جوابش داد هشيار سخنگوي
مگو ما را از اين معني بر اين روي
برو ما را سر و سوداي كس نيست
ز عشقم يك نفس پرواي كس نيست
تو هرگز بر كسي عاشق نبودي
هنوز آتش نهٔ مانند دودي
تو نادر بي خودي بيخود نماني
تو قدر عاشقان هرگز نداني
شراب عاشقي آن كس كند نوش
كه ياد غير را سازد فراموش
مرا معذور ميدار اي خداوند
كه عاشق نشنود از عاقلان پند
مقام عاشقان بالاي عقل است
طريق عاقلي در عشق جهل است
سليمان را بگو اي نور يزدان
عنان حكم خود از ما بگردان
ترا بر ما از آن دست ستم نيست
كه بر ديوانه و عاشق قلم نيست
به نزد خانهٔ دستور كشور
وثاقي مختصر بگرفت بي در
همي ماليد سالي بيشتر عور
تن خود را بدان ديوار دستور
ز نزديكان يكي ميديد از دور
به عالم فاش گشت اين راز مستور
وزير شهر شروان مرد را گفت
چه مقصود است ترا بر خاك ما خفت
جوابش داد و گفت اي چشمهٔ نور
زرخسار تو بادا چشم بد دور
يكي دل خستهام اي صدر عالم
نميداند كسي اسرار حالم
چو فر دولت اندر خانهٔ تست
دل من مرغ دام و دانهٔ تست
همي مالم تن خود را به ديوار
مگر روزي دهي در خانهام بار
خوش آمد اين سخن در گوش جانش
ز زر پر كرد دامان ودهانش
مقرب گشت حضرت راچنان شد
كه حكمش بر همه شروان روان شد
اگر خواهد كسي تا مير گردد
به گرد پادشاه و مير گردد
نسيم صبحدم آمد به گلشن
به چشمش گلش آمد همچو گلخن
گل از بلبل بكلي دست شسته
دريده پيرهن در خون نشسته
هزاران خار در پا دست در گل
فراق بلبلش بنشسته در دل
چو سرو اندر چمن افتان و خيزان
به زاري زار ميگفت اي عزيزان
به هم خوش بود ما را در گلستان
حسد بردند بر ما جمله مرغان
حسودان را به جز كوري مبادا
ميان همدمان دوري مبادا
همينش كار باشد چرخ گردان
كه دوري افكند با دوستداران
چو ميرفتند بر بالاي كهسار
نسيم صبحدم آمدبه گلزار
به دامانش بزد بلبل به دستان
ز بهر دلستان آن هر دو دستان
نسيم صبحدم را گفت برخيز
برو در دامن معشوقم آويز
بگو با من ترا آرام چونست
مرا بي تو جگر يك قطره خونست
چنانم در فراقت اي دل آرام
نه صبرم ماند و ني هوش نه آرام
دلم مشتاق تست اي جان شيرين
چو ميل خاطر خسرو به شيرين
اگر بار دگر رويت به بينم
به خلوت يك زمان پيشت نشينم
غم گيتي به يك جو برنگيرم
نباشم مردهٔ گر زان چه مهرم
به جز چشمم كسي رويت مبيناد
غم گيتي سر كويت مبيناد
اگر عمرت بود زين پس بمانم
وگرنه جان به عشقت برفشانم
بدو گفت اي تو هم نيش و توهم نوش
بمن رسواي عالم پرده درپوش
چه كردي لطف و بنمودي بزرگي
چو شيران رحم كن بگذر ز گرگي
مرا بگذار تا بهر سليمان
بسازم تحفهٔ مدح از دل و جان
كه شرط مرد دانا اين چنين است
به هر كاري كه باشد پيشه اين است
خردمندان چو آيند نزد شاهان
به نظم آرند دعاي صبحگاهان
سه چيز آيد وسيلت نزد شاهان
هنر يا مال يا مرد سخندان
هر آن كس كو تهيدستي نمايد
هميشه كار او پستي نمايد
من از مال و هنر چيزي ندارم
ولي گنج سخن دارم بيارم
به بلبل گفت هين ميساز و ميرو
ز هر چيزي كه داري كهنه و نو
چو ره پيش است ما از پس چرائيم
اگر چه خسته بال و بسته پائيم
بيا تا پاي بگشائيم يك ره
به فرق سر به پيمائيم يك ره
زمين بوسيم در بزم جهاندار
دعاي دولتش گوئيم صد بار
سليمان گفت اي مرغ سخندان
چرا مي ميخوري مانند رندان
گهي سرمست و گه هشيار باشي
بگاهي خفته گه بيدار باشي
بماتم جمله مرغان بر سري خاك
نشسته كرده رخها بر سوي خاك
همه درماتم و اندوه و دردند
ز هرچه دون بود آزاد و فردند
تو ميسازي بهر دم نوعروسي
نميدانم كه گبري يا مجوسي
شرابي خور كه بدمستي ندارد
نشاطش روي درهستي ندارد
شرابي را كه جانت شاد باشد
ز مخموري دلت آزاد باشد
شرابي را كه بدمستي صفاتست
حرامش دان اگر آب حياتست
حرام از بهر آن كردند مي را
كه با اوباش ميخوردند وي را
مكن مستي ميان جمع اوباش
كه مستي ميكند اسرار را فاش
نشاط مي خمارش هم نيرزد
عروس يك شبه ماتم نيرزد
مخور چيزي كه عقلت راكند گم
وز آن هر لحظه باشي در توهم
مخور چيزي كه در اندوه ماني
بود آنت بلاي جاوداني
چو باز آمد به درگاه سليمان
صف اندر صف كشيده جمله مرغان
سر خود بر زمين بنهاد بلبل
كمر بسته زبان بگشاد بلبل
سپاس پادشه كرد و دعا گفت
سليمان را بسي مدح و ثنا گفت
تو آن شاهي كه مار و مور و انسان
دد ودام و پري داري به فرمان
ترا زيبد به عالم پادشاهي
كه زير حكم داري مرغ و ماهي
نباشد از تو بهتر شهرياري
كريمي تاج بخش تخت داري
رسول پادشاه بي زوالي
به همت برتر از نقص وكمالي
ز كويت تا گل بي خار رويد
چو فراشان صبا خاشاك رويد
تراكام و مرادت حاصل آمد
دلت از نور عزت كامل آمد
توئي مطلوب هر جا طالبي هست
دلت از سر معني گشته سرمست
از آن از خدمتت دوري گزيدم
كه خود را لايق خدمت نديدم
اگر عمرم دهد يزدان ازين پس
غلام حضرتت باشم از اين پس
جوابش داد بلبل كاي پيمبر
شراب ما ندارد جام و ساغر
مرا مستي ار آن صهباي معني است
كه جامش را شراب از آب طوبي است
دلم پرواي آن پروانه دارد
كه شمعش جز به خود پروا ندارد
كسي كو عاشق ديدار باشد
هميشه تا سحر بيدار باشد
چو ساقي دل ز مي پر تاب دارد
كجا پرواي خورد و خواب دارد
تنم زار ونزار است اي سليمان
بگفت افزونترم از جمله مرغان
به دام عشق جانان مبتلايم
اسير دام هجران و بلايم
ز من جز صورتي مرغان نديدند
چو مرغان جان ندادند آن نديدند
ز درد ما كسي باشد خبردار
كه دائم همچو ما باشد جگرخوار
ز درد ما حريفي باشد آگاه
كه او نبود ز راه عشق گمراه
ز درد ما كسي راهست بوئي
كه باشد دايماً در جست و جوئي
از آن ميها كه من خوردم سحرگاه
ز دست ساقيان مجلس شاه
اگر يك قطره در حلق تو ريزند
ز تو عقل و خرد بيرون گريزند
شنيدي قصهٔ هاروت و ماروت
كه بودند خادم درگاه لاهوت
از اول بر فلك بودند فرشته
شدند آخر چو ديو از غم سرشته
ز حرص و آز و شهوت دور بودند
ز مستي بي خبر مستور بودند
چوآدم را به عالم ميفرستاد
بجان هردوشان آتش درافتاد
به درگاه خدا رفتند و گفتند
هر آن رازي كه در دل مينهفتند
از اول كرده بودند اين حكايت
كه بر ما هست اولي تر ولايت
فساد و خون كنند اولاد آدم
پر از آشوب دارند كار عالم
چو خود را بهتر از آدم بديدند
از آن پس روي بهبودي نديدند
خداوند جهان فرمانشان داد
بدارالملك دنياشان فرستاد
چو روي زهرهٔ زهرا بديدند
رقم را بر صلاح خود كشيدند
برو عاشق شدند از خود برفتند
نه روز آرامشان ني شب بخفتند
درآمد زهره گوش هر دو بگرفت
بگوش هر دوشان پوشيده ميگفت
شما را گربه من ميلي تمام است
بجز فرمان من بردن حرام است
لباس عاصيان بر خود بپوشيد
فساد و خون كنيد و ميبنوشيد
مرا گر ز آنكه ميخواهند همدم
درآموزيد ما را اسم اعظم
فساد و خون نكردند مي بخوردند
چو ميخوردند فساد و خون بكردند
به زهره اسم اعظم را بدادند
چو سنگ ايشان بچاه غم فتادند
چو زهره اسم اعظم را بياموخت
در آتش يكسر مويش نميسوخت
بخواند آن اسم را بر آسمان شد
مهش دربان و مهرش پاسبان شد
فرو ماندند ايشان بر سر خاك
به كام دشمنان سرمست و بي باك
ز مستي هر دو چون هشيار گشتند
وز آن خواب گران بيدار گشتند
قضا چون اقتضاي نيك و بد كرد
نداند هيچ كس تدبير خود كرد
برآورند آهي آتش اندود
چو كار افتاد آهش كي كند سود
ستاده پاي با جان عذر خواهان
گناه از بنده عفو از پادشاهان
چنان از كردهٔ خود شرمساريم
كه روي عذر خواهي هم نداريم
عذاب ما هم اينجا ده كه اينجا
نه دي باشد نه امروز و نه فردا
عذاب اين جهان دوران سرآرد
عذاب آن جهان پايان ندارد
به بابل سرنگون در چاه آيند
وليك از آب جز حسرت نيابند
روند مردم به بابل در سر چاه
به سحر آموختن وقت سحرگاه
بياموزند از ايشان هرچه خواهند
كنند برخود از ايشان هرچه خواهند
تو هاروت خودي در چاه هستي
هميشه از شراب حرص مستي
تو اول برتر از افلاك بودي
ز گرد خاك تيره پاك بودي
سراي خاكدانت آرزو كرد
بفرش از عرش جانت سر فرو كرد
ز اصل خويشتن ببريدهٔ تو
تو آنجا را از اين جا ديدهٔ تو
مثالي خوش بگويم با تو بشنو
اگر تو بشنوي بر من به يك جو
ز گرد تو دو عالم نور ديده
كه ديده كي بود همچون شنيده
جهان چاه است و آتش مال دنيا
مثال زهره چون آمال دنيا
تو زين جا چون از آنجاباز گردي
شوي كبك دري يا باز گردي
اگر ميلت بود با حشمت و جاه
هميشه سرنگون باشي درين چاه
بجان تشنه لب و تو بر سر آب
ز سر بگذشته آب و آب ناياب
بماني دايماً جوينده بر در
ز دنيا دور دائم دل پر آذر
بماني دايماً در محنت و غم
نيابي در دو عالم هيچ محرم
بماني دايماً مجروح و دلتنگ
بدرد و سوز و ناله مانده چون چنگ
شبي موشي طلب ميكرد روزي
چو موران پا نهاده بهر روزي
بگرد خانهٔ خمار گرديد
ز بهر گندم و گندم نميديد
شراب ناب ديد استاده در خم
بخورد آن باده را از حرص گندم
دو سه باده بخورد و مست شد گفت
ندارم من بمردي در جهان جفت
چو من ديگر كجا باشد به مردي
بود عالم به پيش من بگردي
اگر عالم همه گردد زره پوش
به نزد من كنند مردي فراموش
بگيرم جمله عالم را به شمشير
به بندم پاي شيران را به زنجير
همه عالم به زير حكم آرم
ز كس من يكسر موغم ندارم
نباشد هيچ شاهي همسر من
ندارد كوه پاي لشكر من
پلنگان جمله از من ترسناكند
به پيش پاي من مانند خاكند
ازين پس گربهٔ گرگين كه باشد
كه موشان را به پنجه سر خراشد
بفرمايم به موشان وقت غيرت
كه آويزند سرش از دار عبرت
قضا را گربه ميآمد زنخجير
به خون موش ميغريد چون شير
همان دستان همي زد موش سرمست
درآمد گربه و در موش زد دست
همي ماليد گربه موش را گوش
همي بوسيد دست گربه را موش
به زير پاي كامش نرم ميكرد
همي افزود او را محنت و درد
ز حسرت دستها بر سر همي گفت
ز ديده اشك ميباريد و ميگفت
خدا را اي شه شيران عالم
ستم بر ما مكن بنگر بحالم
اگر من نيستم آخر تو هستي
مكن بر نيستي چندين تو هستي
اگر خونم بريزي ميتواني
بپاي خود سر آوردم تو داني
ز چاكر چون خطا آيد به مستي
كند عفو خداونديش هستي
بمستي ژاژ خاييدم من اينجا
نگويم من دگر هرگز چنينها
به مستي جمله رندان در خرابات
همي گويند بيهوده خرافات
به مستي هرچه گفتم عذر خواهم
اگر بيراه رفتم هم به راهم
ازين پس بندهٔ كوي تو باشم
اگر باشم دعاگوي تو باشم
چو كار از دست رفت و مرد شد مست
نداند هرچه گويد مرد سرمست
نباشد در حسابي هرچه گويد
مراد خاطر خود هرزه جويد
كنونم عفو كن از روي ياري
كه ما را از ترحم غمگساري
جوابي داد گربه موش را گفت
تو دزدي نيست در دزدي ترا جفت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد