دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۷ ۳۶ بازديد
چو خود بر لوح زنگاري قلم زد
سپر بود و زتيغ خود علم زد
درآمد پيك پيش شاه حالي
بداد آن نامه را در جاي خالي
چو شاه آن نامه را برخواند يكسر
دلش آشفته گشت از شاه قيصر
شه عالي صفت را بي خرد خواند
بخواري پيك را از پيش خود راند
بزودي ره بريد آن پيك خوش رو
درآمد همچو بادي پيش خسرو
ز بيدادي آن شاهش خبر كرد
شه از خشمش جهاني را حشر كرد
نه چندان خلق گرد آورد قيصر
كه چندان خلق، باشد روز محشر
همه صحرا و دشت از مردپرگشت
نيافت از خلق سوزن جاي در دشت
ز ريگ و برگ، لشكر را عدد بيش
ز هر سوييش هر ساعت مدد بيش
ز چرخ ار سوزن عيسي فتادي
ندانم تا زمينش راه دادي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد