از سر گرفتن قصّه

مشاور شركت بيمه پارسيان

از سر گرفتن قصّه

۳۵ بازديد


الا اي طوطي طوبي نشين خيز
دمي طوبي لك از طوبي شكرريز
چو هستي قرّة العين معاني
كه قوت القلب و عين الشمس جاني
چو تو در اصل فطرت آفتابي
بيك يك ذرّه تا چندين شتابي
براي ذرّه، خورشيدي ز ميغي
اگر آيد برون باشد دريغي
بيك ذرّه اگر مشغول باشي
بدان يك ذرّه خود را غول باشي
چو هر چيزي كه در هر دو جهانست
همه ذرّات تست و اين عيانست
همه اجزا برافگن ره بگل جوي
بهانه ساز گل را، حال خود گوي
چنين گفت آن سخنگوي دل افروز
كه گلرخ بود در صندوق ده روز
فتاده در ميان آب دريا
گهي شد تاثري گه تا ثريا
گرفتار آمده در آب و صندوق
گهي در قعر دريا گه بعيوق
گهي رفتي ببُن چون گنج قارون
گهي رفتي بسر مانند گردون
زهي بازي چرخ بوالعجب باز
كه گل را چون فگند از پردهٔ ناز
دران صندوق گلرخ ماند ماهي
مهي بر ماه و ماهي گرد راهي
مهي آورده با ماهي بهم پشت
نبود از ماه تا ماهي دو انگشت
بمانده ماه در زير سياهي
گرفته آب از مه تا بماهي
ز تُركي كردن باد جهنده
بتركستان فتاد آن نيم زنده
چو كرد آن آب دريا را گذاره
فگندش آب دريا در كناره
لب درياستاده بود مردي
كه ماهي را ز دريا صيد كردي
كنون صيدش نه ماهي بود مه بود
چنين ماهي،‌ز صد ماهيش به بود
يكي صندوق را ميديد بر آب
كه ميآمد سبك چون تير پرتاب
چوآن صندوق تنگ او درآمد
ازان دريا بچنگ او درآمد
ازان دريا برون آورد بر سر
نهاده ديد قفلي سخت بر در
بدل گفتا ندانم تا چه چيزست
ولي دانم كه چيزي بس عزيزست
اگر اين هست صندوق خزينه
دلم خوش باد در صندوق سينه
ز دريا كردمي بايد كرانه
ببايد برد اين را سوي خانه
بگفت اين و بسوي خانه برد او
بزرگي كرد و قفلش كرد خرد او
چو سر برداشت دروي مردهيي ديد
جهان بر خود بسر آوردهيي ديد
رخي چون ماه گشته زعفراني
بري چون سيم گشته پرنياني
دهاني خشك و رويي زرد گشته
نفس بگسسته و دم سرد گشته
سياهي باسفيدي رفته در هم
لبش از تشنگي بگرفته بر هم
كه داند كو ز زاري برچسان بود
ز بي برگي چو برگ زعفران بود
چو چوگاني شده پشتش بخم در
چو گويي بسته پا و سر بهم در
مهش با مشك تر درهم گرفته
چو ماه نو قد او خم گرفته
ز سرو و ماه بسياري شنيديم
ولي سروي چو ماه او نديديم
ز دريا و زماهي رسته بود او
مهي از دست ماهي جسته بود او
چو بر گل محنت دريا سرآمد
چو ماهي حوت از دريا برآمد
سبك روح جهان پيرايه برداشت
دو گوش او گرانباري ز درداشت
شكست آن مرد آن صندوق را پس
بلندي يافت چون صندوق كرگس
چو آن دلبند را برداشت ازجاي
نهاده بود آن بت بند بر پاي
درامد مرد و سنگ سخت بردست
نگار سنگدل را بند بشكست
ز درد آن شكستن زود از جاي
بجنبانيد آهسته سر و پاي
چنان خوش گشت ماهيگير ازان ماه
كه گفتي شد ز ماهي تا بمه راه
برفت و ماهيي برآتش افگند
چو بريان شد برو بوي خوش افگند
برآورد و بپيش روي او داشت
بت مهروي بيخود، سر فرو داشت
چو مشك آورد در پيش مشامش
گشاد از بوي آن حالي مسامش
بعطسه شد دماغ او گشاده
دو چشم چون چراغ او گشاده
چوچشم دلفريب از هم گشاد او
ز دست دل بدست غم فتاد او
ز عالم نيم جاني ديد خود را
ميان آشياني ديد خود را
عجب درمانده زان صيادخانه
بجوش آمد ز درد او زمانه
بدل گفتا ندانم كاين چه جايست
ز سر در اين چه دوران بلايست
اگر اين جان من سنگين نبودي
مرا تاب بلا چندين نبودي
اگر من بودهام ازسنگ خاره
چگونه كردهام دريا كناره
اگر دريا بديدي دُرّ اشكم
فرو بردي بقعر خود ز رشكم
وگر باران بديدي آب چشمم
چو برقي در من افتادي بخشمم
مگر درخواب ميبينم من اينجاي
كه نتوان راست كردن بر زمين پاي
چو صد غم بر دل ناشادش آمد
بيك ره مكر حُسنا يادش آمد
از آن سگ گريه برگلزارش افتاد
يقين دانست كز وي كارش افتاد
بدل ميگفت خسروشاه هرگز
ز حسنا كي شود آگاه هرگز
كه داند كو بجان من چه بد كرد
براي شهوتي ترك خرد كرد
ز رشك خود مرا در خون جان شد
چنين در خون جاني كي توان شد
ولي چون بگذرد از فرق آبش
دهد دوزخ بيك آتش جوابش
كنون چون مرغ بي آرام ماندم
بجستم دانهيي در دام ماندم
اگر بينم رخ يارم دمي نيز
اگر مرگم رسد نبود غمي نيز
كجايي خسروا تا يار بيني
بيا اي بيخبر تا كار بيني
اگر ياري مرا ياري كنون كن
چو يارانم وفاداري كنون كن
مرا خود ساقي حسن وفا مُرد
كه صاف آمد ترا قسم و مرا دُرد
مگر انصاف شد كلّي فراموش
كه زهر آمد مرا حصّه ترانوش
ز عشقت كيسهيي بردوختم من
كه برجانت جهان بفروختم من
چنان در پردهٔ غم زار گشتم
كه گرد عنكبوتان تار گشتم
تنم چون زير پيراهن بديدند
همه پيوستگان از من بريدند
ز من پيوستگان رفتند يكسو
ز من زان طاق شد پيوسته ابرو
دو چشمت جادوان دلفروزند
كه در آنجا مرا جان درتو دوزند
مرا چون درتو ميدوزند هر دم
چرا از هم جدا مانديم در غم
مرا چون درتوميدوزند از آنست
كزان زخم از دل من خون روانست
چولختي راز گفت آن ماه مهجور
فرو باريد بر مه دُرّ منثور
شده صياد سرگردان ازان كار
كه تا آن بت چرا گريد چنين زار
زبان پارسي را مي ندانست
سخنها فهم كردن كي توانست
سمنبر بود تركي گوي آفاق
بسي زو تركتازي ديده عشّاق
چنان بگشاد در تُركي زبانش
كه شد آن ترك چين هندو بجانش
بدان صياد گفتا راز بگشاي
كه چون دربندم آوردي درين جاي
كدامين كشورست و نام آن چيست
درين اقليم شاه اين زمين كيست
جوابش داد صياد زمانه
كه هست اين آشيان صيادخانه
روان گشتم بدريا بامدادي
يكي صندوق ميآمد چو بادي
چو پيشم آمد از جيحون گرفتم
بياوردم ترا بيرون گرفتم
دگر اين كشور تركست و چينست
سراسر حدّ تركستان زمينست
شه فغفور شاه اين ديارست
ز عدل او همه چين پرنگارست
چو گل القصّه واقف شد ز اسرار
شد او از گشنگي خود خبردار
طعامي خواست او و مرد برخاست
بسي ماهيش آورد و دگر خواست
زماهي قوّت آن مه دگر شد
مهش لختي ز ماهي تازه تر شد
ز بيماري ازان صيادخانه
نيامد بر در آن شمع زمانه
بآخر چون برامد بيست و شش روز
چو شهدي شد گل چون شمع خوش سوز
ز رنجوري كدويي بود بي شهد
كدو را شهد ميگفتي ولي عهد
چوشهدي شد لب گلفام او را
چو مومي گشت نرم اندام او را
چنان خوش گشت و شيرين گشت و ترگشت
كه چون پر مغز حلواي شكر گشت
ز رويش بار ديگر شور برخاست
ببويش مرده هم از گور برخاست
دگر ره غمزهٔ او شد جگر دوز
دگر ره مشك زلفش شد جهانسوز
نكوتر شد ز چينش زلف مشكين
كه نيكوتر نمايد مشك در چين
چو بنهاد آن نگارين شست بر راه
چو ماهي صيد شد صياد از آن ماه
دلش از عشق آن دلخواه برخاست
بقصد وصل او ناگاه برخاست
دماغش از گل نخوت بجنبيد
جوان بود آتش شهوت بجنبيد
دلش چون چنگ از بر تنگ برخاست
نهاد او بر گنه چون چنگ ره راست
چو گلرخ آن بديد از جاي برجست
رگ شريان او بگرفت بر دست
چنان افشرد كز وي جان برامد
جهان بر جان آن نادان سرامد
ندارد كار نادان هيچ سامان
كه ناداني ندارد هيچ درمان
چو شد از جان جدا صياد بي باك
بت سيمينش پنهان كرد در خاك
گل آن شب بود تا وقت سحرگاه
كه تا شد سرنگون سوي سفرماه
فغان برداشت مرغ صبحگاهي
منادي كرد از مه تا بماهي
فرو كوفت از سر درد و نيازي
بگوش خفتگان بانگ نمازي
چو گل از كار آن صياد پرداخت
خدا را شكر كرد وحيلهيي ساخت
بدل گفتا اگر زينسان كه هستم
برون آيم شود كارم ز دستم
چو بينندم بتي سيمين سمنبر
همه كس را طمع افتد بمن بر
مرا آن به كه بر شكل غلامان
همه آفاق ميگردم خرامان
چو خود بر صورت مردان كنم من
كرا صورت بود كاخر زنم من
روان گردم سوي هر شهر و هر بوم
روا باشد كه بازافتم سوي روم
دلم را محرمي درخورد يابم
دمي درمان چندين درد يابم
شنودستم من از گويندهٔ راه
كه يابنده بود جويندهٔ‌راه
بآخر خويشتن را چون غلامان
قبا در بست و شد سرو خرامان
كُله بر ماه مشكين طوق بشكست
قبا در سر و سيم اندام پيوست
كلاهي همچو تركان از نمد كرد
قبا و پيرهن در خورد خود كرد
كه داند اين چكارست و چه راهي
مگر هم زان نمد يابد كلاهي
چو مردان پيرهن يكتاييي ساخت
ز خود يكبارگي سوداييي ساخت
قبا پوشيد و پيراهن رها كرد
وزان بت، عقل پيراهن قبا كرد
همه پيرايه و زرّينه برداشت
دو گوهر زان همه در گوش بگذاشت
برامد از گهرهاي فلك جوش
كه گوهر گشت گل را حلقه در گوش
نرسته بود دو پستان تمامش
فرو بست آن زمان چون سيم خامش
مگر بايست آن سيمين صنم را
كه لختي كم كند زلف بخم را
ز زلف خود شكن گر دركشيدي
بجاي هر يكي صد در رسيدي
بآخر چون غلامان خويشتن را
يكي كرد آن دو زلف پرشكن را
چو در هم بافت آن دو موي چون شست
ز زفتي در نميآمد بدو دست
ذوابه چون بپشت افتاد بازش
جهان بگرفت روي دلنوازش
كجا بود آن زمان خسرو كه ناگاه
بديدي روي آن خورشيد، چون ماه
بآخر سرو سيمين شد روانه
چو تيري كورود سوي نشانه
چگونه مه رود زير كبودي
چنان ميرفت آن مهرخ بزودي
چو صبح آتشين از كوه دم زد
رخ خورشيد از آتش علم زد
بوقت صبح بادي خوش برامد
چو صبح اندر دميد آتش برآمد
برامد آفتاب از كوه ناگاه
چو آتش از ميان خرمني كاه
چو روشن گشت روز،‌آن ماه دلسوز
دو روز و شب قدم زد تا سوم روز
چو مرغ صبح در فرياد آمد
فلك را بازيي نو ياد آمد
عذابي، ديده از ره بر وي انداخت
بلاي ديگرش حالي برانداخت
غم كاري دگر در پيشش آورد
بپاي خود بگور خويشش آورد
بوقت صبح ازانجا راه برداشت
دو روز و شب چهل فرسنگ بگذاشت
چو هنگام زوال آمد، دران راه
زمين ميتافت همچون زلف آن ماه
جهان را روشني سوراخ ميكرد
زمين پر زعفران شاخ ميكرد
يكي ده بود در نزديك آن راه
چو بادي سوي آن ده رفت آن ماه
چنان ده در جهان ديگر نبودي
بتركستان ازان خوشتر نبودي
بهر سويي و هر كوييش آبي
ز بالا بسته هر سويي نقابي
هزاران مرغ گوناگون گستاخ
بسوي آشيان پرّان بهر شاخ
همي چون نوحه دردادي يكي زار
جداافتاده بودي چون گل از يار
بپيش ده پديد آمد يكي كوي
ميان، آب و درختان روي درروي
كنار جوي نرگس رسته بيرون
نشسته سبزه در نم لاله درخون
دميده شعلهٔ آتش ز لاله
زده بر شعلهٔ او ابر ژاله
يكي منظر بپيش كوي كرده
دو دكّانيش از هر سوي كرده
ز بس گرماي راه و ناتواني
بخفت آن ماه دلبر در دكاني
تو گفتي در بهشتي حور خفتست
و يا در نرگس تر نور خفتست
چو گل در خواب رفت از بوي گلزار
ز رويش فتنه شد درحال بيدار
قضا را باغ باغ شاه چين بود
كه خوشتر از همه روي زمين بود
بزير پرده ماهي داشت آن شاه
كه ننمودي بپيش روي او ماه
بلورين ساق بود و سيمتن بود
نگار چين و خورشيد ختن بود
ببالا سرو را تشوير دادي
بشكّر گلشكر را شير دادي
شكر وقف لب گلرنگ او بود
خرد را دست زير سنگ او بود
چو بگشادي دو لعل ارغوان رنگ
فراخي يافتي شكّر ازان تنگ
اگر دندان زدي بر لعل خندان
بماندي لعل ازان لب لب بدندان
چو چشم جادويش خونريز كردي
سر زلفش ز پي پس خيز كردي
قضا را بر دريچه بود كز راه
رخ گل ديد چون خورشيد و چون ماه
ز درد عشق جانش بر لب آمد
فرو شد روزش و دور شب آمد
سمن در حلقهٔ سنبل فگنده
صبا مشگ ترش بر گل فگنده
چو دختر ديد موي مشك بيزش
گل تر كرده از لبخشك خيزش
رخي چون روز و زلفي همچو شب داشت
بخوبي سي ستاره زير لب داشت
رخ گل را بشب در روز بودي
بروز اندر ستاره مينمودي
چو ديد آن روز و شب دختر، نهاني
شبش خوش كرد روز شادماني
چو گلرخ روز و شب بنمود با او
بروز و شب تو گفتي بود با او
عرق بر رخ چو شمع از شوق ميريخت
چو باران شبنمش از ذوق ميريخت
بدكّاني ببر باز اوفتاده
دل دختر بپرواز اوفتاده
چو مردان خويشتن آراسته بود
بدستي ديگر از نوخاسته بود
عرق بر روي آن دلبر نشسته
چو مرواريد بروي رسته بسته
سر زلفش ز پيچ و تابداري
لب لعلش ز لطف و آبداري
يكي گفتي ز جانم تاب بردهست
دگر گفتي زچشمم آب بردهست
چنان شد دختر از سوداي آن ماه
كه از منظر بخواست افتاد بر راه
دلش در عشق گل درياي خون شد
بزير دست عشق او زبون شد
رخش از خون دل گلگون برامد
دلش چون لالهيي ازخون برامد
كنيزي را بخواند و گفت آن ماه
بجان آمد دلم زين خفته در راه
ازين برناي زيبا، جان من شد
دلم خون گشت و از مژگان من شد
چو ديدم زلف او چون مارپيچان
بزد مارم، شدم زان مار بي جان
چو مشكين بند زلفش دلستانست
دل مسكين من دربند آنست
مرا در عشق او از خود خبر نيست
نكوتر زو بعالم در، پسر نيست
به چين گرچه بسي دلخواه باشند
بر اين ماه خاك راه باشند
ازو گر كام دل حاصل نيايد
مرا شادي دگر در دل نيايد
دلم از پستهٔ او شور دارد
ازان از ديده آب شور بارد
مرا با او بهم بنشان زماني
كه بستانم ازو داد جهاني
كنيزك چون سخن بشنود برجست
بر گل رفت چون بادي و بنشست
ز خواب خوش برامد سيمبر ماه
كنيزك را برخود ديد بر راه
بتركي گفت كاي هندوت خورشيد
تويي زنگي ولي در چين چو جميشيد
قدم را رنجه كن با چاكر خويش
كه ميخواند ترا خاتون برِخويش
اگر فرمان بري جانت بكارست
وگرنه جاي تو زندان ودارست
كه گر تركي نه در فرمانش آيد
چو پيلي ياد هندستانش آيد
مگر بختت براه آمد كه آن ماه
بمهر دل ترا گيرد بجان شاه
چو خاتون درجهان يك سيمبر نيست
بعالم در، چنين باغي دگر نيست
تراست اين باغ و خاتون هر دو باهم
شمادانيد اكنون هر دو با هم
چو بشنود اين سخن گلرخ فروماند
بجاي آورد و تا پايان فرو خواند
بدل گفتا نبود اين هيچ سامان
كه بيرون آمدم شبه غلامان
اگر همچون ز نان ميبودمي من
ازين ديگر زنان آسودمي من
وليكن گر زن و گر مرد باشم
محال افتد كه من بي درد باشم
نداند ديد بي دردم زمانه
ازين در درد ماندم جاودانه
هنوز اندوه خود باسر نبردم
رهي ديگر بنو بايد سپردم
دل مسكين من گمراه افتاد
برون آمد ز گو در چاه افتاد
زهي گردنده چرخ كوژ رفتار
بدرد ديگرم كردي گرفتار
پياپي غم مده كز جان برايم
مكن تعجيل تا با ن برايم
جهانا هر زمان رنگي براري
كه داند تا تو در پرده چه داري
چو گل پاسخ شنيد از وي خجل شد
ز گفت آن كنيزك تنگدل شد
بدو گفت اي مرا در خون نهاده
قدم از حدّ خود بيرون نهاده
چو تو كار غريبان داني آخر
غريبي را چرا رنجاني آخر
مكن بد نام خاتون جهان را
ترا به گر نگهداري زبان را
كه باشم من، كه جفت شاه باشم
نيم خورشيد تا با ماه باشم
برو بريخ نويس اين گرم كوشي
ز سردي چون فقع تا چند جوشي
منم مردي غريب از پيش من دور
گدايي را نباشد هيچ منشور
منم اينجا غريبي دل شكسته
چه ميخواهي ازين در خون نشسته
بگفت اين وز خون دل چو باران
فرو باريد از نرگس هزاران
كنيزك چون سخن بشنيد ازان ماه
بر خاتون خودآمد همانگاه
همه احوال با خاتون بيان كرد
سه بار ديگرش خاتون روان كرد
چو نگشاد از كنيزك هيچ كاري
خود آمد پيش گلرخ چون نگاري
بگلرخ گفت اي سرو سمنبوي
نگو داري همه چيزي بجز خوي
منم دل در هوايت ذرّه كردار
كه تا چون آفتاب آيي پديدار
منم پروانهيي دل در تو بسته
طواف شمع رويت را نشسته
چودل بردي بجانم راي داري
كه الحق دلبري را جاي داري
هوايت را دل من گشت بنده
كه دلها از هوا باشند زنده
چو ديدم در بساطت نقد عيني
بگردانيم با هم كعبتيني
چرا در باغ شاه چين نيايي
چو خسرو در برِ شيرين نيايي
تويي شمع و دلم پروانهٔ تست
دمي تشريف ده كاين خانهٔ تست
چو آتش تند خو افتادهيي تو
مگر ازتخم شاهان زادهيي تو
بيا تا خوش بهم باشيم پيوست
بزير گل گهي خفته گهي مست
گل تر گفت ميبايد مرا اين
ولي در روم با خسرو نه در چين
چو بسياري بگفت آن سرو چيني
پديد امد ز گلرخ خشمگيني
برابروزد گره از خشم آن ماه
گريزان شد ز پيش چشم آن ماه
چو برنامد ازان گل هيچ كارش
نه صبرش ماند در دل نه قرارش
برآن دلبر دل او كينه ور شد
ز نافرمانيش زير و زبر شد
ميان باغ در شد آن فسونگر
اِزار پاي كرد آنجا بخون در
برآورد از جهان بانگ خروشي
ز خلقش در جهان افتاد جوشي
فغان ميكرد، دل پرخون و رخ تر
كه اي دردا كه رسوا گشت دختر
كنيزك بود گر باغ بسيار
چو عنبر خادمان نام بردار
ز بانگ او همه از جاي جستند
چو دل آشفتگان بر پاي جستند
فتاده بود آن دختر بخواري
چو مي جوشان چو ني نالان بزاري
بديشان گفت جايي خفته بودم
بپيش بادگيري رفته بودم
خبر نه ازجهان درخواب رفته
چسان باشد ميان مرگ و خفته
غريبي آمد و با من چنين كرد
برسوايي ز من خون بر زمين كرد
چو حاصل كرد كام خويش ناگاه
نهاد از قصر بيرون، سرسوي راه
دويدند و گرفتندش بخواري
درافگندند در خاكش بزاري
يكي مشتش زدي ديگر تپانچه
يكي مويش برآوردي بپنجه
چو بردندش بپيش دختر شاه
بيستاد آن سنمبر بر سر راه
چو دختر روي آن ماه زمين ديد
رخش چون گل لبش چون انگبين ديد
بديشان گفت كاين را باز داريد
بر شاه اين سخن را رازداريد
كه تا لختي بينديشم درينكار
كه كار افتاد و من مُردم ازين بار
بزودي خانهيي را در گشادند
بسان حلقه، بندش بر نهادند
گل تر در ميان خاك و خون ماند
بزير پاي محنت سرنگون ماند
ز خون ديده خاك خانه گل كرد
زمژگان ابر و دريا را خجل كرد
نه چندان اشك ريخت آن عالم افروز
كه باران ريزد آن در يك شبانروز
فغان ميكرد كاي چرخ دونده
نگونسارم چو خود در خون فگنده
مرا از جور تو تا چند آخر
كني هر ساعتم در بند آخر
فرو ماندم نديدم شادماني
بجان آمد دلم زين زندگاني
بگو تا كي دهي اين گوشمالم
كه از جورت درامد تنگ، حالم
ز من برساختي بازارگاني
چه ميگردانيم گرد جهاني
گهي آغشتهٔ دريام داري
گهي سرگشتهٔ صحرام داري
بكن چيزي كه خواهي كرد با من
كه من بفشاندم از تو پاك دامن
چو سوزي باره باره هر زمانم
بيكباره بسوز و وارهانم
ز سوزم نيك سودي برنخيزد
كه گر سوزيم دودي برنخيزد
ز مرگم گرچه تيماري نباشد
گلي را سوختن كاري نباشد
دلم در عشق خسرو آن بلا ديد
كه هرگز هيچ عاشق آن كجا ديد
اگر اندوه من كوهي بيابد
بيك يك ذرّه اندوهي بيابد
مرا درد فراق از بسكه جان سوخت
ازان تف مردمم در ديدگان سوخت
سزد گر دل ازين تف مي بسوزم
كه گر بر دل نهم كف مي بسوزم
مرا چندانكه از رگ خون چكيدست
ز زير پاي من بر سر رسيدست
ز بس خونابه كافشاندم ز ديده
چو چوبي خشك برماندم ز ديده
دريغا كاين زمانم گريه كم شد
دلم مستغرق درياي غم شد
چو جانم آرزومندي گرفتي
دلم از گريه خرسندي گرفتي
بسي غم زاشك چون باران به در شد
كنون چشمم از آن باران به سر شد
بخوردم خون دل ديگر ندارم
كنون بي رويش از چشمم چه بارم
چه ميگويم كه چنداني بگريم
كه از هر مژّه طوفاني بگريم
ازان از ديده بارم نار دانه
كه دل پرنار دارم جاودانه
منم كاهي چنين دلخسته از تو
چو كوهي سنگ بر دل بسته ازتو
تن من طاقت كاهي ندارد
دل من قوّت آهي ندارد
مرا گر هيچ گونه تن پديدست
ازان دانم كه پيراهن پديدست
ز زاري خويش را من مينبينم
درون پيرهن تن مينبينم
رخ آوردم بديوار از غم تو
شدم سرگشتهٔ كار از غم تو
چو نه دل دارم ونه ياردارم
سزد گر روي در ديوار دارم
بهم بوديم چون موم وعسل خوش
جدامانديم از هجران چو آتش
گل تر را، چو بلبل قصه دارست
غراب البين اينجا برچه كارست
تويي جان من و من مانده بي جان
بگو تا چون بود تن زنده بي جان
چه خواهم كرد بي جان تن بمانده
