من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

در خاتمت كتاب گويد

۳۳ بازديد


الا اي شاهباز ساعد شاه
كلاهت چيست، از ماهيست تا ماه
تو بازي و كلاه تو چنانست
كه تركش نيم ترك آسمانست
اگر از سر براندازي كلاهت
نيايد هيچ چيزي بند راهت
كنون از هرچه مي‌داني برون آي
چو با هيچ آمدي آنگه درون آي
اگر با هيچ آيي اي همه چيز
تو باشي همچو من هيچ و همه نيز
زهي عطّار كز مشك معاني
اگر صد نافه بگشايي تواني
زبان در فشان تو مريزاد
بجز دُر از زبان تو مريزاد
سخن را سايه بر عرش مجيدست
كه چون خورشيد روشن آفريدست
سخن بالاي اين امكان ندارد
كسي منكر شود كو جان ندارد
كتاب من تماشاگاه جانست
نمودار جهان جاودانست
تماشاي خرد گشت اين معاني
تماشا كن بر آب زندگاني
خوشي نظّارهٔ اين داستان كن
تماشاي گل اين بوستان كن
سخن گويان سخن بسيار گفتند
ولي نه شيوهٔ عطّار گفتند
جهان چون من سخن گويي نديدست
كه در شعردگر بويي نديدست
ازان در شعر من اسرار يابند
كه بوي از كلبهٔ عطّار يابند
چو عطّارم جهان پرمشك كردم
ز شعر تر نمد زين خشك كردم
ز دست روح جام جم چشيدم
زهر نوعي سخن درهم كشيدم
زهر در گفتم و بسيارگفتم
چو زير چنگ شعري زار گفتم
بمعني شعر من شعري و ماهست
خطش چون برقعي شعر سياهست
كسي كز روي ظاهر شعر بيند
ز بحر شعر من كي قعر بيند
برون گير از سخن راز كهن را
زبور پارسي خوان اين سخن را
اگر آهسته فكر اين كني تو
بجان هر بيت را تحسين كني تو
ببين تا ساحري به زين توان كرد
بانصافي مرا تحسين توان كرد
كسي كو چون مني را عيب جويست
همين گويد كه او بسيار گويست
ولكين چون بسي دارم معاني
بسي گويم تو مشنو ميتواني
گهر آخر بديدن نيز ارزد
چنين گفتن شنيدن نيز ارزد
برو برخوان و چون خواندي دعا كن
زماني عيب اين مسكين رها كن
جهان پر عيب و خلقي عيب جويست
كه بي عيبي، خداي غيب گويست
چو من گفتم تو برخوانش تمامت
مراست اين يادگاري تا قيامت
فسانه گر چه رازي معتبر بود
ولي مقصود من چيزي دگر بود
نميدارم طمع مدح و ثنايي
وليكن چشم ميدارم دعايي
تو اي دل چند گويي چند جوشي
ترا آمد كنون وقت خموشي
جفاهايي كه ديدي از فلك تو
بيك ره جمع گردان يك بيك تو
همه بر كاغذي بنويس سرباز
وزان پس كاغذت در آب انداز
نداري توخطي بر زندگاني
كه ميبايد كه جاويدان بماني
تو چون هرگز نبودي بعد ازين هم
اگر هرگز نباشي نيست زين غم
برون از حد درين وادي پرچاه
فرو رفتند و كس برنامد از راه
رهي دورست و منزل ناپديدار
خرد گم كرده ره دل ناپديدار
مرا باري دل از هيبت دو نيمست
كه ميدانم كه اين كاري عظيمست
بسي سر رشتهٔ اين كار جستم
بسي سر نقطهٔ پرگار جستم
مرا نگشاد حيرت اين گره باز
نديدم شه ره و ماندم زره باز
كنون چون من نه دل ديدم نه دلدار
مرا كار آمد از ناآمد كار
درين عالم كه روي آوردهام من
دو عالم بادوموي آوردهام من
چو گردد روز مرگم دم گسسته
شود آن هر دو موي از هم گسسته
من آن خواهم ز عشق بي نشاني
كه نامم محو گردد جاوداني
اگر نام من از ديوان بر آيد
كجا تن در دهم گر جان برآيد
تنم گم گشت چون جان بود غالب
شدم مغلوب چون آن بود غالب
ازين ويرانه بيرون ميروم من
نميدانم كه تا چون ميروم من
چومردن بود اين زادن چرا بود
چو رفتن بود استادن چرا بود
چراجان با جسدانباز ميگشت
چو بر حسرت بآنجا باز ميگشت
كسي كو مرغ دام آب و گل شد
بران كس سرنگونساري سجل شد
جهاني خلق بين ناشاد مانده
همه از خويش در فرياد مانده
گر آساني طلب كرديم مادام
بدشواري بسر برديم ناكام
بزير سايه سر داريم جمله
كه سر سوي فنا آريم جمله
دلا چندين مدم چون كار افتاد
كه همچون سر ترا بسيار افتاد
برو كنجي گزين و ره بدر بر
بمجهولي فرو شو ره بسر بر
كساني كافت شهوت بديدند
بزر مجهولي خود را خريدند
كسي دارد بعالم كار و باري
كه در عالم ندارد هيچ كاري
فراغت جوي تا باشي دمي خوش
كه تا آسان گذاري عالمي خوش
چو ضد در ضد ببيني تو در آغاز
بداني قدر جسم خويشتن باز
ز عالم گر كسي فارغ بود نيك
ازو مشغول تر باشد بحق ليك
كسي داند درين ره قدر ديده
كه نابينا بود كنجي گزيده
چو ميبيني كزين طاس نگونسار
بلا ميبارد از صد گونه هموار
اگر در عافيت اي مور در طاس
بشب آري تو قدر روز بشناس
خداوندا بلاي چرخ گردان
ازين سرگشتهٔ گردان بگردان
خداوندا بسي بيهوده گفتم
فراوان بوده و نابوده گفتم
اگرچه جرم عاصي صد جهانست
ولي يك ذرّه فضلت بيش از آنست
چو مار ا نيست جز تقصير طاعت
چه وزن آريم مشتي كم بضاعت
چو از ما اوفتاد اين كار ما را
خداوندا بما مگذار ما را
دريغ بيكسان خويشتن بين
نياز مفلسان ممتحن بين
گرانباريم ما را رايگان بخش
زيانكاري بي سرمايگان بخش
اگر ما را بخواهي كرد نوميد
كرم پس با كه خواهي كرد جاويد
رحيمي، خلق را معصوم گردان
ز لطف خويش نامحروم گردان
خدايا گر بصورت آدميايم
نه ايم آگاه مشتي اعجمي ايم
چو ما هستيم مشتي نو مسلمان
براورديم انگشتي در ايمان
ز مشتي خاك انگشتي تمامست
منه انگشت بر ديگر كه خامست
كسي كو غايب از تو يكزمانست
در آن دم كافرست اما نهانست
اگر خود غايبي پيوسته باشد
در اسلام بر وي بسته باشد
حضوري بخش اي پروردگارم
كه من غايب شدن طاقت ندارم
مرا از خلق برهاني تواني
چو كارم با تو افتد آن تو داني
خدايا ميروم تو رهبرم باش
حقيقت بخش جان غمخورم باش
چو گفتم مدتي افسانهٔ تو
بمردم با دلي ديوانهٔ تو
اگر طفلم مرا اين بس بلاغت
كه داديم از همه عالم فراغت
مرا گر بود انسي در زمانه
بمادر بود و او رفت از ميانه
اگرچه رابعه صد تهمتن بود
وليك او ثاني آن شير زن بود
چنان پشتي قوي بود آن ضعيفه
كه پشت شرع را روي خليفه
اگرچه عنكبوتي ناتوان بود
ولكين بر سر من پيلبان بود
نه چندانست بر جانم غم او
كه بتوان كرد هرگز ماتم او
بيا تا آه ازين غم برنيارم
غمش در دل كشم دم برنيارم
چو محرم نيست اين غم با كه گويم
مرا او بود محرم با كه گويم
گر او را ندهد اينجا آمدن دست
مرا عمري نماند، آنجا شدن هست
اگر با او رسم با او بگويم
غمي كز مرگ او آمد برويم
نبود او زن كه مرد معنوي بود
سحرگاهان دعاي او قوي بود
عجب آه سحرگاهيش بودي
ز هر آهي بحق راهيش بودي
چو سالي بيست هست اكنون زيادت
كه نه چادر نه موزه بود عادت
ز دنيا فارغ و دولت گزيده
گرفته گوشه و عزلت گزيده
بتو آورده روي اي رهنمايش
بسي زد حلقه بر در درگشايش
تو ميداني كه در درد تو چون بود
كه رويش هر سحرپر اشك خون بود
بسي در گريه و در بيقراري
شبانروزي ترا خوانده بزاري
بپشتي تو عمري كار كرده
ز شوقت روي در ديوار كرده
تو بودي از دو عالم ناگزيرش
بفضلت دست گير اي دستگيرش
تنش را خواب خوش ده در سلامت
دلش بيدار گردان تا قيامت
درون خاك او شمعي برافروز
كه نه در شب فرو ميرد نه در روز
ز پيش آن بهشت جاوداني
دري در گور او كن ميتواني
اگر گرديش از دنياست قسمت
بشو از وي بيك باران رحمت
نداكردت بسي و تو شنودي
ندايي بشنوانش از خود بزودي
كفن در بر حرير خلد گردانش
لحد كن مرغزاري بر تن و جانش
بصدق دل چو بسيارت وفاداشت
اميد او روا كن كو ترا داشت
مگردان از من تيمار ديده
مددهاي دعاي او بريده
كسي كو در دعا آرد مرا ياد
همه وقتي نگهدارش خدا باد


در وفات قيصر و پادشاهي جهانگير

۳۵ بازديد


چنين گفت آنكه پير راستان بود
كه او گويندهٔ اين داستان بود
كه چون از مرگ گل شش سال بگذشت
مگر بر شاه قيصر حال برگشت
سحرگاه اندر آمد حال او تنگ
فرو كردند از عمرش شباهنگ
ز پيري چون كمان شد پشت او را
جواني رفت و پيري كشت او را
بخواند آنگه جهانگير جهان را
بتخت خويش بنشاند آن جوانرا
بدو گفت اي گرامي تر زجانم
جهان خواهد ربودن از جهانم
جهان باد جواني از سرم برد
بسر باري پسر را از برم برد
كنونم زندگاني رخت بربست
بسوي خاك رفتم باد در دست
دريغا عمرم از هفتاد بگذشت
چو گردي آمد و چون باد بگذشت
مرادر پيش كاري بس شگرفست
كه راه من بدين درياي ژرفست
كنونم درجهان كاري نماندست
ز من تا مرگ بسياري نماندست
ترا كار اي پسر اينست امروز
كه چون خورشيد باشي عالم افروز
اگر تو عدل ورزي همچو خورشيد
جهاني عمر تو خواهند جاويد
اگر تو چون سليماني سرافراز
سر مويي ز موري سرمكش باز
بگفت اين و دمش بگسست وجان رفت
بيك دم از جهان جاودان رفت
چو رفت از آب چون آتش فرو مرد
چراغ عمر او خوش خوش فرو مرد
چو قيصر را قيامت بر درآمد
بيك ره قامت عمرش سرآمد
همه اندام او از هم فروشد
برآمد جان و دل در غم فرو شد
فرو شد آفتاب اودر ايوان
برآمد ناله از ايوان بكيوان
شهي كو تيغ ميزد همچو الماس
نهان كردند شخصش زير كرباس
چو بربستند ناگاهش زنخدان
همه كار جهان اينجا ز نخ دان
چو زير پنبه شد آن چشمهٔ نوش
برآورد آن ستم كش پنبه از گوش
چو در خاكش نهادند آب بردش
بزرگي رفت و خاكي كرد خردش
بسي جا ساخت، جاي او زمين بود
بسي در تاخت و انجامش همين بود
چو آمد كوزهٔ عمرش فرو درد
نهنگ خاك ناگاهش فرو برد
بلندان بين كه پست خاك گشتند
ز پستي و بلندي پاك گشتند
زمين چندانكه يك يك جاي بيني
ز سر تا پاي، سر تا پاي بيني
چوپا و سر بسي بيني بره باز
نداني سر ز پا آنجايگه باز
اگر از آهني فرسوده گردي
وگرسنگي چو بيد پوده گردي
اگر هستي تو چون خورشيد مه روي
چو خورشيدت كند آخر سيه روي
اگر صاف جهاني دُرد گردي
وگر مرد بزرگي خرد گردي
ز مردم تابمردم ره بسي نيست
اگر مردت كسي اكنون كسي نيست
نخست از آب جو چون دست شويي
بچاه اندازو سر برنه چو گويي
كسي كز خويشتن گويد بسي او
چو مُرد آن خويشتن را دان كسي او
تحيّر را نهايت نيست پيدا
كه يابد باز يك سوزن ز دريا
رهيست اين راه بس بي حدّ وغايت
نه او را ابتدا ونه نهايت
نه از اول بود پيشان پديدش
نه در آخر بود پايان پديدش
فلك چون بي سر و بن ديد اين راه
سرش درگشت و پي گم كرد آنگاه
تو هم گردش بسي در پيش داري
چه ميگويم كه هم درخويش داري
همه عالم اگر بر هم نهادي
بناي جمله بر يكدم نهادي
دلت از عالمي چون خرّم آمد؟
كه بنياد همه بر ماتم آمد
بصد آويز عالم را چه داري
بگو تا واپسين دم را چه داري
نميدارد ترا عالم كه هستي
تو هم عالم مدار، از غم برستي
چرا در عالمي دل بسته داري
كزو غم در غمي پيوسته داري
بود هر ساعتت رنج و بلايي
كه تا يك جو بدست آري ز جايي
بخون دل چو كوشيدي و مُردي
چو مردي حسرت جاويد بردي
بود صد بار چون عمرت شد از دست
بسر باري حساب جوجوت هست
چرا اين حرصت اندر جمع مالست
كه گر اينجا وگر آنجا وبالست
همه دنيا سرابي مينمايد
كه چون شوريده خوابي مينمايد
چو روزي چند بودي رخت برگير
دلت بر تخته نه از تخت برگير
اگر عشرت كني صد سال پيوست
شوي چون خاك آخر باد در دست
ز دنيا گر چه نقشي نيست كس را
هوسناكان بسي اند اين هوس را
اگرچه بي سر و بن شد بسي زو
نميبينم برون رفته كسي زو
برين رفعت چودايم خانه خيزست
قويتر منصبي، شاهي گريزست
چو در هر خانهيي بيني شه انگيز
چرا شطرنج ميبازي فرو ريز
زمين گر ملك تو آمد همه جاي
مشو غرّه كه از گاويست بر پاي
تو آن ساعت كه از مادر بزادي
بتنگ و بند جان كندن فتادي
چو در جان كندني اي مانده در دام
منه جان كندنت را زيستن نام
سرافرازي مكن چندين كه ناگاه
بزاري سرنگون ماني تو در چاه
چو در دنيا نميگنجي تو از خويش
چگونه در لحد گنجي بينديش
تكبر ميكني و مي نداني
كه هستي گلخني امّا رواني
اگر در ميكشيد اين پوست از تو
چه ماند گلخني اي دوست از تو
هر آن نعمت كه در روي زمينست
نجاست ميشود از تو يقينست
اگرچه همچو جان زردرخورتست
نجاست چيست تعبير زرتست
چه جويي در زر و نعمت رياست
كه هر دو هست در عقبي نجاست
زهي طوفان آتش بار دنيا
زهي خواب پريشان كار دنيا
اگر زين خواب بيداري دهندت
دمي صد جان بدلداري دهندت
اگر در خواب دنيا خفته ماني
بروز رستخيز آشفته ماني
همه شب خاك بيزي با چراغي
ز دود و گرد بگرفته دماغي
ز بهر نيم جو زركان حرامست
ز صد جان باز جويي تا كدامست
ترا آخر چو مطلوبي عزيزست
نه چون مطلوب مرد خاك بيزست
تو هم انگار مرد خاك بيزي
چرا يك شب خدا را بر نخيزي
نداري در همه عالم كسي تو
چرا برخود نميگريي بسي تو
اگر صد آشنا در خانه داري
چو ميميري همه بيگانه داري
نيايد هيچكس در گور با تو
مگر مشتي مگس يا مور با تو
اگر فعلي بد و گر نيك كردي
بگرميت بسوزد يا بسردي
بجوجو، آنچ دزديدي مه و سال
بدزدند از تو موران در چنان حال
دمي جز تخم بيكاري نكاري
كه تو جز خويشتن داري نداري
ز پندار و منيست آن رنج پيوست
فروآسود هر كو از مني رست
زلا بايد كه اول در سرايي
اگر خواهي كه از الا برآيي
كه گر مويي ز هستي بازداري
جهاني بت پرستي باز دادي
به آسانيت اين اندوه ندهند
بدست كاه برگي كوه ندهند
گرت يك ذرّه اين اندوه بايد
صفاي بحر و صبر كوه بايد
اگر پيش از اجل يك دم بميري
دران يك دم همه عالم بگيري
نشستن مرگ را كاري نه خردست
كه هر كو مرگ را بنشست مردست
اگر آگه شوي اي مرد مهجور
كه از نزديك كي ماندي چنين دور
ز حسرت داغ بر پهلو نهي تو
سر تشوير بر زانو نهي تو
درين غم تا نميري بر نخيزي
زخود چون ديو از مردم گريزي
چو بردي از بسي شيطان سبق تو
ز عشق خود نپردازي بحق تو
بخود غرّه شدن زين بيش تا كي
ترا زين ناكسي خويش تا كي
اگر شايستهيي راه خدا را
بكلّي ميل كش چشم هوا را
چو نابينا شود چشم هوابين
بحق بينا شود چشم خدا بين
تو پنداري كه در كار خدايي
تو پيوسته پرستار هوايي
برآي آخر دمي از چاه دنيا
بينديش از سياستگاه عقبي
كجا آن گاو قصّابست آگاه
كه خون او بخواهد ريخت در راه
اگر آگاه بودي گاوازان كار
چو گنجشگي فرو ماندي ازان بار
تو خودغافل تري زان گاو بسته
كه ميداني چنين فارغ نشسته
مرا باري ازين غم دل نماندست
ازين مشكلترم مشكل نماندست
مرا گويند خواهي گشت خاكي
كه در پيشست هر يك را هلاكي
اگرچه خاك گشتن خوش نباشد
شدم راضي اگر آتش نباشد


رفتن مرغان بحضرت سليمان علي نبينا و آله و عليه السلام و شكايت نمودن از بلبل

۳۶ بازديد


شنيد ستم كه در دور سليمان
كه بد ديو و پري او را بفرمان
نشسته بود روزي بر سر تخت
سعادت ياور و اقبال با تخت
شدند مرغان بدرگاه سليمان
بر آورده ز دست بلبل افغان
بناليدند چو ناي و مي زدند چنگ
گهي بر سر گهي بر سينهٔ تنگ
چو بگشادند همه منقار آمال
بسي بر خاك ماليدند پر و بال
ز بلبل جمله مي‌كردند شكايت
همي گفتند هر يك در حكايت
هر آن رازي كه در دل مي‌نهفتند
سليمان را يكايك باز گفتند
ز بلبل جمله مي‌كردند شكايت
همي گفتند هر يك در حكايت
خطيب مرغها مرغي نزار است
نهاده منبرش بر شاخسار است
لئيمي ترش روي و پر فغانست
وليكن مرغكي شيرين زبانست
نمي‌بندد دمي شيرين نفس را
نمي‌گيرد به چيزي هيچ كس را
هميشه جامهٔ بي رنگ پوشد
ريا و زرق و هستي مي‌فروشد
به صد دستان زهر دستي سرآيد
چوهنگام بهار و گل درآيد
چوديگي بر سر آتش به جوش است
نمي‌خسبد همه شب در خروش است
همي‌نوشد شراب آب انگور
همي نالد به زاري همچو طنبور
ز خامي مي‌زند آن قلتبان خوش
كه خام آوازه دارد پخته خاموش
چو چشمش گريد آهش كلّه بندد
دهان گل بر او حالي بخندد
قدش پست است و بانگش بس بلند است
خداوندا كه او را حيله چنداست
ندارد صبر و باشد بي قرار او
كند از شوق خود را آشكار او
ندارد يك زمان ذوق و حضوري
ز درد عشق هست او ناصبوري
نه بيند هيچ كس رخسارهٔ او
بجز گل كو بود غمخوارهٔ او
وگر نه اختيار از دست بستان
بده ما را خلاص از دست مستان


بسم الله الرحمن الرحيم

۳۳ بازديد


به توفيق خداي صانع پاك
كه دانش مي‌دهد بر ملك و افلاك
ز بلبل نامه بيتي چند گويم
چو آب رفته باز آمد به جويم
قلم برگير و راز دل عيان كن
سرآغازش به نام غيب دان كن
خداوندي كه جز وي كس نشايد
كه تا بر بندگان روزي گشايد
قلم مي‌شد به سر از درد هجران
همي باريد خون بر شكل باران
چو بر كافور مشك ناب داده
به زنجيرش سراسر آب داده
قلم غواص درياي معاني
سخن‌هايش همه چون درّ كاني
ز بهر دردمندان غم گساري
بماند تا قيامت يادگاري
بود روح و روان اهل دانش
ز روي عقل و از افهام دانش


گفتار بلبل با گل و غنيمت دانستن وصال

۳۵ بازديد


به گل بلبل همي گفت اي دل افروز
چراغ مهرباني را برافروز
بيا كامشب شب ناز و نياز است
چو زلف ماهرويان شب دراز است
غنيمت دان شبي با يار تا روز
به هم گفتن بسي اسرار جان سوز
دو يار مهربان چون راز گويند
حكايتهاي رفته باز گويند
بهشت جاودان جز آن نفس نيست
ولي كس را بدان دم دسترس نيست


رفتن باز بطلب بلبل و خواندن او را بسليمان

۳۴ بازديد


روان شد باز تند و تيز منقار
بخون بلبل زار كم آزار
به زهر آلوده كرده تيغ و چنگال
به هيبت بازگسترده پر و بال
بساط خدمت سلطان ببوسيد
ز سر تا پاي خود جوشن بپوشيد
چنان مستغرق فرمان شه شد
بجاي پا سرش بر خاك ره شد
نشان بندهٔ مقبل همان است
كه پيش از كار كردن كاردان است
ز مهتر كار فرمودن ز كهتر
بجان كوشيدن اندر كار مهتر
هر آن كهتر كه داند حق شناسي
ازو هرگز نيايد ناسپاسي
هر آن كهتر كه او عقل و ادب داشت
مدام اندر وفاشوق و طلب داشت
هر آن كهتر كه با مهتر ستيزد
چنان افتد كه هرگز برنخيزد
پي فرمان گرفت آمد به بستان
چو مستان بود بلبل درگلستان
هوا چون نافهٔ مشگين معطر
چمن چون عالم علوي منور
ميان خود به عيش گل ببسته
چو بلبل را بدو تقوي شكسته
صفاي گلستان از بي بقائي
نواي بلبلان از بي نوائي
به گوشش نالهٔ بلبل خوش آمد
به چشمش رنگ و بوي گل خوش آمد
به چرخ آورد يك دم باز را عشق
به بست از گفت و گو دم باز را عشق
چو باز آمد به خود از بيخودي باز
به خون بلبلان در كار شد باز


فرستادن سليمان(ع) باز را باحضار بلبل ومراعات او ازتشويش

۳۵ بازديد


ز مرغان چون سليمان قصه بشنيد
بتنديد و بباليد و بجوشيد
يكي از خشم آتش را برافروخت
گهي بر آب و آتش را فرو سوخت
همان دم باز را فرمود هان زود
برو چون آتش و باز آي چون دود
به بين خود تا چه مرغ است آنكه مرغان
ز دست او همي دارند افغان
ز دانش بهره دارد يا ندارد
چو شيران زهره دارد يا ندارد
چرا آرد به بين نفرت ز كثرت
كه داد او را بگو منشور وحدت
نمي‌گردد دمي خالي ز غوغا
نمي‌بندد كمر در خدمت ما
چرا از خدمت ما مستمند است
وزين دوري گزيدن دردمند است
مگر ديوانه و مستست و بي خود
كه دائم غافلست از نيك و از بد
به تن زار و نزارش مي‌نمايند
به هر گلزار زارش مي‌نمايند
ز استغناء او بسيار گفتند
همه مرغان ز عشقش درشگفتند
چو نزديكش رسي ميكن تبسم
مبادا كو بميرد از توهم
مگو سختش بنه انگشت بر لب
نگه مي‌دارش از منقار و مخلب


نصيحت گفتن باز بلبل را درآمدن بحضرت سليمان عليه السلام و ملازمت شاه عادل عالم كردن

۳۵ بازديد


سپاه روز روشن چون برآمد
قضا را ترك هجران بر سر آمد
به بلبل باز گفت اي خفته برخيز
بيا خود را به بال من درآويز
چو موري كعبه را خواهد كه بيند
فراز شهپر بازان نشيند
سليمانت همي خواهد به داور
چه داري حجت قاطع بياور
چه خواهي گفت با او من چه مرغم
كه مي‌گردم به عالم فارغ از غم
برنگ و بوي گل مغرور گشتي
ز نزد حضرت شه دور گشتي
به حسن بي بقا دل خوش چرايي
ز امر سروران سركش چرايي
چرا دل بندي اندر بي وفائي
شوي محروم و در خدمت نيائي
مگر دان سر ز درگاه خداوند
كه سرگردان بماني پاي در بند
اگر خواهي كه گردي در جهان فرد
به گرد كوي صاحب دولتان گرد
كه از صاحبدلان يا بي عطائي
نيابي هيچ از اينها بي وفائي
سخن از اهل عقل و فهم بنيوش
اگر داري خبر از دانش و هوش
گدائي مفلس و سرگشته حيران
پي روزي گرفت آمد به شروان


حكايت گفتن بلبل وعتاب كردن باغبان و عذرخواستن گل

۳۶ بازديد


شبي دور از لب و دندان اغيار
به دندان مي‌گزيدم من لب يار
درآمد باغبان با گل همي گفت
بگو تا خود كه بود امشب ترا جفت
نقاب از روي خوبت كه كشيده است
لب و لعلت بدندان كه گزيده است
دم باد صبا خوردي شكفتي
به دست هر كس و ناكس بيفتي
لبانم نيم شب تا روز تر كرد
نسيم آمد دهانم پر ز زر كرد
دهانم خون بلبل مي‌مكيده است
از آن خون قطرهٔ بر لب چكيده است
مكن عهد و وفا داري فراموش
بيا چون جان شيرينم در آغوش
ترا چون من هزاران بنده باشد
كه سر در پاي تو افكنده باشد
مرا چون تو به عالم هيچ كس نيست
شكيبم از وصالت يك نفس نيست
ترا بهتر ز من عاشق هزاراست
مرا بي روي خوبت كارزار است
لبانم خشك و چشمم اشگباران
زمين خشك را جانست باران
همي ترسم ازين دوران گردون
كه دون را نيك كرده نيك را دون
بيك گردش كه گرد خود بگردد
نظام كار نيك و بد بگردد
ترا در كورهٔ آتش بسوزد
مرا آتش به دل در بر فروزد
ترا باد خزان پژمرده دارد
مرا هجران تو افسرده دارد
مبادا روز ما را روشنائي
شب وصل ترا روز جدائي
مبادا بي وصالت روز ما خوش
كه از هجران تو باشم بر آتش
مبادا بي وصالت زندگاني
كه تو هستي مراد جاوداني
درين انديشه بودند تا سحرگاه
نبودند از قضا آگه كه ناگاه


درشتي نمودن باز بلبل را و خواندن بسليمان عليه السلام

۳۶ بازديد


به بلبل گفت بشنو تا چه گويم
حديثي خوش گذشته باز جويم
جوانان گر ببوسند دست پيران
به پيري پاي بوسندش اميران
چو مي‌نامد به صد لطف و به صد ناز
چو تركان يا ز تندي كرد آغاز
بزد چنگال و او را در هوا برد
به چنگالش دو سه نوبت بيفشرد
چو بلبل ديد كار از دست رفته
ز پاي افتاده يار از دست رفته