رفتن خسرو بدريا بطلب گل

مشاور شركت بيمه پارسيان

رفتن خسرو بدريا بطلب گل

۳۶ بازديد


شه القصه ز پيش او بدر شد
دلي پر غصّه نزديك پدر شد
بسي بگريست و بسياري سخن گفت
سخن در فرقت آن سرو بن گفت
كه گر دستور بخشد شاهم امروز
خبر پرسم ازان ماه دل افروز
بصحرا اسپ تازم راه جويم
بدريا در نشينم ماه جويم
چو باد صبح هر سويي شتابم
مگر بويي ز گلرويي بيابم
چو هست آن بت گل صد برگ جانم
اگر گل نبودم بي برگ مانم
شدم چون گل، بخون افگنده بي او
بميرم گر بمانم زنده بي او
پدر گفت اين سخن گفتار تو نيست
كسي كو عقل دارد يار تو نيست
هر آن عاقل كه اين افسانه گويد
ترا در كار گل ديوانه گويد
بدريا در پي گل چون نشيني
اگر بادي شوي گل را نبيني
تو پي ميجويي از آب، اينت سودا
نشان پي كه يافت از آب دريا
چو خورد آن ماه را در آب ماهي
ز ماهي ماه را چون بازخواهي
ترا از ماه تا ماهي تمامت
غم آن ماه و آن ماهي حرامت
بروم آي و ز هر سويي خبر جوي
مشو، چون ره نميداني سفر جوي
چو خسرو آن سخن بشنود از شاه
ز بي صبري دلش برخاست از راه
فرو باريد اشك از درد دوري
نه دل ماندش نه عقل وني صبوري
گرفت از آب چشمش پاي در گل
فتادش آتش سوزنده در دل
چنان برخاست آن آتش ز بالا
كه ميننشست هيچ از آب دريا
بشه گفتا ز گل بي دل بماندم
ازان بي عقل و بيحاصل بماندم
دلم مرغيست بي آرام مانده
بحلق آويخته در دام مانده
كنون از بس كه در تن زد پر و بال
قفس بشكست و بر پرّيد در حال
تني گر يك نفس بر پاي دارد
بصد مردي دمي بر جاي دارد
مرا زين تن نيايد پادشاهي
وزين سر شيوهٔ صاحب كلاهي
نخستين سر ببايد افسري را
وز اوّل شاه بايد كشوري را
چو من بي گل سر شاهي ندارم
ز شاهي هيچ آگاهي ندارم
مرا تا گل نيايد در بر من
منه دل بر من و بر افسر من
دلم گل بود و گل شد غرقهٔ آب
كسي بي دل كجا يابد خور و خواب
چو من هستم دل خود را طلبگار
چرا باشم ملامت را سزاوار
ندانم گل ز من گم گشت يا دل
و يا هر دو يكياند، اينت مشكل
چو مل در شيشه گم شد شيشه در مل
گلم گويي دلم گشت و دلم گل
مرا نيست اين زمان گل در بر خويش
منم امروز گل جوياي دلريش
اگر عمري دوم، در كوي خويشم
همي تا من منم دلجوي خويشم
چو بشنود آن سخن قيصر ز فرزند
فتاد از روم افتاده بدربند
به خسرو گفت سخت افتاد بندت
نيايد هيچ پندي سودمندت
دلم خون ميشود از رفتن تو
ولي هم روي نيست آشفتن تو
من از هجرت بخون در خفته مانده
بسي به زانكه تو آشفته مانده
چه گويم قصه چون گفتند بسيار
رضا دادش برفتن شاه هشيار
وداعش كرد حالي شاه خسرو
جهان افروز شه را گشت پس رو
بسوي روم شد قيصر هم از راه
بدريا رفت خسرو از پي ماه
جهان افروز و فرخ بود و فيروز
دگر ده مرد استاد دل افروز
چو از مه نيمهٔ ماهي بسر شد
كمان ماه چون سيمين سپر شد
شدند آن سروران يكسر سواره
برفتن در گذشتند از ستاره
شبانروزي بهم صحرا بريدند
چو از دوري لب دريا بديدند
مگر فيروز را شه پيش بنشاند
ميان جمع نزد خويش بنشاند
زهر در پايگاهش بيشتر كرد
همه كارش بزر چون آب زركرد
بدو گفت از دوجانب راه درياست
يكي سوي چپ و ديگر سوي راست
ترا بايد بمشرق رفت ازين راه
مگر آنجا خبريابي ازان ماه
كه تا من سوي مغرب باز گردم
مگر هم صحبت دمساز گردم
چو بشنود آن سخن از شاه، فيروز
بفيروزي بكشتي شد دگر روز
چو شد فيروز از خسرو جدا باز
ز غصّه، بيوفايي كرد آغاز
چو در طبع كسي پاكي نباشد
ز ابليسي خود باكي نباشد
چو با خود برد فرخ را شه روم
دگر شد حال فيروز سگ شوم
ز خشم فرخ و خسرو چنان شد
كزان كين در سخن آتش فشان شد
نهاد از سر قدم در كوي ديگر
كشيد آنجا سپر در روي ديگر
بدل ميگفت خسرو درجهان كيست
كه نتوان كرد با او يك نفس زيست
ز فرخ خسروم در غم فرو كشت
بسر باري مرا در پاي او كشت
بچيزي كمتر از فرخ نيم من
خريدار چنين پاسخ نيم من
اگر فيروز نبود عالم افروز
كجا فرخ تواند گشت فيروز
اگر هر يك ازيشان شهريارست
مرا با آن دو بد گوهر چه كارست
مرا آن به كه راه شهر گيرم
وگرنه در غم اين قهر ميرم
مرا بايد بر شاپور رفتن
ز دريا سوي نيشابور رفتن
بآخر زود كشتي راروان كرد
كم از ده روز ار دريا كران كرد
بنيشابور آمد از ره دور
بخدمت رفت نزد شاه شاپور
شه شاپور پيش خويش خواندش
چو دستش داد بر كرسي نشاندش
بپرسيدش ز فرخ كو كجا شد
چه بود او را، چرا از تو جدا شد
براي نقش گل عمري درازست
كه رفتند و هنوز آن نقش بازست
دلم آن نقش را دمساز خواندست
نكونقشيست الحق باز خواندست
كنون بگشاي بند و راز برگوي
ز فرخ زاد و نقش گل خبر گوي
زبان بگشاد فيروز سيه روز
كه خسرو باد بر هر كار فيروز
بدان اي شمع ملك و تاج شاهان
ز تاجت سرنشين صاحب كلاهان
كه نتوان گفت حال خود چنان زود
كه حال ما چنان بود و چنين بود
چو خسرو شاه بستد عهد از ما
نشد غايب ز جد و جهد از ما
چو فرخ ديد مردي و جمالش
شد از زور و زر او در جوالش
وليكن من بدل او را نبودم
ضرورت را نفاقي مينمودم
نديدم فرصتي اكنون كه ديدم
بخدمت پيش شاه خود رسيدم
گريزان گشتم از خسرو بفرجام
كه پيروزم چو بگريزم بهنگام
وزان پس هرچه رفته بود در راه
سراسر آشكارا كرد بر شاه
بشه گفتا كنون خسرو بدرياست
نشان ميجويد از گلرخ چپ و راست
تو ميبايد كه جويي آن نشان باز
چنين دانم كه يابي در جهان باز
چو شد از كارها شاپور آگاه
روانه كرد خلقي را بهر راه
زهي عطار در بحر حكايت
توداري درّ معني بي نهايت
سخن سر سبز معني گشت از تو
بهشتي دار دنيي گشت ازتو
چنان كردي بمعني داستان را
كه باران بهاري بوستان را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد