چوصبح پرده در از پرده دم زد
عروس عالم غيبي علم زد
دم عيسي از آن زد صبح خوش دم
كه بويي داشت از عيسي و مريم
چو شد از شمع اين پيروزه گلشن
جهان را چون چراغي چشم روشن
دو خادم دشمن شهزاده بودند
وزو در سختيي افتاده بودند
بپيش شه شدند و راز گفتند
همه احوال دختر باز گفتند
كه با شهزاده برنايي چنين كرد
وزو در يك زمان خون بر زمين كرد
همه شهر اين زمان گويند امروز
همه زين غصّه ميگريند وزين سوز
چوشاه ترك شد زان قصّه آگاه
فغان برخاست زو زين غصّه ناگاه
حميّت دردل او كارگر شد
قرار و صبر از جانش بدر شد
چو دريا شد دل شوريدهٔ او
برامد موج خون از ديدهٔ او
چو خون شد هر دو چشم او ازان غم
نداشت او چشم ديدن را ازان هم
بفرمود آن زمان شاه سرافراز
كه تا شهزاده را برند سر، باز
بزرگان چون شنيدند اين سخن را
شفاعت خواستند آن سرو بن را
كه اين كشتن نه كار پادشاهست
كه اين شهزاده بي شك بي گناهست
گنه زان مرد نامعلوم رفتست
كه دختر خفته او در بوم رفتست
شه چين خورد بي اندازه سوگند
كزين پس برندارم هرگزش بند
بجان بخشيدمش تا باشد از دور
ولي ميلش كشم در چشمهٔ نور
كسي كو دختري در خانه دارد
تني لاغر دلي ديوانه دارد
غم دختر كه ميخ دامن تست
چو طوق آتشين درگردن تست
وزير خاص را فرمود آنگاه
كه دو چشمش ز ميل اندازدرراه
وزير خاص چون شه را چنان ديد
بدان دلداده دل را مهربان ديد
ببرد آن سيمبر راو نهان كرد
زبان در پيش دختر دُرفشان كرد
كه بهر چشم بد نيلت كشم من
مبادم چشم اگر ميلت كشم من
ترا پنهان بدارم تا شه چين
چو مه با مهر گردد از ره كين
چو دل خوش كرد لختي شاه با تو
بگويم گفتني آنگاه باتو
بگفت اين و بپيش شاه چين شد
زخون چشم خونين آستين شد
كه ميلش در كشيدم وز قياسي
جهان بر چشم او شد چون پلاسي
چه گويم من كه باد از چشم شه دور
كه چون تاريك شد آن چشمهٔ نور
چو شه بشنود گفتا نيست باكي
مخور زوغم كه باد آن شوم خاكي
بگفت اين و بفرمود آن زمان شاه
كه آتش را برافروزند در راه
ز نفت وهيزم آتش برفروزند
گل سيراب در آتش بسوزند
چو بردارش كنند آنگه بزاري
ميان آتش آرندش بخواري
گلي را كي بود طاقت، زهي خوش
كش اوّل دار باشد آخر آتش
براه عشق ازين كمتر نبايد
كه عاشق تا نسوزد بر نيايد
چوآتش بوتهٔ مردان راهست
ببايد سوخت آتش خوابگاهست
كسي داند بلاي عشق دلخواه
كه خون و آتشش دارد بدل راه
بلي عاشق ازين بسيار بيند
كه تخت خويشتن از دار بيند
كسي كز عشق خود بشنوده باشد
چنان نبود كه عاشق بوده باشد
الا اي اهل درد آخر كجاييد
درين مجلس زماني حاضر آييد
ز ميغ ديده بارانها بباريد
برين غم كشته طوفانها بباريد
ز خونريزي نيامد كم درين راه
كه خون شد زهرهٔ عالم درين راه
خبر در عرصهٔ آن كشور افتاد
كه برنايي بكشتن باسر افتاد
سراسر شهر چين آوازه بگرفت
ز مردم راه بر دروازه بگرفت
دوان گشتند از دروازه در باغ
بياوردند گل را بر جگر داغ
دلي پر آتش از كين ميدميدند
بزلف آن سيمبر را ميكشيدند
چو كاهي روي گل دو چشم نمناك
بخوني كاهگل كرده همه خاك
لبي و صد شكر زلفي و صد تاب
رخي و صد گهر چشمي و صد آب
برسوايي فتاده در كشاكش
ببردندش بسوي دار و آتش
بآخر گل چو حيراني فروماند
ز يك يك مژّه صد طوفان فرو راند
بدل گفتا ببايد گفت رازم
كه چون من سوختم آنگه چه سازم
چو جان پرتاب و دل دربند دارم
بگويم راز، پنهان چند دارم
دگر ره گفت رسواگردي اي زن
صبوري كن دمي گر مردي اي زن
فراوان خلق بود استاده بر راه
عجب مانده ز زيبايي آن ماه
ز نيكو رويي آن سرو آزاد
قيامت در ميان خلق افتاد
بهم گفتند هرگز درجهاني
نبيند كس نكوتر زين جواني
كسي در غم چنين بنموده باشد
بشادي خودچگونه بوده باشد
هنوزش خطّ مشكين نادميده
جهان درخط كشيدش نارسيده
بدين خوبي كه هست اين سيمبر ماه
همانا جرم هست از دختر شاه
چو بردند آن صنم را در بر دار
برامد بانگ زاري بر سر كار
غريوي از ميان خلق برخاست
تو گفتي جان خلق از حلق برخاست
چو ظاهر شد خروش و اشك ريزي
برامد هاي و هوي رستخيزي
چوسوي دار شد آن نازنين ماه
ازو بي او برامد آتشين آه
بدل ميگفت: ني از دار ترسم
وليكن از فراق يار ترسم
اگر خسرو شهم در پيش بودي
مرا زين جان فشاندن بيش بودي
خوشي برخيزمي من از سر جان
وليكن نيست بي خسرو سر آن
هزاران جان و دل بر روي دلدار
توان دادن چه در آتش چه بردار
وفا نبود كه بي او جان دهم من
مگر جان بر رخ جانان دهم من
دلي دارم كه درماني ندارد
چنين دل را غم جاني ندارد
بجان گر كار جانانم برآيد
روا دارم اگر جانم برآيد
بيا اي دوست تا سوزم ببيني
كه ميخواهم كه امروزم ببيني
دلم بر مرگ از افسون صد ورق خواند
يكي نشنود و ازجان يك رمق ماند
دلم خون شد ز گرمي در تن از تو
نكو دل گرميي ديدم من ازتو
بدست دشمنانم باز دادي
بناي دوستي محكم نهادي
بزير دار در ماندم بخواري
بر آتش مي بسوزندم بزاري
نه تو زاتش خبر داري نه ازدار
اگر وقت آمد ازدارم فرود آر
مرا در عشق كمتر چيز دارست
بتر از دار و آتش صد هزارست
دلاچندم بخون گرداني آخر
بجان آورديم، ميداني آخر؟
بدست خويش خود را خوار كردي
برسوايي مرا بردار كردي
تو با من آنچه كردي كس نكردست
هنوزت عشقبازي بس نكردست؟
بسي گويي ولي سودي ندارد
كه كارت روي بهبودي ندارد
كسي كز يار خود صد بارش افتاد
چه سازد چون بصد كس كارش افتاد؟
نكو بودالحقم كاري و باري
بسر بازيم دربايست داري
ز قوم عاشقان نه كار بازيست
كه اوّل كار او را دار بازيست
اگر لرزندهيي برجان چه چيزي
نه مردي نه زني يعني كه حيزي
اگر خواهي كه اهل نار گردي
ز جان بيزار گرد دار گردي
چو گفت اين، هاي و هوي سخت دربست
برفتن جانش از تن رخت بر بست
چو مردان نعرهيي از دل براورد
بنعره پاي دل از گل براورد
زبان بگشاد كاين رسوايي امروز
بتر از كشتنست و از بسي سوز
وليك افتادهام در برگ ريزان
بگويم، جان عزيزست اي عزيزان
اگر زين بيش آگاهيم بودي
كجا اين سوز و گمراهيم بودي
كنون آگاه گشتم من كه ناگاه
چه گفتند از من درويش باشاه
الا اي خلق استاده برين دار
خدا داند كه بي جرمم درين كار
شما را دو گواهم عذر خواهست
كه اين دم در بر من دو گواهست
مپنداريد از من زرق و دستان
كه هرگز مرد نبود نار پستان
مپنداريد كز من كار خامست
دوپستان دو گواه من تمامست
منم در درد و دردم را دوا نه
زني دلداده و مرد شما نه
زني را زار و سرگردان ببينيد
نيم من مرد، اي مردان ببينيد
زنيام من كه كرد آواره دهرم
نه آن نامرد چندان باره شهرم
نبود از شير مردي هيچ تقصير
چو رسوا كرد تقديرم چه تدبير
كه اين گردون پيرسال پرورد
زني پيرست امّا ناجوانمرد
كنون چون من زنم كي مرد گردم
چو مردان با دلم اين درد خوردم
سپهر گرم رو سردي بسي كرد
بدين زن ناجوانمردي بسي كرد
كنون اي شير مردان گر كه مرديد
ازين زن، در ميان خود مگرديد
چو هست اينجا شما را جاي مردي
كنيد اين خسته زن را پايمردي
زني را پايمرد درد باشيد
كه تادر كار اين زن مرد باشيد
جهاني مرد و زن چون آن بديدند
از آن زن، بر زمين طوفان بديدند
زنان گشته چو مردان مست دركوي
همه مردان زنان دو دست بر روي
چو گلرخ از بر پيراهن خويش
دو پستان كرد بيرون از تن خويش
خروشي در ميان مردم افتاد
تو گفتي آتشي در انجم افتاد
همه خيره در آن پستان بماندند
همه در كار گل حيران بماندند
بپوشيدند در معجر سرماه
خبر بردند ازان دلبر بر شاه
شه چيني چو آگه گشت ازان كار
گل تر را بر خود خواند ازدار
چو سروي سيمبر از در درامد
دل خاقان چين از بر برامد
بيك ديدن دلش زير و زبر شد
بسي در عشقش از دختر بتر شد
چنان از مهر او ديوانه دل گشت
كزان انديشه هم در خودخجل گشت
بدل گفتا چنين زيبا كه او هست
دل دختر ز زيبايي فرو بست
چو بربود از برم او دل چنين زود
چه گويم، حق بدست دخترم بود
چنين رويي كه اين دلدار دارد
بسي دختر درين غم يار دارد
كسي در سوز اين دلبر عجب نيست
پدر چون فتنه شد دختر عجب نيست
بگرمابه فرستادش بصد ناز
دو تاكرد آن گره مشكين ز سر باز
بحكم شه ز گرمابه برون شد
بمشك و اطلسش زيور درون شد
چنان شد مهر او در جان آن شاه
كه يك ساعت دلش نشكفت ازان ماه
ز گلرخ حال او پرسيد بسيار
نياورد آن صنم بر خود پديدار
مرا گفتا، پدر بازارگان بود
همه كارش طواف بحر و كان بود
مرا هرجا كه شد با خويشتن برد
بآخر بار، هم در كار من مرد
بدريا غرق گشت و من بناگاه
ز كشتي اوفتادم بر سر راه
ز بيم ناجوانمردان ضرورت
چو مردان ساختم خود را بصورت
چو سوي اين نگارستان فتادم
بدار و آتش و زندان فتادم
ز جور دخترت در بند ماندم
دران اندوه هم يك چند ماندم
نگفتم من زنم با آن دل افروز
كه ترسيدم ز رسوايي امروز
سخن ميگفت ازينسان تا شب آمد
فلك را ماه چون جان بر لب آمد
چو چتر خسرو انجم نگون شد
لب درياي گردون جوي خون شد
برامد راست چون آيينه از درج
ز قلعه كوتوال و ماه از برج
دران شب شاه چين شمعي نهاده
نشسته بود با آن حور زاده
همي چندانكه گل را بيش ميديد
سراپايش بكام خويش ميديد
بت لاغر ميان فربه سرين بود
برخ چون گل بلب چون انگبين بود
چو شاه ان انگبين و گل بهم ديد
خرد را زير آن زلف بخم ديد
دلش را زلف گل در دام آورد
خرد آنجا زبان در كام آورد
حساب وصل آن دلبر بسي كرد
خط و خالي بدست دل كسي كرد
چو صبر او چو تيري ازكمان جست
دلش در بر چومرغي زاشيان جست
شهنشاه جوان و ماه در پيش
چگونه صبر ماند خود بينديش
بزد دست و كشيدش موي در بر
چنان كافتاد ان مهروي بر سر
گل عاشق خروشي در جهان بست
ز دل صد سيل خون بر ديدگان بست
بفندق مشك را از گل فرو كند
ز شاخ گلستان سنبل فرو كند
زماني شعر ازرق چاك ميزد
زماني اشك خون بر خاك ميزد
خروش شير برانجم فرو بست
سرشكش راه بر مردم فرو بست
زماني آه خون آلود ميكرد
زماني زاتش دل دود ميكرد
شهش گفت اين چه بيدادست آخر
بده داد اين چه فريادست آخر
تو ميداني كه شاه گيتي افروز
منم در چارحدّ عالم امروز
اگر از ماه گردون وصل جويم
بنازد چون سخن بر اصل گويم
تو از پيش چو من شه سر بتابي
نترسي زانكه بي تن سر بيابي
ترا به گر ز من ميگيري امشب
حساب رفته تا كي گيري امشب
بمي با من بعشرت پاي داري
كه عشرت را ومي را جاي داري
بعيش خوش، غم دل را قضا كن
ميسوزي طلب، ماتم رها كن
گل از گفتار شاه چين بجوشيد
همه خون دلش از كين بجوشيد
بدو گفت اي دغا باز دغا گوي
جفاكار جفاورز جفا جوي
دغا بازي، حريف من نيي تو
كه چون من آتشين خرمن نيي تو
بترك من بگو ورنه ازين غم
بريزم از تن خود خون همين دم
بخون خويشتن بندم ميان را
ز ننگ خود بپردازم جهان را
ز دست دخترت جستم كنون من
چرا در پاي تو گردم بخون من
منم با مادري مرده بزاري
پدر غرقه شده در سوكواري
دلي ماتمزده خود ميبپرسي
بروز رستخيز از من عروسي؟
بزور تيغ از من وصل، افسوس
گه گر بكشي مرا تيغت دهم بوس
شهش در بند كرد و راي آن بود
كه گل گردن نهد چه جاي آن بود
نه بندش سودمند آمد نه پندش
بطرح افگند شاه مستمندش
وليكن پيش او رفتي چو بادي
بديدي روي او هر بامدادي
سخن گفتي ز هر فصلي و بابي
ولي هرگز ندادي گل جوابي
نكردي هيچ سوي او نگاهي
كه مي ننگ آمدش زين پادشاهي
نميآسود از زاري و ناله
خوشي بر لاله ميباريد ژاله
فغان ميكرد و ميگفت اي جهاندار
ز جان سيرم ندارم در جهان كار
بفضل خود برون بر از جهانم
مرا تا كي ز جان، برگير جانم
ندانم تا چه فال و بخت دارم
كه هر دم تازه بندي سخت دارم
نشسته بيدل و دلدار رفته
بسي بارم فتاده يار رفته
چو در پرده ندارم هيچ ياري
بجز زاري ندارم هيچ كاري
مرا چون ني خوشست اين زاري من
خنك شد اين تب و بيماري من
شده تب از دم سردم خنكتر
دلم گشته ز بيماري سبك تر
دلم بر آتشست از عشق هرمز
ولي چشمم نگردد گرم هرگز
كجايي اي درون جان نشسته
چنين پيدا چنين پنهان نشسته
اگرچه رويت از سويي نبينم
ولي بر روي تو مويي نبينم
چنان بگرفتهيي يكسر نهادم
كه از خود مينيايد هيچ يادم
گلي از عشق تو در سينه دارم
كه خاري ميشود گر دم برآرم
دلم در عشق چندان شور دارد
كه گر درعرش پيچد زور دارد
ز چشم پيل بالاخون چكيدهست
كه بر بالاي چشم من بريدهست
گهرهاي مرا كز دل درايد
ترا بخشم گرم از دل برايد
بهرمويي ز خون صد برق گردم
كه تا بيتو دران خون غرق گردم
ز سر تا پاي پيوندي ندارم
كه چون زلفت بروبندي ندارم
چگويم راز دل زين بيش ديگر
تو خود داني فروانديش ديگر
نيارم راز دل گفتن تمامت
كه روزي بايدم همچون قيامت
بگفت اين و برفت ازهوش آن ماه
چنان كز تفّ اوزد جوش آن ماه
چنين بودي دلي پر انتظارش
غم خسرو شدي هم غمگسارش
نشسته با دل امّيدوار او
كه روزي باز بيند روي يار او
بصد زاري چو مرغي پر بريده
ميان دام، نيمي سر بريده
دمي ميزد بامّيد و دگر نه
ز سستي زان دمش يك جو خبر نه
ازينسان بود روز و روزگارش
نه يك همدم نه يك آموزگارش
موكّل بود بر گل خادمي زشت
كه نامش بود كافور و چوانگشت
وليكن سخت نيكو خوي بودي
بسي از مشك صدقش بوي بودي
نگهبان بود بر درّ شب افروز
بشفقت كار گل كردي شب و روز
بدلداري شبش افسانه بودي
بروزش همدم و همخانه بودي
بسي پندش بدادي در هر اندوه
كه بر دل مي مكن چندين غم انبوه
بسي مگري كه چشمت خيره گردد
جهان برچشم روشن تيره گردد
بسي سوگند خوردي گاه و بيگاه
كه گر گردم من از حال تو آگاه
بسازم چارهٔ كارت بزودي
برارم ماه بختت از كبودي
اگر بايد گرفتن ترك جانم
براي تو غمي نبود ازانم
بجان تو كه گرديدم جهاني
بفرّ تو نديدم دلستاني
يقين دانم كه ازنسل شهاني
ولي در غم فتاده ناگهاني
مكن پنهان ز من رازي كه داري
برآراز پرده آوازي كه داري
چه گر خادم بيايد نامساعد
نميكرد اعتماد آن سيم ساعد
شب و روز آن سمنبر نوحه گر بود
زهر روزيش، هر روزي بتر بود
ز زاري كردن آن ماهپاره
بفرياد آمد از گردون ستاره
ز درّ اشك او پروين بسر گشت
بنات النعش نيز از رشك برگشت
شفق را خون چشمش رنگ ميكرد
فلك را تفّ او دلتنگ ميكرد
ز آهش مرغ شب برتابه ميسوخت
جگر زان سوز درخونابه ميسوخت
اگر دم بركشيدي صبح ازكوه
فرورفتي دمش حالي از اندوه
وگرمه خيمه بر افلاك بردي
از آن غم رخت را با خاك بردي
وگر خورشيد سوز او بديدي
بشب رفتي چو روز اوبديدي
دل كافور ازو ميسوخت امّا
نميكرد آگهش گل زان معمّا
برين منوال چون بگذشت سالي
شد آن مهروي از حال بحالي
دران اندوه لب برهم نهاده
دلي چندي كه شد بر غم نهاده
چو شد يكبارگي صبر و قرارش
در آن سختي ز حد بگذشت كارش
بسي بي طاقتي بودش از آن پيش
ولي طاقت نميآورد از آن بيش
برخود خواند خادم را يكي روز
بسوگندش امين كرد آن دل افروز
نه چندان خورد سوگند آن وفادار
كه هرگز هيچكس باشد روا دار
گل آنگه گفت چون سوگند خوردي
دلي با جان من پيوند كردي
اگرچه خادمي، مخدوم گشتي
امين چار حدّ روم گشتي
كنون چندانكه خواهد بود جانم
تو خواهي بود محرم در جهانم
چو القصّه بسي گوي سخن برد
ز اوّل كرد آغاز و ببُن برد
دلي پرداشت ميگفت آن فسانه
فرو نگذاشت حرفي ازميانه
سخن ميگفت و اشك از ديده ميريخت
گهي پيدا گهي دزديده ميريخت
چو شمعش آتشي بر فرق ميشد
ز آب چشم در خون غرق ميشد
ز چنداني نوازش ياد ميكرد
چو چنگي زان نوافرياد ميكرد
گهي از خون دل افگار ميشد
گهي از آه آتشبار ميشد
چوحال خويش پيش او بيان كرد
ز دل كافور را آتشفشان كرد
چنان كافور از آن قصّه عجب ماند
كه چون مشك از گل تر خشك لب ماند
پر آتش گشت دل زان سرگذشتش
بسي بگريست و آب از سر گذشتش
به گلرخ گفت اي چون گل دل افروز
اگر تو نامهيي بنويسي امروز
چو بادي نامه را آنجا رسانم
وليكن چون شدم آنجا بمانم
به تركستان نيارم آمدن باز
كه شاه چين بكين من كند ساز
چو خسرو گردد از حال تو آگاه
بسازد چارهٔ كارت همانگاه
بهرنوعي كه داند چاره جويد
خلاص كارت اي مهپاره جويد
كنون چون شد دل سرگشته ازدست
مده يكبارگي سر رشته از دست
دل خود بازده، دل را بخويش آر
قلم گير و دوات و نامه پيش آر
چو گل ديد آن همه آزادي او
بجوش آمد دلش از شادي او
بر آن خادم بصد دل مهربان شد
كه او را مهربان الحق توان شد
از آنسو كرد خادم برگ ره ساز
وزينسو گل بزاري نامه آغاز
نوشت آن نامه وزمهرش نشان كرد
به كافور سيه داد و روان كرد
كنون بشنو حديث نامهٔ گل
دمي نظّاره كن هنگامهٔ گل
فريدست اين زمان بحر معاني
كه بروي ختم شد گوهرفشاني
ز بس معني كه دارم مي ندانم
كه هر يك را بهم چون در رسانم
چو مويم معنيي گرد ضميرست
بدستم نرم كردن چون خميرست
چو معني از ضمير آرم برون من
چو مويي از خمير آرم برون من
ز بس معني كه پيوندم بهم در
چو زلف دلبران افتد بهم بر
چو مويي معنيي در پيش گيرم
بر آن معني فرا انديش گيرم
چو در معني سخن پرداز گردم
بسوي نامهٔ گل باز گردم
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۷ ۳۶ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد