رسيدن خسرو و جهان افروز و ياران بكوه رخام و ديدن پير نصيحت گو

۳۴ بازديد


چو بگذشتند ازان درياي خونخوار
يكي كوه بلند آمد پديدار
يكي حصن رخامين بر سر كوه
درختان گشته گرد حصن انبوه
بران حصن قوي بر رفت خسرو
جوانمردانش در پي گشته پس رو
بپيش آن صفّهيي ميديد از دور
كه چون شمعي فروزان بود از نور
بساط صفّه دوخ و بوريا بود
دران محرابگه پيري دو تا بود
چو مرغي برسر كوهي نشسته
ز هر شادي و اندوهي برسته
بپيش كردگار استاده بر پاي
نهاده دست بر هم چشم بر جاي
بخفته گربهيي بر جام. پير
ز سر تا پاي او مانندهٔ شير
چو كس همدم نبودش زادميزاد
بر خود گربهيي را همدمي داد
اگر هستي تو شير پردهٔ راز
ببُر از آدمي با گربهيي ساز
كه از مردم اگرچه خويش باشد
وفاي گربه و سگ بيش باشد
توّقف كرد شه تا پير دمساز
بپرداخت و سلامش كرد آغاز
زبان بگشاد پير كار ديده
بدو گفت اي بسي تيمار ديده
برو بنشين چه ميگردي جهاني
كه جمعيت بسي گردد زماني
چوهمدم نيست تو همدم نيابي
كه چون محرم نيي محرم نيابي
بتنهايي بسر بر روزگاري
كه تنهايي ترا بهتر ز ياري
بسي من گرد عالم بر دويدم
بجستم عاقبت همدم نديدم
ز نااهلان فرو خوردم همه عمر
ز حق اهلي طلب كردم همه عمر
اگرچه در جهان ديدم بسي را
نديدم هيچ اهليت كسي را
چرا در حلقهٔ مردم نشينم
كه جز در ديده، مردم مينبينم
اگرچه يك جوم بيرون شوي نيست
همه آفاق در چشمم جوي نيست
مگر ديوار من كوتاه تر بود
كه در ملكم نه ديوار ونه در بود
كنون عمريست تادر گوشه تنها
بدل با خويش ميگويم سخنها
چه گويم، با كه گويم، چند گويم
چو چيزي گم نكردم، چند جويم
درين زندان كافر كيش غدار
ز حيرت كافري ميآردم بار
نميدانم كيم يا از كجايم
چه ميسازم، ز جان و ز تن جدايم
درين گرداب اگر افتي دمي تو
ز من سرگشته تر گردي همي تو
چوخسرو پير را ميديد هشيار
ز هر نوعي سؤالش كرد بسيار
وليك آن پير را در هيچ بابي
نشد پوشيده بر خاطر، جوابي
به خسرو گفت كم ديدم جواني
ز تو شيرين زبان تر در جهاني
نه دردانش ترا ماننده ديدم
نه مثلت درجهان داننده ديدم
بحمداللّه نمردم ناگهان من
بديدم زندهيي را در جهان من


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد