شعر سازم جامهٔ راز
تو مرد راز شو جامه بينداز
كنون گر تو چنين كردي كه گفتم
فشانم بر تو هر درّي كه سفتم
رفيقي داشتم كو حاصلي داشت
بجان در كار من بسته دلي داشت
مرا گفتا چو خسرونامه امروز
فروغ خسروي دارد دلفروز
اگرچه قصهٔيي بس دلنوازست
چگويم قصه كوته بس درازست
اگر موجز كني اين داستان را
نماند هيچ خار آن بوستان را
چو اندر راز قشر و مغز باشد
همه روغن گزيني نغز باشد
دگر توحيد و نعت و پند و امثال
كه خسرونامه را بود اوّل حال
چو در اسرار نامه گفتهيي باز
دو موضع كردهيي يك چيز آغاز
اگرچه اوستاداني كه هستند
ره توحيد و نعت و پند جستند
وليك اندك سخن گفتند از آن دست
نهاني نيست ميبين تا چنان هست
ترا دادست اين قوّت خداوند
كه در توحيد و نعتت نيست مانند
اگر توحيدي و نعتي بگويي
جزاي آن ترابس اين نكويي
چو او در حق اين قصّه نكو گفت
چنان كردم همي القصّه كو گفت
برون كردم از آنجا انتخابي
برآوردم ز يك يك فصل بابي
خدا را نعت و توحيدي بگفتم
ز هر در دُرّ حكمت نيز سُفتم
اگرچيزي ترازش رازيان داشت
بگردانيدم از طرزي كه آن داشت
سخن بعضي كه چون زر نامور شد
در آتش بُردمش تا آب زر شد
مصيبت نامه كاندوه جهانست
الهي نامه كاسرار عيانست
بداروخانه كردم هر دو آغاز
چگويم زود رستم زين و آن باز
بداروخانه پانصد شخص بودند
كه در هر روز نبضم مينمودند
ميان آن همه گفت و شنيدم
سخن را به ازين نوعي نديدم
اگر عيبي بود، گر عيب پوشي
چو تحسين نكنيم باري خموشي
مصيبت نامه زاد رهروانست
الهي نامه گنج خسروانست
جهان معرفت اسرار نامهست
بهشت اهل دل مختار نامهست
مقامات طيور امّا چنانست
كه مرغ عشق را معراج جانست
چو خسرونامه را طرزي عجيبست
ز طرز او كه و مه را نصيبست
كنون بشنو سخن تا راز گويم
ز مغز قصّه،‌ معني بازگويم
كه در هر نقطه صد معني نهانست
ولي در چشم صاحبدل عيانست


... آغاز داستان

۳۵ بازديد


كنيزك را چو وقت مرگ آمد
درخت عمر او بي برگ آمد
جهانش دستكاري خواست كردن
طريق كژ نمايي راست كردن
هنوز آن روي چون گل ناشكفته
گل او خواست شد در گل نهفته
چو مرگ آمد دلش برخاست از درد
كه شد خورشيد عمرش ناگهان زرد
كنيزك بر جواني زار بگريست
ز جور چرخ كج رفتار بگريست
زن مه مرد را گفت اي گرامي
سرآمد بر دل من شادكامي
جهانم مي بنگذارد چه سازم
كه پيش آمد رهي دور و درازم
صلاي عمر من در داد ايام
بجاي مرگ بنشينم سرانجام
بسي رفتيم و چون ره بس درازست
كه ميداند كه چندين راه بازست
نديدم شادي و غم بيشمارست
چگويم چون نه دل نه روزگارست
ولي اين كودك نيكو لقا را
نگهداريد از بهر خدا را
كه اين طفل گرامي شاهزادست
ز شاهي در گدايي اوفتادست
سزد از ترك خورشيدش غلامي
كه قيصر زاد روم است اين گرامي
خدا را دارد اين طفل و شما را
گواه اين سخن كردم خدا را
سپردم با شما او را بصد ناز
كه تا فردا سپاريدش بمن باز
ندارد هيچكس خصمش، خدايست
كنون اين كار كار آن سرايست
نهان در موي يك انگشتري داشت
كه مُهر او نشان قيصري داشت
بدو گفت اين پسر با اين نشاني
اگر در خفيه با قيصر رساني
ز رفعت سر بگردونت رساند
بنقد گنج قارونت رساند
چو هر دو اين سخن را گوش كردند
تو گفتي زهر ازان لب نوش كردند
بسي بگريستند و جاي آن بود
پذيرفتند ازو وراي آن بود
كنيزك را از آن گرداب حسرت
روان شد از دو نرگس آب حسرت
چو درتلخي مردن مبتلا شد
بسختي جان شيرين زو جدا شد
فرو مرد آتش روز جواني
برش طفلي چو آب زندگاني
چنان زين تنگنا بگذشت زود او
كه گفتي در جهان هرگز نبود او
جهان پيرست امّا طفل سالست
كه در پيريش طفلي همچو زالست
اگر پيري نبودي طفل پيشه
نگشتي سال و ماهش نو هميشه
گل بي برگ را بي مايه بگذاشت
چه مادر چه پدر چه دايه بگذاشت
بسي دارد جهان زين دستكاري
نخواهد يافت يك جان رستگاري
اگر جانست نام و گر جهانت
جهان بيجان كند در يك زمانت
درين عالم همه غرق جهاني
در آن عالم همه مشغول جاني
جهان را ترك گير و خصم جان شو
ز هر دو بگذر و جان جهان شو
ز كار اين زن بي كس زماني
اگر مردي تو خون بگري جهاني
مثال كار عالم همچو ميغست
كه برقش درد و بارانش دريغست
دريغا خفته ماندي و بصد سوز
دريغا بر تو ميبارد شب و روز
كنيزك چون جهان بروي بسر شد
جهان جان بستدو جاي دگر شد
چو زن در خاك كرد آن مهربان را
بجان پذرفت طفل دلستان را
نهادش نام هرمز طفل دلريش
گرفتش زن ببر همچون دل خويش
چو چشمش جاي زير پرده كردند
بشير و شكّرش پرورده كردند
چنان پرورده شد در پردهٔ ناز
كه بيرون نامدش از پرده آواز
چو در پرده بت آفاق بودي
پس او در پردهٔ عشّاق بودي
چو شد آن سرو سيمين پنج ساله
بلالايي برويش رفت لاله
چنان بي مثل گشت آن ماهپاره
كه گشت از رشك رويش، ماه پاره
اگر من دم زنم از شرح رويش
پريشانيم بار آرد چو مويش
چو در وي يك نظر ارزيد جاني
بمهرش هر نفس نازيد جاني
كسي كز دور وصفش ميشنيدي
ترنج ودست بي او ميبريدي
همه كشور ازو پرجوش ميشد
كه هركش ديد ازو مدهوش ميشد
دل مِه مرد از آن دُرّ گرامي
چو دريا موج ميزد شادكامي
جهان بي صبح روي او نديدي
دعا چون صبح بروي ميدميدي
بخوزستان شهي خورشيد فر بود
كه او را پنج ساله يك پسر بود
بنام آن مهر پرور بود بهرام
كه از بهرام بهري داشت جزنام
چو هرمز بود آن شهزاده را حال
بهم آن هر دو مه بودند همسال
چو وقت آمد كه آن شهزاده بهرام
شود چون مشتري در علم احكام
خديو شهر خوزان شاه اقليم
نشاندش پيش استادي بتعليم
بسي همزاد او با هم نشستند
همه از جان دلي در كار بستند
ز چندان كودكان هرمز يكي بود
كه عقلش بيش و عمرش اندكي بود
زاندك عمر بسياري خرد داشت
ز عمر خويش كاري نيك برداشت
چو هرمز لوح بگرفت و قلم زد
ز نور علم جان او علم زد
علي الجمله در اندك روزگاري
نماندش در هنر آموزگاري
اگرچه يك سخن چون موي بودي
ازو يك موي را صد روي بودي
چنان در بذله گفتن بي بدل شد
كه آن بيمثل در گيتي مثل شد
چنان برداد و دانش شد توانا
كه شاگرديش كرد استاد دانا
لغتها تركي و تازِي درآموخت
ز عبري و ز رومي دل برافروخت
چنين ميگفت با مه مرد استاد
كه گاوي را فريدون حق فرستاد
بصورت فرّهٔ شاهيست او را
بمعني سخت آگاهيست او را
ندانم تا كجا خواهد رسيدن
كنون باري بما خواهد رسيدن
چنان بيدار بختي گشت هرمز
كه نتوان ديد آن درخواب هرگز
دمي دم مي نزد بهرام بي او
زماني مينيافت آرام بي او
بشادي از دبيرستان خود شاه
بسوي باغ رفتندي شبانگاه
همه شب چون دو شاه از دلنوازي
بگرد باغ گشتندي ببازي
چو مرغ صبح افتادي بفرياد
چو جوزا هر دو رفتندي باستاد
چو از انواع دانش بازپرداخت
بتير و تيغ و يوز و باز پرداخت
دوبازو همچو دوران هيون كرد
بمردي شير مردان را زبون كرد
بيكدست آسيا سنگي سپردي
نماندي گرچه فرسنگي ببردي
برافگندي بقوّت گرز از مشت
قلم كردار بگرفتي بانگشت
اسد چون بر فلك ميديد كارش
خجل ميشد ز گرز گاو سارش
چو بر مركب شدي چون ژنده پيلي
بدشواريش بردي اسپ ميلي
چو تيرش ازكمان يك نيم رفتي
سخن در موي يا در ميم رفتي
چو رفتي از كمان تيرش بتعجيل
بپيكان دركشيدي مور راميل
چو گشتي از سر مويي هدف ساز
چو موئي سر زهم بشكافتي باز
بتاب ار تير پرتابي گشادي
ازين عالم بدان عالم فتادي
اگردر خشم تيري دركشيدي
بچشم سوزن عيسي رسيدي
كشيدي تير تا گوش و وزان چشم
ز گوش خود رسانيدي بدان چشم
وگر تيري زدي بي هيچ زوري
قلم كردي ز پيكان پاي موري
چو تيغ نيلگون در كف گرفتي
ز تيغش بحر نيلي كف گرفتي
ز بيم تيغ او چون ميغ لرزان
اجل بر تيغ رفتي خسته از جان
ز تفّ برق تيغش نامداران
سپر بر آب افكندي چو باران
چو از فتراك بگشادي كمندي
هژبران را بگردن برفگندي
چو سر پنجه زدي بر پاي نيزه
ز سندان بر دميدي سنگ ريزه!
چنانش نيزه گردان بود در چنگ
كزو آتش شدي سيماب در سنگ
اگر در پيش رُمحش خاره بودي
بيك ساعت همي صد پاره بودي
وگر سوي فلك زوبين فگندي
بزخمي خوشهٔ پروين فگندي
چو چوگان گير و ميدان جوي گشتي
فلك چوگان و ماهش گوي گشتي
چو گوي آن ماه افگندي بره در
مه از كويش ببردي گوي بر سر
شد آن چشم و چراغ روي آفاق
بعلم و زور چون ابروي خود طاق
چنان آوازهٔ او معتبر شد
كه چرخ ازوي بپا آمد بسر شد
چو سال هرمز آمد برده و شش
رخش برنه جهان بفروخت آتش
بخوبي خطّ زيباييش دادند
مثال عالم آراييش دادند
درآمد خطّ سبزش از بُناگوش
خطش شد سبزه زار چشمهٔ نوش
خط سبزش كه جان را قوت بودي
زمرّد رنگ بر ياقوت بودي
سر زلفش كمند جان و تن بود
لب لعلش بلاي مرد و زن بود
بهرجايي كه حوري سيمبر بود
ز عشق روي او رويش چو زر بود
بتي كو طوطي خطّش بديدي
دلش در بر چو مرغي ميتپيدي
ز عشقش جمله را خفتن نبودي
وليكن زهرهٔ گفتن نبودي
چو زير خط نشست آن مشك ماهش
فغان برخاست از خطّ سياهش
ز زيبايي كه خط او بپيوست
نميآموخت كس را بر خطش دست
چو طوطي بود خطّش پر گشاده
دري در بسته و شكّر گشاده
ز سنبل در خط آمد لاله زارش
چو گلبرگي كه باشد مشك خارش
نبودش جز تماشا هيچ كاري
كبابي و شرابي و شكاري
عجب ماندند از رويش جهاني
كه چون خيزد شهي از باغباني
چو بر گلگون نشستي روي چون ماه
فرو بستي زبس نظّارگان راه
يكي ميگفت هرمز آن او نيست
كه شهزاديست هرگز آن او نيست
يكي گفتي ازو چون، شاه خيزد
ز خوزستان چگونه ماه خيزد
چو هرمز در توانايي چنان شد
كه هر مردي ز زورش ناتوان شد
بآساني شبي آن كار كردي
كه ده روز آن كسي دشوار كردي
چنان مه مرد بر وي مهربان شد
كه مهر هرمزش مُهر روان شد
وزانجا كاصل فرهنگ شهي بود
دل هرمز ز مهر او تهي بود
بدل ميگفت مه مردم پدر نيست
مرا در دل ز مهر او اثر نيست
نماند چهر او با چهرهٔ من
ندارد هرگز او خود زهره من
ازين غم گرچه دل پرجوش بودش
ضرورت را زبان خاموش بودش


خطاب با حقيقت جان در معني زاري كردن گلرخ

۳۵ بازديد


الا اي قمري مست خوش آواز
ازين خاشاك دنيا خوي كن باز
چو هادي گشتهيي بگذار خانه
چه خاشه ميكشي بر آشيانه
تو تا اين آشيان بر خاك دادي
ز راه پنج حس خاشاك دادي
دمي طوبي لك، از زندان غدّار
بسوي شاخ طوبي پربهنجار
بزير سايهٔ او بال بگشاي
گلوخوش كن وزان پس راز بسراي
چنان بسراي كان پاكان حلقه
بيك ره بر تو اندازند خرقه
ز بستان سخن در فكر گلروي
چو سوسن ده زبان شو حال گل گوي
چو يك مه خشم گل بادايه برداشت
وزان خورشيد طلعت سايه برداشت
دلش در عشق آن گلرخ همي سوخت
چو شمع از تاب آن فرّخ همي سوخت
بگل نزديك شد در رنج دوري
كه برخيزد ز دست ناصبوري
چو ديد آن آفتاب دلنوازان
چو شمع از آتش گل شد گدازان
دلش را شعلههاي آتشين بود
چو مومي شد دلش گر آهنين بود
رخش را قطرههاي خون نهان داشت
بروشد خونفشان گر سنگ جانداشت
تنش را ذرّهها شد همچو سيماب
چگونه ذرّه آرد در هوا تاب
شبي تاريك بود و سينه پرجوش
ز بيصبري نشد يك ذرّه خاموش
چو شب شد از دو جزعش پر ستاره
شب آنشب ماند برجا ازنظاره
زبان بگشاد گل كاي بيخور و خواب
ز بيخوابي شدم از ديده غرقاب
ازان خوابي بچشمم مينيايد
كه آب چشم، خوابم در ربايد
ندانم تا چه خواهم ديد ز ايام
كه من نه خواب مييابم نه آرام
مگر خوابم ببست افگند در آب
كه سربگشاد آب از چشم بيخواب
منم امشب چو شمع از سوز زنده
نخواهم بود جز تاروز زنده
منم امشب دلي بريان بداده
چو شمع از آتش دل جان بداده
منم امشب چو شمعي عمر كوتاه
چنين در سوز مانده تا سحرگاه
شبي بودآسماني چون زمينش
شده روز قيامت همنشينش
جهان را روي قير اندود كرده
ز ماهي تا بمه پردود كرده
مه گردون بداده پشت ازخشم
زده انگشت شب انگشت در چشم
همه چوبك زنان بام گردون
فتاده مست سر، در طشت پرخون
نهاده بند بر پاي ستاره
در افتاده مؤذن از مناره
خروس صبح در ويرانه مرده
دهل زن را زنش در خانه مرده
گشاده زنگي شب دستها را
در آتش كرده مار و اژدها را
فلك را قطب كرده ميهماني
فگنده قطب بر گردون گراني
شباهنگ فلك در گور مانده
چراغ آسمان شب كور مانده
قبا بدريده دوران قمر را
زبان ببريده مرغان سحر را
همه شب صبحدم دم دركشيده
پلاسي را بعالم دركشيده
ستاره چار ميخ و ماه دربند
سپاه روز دور و راه در بند
دميده چشم اختر ميل در چشم
پلاس شب كشيده نيل در چشم
شده اسكندر شب در سياهي
نهان چون خضر مرغ صبحگاهي
بيك ره كهكشان هفت پرده
همه داروي بيهوشانه خورده
فتاده زنگي شب سرنگونسار
ستاره دامنش راكرده مسمار
سيه پوشيده هاروت سپيده
فتاده ماه در چاه زبيده
بسوزن مرغ شب از هفت طارم
همي چيد ارزن زرّين ز انجم
چنان شب نوك سوزن چون توان ديد
بسوزن ارزن آخر كي توان چيد
شبي چون روي زنگي پر سياهي
رسيده زنگ شب تا پشت ماهي
كليد صبح در دريا فتاده
جهان را كوه بر بالا فتاده
تو گفتي صبح را پرواي دم نيست
ز سنگ آيد برون آن نيز هم نيست
فغان دربست گل كاي شب زماني
دري بگشاي و بازم خر بجاني
تو اي شب گرنه روز رستخيزي
چرا آخر سبك تر برنخيزي
چو شمعي ماندهام در سوز امشب
مگر شب را فرو شد روز امشب
دلم تا چند بريان داري اي صبح
دمي بر زن اگر جان داري اي صبح
مگر اي صبح از آن برنخيزي
كه همدستان روز رستخيزي
چو از حد رفت نامعلومي صبح
گشاده گشت قفل رومي صبح
چو صبح اين ديبه زر بفت گردون
گرفت از كارگاه سبز بيرون
چو گرد نيل شب از راه برخاست
چو يوسف روي روز از جاي برخاست
همه شب دايه گل را گوش ميداشت
در آن بيهوشي او را هوش ميداشت
نميآورد طاقت دايهٔ پير
كه گلرخ زار ميناليد چون زير
برگل رفت و چون گل زار بگريست
بسي بررخ زد و بسيار بگريست
بپهلو در بر آن مه بگرديد
ميان خاك و خون ره بگرديد
بگل گفت اي شده در خون جانم
بجانم سير كردي از جهانم
منم ماهي ميان خشك مانده
تويي ماهي كناري خون فشانده
مرا ماهيست تا حاليست بي تو
كه از ماهم شبي ساليست بي تو
مپرس از من كه من چونم درين حال
فرومانده چو مرغي بي پر و بال
نه روي آنكه سازم چارهٔ كار
نه برگ آنكه ماند گل چنين زار
ز دست تو من كار اوفتاده
بيكبار از دو خر ماندم پياده
كنون چون ترك نام وننگ گفتم
بعياري برين سر سنگ خفتم
چه فرمايي مرا تا آن كنم من
كه فرمانت از ميان جان كنم من
كجا در تو رسد سگ با قلاده
چو تو بر گاو افگندي لُباده
كنون چون دوست ميداري چنينش
بكوشم تا برارم از زمينش
بقيل و قال و افسون و فسانه
بدم بيرونش آرم زاستانه
چو گفت اين دايه و دمساز گرديد
دهان گل چو غنچه باز گرديد


ديدن گل هرمز را در باغ و عاشق شدن

۳۷ بازديد


الا اي پيك باز تيز پرواز
چو در عالم نداري يك هم آواز
دمي گر ميزني بر انجمن زن
نفس بيخويشتن با خويشتن زن
چو يك همدم نميبينم زمانيت
كه خواهد بود همدم در جهانيت
تو خود را تا ابد محرم تمامي
كه هم همخانه هم همدم تمامي
بگوي اين قصّه و با خويشتن گوي
بخوشگويي ببر از خويشتن گوي
چنين گفت آن سخن ساز سخن سنج
كه برده بود عمري در سخن رنج
كه شاهنشاه خوزي دختري داشت
كه هر موييش در خويي سري داشت
سمنبر خواهر بهرام بودي
گلش اندام و گُلرخ نام بودي
بنگشادي شكر از شرمگيني
گلش ميخواندند از نازنيني
اگر عاقل بديدي نقش رويش
شدي ديوانهٔ زنجير مويش
وگر ديوانه ديدي روي آن ماه
چو عاقل آمدي زان نقش با راه
همه صورتگران صورت آراي
ز رويش نقش بردندي بهر جاي
كه نقشش بود دل را نقش بر سنگ
چو مويش برد رويش نقش ارژنگ
چو مثل نقش گل در هيچ حالي
نبود امكان نقشي وجمالي
چونقاشان لطيفش نقش بستند
قلم بر نقش حُسن او شكستند
زبانها پر ز شرح حال او بود
بر ايوانها همه تمثال اوبود
نبودي ماه را اندازهٔ او
ز مه بگذشته بود آوازهٔ او
كمين بر انس و جان زلفش چنان داشت
كه هر موييش جاني بر ميان داشت
كمان را پرّ زاغ هر دو ابروش
كشيده تا بگوش از زاغ گيسوش
هزاران قلب بشكسته بديده
از آن مژگان صف بر صف كشيده
برخ بر هر بتي خالي دگر داشت
وليكن خال او حالي دگر داشت
رخ شيرينش لعلي بود در پوست
بر سيمينش سيمي بود دل دوست
لب جان بخش او را آب حيوان
شده چون صورتي بيجان در ايوان
دهانش تنگ شكّر ليك گلرنگ
چو چشم مردم ديده ولي ننگ
بسي در چشم مردم داشتي گوش
كه سيمايش كند در چشمهٔ نوش
ولي چون رهگذر بربسته بودي
اميدش منقطع پيوسته بودي
دهاني چون دهان همزه يك نيم
چو اقليمي شكر در چشم يك ميم
زهي ملكي كه در اقليم او بود
كه عالم پر شكر از ميم او بود
ميان ميم بي نون حرف سين داشت
ولي در لعل سي دُرّ ثمين داشت
چهي در سيم داشت آن سنگدل ماه
رسن افگنده مشكين بر سر چاه
اگر خود بيژن مردانه بودي
ز عشق چاه او ديوانه بودي
بلوري را كه آبش زير پل بود
غلام ساعد سيمين گل بود
ببالا بود چون سرو بلندي
نبودش هيچ باقي جز سپندي
دل عشّاق خود بود آن سپندش
كه ميسوخت آتش لعل چو قندش
شده هر موي بر حسنش دليلي
چه چيزش بود در خور جز كه نيلي
همه خوبان مصر حسن، آن نيل
كشيدندي بنام او بتعجيل
ز دارالملك حسنش داروگيري
همه چيزيش نقد الّا نظيري
نظيرش بود گر خود گاه گاهي
همي كردي در آيينه نگاهي
ز بس كاوازهٔ او شد پديدار
بجان گشتند شاهانش خريدار
يكي شه بود در شهر سپاهان
كه بودندي غلامش پادشاهان
نه چنداني بزرگي بود او را
كه بتوان گفت شرحي زود او را
گل سيراب را خواهندگي كرد
تلطفها نمود و بندگي كرد
بسي نوبت زر و زاري فرستاد
بدلبر دل بسرباري فرستاد
كه سوي ما فرست آن سيمبر را
كه قدري نيست اينجا سيم و زر را
ميان سيم و زر سازم نشستش
كليد گنج بسپارم بدستش
چو از من ميگشايد اين چنين نقد
ترا بي نسيه بايد بستن اين عقد
جهان را نيست شهزادي به از من
كه خواهي يافت دامادي به از من
شكفت از كار گلرخ شاه شاهان
كه رُست او را نباتي در سپاهان
چو سالي بگذرد پيش سپاهي
پس از سالي ببندد عقد ماهي
شه آن انديشه در دل همچو جان داشت
وليكن چرخ در پرده نه آن داشت
قضا را گلرخ دلبر چو ماهي
ببام قصر بر شد چاشتگاهي
تماشا را برآمد تا لب باغ
نهادش آن تماشا بر جگر داغ
بزير بيد هرمز بود خفته
ز مستي عقل زايل هوش رفته
قبا از بر چو گل در پاي كرده
خطش بر ماه شهر آراي كرده
كتان غلغلي نو در بر گل
ازو غلغل در افتاده ببلبل
هزاران حلقه پيش مه فگنده
ذُؤابه بر ميان ره فگنده
رُخي چون گل لبي چون چشمهٔ نور
چگويم از لب و دندان گل دور
از آن چاهش كه در زير ذقن بود
چو يوسف عقل خونين پيرهن بود
سر زلفش رسن افگنده بر ماه
دل گل زان رسن رفته فرو چاه
سر آن حلقههاي زلف پر چين
شده در گردن گل طوق مشكين
بتلخي پستهٔ شورش دلازار
بشيريني چو شكّر تيز بازار
رخش لاف جهان آراي ميزد
جهان را حسن او سر پاي ميزد
خطي چون مشك و رويي همچو ماهي
چو گل در بر فگنده خوابگاهي
شده سرو بلندش بر زمين پست
ميان سايه و خورشيد سرمست
خط چون طوطيش در سايهٔ بيد
دُم طاوس نر در عكس خورشيد
خرد بر گرد راه او نشسته
عرق بر گرد ماه او نشسته
كمند عنبرينش خم گرفته
گل صد برگ او شبنم گرفته
غم عشقش زهي سوداي بي سود
لب لعلش زهي حلواي بي دود
چو گل را نرگس تر بر مه افتاد
دلش چون ماهتابي در ره افتاد
چو گلرخ آن سمنبر را چنان ديد
چو جانش آمد بروي او جهان ديد
ز عشقش آتشي در جانش افتاد
كه دردي سخت بي درمانش افتاد
دلش در عشق معجون جنون ساخت
رخش از اشك صد هنگامه خون ساخت
چو در دام بلاي عشق آويخت
هزاران دانهٔ خون بر رخش ريخت
بدانسان غمزهٔ او دل ربودش
كه گفتي غمزه خون آلود بودش
دلش در پاي دلبر سرنگون شد
سر خود برگرفت و رفت خون شد
چو مرغي در ميان دام ميسوخت
وزان آتش چو عود خام ميسوخت
دم سرد از جگر ميزد چو كافور
فرو ميبرد آب گرم از دور
چو ابر نوبهاري اشك ريزان
چو گلبرگ از صباافتان و خيزان
بمانده در عجب حالي مشوّش
ز دست دل دلي در دست آتش
دلش صد داستان بر عشق خوانده
چو شخصي بي خرد در عشق مانده
خرد با عشق بسياري بكوشيد
وليكن عشق يكباري بجوشيد
همي بدريد جان آن سرو سرمست
بجاي جانش آمد جامه در دست
بزد دست و قصب از مه بيفگند
كمند دلشكن در ره بيفگند
جهان بر چشم او زير و زبر شد
بيفتاد و ز مستي بيخبر شد
چگونه پر زند در خون و در گل
ميان راه مرغ نيم بسمل
چنان پر ميزد آن مرغ دل افگار
كه از جان و ز دل ميگشت بيكار
جهان عشق درياي عظيمست
سفينه چيست عقلي بس سليمست
تو تا مشغول بيتي و سفينه
از آن دريات نبود نم بسينه
دلش ناگه بدريايي فرو شد
بكنج محنتش پايي فرو شد
ميان آتش سوزان چنان بود
كه نتوان گفت كز زاري چسان بود
چو طفلي شير خواره تشنهٔ آب
ز رنج تشنگي جان داده در تاب
چو مرغي بي زبان محتاج دانه
نه بالي نه پري نه آشيانه
چو ماهي زابخوش بيرون فتاده
ميان ريگ غرق خون فتاده
چو موري پر فگنده پاي كنده
نگونساري بطاسي در فگنده
چو آن پروانه اندر پيش آتش
ميان سوختن جان ميدهد خوش
دوديده خيره و دو دست بر دل
چونقش سنگ پايش مانده در گل
بمانده بي كليدي مشكل او
جگر تفته ز ره رفته دل او
بدل گفت اين چه آتش بود آخر
كه ازجانم برآمد دود آخر
دلم سرگشتهٔ نامحرمي شد
عروسي من اكنون ماتمي شد
برفت از دست من سر رشتهٔ دل
ز دست دل شدم سرگشتهٔ‌دل
ز دست تو بجان آيم دلا زود
كه آوردي چنين پاي گل آلود
كه داند كانچه در جان من افتاد
چگونه عقل ازو بر گردن افتاد
كه داند كانچه دل بر موج خون كرد
سر آخر از كجاخواهد برون كرد
چه سازم يا كرا بر گويم آخر
كه گل را باغباني جويم آخر
چگونه ما دو را باهم توان داد
كه من شهزادهام او باغبان زاد
نه بتوان گفت با كس اين سخن را
نه نتوان خواستن آن سرو بن را
نه دل را روي آزاديست زين بند
نه گل را يك شكر روزيست زين قند
نه چشم از روي وي بر ميتوان داشت
نه او را نيز در بر ميتوان داشت
اگر اين راز بگشايم زماني
بزشتي باز گويندم جهاني
بسي به گر لته در حلق مانم
ازان كاندر زبان خلق مانم
خدايا ميندانم هيچ تدبير
شدم ديوانه زان موي چو زنجير
اگر جانست بيش انديش دردست
وگر دل سيل خون در پيش كردست
كمابيشي من پيداست آخر
ز خون من چه خواهد خاست آخر
جهان از مرگ من ماتم نگيرد
ز مشتي استخوان عالم نگيرد
بگفت اين و بصد سختي از آن بام
فروتر شد بصد سختي بناكام
نه يك همدم كه يك دم راز گويد
نه يك محرم كه رمزي باز گويد
همي شد از هواي خويش درخشم
همي گشت آه در دل اشك در چشم
از آن شد تفته اندر عشق جانش
كه ميجوشيد مغز استخوانش
چو مستي تشنه دل پر سوز مانده
لبش بي آب جان افروز مانده
كسي لب تشنه پيش آب حيوان
چگونه ترك گويد ترك نتوان
چو گردانيد روي از روي هرمز
ز دست دل شد آن بتروي عاجز
ز دست عشق غوغا كرد ناگاه
بدان نظّاره آوردش دگر راه
دلش گردن كشيد از دلنوازش
فلك آورد گردن بسته، بازش
نميآورد گل طاقت دگربار
بشوريد اي خوشا شور شكر بار
دلش در بيخودي شد واقف عشق
صلا در داد جان را هاتف عشق
همي زد مژه و خوناب ميريخت
ز بادام اشك چون عنّاب ميريخت
بدل ميگفت آخر اين چه حالست
ز هرمز خار در پايت محالست
بخوبي گرچه بي مثل جهانست
ولي تو پادشاه او باغبانست
بگو تا چون تو هرگز نازنيني
كجا جستست زينسان همنشيني
چگونه آب با آتش شود يار
بسي فرقست از طاوس تامار
جهانداري بغوري كي توان داد
سليماني بموري كي توان داد
چو جان در آستينش شد دلاويز
علم زد عشق او چون آتش تيز
بهر پندي كه داده بود خود را
شد ان هر پند او بندي خرد را
ازان پس دل ز جان خويش برداشت
خرد را پيش عشق از پيش برداشت
زبان بگشاد عشق نكته پرداز
خرد را گوشمالي داد ز اغاز
كه گرچه نام هرمز روستاييست
ولي بروي نشان پادشاييست
اگر هرمز ندارد نيز اصلي
ترا مقصود از اصلست وصلي
چو جاي وصل دارد اصل كم گير
ز صد گونه هنر يك فصل كم گير
چو هم نيكو بود هم خوش،‌گدايي
بسي خوشتر ز ناخوش پادشايي
ترا روي نكو بايد نه شاهي
نكو رويست او ديگر چه خواهي
شكر چون در صفت افتاد شيرين
شكر خور، مي چه پرسي از كجاست اين
گدايي سر كه و شاهيست شكّر
ترا صفرا بكشت اين هر دو بهتر
گلي تو او درين باغست بلبل
بسي خوشتر سرايد بلبل ازگل
گلي تو او لبي دارد شكر ريز
تو بيماري بشكّر گل درآميز
چوعشق از هر طريقي گفت برهان
خرد الزام گشت و عقل حيران
اگرچه بود گلرخ شاهزاده
ولي شه مات شد از يك پياده
چو عشق آن شيوه شرح ياردادي
دل او بيش ازو اقرار دادي
نه زانسان بود گل را عشق هرمز
كزوزايل شدي چون عقل هرگز
ز بس كالقصه دزديده نگه كرد
جهان برنرگس ساحر سيه كرد
بدل ميگفت اي دل كارت افتاد
بزن جان را كه او دلدارت افتاد
ز دل تا صبر صد فرسنگ بيشست
ز جان تا عشق مويي راه پيشست
چه سازم ميببايد ترك جان گفت
كسي كوكاين سخن با او توان گفت
مرا ناديده ماه و آفتابي
شدم زين ماه ديدن ماهتابي
مثال آنكه جاني يافت دل شد
برسوايي مثال من سجل شد
چو من ماهي كه خورشيد دل افروز
جهان بر روي من بيند همه روز
چو من سروي كه صد سرو سرافراز
ز قد من كند آزادي آغاز
چو من حوري كه حوران بهشتي
ز من بر خشك ميرانند كشتي
چو من درّي كه گر دريا زند جوش
كنم يك يك دُرش را حلقه در گوش
چو من لعلي كه ياقوت نكو رنگ
گرفت از خجلت من قلعه در سنگ
چو من شمعي كه چون من رخ فروزم
چو شمعي شمعدان مه بسوزم
چو من گنجي كه شب پيروز گردد
گر از زلفم طلسم آموز گردد
ندارد زهرهٔ آن زهرهٔ مست
كه داند داشت زير كوزهام دست
مه رخشنده با اين نور دادن
نيارد كفش پيش من نهادن
اگر چون صبح برگردون بخندم
ز پسته راه بر گردون ببندم
اگر صد چرب گوي آيد بحربم
بچربي بر همه خوبان بچربم
اگر زلفم بر افشاند سياهي
نخست ازمه در آيد تا بماهي
وگر رويم ببيند ماه ازين روي
نهد از آسمانم بر زمين روي
ز چشم گاو ميشم شير افلاك
شود مست و زند دنبال بر خاك
ز بوي طرّه مشكين من حال
بر آيد مرغ مخمل را پر و بال
هزاران جان شريك موي جعدم
چو برقي باز ميدوزد به رعدم
كجا آرد بلوري در برم تاب
كه از شرم تنم شد سيم سيماب
لبم را خود صفت نتوان كه چونست
كه وصف او ازين عالم برونست
ز ترّي آب حيوان ناپديدست
كه از شرم لبم ظلمت گزيدست
بلب گه جان دهم گه جان ستانم
ز خوبي هيچ باقي ميندانم
لبم گر بادهيي بخشد بساقي
از آن مستي نماند هيچ باقي
كنون با اين همه صاحب جمالي
دل لايعقلم شد لاابالي
دلي با من بسي در پوست بوده
بجان شد دشمن من دوست بوده
بيك ديدن كه ديداو روي هرمز
مرا گويي نديد او روي هرگز
بخونم تشنه شد و ز سينه بگريخت
ز من آن محرم ديرينه بگريخت
گهي در چين زلفش ره بدر برد
گهي راهي بهندستان بسر برد
گهي در زنگبار مويش افتاد
گهي در بند روم رويش افتاد
گهي شكّر خورد آب حياتش
گهي در خط شود پيش نباتش
گهي زان خنده مست مست گردد
گهي زان غمزه چابك دست گردد
گهي بر پستهٔ او شور آرد
گهي بر شكّر او زور آرد
گهي بر خطّ او در قال آيد
گهي بر خال او در حال آيد
گهي در نرگسش حيران بماند
گهي در مجلسش طوفان براند
نميدانم كه تا هرگز كند راي
بسوي گل چنين دل در چنين جاي
ز دست اين دل پر شيون خويش
همي پيچم چو دست اورنجن خويش
دل مستم اگر فرمانبرستي
بسي كار دلم آسان ترستي
چه كرد اين دل كه خون شد در بر من
كه اين از چشم آمد بر سر من
تواي ديده چو خود كردي نگاهي
بسر ميگرد در خون سياهي
بيك نگرش بسي بگريستي تو
ندانم تا چرا نگريستي تو
كنون جز صبر، من رويي ندارم
ز صبر ارچه سر مويي ندارم
اگر از سنگ و از آهن كنم صبر
دلم را بي قراري بارد از ابر
بآخر چون فرو شد طاس سيماب
برآمد شاه هرمز را سر از خواب
چو شد بيدار ماه مست خفته
گل سيراب شد از دست رفته
چو زير بيد سر برداشت مويش
نهاني گل بروزن برد رويش
ز مستي چشم ميماليد هرمز
كه فندق سود بر بادام هرگز
چو يافت از فندقش بادام او تاب
ز فندق گشت بادامش چو عنّاب
تو گفتي نرگسش سرخي ازان داشت
كه از خون ريزيش گلرخ نشان داشت
چو زلف عنبرين بفشاند از گرد
گل بي دل گلابي گشت از درد
چو از بستر كلاه آورد برماه
فلك پيشش كله بنهاد بر راه
چو دست دُر فشان بر خط نهاد او
بخون خلق عالم خط بداد او
چو موي مشك رنگ از راه برداشت
ز ناف آهوان، مشك آه برداشت
چو زلف از زير پاي آورد بر دوش
بخاست از سبزپوشان فلك جوش
چو روي از گرد ره در آب شست او
هلاك ماه روشن روي جست او
چو در رفتن قدم برداشت هرمز
دل گل رفت و تن افتاد عاجز
درآمد آتش عشق جگر سوز
گرفت از پيش و پس راه دل افروز
گل سيراب بر آتش بمانده
گلاب از جزع بر آنش فشانده
صبوري كوچ كرده عقل رفته
دل افتاده خرد منزل گرفته
جگر خسته بصر خونبار مانده
دهن بسته زبان بيكار مانده
جهان بر چشم او تاريك گشته
اجل دور از همه نزديك گشته
بهشتي زين جهان بيرون گذشته
برو سيلابهاي خون گذشته
بدينسان مانده بود آن ماهپاره
كه تا برچرخ پيدا شد ستاره
ز طاوس فلك بنمود محسوس
مه نو چون هلال پرّ طاوس
چو مه رويي بود صاحب جمالي
كشندش نيل بر شكل هلالي
درين شب شكل ماه نو رسيده
هلالي بود بر نيلي كشيده
شهي در حجرهٔ چارم بخفته
بمهري ماه را در بر گرفته
يكي جاندار خوني بر سر شاه
بلي بي خون ندارد جان وطنگاه
شده در پاسباني هندوي چست
نه او مقبل نه زو يك نيكوي رست
يكي اقضي القضاتي پيشگه را
مزوّر ساخته معلول ره را
بتي زا نو مربع وار كرده
مثلث ساخته عود از سه پرده
دبير منقلب پير و جواني
قلم در خط شده زو هر زماني
عروس شب چنان پيرايه ور بود
كه چون صحن مرصّع پرگهر بود
شب آبستن آنكه در زماني
بزاده لعبت زرّين جهاني
كه داند تا چرا اين هر ستاره
درستي مينمايد پاره پاره
كه داند كاين همه پرگار پركار
چرا گردند در خون نگونسار
فرو ميرد شبش شمع چهارم
بروزش كشته آيد شمع انجم
چو بسياري برافروخت و فرو مرد
جهاني را برآورد و فرو برد
گهي مهرش جهان بفروخت بر ماه
گهي مه نيز رويي دوخت برماه
چوماه او چنان مهرش چنينست
بسي در خون بگرداند يقينست
كنون وقت آمد اي مرغ دلارام
كه گلرخ را فرود آري ازين بام
چو گل بر بام همچون خار درماند
دلش چون حلقهٔ زيروز برماند
بلا بر جان او بيشي گرفته
وجودش با عدم خويشي گرفته
بخون گشته شبيخون در گذشته
ز شب يك نيمه افزون درگذشته
بصد چشمي چو نرگس در نظاره
بگل بر، خون گرسته هر ستاره
سيه پوشيده شب درماتم او
شفق در خون نشسته از غم او
صبا از حال گل آگاه گشته
ز تفّ جانش آتش خواه گشته
هزاران بلبلان نوبهاري
فغان برداشته بر گل بزاري
گل گلگونه چهره دايهيي داشت
كه در خرده شناسي مايهيي داشت
فسونگر بود مرغي چابك انديش
بديدي حيلهٔ صد ساله از پيش
بشكلي بوالعجب كار جهان بود
كه لعب چرخ با او در ميان بود
اگر درجادويي آهنگ كردي
ز سنگي موم و مومي سنگ كردي
چنان در ساحري گيرا نفس بود
كه شيخ نجد با او هيچكس بود
دمي كان آتشين دم بر گرفتي
اگر بر سنگ خواندي در گرفتي
زباني داشت در حاضر جوابي
بتيزي چون لب تيغ سدابي
دل سنگين او از مكر پر بود
بغايت سخت خشم و نرم بربود
چو صبح تيز بي خورشيد روشن
دمي دم مي نزد بي گل بگلشن
چو برگي دل برولرزنده بودش
كه گلرخ گوهري ارزنده بودش
چو تخت زر ز سيمين تن تهي ديد
سراچه بيرخ سرو سهي ديد
وطن ميديد و گوهر دروطن نه
چمن ميديد و گلرخ در چمن نه
در ايوان قبلهٔ جمشيد ميجست
چراغي خواست وان خورشيد ميجست
چو لختي گرد ايوان گام زد او
قدم بر در ز در بر بام زد او
سمنبر اوفتاده ديد بر خاك
ز خون نرگس او خاك نمناك
دلش با نيستي انباز گشته
ز شخصش رفته جان پس بازگشته
گسسته عقد و بسياري گهر زان
بخاك افگنده چشمش بيشتر زان
ز خون ديدهٔ آن ماهپاره
شفق گشته هلالي گوشواره
سر زلفش پريشان گشته در خاك
شده توزي لعلش بر سمن چاك
دلش در بر چو مرغي پر همي زد
دمي از دل بر آن دلبر همي زد
چودايه ديد گل را همچنان زار
چو گل شد پاي او پرخار از آن كار
چنان برقي بجان او درآمد
كه چون رعدي فغان از وي برآمد
گشاد اشك و بسي فرياد در بست
دلش از دست شد و افتاد از دست
ز بانگ او بتان گشتند آگاه
كه هر يك ميزدندي بانگ بر ماه
گل سيراب را در خون بديدند
دو چشم دل ز گل در خون كشيدند
بلا ديدند و آتش بهرهٔ گل
فشاندند آب گل بر چهرهٔ گل
چو هر دم آتشي در ني نشيند
چنان آتش بآبي كي نشيند
چو باد صبحدم بر روي گل جست
بآزادي رسيد آن سرو سر مست
گل بي دل چو قصد اين جهان كرد
دو نرگس برگشاد و خون روان كرد
خيال سبزهٔ خطّش عيان شد
ز نرگس آب بر سبزه روان شد
چو حال خويشتن با يادش آمد
ز هر يك سوي، صد فريادش آمد
سحر از باد سرد او خجل شد
فلك از تفّ جانش گرم دل شد
برفت از هوش شكّر بار سرمست
دگر باره چو بار اوّل از دست
گلي در خون و آتش بوده چندين
چگونه تاب آرد نيست مشك اين
گلاب و مشك بر رويش فشاندند
نبود آن، گرد از مويش فشاندند
رخش چون از گلاب و مشك تر شد
گلاب از آه سردش خون جگر شد
بتان در نيم شب ماتم گرفتند
ز نرگس ماه در شبنم گرفتند
بدر مشك از سر گيسو بكندند
بفندق ماه يعني رو بكندند
يكي بستر بياوردند ز اطلس
بايوان باز بردندش بده كس
همه شب دم نزد چون صبح ازماه
كه تا پيك سپيده دم زد از راه
چونوشد نوبت روز دلاويز
برآمد نعرهٔ مرغان شب خيز
چو پروين همچو گرد از راه برخاست
ز باد سرد صبح آن ماه برخاست
چو گل برخاست دل بنشست آزاد
وزان برخاستن برخاست فرياد
چو آن گنج گهر را باز دادند
بصدقه گنج زر را درگشادند
دل همچون كباب و موي چون شير
كباب آورد و شربت دايهٔ پير
بگل گفت اي سمن عارض چه ديدي
كزين عالم بدان عالم رسيدي
فتاده قد تو چون سرو بر خاك
بگرد سرو توتوزي شده چاك
مگر توزي ز رويت ريخت در راه
كه توزي را بريزد پرتو ماه
زبان بگشاد گلبرگ سمن بوي
كه گر از صد زبان گردم سخن گوي
ز صد نتوانم اي دايه يكي گفت
نه از بسيار با تو اند كي گفت
ز دل تنگي شدم بر بام ناكام
كه اي من خاك بادي كايد از بام
سوي آن باغ رفتم در نظاره
تماشا چون گلم دل كرد پاره
گلي ديدم چمن آراسته زو
ز هر برگي فغان برخاسته زو
ز بويش بود ريحاني نفس بود
زرنگش ديده را از لعل بس بود
از آن گل آتشي در دل فتادست
چو آن بلبل كه اندر گل فتادست
ز شاخي بلبلي چون ديد آن گل
ببي برگي فتاد از عشق بلبل
گهي از عشق گل آوازميداد
گهي دل را بخون سرباز ميداد
گهي ميگشت در يكدم بصد حال
گهي ميزد بصد گونه پر و بال
گهي در روي گل نظّاره ميكرد
گهي چون گل قبا را پاره ميكرد
بآخر آتشي در بلبل افتاد
ز شاخ سبز پيش آن گل افتاد
ميان خاك و خون چندان بسر گشت
كه از پاي و سر خود بيخبر گشت
مرا زان درد‌آتش در دل افتاد
ز آتش دود ديدم مشكل افتاد
از آن آتش دلم چون دود خون گشت
پلي بستم ز خون بنگر كه چون گشت
بيك باره دلم از بس كه خون شد
بپل بيرون نشد از پل برون شد
خداوند جهان بيرون شوم داد
درون دل ز سر جايي نوم داد
وگرنه باز ماندم در هلاكي
چو ماهي بودمي بر روي خاكي
دواسبه سوي رفتن داشتم ساز
فرستادم كنون ناگاه خرباز
پس آنگه دايه گفت اي گلرخ ماه
چو خورشيدي دلت شد گرم ناگاه
ندادي گوش و مستي تيز خشمي
چو خورشيدت رسيد ايماه چشمي
حديث مرد حكمت گوي نيكوست
كه چشم بد بلاي روي نيكوست
ببين تا گفتهام زين نوع چندي
كه بر سوزيد هر روزي سپندي
مرا جانيست وان در صدق پيشست
كه جاي صد هزاران صدقه بيشست
چو شمع آسمان آمد پديدار
ستاره بيش شد پروانه كردار
چو اين زرّين سپر زد بر فلك تيغ
چو جوشن شد ز تيغش بر فلك ميغ
بسلطاني نشست اين چتر زر بفت
ز سير چتر او آفاق پر تفت
چو شب شد روز اين درّ شب افروز
بباغم گفت دل ميخواهد امروز
بيندازيد گرد حوض مفرش
كه دارم سينهيي چون حوض آتش
نديدم در جهان زين حوض خوشتر
كه گويي آب او هست آب كوثر
چو من بر حوض زرّين غوطه خوردم
چرا پس گرد پاي حوض گردم
چو آبم برد آب حوض زين پيش
چرا ميريزم آب حوض زين بيش
گلاب از نرگسان صد حوض راندم
ز خجلت در عرق چون حوض ماندم
بدانسان شد دلم زين حوض فرتوت
كه شد اين حوض بر من حوض تابوت
كه من بر حوض ديدم روي آن گل
چو آب حوض رفتم سوي آن گل
چو شد دور از كنار حوض ماهم
كنون آب از ميان حوض خواهم
بگرد حوض خواهم بار گاهي
كه گرد حوض خواهم گشت ماهي
كسي كو بر لب حوضي باستاد
نظر آنگه بغوّاصي فرستاد
نگونسار آيد او در ديدهٔ خويش
ازين حوضم نگونساريست در پيش
اگر از دست شد پايم بيكبار
كه گشتم گرد پاي حوض بسيار
اگر اين حوض خود صد پايه باشد
بسر گشتن مرازومايه باشد
شكر با گل بيكجا نقد باشد
شكر بر حوض بهر عقد باشد
گلم من با شكر در بر نشستم
شكر بر حوض ديدم عقد بستم
ز حد بگذشت ازين حوضم فسانه
كنون ماومي و اين حوضخانه
بگرد حوض تخت زر بيارند
مي و حوران سيمين بر بيارند
كه تا ز اواز چنگ و نالهٔ ناي
بجاي آيد دل اين رفته از جاي
چرا بايد ز هر انديشه فرسود
كه گر شاديست ور غم بگذرد زود
كنون باري چرا غمناك گرديم
كه ميدانيم روزي خاك گرديم
زماني كام دل باهم برانيم
كزين پس ميندانم تا توانيم
يكي شاهانه مجلس ساز كردند
سماع و نقل و مي آغاز كردند
برون كردند هرمز را از آن باغ
دل گل يافت چون لاله از آن داغ
سبب او بود شادي و طرب را
چرا پس برگرفتند آن سبب را
نگين حلقهٔ آن جمع او بود
نديدند از رخ چون شمع او دود
چرا كردند از آنجا شمع را دور
كه بي شمعي نباشد جمع را نور
چو مطرب زير گل بستر بيفكند
ز لحن چنگ بلبل پر بيفكند
پري رويان ديگر همچو لاله
گرفته شيشه و جام و پياله
پري رويي كزان يك شيشه خوردي
بافسون صدپري در شيشه كردي
ز پيش چارسوي مجلس ناز
منادي گر شده چنگ خوش آواز
چو شد آواز بيست و چار درگوش
چه بيست و سي كه صد بودند مدهوش
پريزادي ز جن و انس آمد
عجب نوعي حريف جنس آمد
حريفي زهره طبع و آب دندان
چو خورشيد آتشين چون صبح خندان
بريشم را بناخن ساز ميداد
ز پردههاتفي آواز ميداد
چوبانگ چنگ در بالا گرفتي
دل از سينه ره صحرا گرفتي
ز پرده نغمه را بر تار ميزد
دم عيسي ز موسيقار ميزد
چو پيش آورد از رگ او ره راست
دل از طبع مخالف طبع برخاست
نمود از ناخني علم و عمل را
بگفت از پردهٔ خوش اين غزل را
كجايي اي چو جان من گرامي
بياگر بر دو چشمم ميخرامي
بجز تو درجهان حاصل ندارم
برون از تو درون دل ندارم
دلي گر هست بي نامت دژم باد
چنان دل را ز عالم نام گُم باد
قرارم برد زلف بيقرارت
بآبم داد لعل آبدارت
نمودي روي از من زود رفتي
چو آتش در زدي چون دود رفتي
چو بي روي تو جشن از رشك سازم
كباب از دل شراب از اشك سازم
چنان دل مست شد از تو بيكبار
كه تا محشر نخواهد گشت هشيار
خوشا عشقي كه باشد در جواني
خصوصا گر بود با كامراني
خوشا با يار كردن دست در كش
خصوصا گر بود يار تو سركش
خوشا از لعل او شكّر چشيدن
خصوصا گر بجان بايد خريدن
چو بشنيد اين سخن گلروي از چنگ
ز مژگان كرد بر گل اشك او رنگ
شد از بادام ماهش پر ستاره
بفندق فندقي را كرد پاره
چو گل نازك دلي پر عشق و سرمست
سماع و مي صبوري چون دهد دست
چو شهزاد از صبوري گشت درويش
ز بيهوشي بزد يك نعره بي خويش
وجودش از دو عالم بيخبر گشت
ز دو عالم برون جاي دگر گشت
همه رامشگران بر گرد آن ماه
بزاري ميزدند از راهوي راه
گل اندر پرده زان پرده بسر گشت
دو چشم پرده دارش پرده درگشت
درآمد عشق و گل بيخود فروشد
خدادانست و بس جايي كه او شد
چنان در عشق آن دلدار پيوست
كه بگسست از خود و در يار پيوست
بخوابش ديد لب بر لب نهاده
چو شكّر بر لب گل لب گشاده
گرفته موي او پيچيده در دست
فتاده روي بر هم خفته سر مست
بدو گفت اي نگار ناوفادار
جفا ورزد كس آخر با چو من يار
چنين خود بيوفايي چون كني تو
بباغ آيي مرا بيرون كني تو
سوي باغ آمدي بشكفته چون گل
مرا از آشيان راندي چو بلبل
چو تو در عشق چون بلبل نباشي
اگر بلبل براني گل نباشي
چرا راندي مرا تا بر گل مست
چو بلبل كردمي زاري بصد دست
چو گل بشكفتي و خوارم نهادي
چو يوسف صاع در بارم نهادي
چو گل بشنود آن از خواب برجست
زبان بگشاد و صد فرياد در بست
بزاري همچو چنگي پر الم گشت
رگ و پي بر تنش چون زير و بم گشت
روان شد خون زچشم سيل بارش
ز خون چشم پرخون شد كنارش
گل بيدل ز بيخوابي چنان بود
كه از زاري چو برگ زعفران بود
چو ديد آن خواب عشقش گشت بسيار
شدش زانخواب چشم فتنه بيدار
گل آشفته را يكدم كفايت
گل بسرشته را يك نم كفايت
غم يعقوب را يادي تمامست
گل صد برگ را بادي تمامست
چو كار از دست شد گلرخ برآشفت
دگر كارش صلاحيت نپذرفت
گل تر را جگر خشك و نفس سرد
تنش گرمي گرفت و گونه شد زرد
چو تب در گل فگند از عشق تابي
عرق ريزان شد از گل چون گلابي
شبان روزي در آن تب زار ميسوخت
تنش همواره ناهموار ميسوخت
چو خاتون سراي چرخ خضرا
برآورد آستين از جيب مينا
بگرديد و زرخ برقع برانداخت
بعالم آستين پر زر انداخت
پزشگان را بياوردند دانا
براي درد آن گلبرگ رعنا
پزشك آخر دواي گُل چه داند
كه گُل را باغبان درمان تواند
ببايد باغباني همچو هرمز
وگرنه گُل نگردد تازه هرگز
چو باشد بر سر گل باغباني
بگل نرسد ز هر خاري زياني
علي الجمله دوا كردند يك ماه
نشد يك ذرّه آن خورشيد با راه
دواي عشق كردن رو ندارد
كه درد عاشقان دارو ندارد
ز درمان هر زمان دردش بتر گشت
صبوري كم شد و غم بيشتر گشت
چو درمان مينپذرفت آن سمنبر
بايوان باز بردندش بمنظر
بآخر به شد و بر بام شد باز
چو مرغ خسته پيش دام شد باز
چو بُد مرغ دلش پرّيده از بام
بسوي بام زد بار دگر گام
چو مرغي بركنار بام ميگشت
بپاي خويش گرد دام ميگشت
از آن بر بام داشت آن مرغ امّيد
كه تا هادي شود در پيش خورشيد
دلش بگذاشت چون مرغي وطن را
كه ديد آن مرغ جان خويشتن را
دلش در آرزوي چينه برخاست
چو مرغ از چارچوب سينه برخاست
دلش چون مرغ وحشي در غلو بود
صفير مرغ، بازش آرزو بود
دلش پر ميزد و بيشرم ميرفت
چو مرغي در هواي گرم ميرفت
دلش برداشته چون مرغ آواز
كه اي هرمز بياچينه درانداز
صفيري زن مرا آخر سوي بام
كه چون من مرغ نايد تيز در دام
نظر بگشاي تا بر بامت افتد
چو من مرغي مگر در دامت افتد
چو سر از چينه گردي در كمندم
بدست خويشتن نه پاي بندم
مرا بر چينهٔ خود آشنا كن
چو هادي گردم از دستم رهاكن
وگر هادي نگردم دل بپرداز
بزن دست و بپيش بازم انداز
من آن مرغم كه بيتو هيچ جايي
نجويم جز هواي تو هوايي
من آن مرغم كه زرّين بود بالم
بسوخت آن بالم و برگشت حالم
من آن مرغم كه از يك دانهٔ تو
بماندم تا ابد ديوانهٔ تو
تلطّف كن دمي با همدمي ساز
دلم را از مدارا مرهمي ساز
بگفت اين و فرو افتاد بر بام
همه بام از سرشكش گشت گل فام
چگويم همچنين آن عالم افروز
بگرد بام ميگشتي شب و روز
همه گر صبحدم گر شام بودي
تماشا گاه گل بر بام بودي
بسي بر بام ميشد شام و شبگير
بتهمت اوفتاد آن دايهٔ پير
گل ارچه راز دل با كس نميگفت
سرشك روي او روشن همي گفت
بشب در خواب ديدش گشت جوشان
بجست از جاي گريان و خروشان
ز بس آتش دلش چون جوي خون شد
كفش بر لب زد و از سر برون شد
چو عشق از در درآمد گام برداشت
گل بي صبر راه بام برداشت
برهنه پاي و سر بر بام ميشد
براي كام دل ناكام ميشد
جهاني بود در زير سياهي
بياراميده دروي مرغ و ماهي
شبي در زير گرد تند پنهان
چو دوده ريخته بر روي قطران
شبي چون زنگي اندر قير مانده
عروس روز در شبگير مانده
شد آگه دايه و گل را چنان ديد
ز تخت زر سوي بامش روان ديد
فغان برداشت كاخر اين چه حالست
ز كم عقلان چنين حالي محالست
چه گمراهيست كاكنونت گرفتست
نداري عقل يا خونت گرفتست
گره بر جان پرتابم زدي تو
چه رنگست اينكه در آبم زدي تو
بهر ساعت سوي بام آوري راي
شوي گيسو كشان چون چنگ درپاي
يقين دانم كه كارت مشكل افتاد
كزين مشكل بس آتش در دل افتاد
زبان بگشاي تا مشكل چه داري
خدا داند كه تادر دل چه داري
اگر گويم چه ميسازي تو بر بام
مرا گويي كه تادل گيرد آرام
كجا باور كند دايه ز گل اين
كجا بيرون شود با من بپل اين
اگر بر تخت زرّين شب گذاري
ز بس سستي تو گويي جان نداري
وگر بر بام بايد شد ببازي
شوي تو شوخ ديده جرّه بازي
چو اسبي تند باشي بر شدن را
خري كاهل فزوني آمدن را
اگر گويم سوي قصر آي از بام
ز صد در بيش گيري در ره آرام
فرو افتي و نشناسي سر از پاي
نجنبي و نگيري پاي از جاي
وگر گويم كه بر بام آي و برخيز
برافروزي و چون آتش شوي تيز
چو مرغي ميزني بيخود پر و بال
چو روباهي نهي بر دوش دنبال
بجلدي آستين را در نوردي
همه شب بر كنار بام گردي
نهاده در كنار از ديده دودي
دلي پر درد ميگويي سودي
گهي ازنرگست خوناب پالاي
گهي بي چوب گز، مهتاب پيماي
گهي با مرغ كردي هم صفيري
گهي ازناله دربندي نفيري
گهي از شاخ مرغي را براني
گهي از باغ مرغي را بخواني
گهي سنگي دراندازي به آبي
گهي سرسوي سنگ آري بخوابي
گهي گريان شوي چون شمع خندان
گهي دستار چه خايي بدندان
گهي بام از گرستن رود سازي
گهي سيبي كلوخ امرود سازي
گهي در دست گيري دستهٔ گل
گهي نوحه كني بر بانگ بلبل
گهي بيرون كني دست از گريبان
گهي درياي اُفتي همچو دامان
گهي برروي ديوار افكني خويش
گهي ديوار پيمايي پس و پيش
گهي از دل براري آه سردي
گه از گرمي فرو افتي بدردي
گهي باشد دو بادامت شكر خيز
گهي گردد دو گلبرگت عرق ريز
ز بسياري كه گرد بام پويي
بدّري هر شبي كفشي ببويي
اگرچه من نيم حاضر جوابي
ز تو غايب نيم در هيچ بابي
همه شب گوش ميدارم ترامن
تو پنداري كه بگذارم ترا من
همه شب دل زماني ساكنت نيست
بجز بر بام رفتن ممكنت نيست
ازين ممكن شود واجب خيالي
ندانم حال و دانم هست حالي
شبي چندان نيابد چشم تو خواب
كه منقاري زند يك مرغ در آب
قرارت نيست و آرامت برفتست
ببد نامي مگر نامت برفتست
چه حالست اين ترا آخر چه بودست
پري داري مگر ديوت ربودست
همه خلق جهان را خواب برده
ترا گويي كه برفيست آب برده
چه ميخواهي ز پير ناتواني
كه در عالم تويي او را و جاني
چه ميخواهي ازين مسكين بي زور
كزو موييست باقي تالب گور
دلم خون شد ز زاري كردن تو
ندارم طاقت خون خوردن تو
نياري رحمتي بر من چه سازم
تو زاري ميكني من ميگدازم
چو شب درانتظار روز باشي
چو شمعي تا سحر در سوز باشي
چو روز آيد شوي بر رخ گهر بار
كه كي باشد كه شب آيد پديدار
شبانروزي قرارت مي نه بينم
بجز غم هيچ كارت مي نه بينم
چو دايه زين سخنها لب فرو بست
زبان بگشاد گل چون بلبل مست
بدايه گفت دل بر ميشكافم
كه گويي زير بار كوه قافم
چو كوه قاف با من در كمر شد
ز آهم خون چشمم چون جگر شد
چنين دردي كه در جانم نهفتست
زبانم پيش كس هرگز نگفتست
دل دايه ز درد او چنان شد
كه از دست دلش گويي كه جان شد
بگل گفت اي چو جان من گرامي
بگردانيده روي از شادكامي
دلت بنشان بگو تا از كجا خاست
مكن كژي و بامن دل بنه راست
بجان پروردهام من در كنارت
مشوّش چون توانم ديد كارت
چرا اي مرغ زرّين دلاويز
نيابي خواب چون مرغ شب آويز
بمنظر بر روي سر پا برهنه
بگوراست و مخوان تاريخ كهنه
بگو تادست سيمين تو امروز
بزير سنگ كيست اي عالم افروز
تو ميداني كه چون راز تودارم
نفس از راز داري بر نيارم
نديدستي ز من بسيار گويي
نه هرگز ده زباني و دورويي
نگفتم پيش تو هرگز خطايي
دروغي نيز نشنودي ز جايي
هميشه تا كه بودم بنده بودم
ز ماهت دل بمهر آگنده بودم
شبم شب نيست بي موي سياهت
نه روزم روز بي روي چو ماهت
همه كام دلت باشد مرادم
تو باري نيك داني اعتقادم
نداند ديد بر ماه تو دايه
كه يك موي افكند بي مهر سايه
اگر بر گل فتد يك سايهٔ گل
چو گل درخون نشيند دايه گل
تويي جان من اي دُرّ شب افروز
كه جانم بر تو ميلرزد شب و روز
چناندارم دل از مهر تو پرتاب
كه هر شب برجهم ده بار ازخواب
زماني شمع بالينت فروزم
زماني شمع آيينت فروزم
بسوزم عود و عنبر بر سر تو
كنم همواره بر تو چادر تو
چو خال سبز بر رويت كنم راست
شكنهاي دو گيسويت كنم راست
كنم در كوزه جلّاب تو شيرين
نه از يكسوي از دو سوي بالين
مرا در حق تو شفقت چنينست
ترا اي مهربان با من چه كينست
اگرچه خستهٔ ايام گشتم
اسير چرخ نافرجام گشتم
جهان تا پشت من همچون كمان كرد
جواني را چو تير از من روان كرد
رگم گشته كبود و روي چون كاه
زخويشم شرم آيد گاه و بيگاه
جهان را مدتي بسيار ديدم
چه ميجويم دگر انگار ديدم
چو حرصم شد دراز و عمر كوتاه
مرا پيري پيام آورد ناگاه
كه بگذر زود چون بادي بدشتي
كه سوي خاك داري باز گشتي
كنون وقت رحيل آمد بناكام
مرا با تو بهم نگذارد ايام
ز تو بربايدم ايام آخر
بود اين عمر را انجام آخر
ز عمرم هيچ دوراني نماندست
مرا بر نانواناني نماندست
چه من گر سايهام تو آفتابي
مرا بسيار جويي و نيابي
بگو تا از كه ميگردي بخون تر
كرامي بيني از خود سرنگون تر
اگرچه دردمند و ناتوانم
روا باشد كه درماني بدانم
نه هر چيزي همه كس داند اي ماه
مرا زين حال پوشيده كن آگاه
بحق آنكه تن را جفت جان ساخت
خرد را كارفرماي جهان ساخت
هزاران شمع از طاقي برافروخت
چراغ از جان مشتاقي برافروخت
چو عنصر بود بيگانه جدا كرد
بما بيگانگان را آشنا كرد
بحق مريم پاكيزه گوهر
بناقوس و چليپا و سم خر
بانجيل و بزّنار و به برهبان
ببيت المقدس و محراب و ايوان
بروح عيسي خورشيد آسا
بايمان وفاداران ترسا
كه گر رازم تو بر گويي نهاني
نهان دارم چو جانش زانكه جاني
بخون دل بزرگت كردم آخر
بشير و شكّرت پروردم آخر
نگاهت داشتم از آب و آتش
كه تا گشتي چنين رعنا و سركش
مرادر گردنت حق بيشمارست
بگو در گردن من تا چه كارست
سبك روحي تو و از خشم تو من
گران جاني شدم در چشم تو من
سخنهاي مرا در تو اثر نيست
مرا با تو كنون كاري دگر نيست
بدان ميآريم در انتقامت
كه گويم شير پستانم حرامت
چو بسياري بگفت آن دايهٔ پير
برآمد آن جوان را روي چون قير
سرش در گشت و چشمش رود خون شد
كجا بادايه آن از پل برون شد
ز شرم دايه خوي بر گل نشستش
دل چون شيشه بيرون شد ز دستش
فسونگر گشت و در بيداد آمد
ز دست دايه در فرياد آمد
كه رسوا خواهيم كردن سرانجام
چه ميخواهي از اين افتاده در دام
همي از دست ندهي پيشهٔ‌خويش
مرا بگذار در انديشهٔ خويش
فكندي چينهٔ سالوس در دام
چه ميخواهي ازين سرگشته ايام
چه رنجاني من ديوانه دل را
كه شد دردي عجب همخانه دل را
مرا از دست دل كاري فتادست
دلم در درد وتيماري فتادست
نه درد خويش بتوان گفت كس را
نگاهي كرد بايد پيش و پس را
نه نيز اين درد را پنهان توان داشت
نه اين دشوار را آسان توان داشت
بگويم بي شكي رسوا بمانم
نگويم هم درين سودا بمانم
بگويم سرزنش دارم ز هر دون
نگويم تا درين گردم جگرخون
بگويم در جهان گردم نشانه
نگويم تا كسي آرم اين بهانه
بگويم تاب رسوايي ندارم
نگويم ترك تنهايي ندارم
اگر اين راز من پنهان نماند
يقين دانم كه بر من جان نماند
سخن تا در قفس پيوسته باشد
بسان تخم مرغي بسته باشد
وليكن چون ز دل سوي زبان جست
چو مرغي گشت و بر هر شاخ بنشست
ازآن ترسم كه گر راز نهانم
بگويم سر ببرّند از زبانم
كنون اي دايه چون كارم شد از دست
گشايم راز اگر بر تو توان بست
ترا اكنون سخن بايد چنان داشت
كه از خود بايد آن را هم نهان داشت
بگويم باتو تا درجان نماند
كه سوز عاشقان پنهان نماند
بدان كاين باغبان مِه مرد استاد
پسر دارد يكي چون سرو آزاد
ز رويش ماه زير ميغ مانده
ز لعلش گوهر اندر تيغ مانده
بنرگس خواب بسته جادوان را
بابرو طاق بوده نيكوان را
جگر از هر دو چشمش تير خورده
شكر از هر دو لعلش شير خورده
لب لعلش چو گلگون را نهد ننگ
ازو در سر بگردد زلف شبرنگ
ستاره ديده در شكّرستانش
زمين بوسيده ماه آسمانش
لبش گويي كه حلواي نباتست
چه حلواي نبات آب حياتست
ز پسته طوطي خطّش دميده
بگرد شكّرش صف بركشيده
دو چشم مور صد حلقه گشاده
ز عنبر بر در پسته نهاده
دو لب چون دانهٔ‌ناري مكيده
برسته دانه و سبزي دميده
ز لعل او دميده خط شبرنگ
ز رشك افگنده گلگون نعل در سنگ
نمود از لب دهان غنچه را دوست
خط سرسبز او چون غنچه در پوست
لبش نيرنگ خط چون برنگين زد
بسبزي آسمان را بر زمين زد
خطي ديدم چو ريحان ارم من
نهادم سر بر آن خط چون قلم من
خطي خوش بود لوح دل قلم كرد
خطي بر خونم آورد و ستم كرد
از آن خط شد پري در من چه سازم
بدين سانم در آن خط عشق بازم
دلم چون شيشهيي زان خط شد ازدست
پري دل بر دو دل چون شيشه بشكست
پري در شيشه آيد وين پريزاد
دلم در شيشه كرد و شيشه افتاد
چو خطّ او بديدم زين دل تنگ
شدم در خط چو دل زد شيشه بر سنگ
كنون كز دست كودك شيشه افتاد
ندارد هيچ سودي بانگ و فرياد
مپرس اي دايه تا من زان پري روي
چگونه چون پري پويم بهر سوي
ببالاي منست آن زلف شبرنگ
ز زلفش روي گلگون بركشم تنگ
چو اوّل ديدمش در سايهٔ بيد
بپيش حوض خفته همچو خورشيد
ز مستي از دو عالم بي خبر بود
ولي عالم ازو زير و زبر بود
چو آهو چشم من بيهوش افتاد
ز چشمش خواب برخرگوش افتاد
چو گل ديد آن رخ چون ماهپاره
ز باد سرد كردي جامه پاره
رخش چون آتشي سيراب ديدم
ز آب و آتش او تاب ديدم
بجست از من دل ديوانه چون تير
نگه چون دارم از زلفش بزنجير
چوباهوش آمد و ناگاه برخاست
فغان از سرو و جوش از ماه برخاست
كُله چون كوژبنهاد و كمر بست
همه خون در دل من چون جگر بست
چو آن سروروان من عيان شد
ز آزادي او اشكم روان شد
چو از پيشم برفت آن گوهر خاص
دل من پيش ازو ميرفت رقاص
دل لايعقلم ديوانهٔ اوست
كه او شمعست و دل پروانهٔ اوست
منم در انتظار مرگ مانده
وزان شكّر گلي بي برگ مانده
نه شب خوابست و نه روزم قرارست
شب و روزم خيال آن نگارست
دلم دستي بجام ناز بردي
اگر يك لحظه خوابم باز بردي
همه شب بستر نرم از درشتي
كند با پهلوي من خار پشتي
كنون ناگفتني چون باتو گفتم
چه سازي تاشود آن ماه جُفتم
اگرچه از رخت شرمم گرفتست
دلم گرمست ازان گرمم گرفتست
منم گلبوي و آن دلبر سمن بوي
بزرگي كن ميان ما سخن گوي
ازين شاه آن گدايي را شهي ده
وزين گل آن شكر را آگهي ده
برو گو تو عقيقي با گهر ساز
شكرداري بر گل گلشكر ساز
برو گو تو چو سروي من چو شمشاد
بيا تا بر جمال من شوي شاد
برو گو تو چو ماهي من چو مهرم
چو ذرّه رقص كن در پيش چهرم
كنون اي دايه دل پرداختم من
ترا دربان اين درساختم من
از آن پاسخ چنان شد دايهٔ پير
كه گفتي خورد بردل زان جوان تير
چو بشنود اين سخن برداشت پنجه
بزد بر روي پرچين صد تپنچه
برسوايي خروشي درجهان بست
كه هرگز آن نگويد در جهان مست
زهي همّت نكوياري گُزيدي
نگه دارش نكو جايي رسيدي
ترا ياري چنين در پردهٔ ناز
چرا بامن نميگفتي يكي راز
نبتوان گفت باري اين همه جاي
كه شرمت باد اي بي عقل بي راي
ز گفت دايه شد در خشم گلرخ
بدو گفت اي بتلخي زهر پاسخ
اگر صد پند شيرينم دهي تو
نيم من زانكه هم زينم دهي تو
برامد از دل پر بنددودي
ندارد آتشين را پند سودي
دل خود را بصد در پند دادم
چو پيمان بستدم سوگند دادم
چرا پس زين سبب فرياد كردي
همه سوگند و پيمان ياد كردي
دگر ره دايه شد زان كار دلتنگ
كه گل را عشق نقشي بود در سنگ
سخن را رنگ داد آن مرغ استاد
باستادي ز در بيرون فرستاد
زبان را در فسون گل چنان كرد
كه بلبل را زبان بند زبان كرد
به گلرخ گفت نيكو آوريدي
كه بر شاهي گدايي را گزيدي
ترا نقدست با هم ترك و هندو
كدامت دل همي خواهد زهر دو
ترا شاه سپاهان خواهد، آخر
توتن خواهي ترا جان خواهد آخر
كسي در شاهي و در كامراني
چگونه آرزو خواهد شباني
كسي را نقد باشد ماهپاره
چگونه مهر جويد از ستاره
چو اين بي جان تن آسانست بگذار
همه تن گر همه جانست بگذار
اگر تو توبه نكني زارزويت
بگويم تا ببرّد شاه مويت
هوا در تفّ و در سوز اوفگندت
چه بدبختي بدين روز اوفگندت
مگر نشنيدي اين تنبيه هرگز
سيه سر بر نتابد پيه هرگز
تو خسرو او گدايي بچه آخر
تو شاه او روستايي بچه آخر
تو نوروز بتان جان فزايي
برو عيدي بكن بي روستايي
بعالم نيست طوطي را شكر بار
كه پيش گاوبندي خر كني بار
گِل و بيلست او را كار پيوست
ببيل او ترا كي گل دهد دست
زهي خر طبعي آخر ازتو چندي
بآخر ميچمي از گاوبندي
كه دارد پهلويي و دستگاهي
كه پهلو سايد او با چون تو ماهي
اگر زين گاو باشد يك دمت وصل
بخر گم كردهيي ماني تو بي اصل
بدست خويش افگندي تو در پاي
سر خود از يكي تا پاي بر جاي
چه خلقي تو چنين آشفته رفتار
كه يك جو مينگيرد در تو گفتار
من از هر نيك و از هر بد كه گفتم
يكي دردت نكرد از صد كه گفتم
تو شسته چشم از ناشسته رويي
ز خون خويش شستي دست گويي
ببد نامي خود گستردهيي پر
برسوايي برهنه كردهيي سر
اگر آبت بريزد نيست بيمت
كه نفروشد كسي ناني بسيمت
ترا ديو هوي ديوانه كردست
خرد را با دلت بيگانه كردست
خجل شد گل چنان كز خوي بياغشت
ز شرم او نقاب از گل فرو هشت
بدايه گفت من عاجز ازين كار
بيكسوكي شوم هرگز ازين كار
اگر بسيار گويي ور نگويي
مرا يكسانست تا ديگر نگويي
چنان سوداش در دل محكم افتاد
كه در سنگ آنچنان نقشي كم افتاد
مبادا جان من گر سوي او نيست
مبادا چشم من گر روي او نيست
بچشم تو اگر آن ماه زشتست
بچشم من چو حوري از بهشتست
بچشم تو اگر ديوست پر خشم
بچشم من چو مردم اوست در چشم
بچشم خويش كار خويشتن بين
بچشم من جمال يار من بين
مداراي دايه زان دلخواه بازم
چو دل او را همي خواهد چه سازم
ازين محنت ترا بادا سلامت
كه هرگز برنگردم زين ملامت
چو دل امّيد بهبودي ندارد
ملامت كردنت سودي ندارد
چه ميريزي ميان ريگ روغن
بهرزه آب ميكوبي بهاون
گشادم پيش تو راز نهاني
بگفتم گفتني اكنون تو داني
ببين تا چند سوگندان بخوردي
كه هرگز از سر پيمان نگردي
كنون با آن همه سوگند خورده
ز من مي بگسلي پيوند كرده
چرا شرمت نميآيد ز رويم
كه گويي تا ببرّد شاه مويم
تراديدم چو نرم آهن دلي سخت
ز دايه نيست دلداري زهي بخت
دمي نبود كه در خوني نگردم
اگر عاشق شدم خوني نكردم
تو ميگفتي بگو، چون گفته شد راز
شدي در خشم و كردي فتنه آغاز
بسي عيب من آتش فشان تو
چو آب از برفروخواندي روان تو
چوكارم مي بنگشايي تو آخر
بچه كارم همي آيي تو آخر
چو صيدي مرده در شستم فتادي
چو پاي مور در دستم فتادي
چو پيش دام بگرفتي مراتو
گرفته ميزني اي بيوفا تو
دليري گر دليري را گرفتي
زهي شيري كه شيري را گرفتي
نبايد بامنت زين بيش آويخت
كه هر مرغي بپاي خ?

پاسخ دادن هرمز دايه را

۳۵ بازديد


چو از دايه سخن بشنود هرمز
چنان شد كان نيارم گفت هرگز
بدو گفت اي ز دانش دور مانده
ز غول نفس خود مغرور مانده
نداري شرم با موي چو پنبه
كه حلق چون مني برّي بدنبه
ز موي همچو پنبه دام كردي
چو مرغي پيش دامم رام كردي
مساز اين پنبه دام مكر و فن را
بنه اين پنبه كرباس و كفن را
جواني ميكني در پيش من تو
حساب گور كن اي پيرزن تو
بافسوني مرا مي بر نشاني
نيم زان دست افسون چند خواني
تو بر من مينهي كاري بصد ناز
نترسي كو فرو افتد ز هم باز
تو دم ميده اگر همدم بماند
تو برهم نه اگر بر هم بماند
بسالوسي لباسي بر سرم نه
بعشوه پيش پايي ديگرم نه
كجازرق تو يابد دست بر من
فسون و زرق نتوان بست بر من
مرا آهسته ميراني سوي شست
چو صيدي ميكشي تا بركشي دست
مشو در خون خويش و خون من تو
يكي ديگر گزين بيرون من تو
گر او نيكوست نيكوكاريش باد
ز نيكوييش برخورداريش باد
بهرنوعي كه هست او آنِ خويشست
خداوندست و در فرمانِ خويشست
مرا با آن سمنبر نيست كاري
كه گل را همنشين بايد بهاري
كجا درماند از چون من كسي گل
كه چون من خار ره دارد بسي گل
چه گردم گرد شمع عالم افروز
مرا با گل نه عيدست و نه نوروز
چو من پروانهٔ آن دلفروزم
اگر با شمع پرّم پر بسوزم
برو اي پير جادوي فسون باز
كه نتواني شدن با من فسون ساز
برواي بوالعجب باز سيه پر
كه تو گمراه را ديوست همبر
برو اي شوم سرداده بتلبيس
كه در شومي سبق بردي ز ابليس
چو زين شيوه سخن هرمز فرو خواند
ازودايه چو خر دريخ فرو ماند
بهرمز گفت اي بيشرم آخر
شدي در سرد گويي گرم آخر
مشو گرم اي ز ديده رفته آبت
تو از من به اگر ندهم جوابت
ازين صد بازيت بر من اگر من
نيارم بر تو صد بازي دگر من
ببين كار جهان كاين روستايي
دهد درجادويي بر من گوايي
چوجادويم نگويم بيش با تو
نمايم جادويي خويش با تو
چنانت زير دام آرم بمردي
كه بر يك خشت صد گردم بگردي
چنان گردي اگر بگريزي از دام
كه ميخواني خدا را تو بصد نام
مپيما از تهوّر درد بر من
چنين منگر بچشم خُرد بر من
اگر گردم بلعب و لهو مشغول
سراسيمه شود از مكر من غول
اگر بر ره نهم دامي بتلبيس
ز بيم من بتك بگريزد ابليس
نگويي تو كه آخر من كراام
تو گل را باش اگر نه من تراام
بدين زودي چنين گشتي تو بامن
نه يكدم همنشين گشتي تو بامن
ز گفت دايه هرمز گشت خاموش
نكردش يك سخن را بعد ازان گوش
همي چندانكه دايه بيش ميگفت
ز گفت دايه هرمز بيش ميخفت
نه خود مي دفع كرد از راه خوابش
نداد آن يك سخن آن يك جوابش
چو دايه دم نميزد هرمز از پيش
برون رفت و جدايي داد از خويش
چوهرمز رفت دايه بر جگر داغ
برجعت پيش گل آمد ازان باغ
نشسته بود گلرخ ديدهها تر
دلي برخاسته دو چشم بر در
همه خون دلش بالا گرفته
كنار او ز خون دريا گرفته
ز بي صبري ز دل رفته قرارش
زمين پرخون زچشم سيل بارش
زبان بگشاد كاي دايه كجايي
چرا استادگي چندين نمايي
الا اي دايه آخر دير كردي
مرا از زندگاني سير كردي
الا اي دايه چنديني چه بودت
مگر در راه ديوي در ربودت
الا اي دايه بس چُستي تو در كار
ترا بايد فرستادن بهر كار
الا ايدايه خوابت در ربودست
و يا در راه آبت در ربودست
الا اي دايه تا كي اشك رانم
بگو با من كه تا جايت بدانم
بگو تا اين تن آسانيت تاكي
بگو تا اين گران جانيت تا كي
چراست اي دايه چنديني قرارت
كه خونين شد دلم در انتظارت
مرا رمزي ز پيري يادگارست
كه سوزي سخت سوز انتظارست
مبادا هيچكس را چشم بر راه
كز و رخ زرد گردد عمر كوتاه
درآمد دايه گلرخ را چنان ديد
رخ گل همچو برگ زعفران ديد
بگل گفت اي عزيز جان مادر
نبردي پيش ازين فرمان ما در
چرا آخر چنين شوريده گشتي
ز سر تا پاي غرق ديده گشتي
چرا آخر چنين در خون نشستي
ز خون ديده در جيحون نشستي
چرا آخر چنين بيخويش گشتي
ز يكجو صابري درويش گشتي
مرا امروز رسوا كردي اي گل
ز رسواييم پيدا كردي اي گل
كجاداني تو خود كاين بيوفا مرد
چه ناخوش گفت و با من چه جفا كرد
گرفتم طالع آن روستايي
سر بد دارد و برگ جدايي
نه بتوان گفت باتو آنكه گفتم
ندارد برگ گل چندانكه گفتم
از اوّل در وفا ميزد دلش جوش
در آخر گشت خشم آلود و خاموش
كنون گر صد سخن برهم بتابم
يكي را باز ميندهد جوابم
چو ديواري باستادست خاموش
نميدارد چو ديواري سخن گوش
كجا ديوار را گر گوش بودي
سخن بشنودي و خاموش بودي
رواست از سنگ گفتار و ازو نه
سخن آيد ز ديوار و ازو نه
چو سوسن گرچه هرمز ده زبانست
ز گل دارد حيا خاموش از آنست
چنانش يافتم در سرفرازي
كه نتوان كرد باوي هيچ بازي
بگفتم صد سخن زرّين و سيمين
نزد يكدم كه سگ يامردمست اين
چو او بر ياد باغ پادشاهست
سري دارد كه بادش در كلاهست
سبك سر بود و چهره زرد كرد او
چو باد از من گذشت و گرد كرد او
چودايه گفت اين و گل شنيدش
چو بادي آتشي در سر دويدش
دو چشم نرگسين او ازين سوز
ز نوك مژه از خون شد جگر دوز
هزاران اشك خون آلود نوخيز
فرو باريد از مژگان سرتيز
بدانسان در دلش افتاد جوشي
كه پيدا شد زهرمويش خروشي
سر زلف جهان آراي بركند
بدندان پشت دست ازجاي بركند
بغايت غصّه ميكردش ز هرمز
كه باگل اين كه داند كرد هرگز
ز اشك آتشين مژگانش ميسوخت
ز درد نااميدي جانش ميسوخت
زبان بگشاد و گفت اي دايه زنهار
مشو در خون جان من بيكبار
مگرد از گل جداگر گل جفا كرد
كه نتوان پارهيي از خود جدا كرد
ز دستم رفت دل و ز كار من آب
دلم خون شد مرا اي دايه درياب
اگر كار دلم را در نيابي
نشانم از جهان ديگر نيابي
درين اندوه جان از من برآيد
بميرم تا جهان بر من سر آيد
چون من رفتم گرفتاريت باشد
پشيماني و خونخواريت باشد
بدست خود چوگل را كُشته باشي
چو گل از خون دل آغشته باشي
ز گفت گل خروشان گشت دايه
ز تف سينه جوشان گشت دايه
بگل گفت اي خرد بر باد داده
همانا نيستي تو شاهزاده
چو هرمز شد پي او سخت ميدار
نديدم سست رگ تر از تو در كار
كسي را سر فرود آيد بهرمز
نيايد تا سر آن نيز هرگز
تو داني آنكه من مردم درين تاب
دگر هرگز نخواهم گفت ازين باب
بسي گررشتهٔ طبلم بتابي
ز من سررشتهٔ اين وانيابي
نخواهم نيز ره پيمود ديگر
بجز كشتن چه خواهد بود ديگر
ز گل اين خار چون بيرون كنم من
چو گل را مي نخواهد چون كنم من
ترا اين برزگر نپسندد آخر
كه آبي بر كلوخي بندد آخر
نميخواهد ترا كار جهان بين
كرا بر گويم آخر درجهان اين
بشد بر تو ز بدنامي جهان تنگ
كه من مردن روا دارم ازين ننگ
چو تابستان شود زين چشم بي شرم
هواي هرمزت در دل شود گرم
چو باغ از برگ ريزان زرد گردد
هوايت بو كه آخر سرد گردد
تو اي گلرخ دو لب داري شكر بار
فرو مگذار شير آخر بيكبار
تو اي گل مشك داري دام نسرين
مشو درحلقهٔ آن خطّ مشكين
برو اين بار از گردن بينداز
اگر جانست جان از تن بينداز
چو ميداني كه هرمز هيچكس نيست
چرا از هرمزت پس هيچ بس نيست
در اوّل دل ربود و برد هوشت
در آخر هم فرو گويد بگوشت
ندارد باتو رونق كار هرمز
نيايد باصلاح اين كار هرگز
چو نيست اين كار اسبي تنگ بسته
چه شورآري چو داري تنگ پسته
چو اسبي تنگ بسته مينبيني
دلت گر برنشاند بر نشيني
مرا تو بيخبر گويي دگر بار
بر هرمز شو و از وي خبر آر
چو سيمابي بشادي رخ بر افروز
سبويي نيز بر سنگش زن امروز
چه بر سنگش زنم از عذر تو لنگ
اگر او را همي خواهي سروسنگ
مخور زان لب بسي حلواي بي دود
كه بر جامه چكاني روغني زود
بخوردي لاجرم، شادي برويت
بگيرد استخواني در گلويت
تو تازان لب بماندي خشك دندان
لبت هرگز نديدم نيز خندان
گلي ناديده لب از خنده خالي
شده چون بلبلي پر كنده حالي
چگونه كس تواند ديد هرگز
كه تو هر روز غم بيني ز هرمز
چو در ميدان رسوايي فتادي
درين ميدان بزن گويي بشادي
زهي شهزاده كز ننگت چنانم
كه ميخواهم كه در عالم نمانم
همه شب گل گلاب از چشم ميريخت
عرق از روي و اشك از خشم ميريخت
چو دايه اين سخنها كرد تقرير
گل بي برگ آبي شد ز تشوير
زماني شمع گريان بود بر گل
زماني صبح خندان بود بر گل
ز چندان گريهٔ آن ماه دلبند
گهي آن ميگرست و گاه اين خند
چو بيرون كرد خورشيد منوّر
ز زير قبهٔ نيلوفري سر
درآمد آفتاب از برج ماهي
سپيدي ريخت بر روي سياهي
ز زير پرده چون چهره نمود او
بنيزه حلهٔ مه در ربود او
گل عاشق دل پر تفت و پر سوز
فرو افتاد در تب ده شبانروز
دو تاگشت و چنان پر درد شد او
كه در ده روز يكتا نان نخورداو
بشبها درد بيداريش بودي
برو زاندوه بيماريش بودي
نه يكساعت قرار و نه دمي صبر
دلي چون بحر خون و ديده چون ابر
ز سوز دل زبانش آتش گرفته
ز تفت عشق جانش آتش گرفته
فتاده عكس بر موي از رخ زرد
فسرده اشك بر روي از دم سرد
ز چشمش رونق ديدار رفته
زبانش در دهان از كار رفته
چو دايه ديد گل را اين چنين زار
بگل گفت اي زده در چشم جان خار
چنين تا بر سر آتش نشستي
ز غم بر جان من سيلاب بستي
زماني دم زن از گريه مشو گرم
ز يزدان ترس دار آخر ز خود شرم
بپاسخ گفت گل چون سوكواران
چرا بر خود نگريم همچو باران
گلم زان زار ميگريم چنين من
كه دور افتادهام از انگبين من
نيي اي دايه ازدرد من آگاه
كه چشمم زير خون دارد وطنگاه
نميداني كه با من چيست هر شب
كه چشمم خون دل بگريست هر شب
مكن اي دايه زين بيشم مفرساي
جوان و عاشقم بر من ببخشاي
نميداني كه در چه درد وداغم
كه ميجوشد ز خون دل دماغم
كنون كاري كه بر جان من آمد
بسر در خون مرا در گردن آمد
چه گر يك درد بي دردي نخوردي
ازين ره كوفتن گردي نخوردي
ز صد دردم يكي گر بر تو بودي
ز آهت چنبز گردون بسودي
بسستي چون همي بيني چو مويم
بسختي چند گويي پيش رويم
شوي پيشم چو آتش گرم گفتار
چو يخ سردم كني هر دم درين كار
چودل بربود عشق از آستينم
بخواهش كي پذيرد پوستينم
اگر خواهم كه پنهان دارم اين درد
نيارم داشت چون جان دارم اين درد
دل لايعقلم در دست من نيست
كه اين بي خويشتن با خويشتن نيست
زبان را گر كنم از عشق خاموش
چگونه اشك خون بنشانم از جوش
چو دوزم جامهيي در عشق دلجوي
سرشك اندازد از دل بخيه برروي
مده پندم كه پندت بند جانست
نگردد به ز پند اين دل نه آنست
دل گرمم نگردد سرد ازين درد
مشو گرم و مزن بر آهن سرد
برو مردي بكن بهرخدا را
ببين بار دگر آن بيوفا را
مگر آن سنگ دل دلگرم گردد
ز گرمي همچو مومي نرم گردد
چو موم از گرمي ار نرمي پذيرد
بگرمي و بنرمي نقش گيرد
برو يك ره دگر سنگي درانداز
كلوخ امروز كن ديگر ز سرباز
دل گلرخ برون آور ازين كار
مگر چيزي فرو افتد ازين بار
بيكباري نيايد كارها راست
ببايد كرد ره را بارها راست
بيك ضربت نخيزد گوهر از سنگ
بيك دفعت نريزد شكر از تنگ
نگردد پخته هر ديگي بيك سوز
نيابد پختگي ميوه بيك روز
بروزي بيش، مه نتوان قران كرد
حجي نيكو بسالي ميتوان كرد
برين درباش همچون حلقه پيوست
چو زنجيري مگر در هم زند دست
چو تخمي را بكشتي بار اوّل
ز بي آبي بمگذارش معطّل
مشو زود و رو آبش ده زهرور
كه بس نزديك تخم آيد ببردر
سخن ميگفت تا شب همچنين گرم
كه تا شد دايه را دل زان سخن نرم