عجب دارم توبي من، من بمانده
نيم من مانده كز من آنچه ماندست
سر مويست ازتن آنچه ماندست
سر مويي چه خواهد كرد بيتو
كه جانم نيست و تن درخورد بيتو
دلي دارم درين وادي هجران
بحكم نامرادي كرده قربان
گلم، باعمر اندك، چون بگويم
غمي كز هجر تو آمد برويم
غم و اندوه من از كوه بيشست
چه دريا و چه كوه اندوه بيشست
مرا چون خورد غم، غم چون خورم من
مگر تا جان سپارم خون خورم من
منم خاكي بسر خون خورده بيتو
چو خاكي روي در خون كرده بيتو
گر از من سير گشتي نيست زين باك
كم انگار از همه عالم كفي خاك
اگر در راه مشتي خاك نبود
ز مشتي خاك كس را باك نبود
ز هر نوعي سخن ميگفت آن ماه
ز چشم او شفق بگرفته آن راه
چو بحر شب برامد از كناري
همه چين گشت همچون زنگباري
چنان شد روي گردون از ستاره
كه گفتي گشت گردون پاره پاره
در آن شب دختر افتاده در دام
بخون ميگشت ازان مرغ دلارام
چو از شب نيمهيي بگذشت دختر
بيامد پيش گل لب خشك، رخ تر
بيامد شمع پيش ماه بنهاد
دران خانه رخش بر راه بنهاد
وزان پس شد برون، خوان پيش آورد
شراب و نان بريان پيش آورد
بگل گفت اي نكويي مايهٔ تو
رخ زيباي تو پيرايهٔ تو
دلم آتش فروزي درگهت را
دو چشمم آب زن خاك رهت را
رخت بر ماه نو زنهار خورده
شده نيمي ازو زنگار خورده
برت بر سيم دست سنگ بسته
بمن بربستهٔ تو تنگ بسته
منم از لعل گلرنگت شكر خواه
تو نيز آخر ز من يك چيز در خواه
ز عشق آن شكر دل خسته دارم
كه بيتو چون جگر دل بسته دارم
خوشي با من بهم بنشين شب و روز
كه تو هم دلبري من هم دل افروز
دو دستي جام خور پيوست با من
مرا باش و يكي كن دست با من
مكن، ازخون چشم من حذر كن
كسي ديگر طلب خوني دگر كن
مكن، با من نشين گر هوش داي
كه بر چشمت نهم گر گوش داري
بدست خود دريدم پرده خويش
پشيمانم كنون از كردهٔ خويش
وليكن دل چنين كز عشق برخاست
نيايد عشق با نام نكو راست
ز تو چون سيم اندامي نديدم
بدادم نام و بدنامي خريدم
مدار اين عاشق خود را تو عاجز
مگر عاشق نبودستي تو هرگز
اگردر عشق همچون من تو زاري
ز عشق من خبر آنگاه داري
ولي چون نيستي از عشق آگاه
كجا داري بسوز عاشقان راه
چه ميدانست آن در خون فتاده
كه از عشقست گل بيرون فتاده
چه بسياري بگفت آن تاب ديده
چو نرگس كرد ازو پر آب ديده
اجابت مي نكرد آن ماه دلبر
كه از گل مي نيايد كار ديگر
ز زن مردي نيايد هيچگونه
وليكن بود آنجا باژگونه
گلش گفت اي خرد يكسو نهاده
بخون جان خود بازو گشاده
توميخواهي كه چون زلف سياهت
بمن برتابي و اينست راهت
اگر تو في المثل چون آفتابي
بقدر ذرّهيي بر من نتابي
وگر تو زارزوي من بسوزي
ز من روزي نخواهي يافت روزي
وگر خونم بريزي بر سر خاك
بحل كردم ترا من از دل پاك
وگر بر سر كني خاك از غم من
همه بادست تا گيري كم من
كسي خو كرده در صد ناز و اعزاز
چگونه از كسي ديگر كشد ناز
برون آمد ز پيش گل چو گردي
بسي بگريست چون باران بدردي
بسر آمد نخستين بار چون گاز
ولي چون شمع شد آخر بسر باز
درآمد خاك بر سر آب در چشم
برون شد دل پر آتش سينه پر خشم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد