من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

آغاز نامه گل بخسرو

۳۳ بازديد


بصدره نامهيي آغاز كردم
گرفتم كلك و كاغذ باز كردم
ز آه آتشينم نامه ميسوخت
ز سوزنامه دست و خامه ميسوخت
ز اشكم عالمي توفان رسيده
جهاني آتشم از جان دميده
گه آتش با فلك بالا گرفتي
گه از اشكم زمين دريا گرفتي
ميان آب و آتش چاكر تو
چگونه نامه بنويسد بر تو
وليكن مردم چشمم عفي اللّه
ز خون دل نوشت اين خط دلخواه
سياهي را بخون ديده بسرشت
همه نامه بنوك مژّه بنوشت
سخنها زان چو آب زر بلندست
كه روي من بر آن عكس اوفگندست
همه معني او چون دُر از آنست
كه چشمم بر سر آن دُرفشانست
عفي اللّه مردم چشمم كه پيوست
بزير پرده بي روي تو بنشست
نميآيد ز زير پرده بيرون
سيه پوشيده و بنشسته در خون
چولاله بر سياهي راه بسته
ميان خون و تاريكي نشسته
بخرسندي شده در زير پرده
همه خونابه و پيه آبه خورده
غلط گفتم كه پيه آبه نخوردهست
كه بيتو دست سوي آن نكردهست
دلم در كاسهٔ سر صد هوس پخت
كه تاپيه آبه يي بي همنفس پخت
چو تو حاضر نبودي خيره درماند
همه پيه آبه بر روي من افشاند
نداند خورد يك پيه آبه بي تو
شده چون ماهيي برتابه بي تو
مكن جور و جفاي خويشتن بين
وفا و مردمي از چشم من بين
گرفتي طارم دل جاي آخر
بطاق مردم چشم آي آخر
كه تا پيه آبهيي آرد ترا پيش
خورد در پيش تو پيه آبهٔ خويش
ز شور جانم اي همخوابهٔ من
نمك دارد بسي پيه آبهٔ من
سوي من گر كني يك تاختن تو
ازان پيه آبه شورآري چو من تو
غلط گفتم تو شاه روزگاري
سر پيه آبهٔ ما مي نداري
اگر پيه آبه يي سازد گدايي
كي آيد ميهمانش پادشايي
اگر رغبت كني پيه آبه بگذار
ز دل سازم كبابت اي جگر خوار
جگر گوشه تويي دل پاره داري
بخور دل نيز چون خونخواره داري
عفي اللّه مردم چشمم كه پيوست
ميان كفّهٔ خون بيتو بنشست
نميداني كه با اين كفّهٔ خون
بخون غرقه چه نقدي سنجد اكنون
گر او را هست نقد عمر در خور
بسش نقدي بوجه از وجه من بر
ز بس كاين كفّه از دل جوي خون يافت
هزاران رشتهٔ خونين فزون يافت
كنون او كفّه و خون رشته دارد
ترازويي بخون آغشته دارد
زبانه چون ز دل يافت اين ترازو
بود در چشم پيوسته چو ابرو
چو چندين چشمهٔ خون ميكند او
چه ميسنجد بدو چون ميكند او
گرم از خون نبودي چشم پر در
بر ابرو سنجمي يكبار ديگر
اگر اين چشمه گردون كم نمودي
دوابودي كه برتووزن بودي
چو چشمه مي‌كند وزني ندارد
چه كفهست اينكه وزني مينيارد
چو از چشمم هزاران چشمه بارم
زمين دل همه تخم تو كارم
مرا زين چشمه خون صد شاخ خيزد
روا نبود اگر برخاك ريزد
زمين دل بران چشمه بكارم
اگر آبي بسر آيد ببارم
چو كِشتم را شود خرمن رسيده
زباد سردِ گردانم دميده
هزاران دانه بر چشمم كند راه
ازان خرمن بسوي من رسد كاه
ترا دهقانيم افسانه آيد
مرا زين كشت كاه و دانه آيد
هميشه زين زمين و چشمه بر راه
مراهم دانه خواهد بود، هم كاه
چو دايم بر سر اين كشتزارم
تو خوش بنشين كه من برگي ندارم
عفي اللّه مردم چشمم كه پيوست
ميان خار مژگان بيتو بنشست
نميآيد ز زير خار بيرون
سيه كرده سري و خفته در خون
چنين در زير خار و خون ازانست
كزو برگ گل سرخت نهانست
چو گل نيست اين زمان با خار سازد
چو شادي نيست با تيمار سازد
ز چشم خويش بي گلبرگ رويت
بسي پختم گلاب از آرزويت
ز نرگسدان چشمم گل دروده
مژه چون نايژه بر در نموده
ز دل آتش ببالا در رسيده
گلاب از نايژه بر زر چكيده
گلاب از چشم من سر زد بصد سوز
ببوي چون تو مهماني دل افروز
چه گر روشن كني كنج خرابي
كه تا بر رويت افشاند گلابي
رهت از ديده چنداني زند آب
كزين راهت نيارد كرد بشتاب
عفي اللّه مردم چشمم كه پيوست
چو نيلوفر ميان آب بنشست
چو او نيلوفر بي آفتابست
ببوي آشنا در زير آبست
اگر يابد ز خورشيد رخت تاب
برون آرد چو نيلوفر سر از آب
برارد آب از درياي سينه
كند در چشم همچون آبگينه
توان ديدن پري در شيشه بسيار
ترا در شيشه ميجويد پري وار
تو درّي يا پري اي حور سرمست
كه ميجويد ترا در آب پيوست
بسان ماهي بي خورد و بي خواب
ندارد زندگي يك لحظه بي آب
همي گردد ز سر تا پاي چشمم
دُري ميجويد از درياي چشمم
تو پنهان گشتهيي چون درّ دريا
نميايي ز زير آب پيدا
تويي فارغ ز من عالم گرفته
منم غوّاص دريا دم گرفته
اگر زين قعر بحرم برنياري
فرو ميرم درين دريا بزاري
عفي اللّه مردم چشمم كه صد بار
درين دريا فرو شد سر نگونسار
بسي دارد درين دريا ز دل تاب
ازان چون مردم آبيست بر آب
همه غوّاصي درياي خون كرد
بخون در رفت و زخون سر برون كرد
ز درياي دلم گوهر برآورد
ز چشم اشك ريزم با سر آورد
بسفت از نوك مژگان گوهر خويش
چو باران ريخت بر خاك از در خويش
كه تادر پيش من آيي بكاري
ترا از راه من نبود غباري
عفي اللّه مردم چشمم كزين سوز
ز دريا آشنا جويد شب و روز
چو درياي دلم پر موج خونست
كه داند تا درين درياش چونست
درين دريا عجايب ديد بسيار
همه بر تو شمارم گوش ميدار
چو دريا كرد غرق دلستانش
ز دريا با لب آمد ليك جانش
چو در دريا بسي ميكرد يا رب
ز دريا ديد خشكي ليك در لب
چو گوهر جست بسياري ز دريا
ز دريا با سرآمد ليك رسوا
چو درّي جست ازان دريا گزيده
ز دريا يافت صد دُر ليك ديده
درين دريا چو شد شيرين دل از تن
ز دريا شد برون ليكن دل از من
چو آن دُريافتي بنمود از رشك
ز دريا رفت بر هامون دُر اشك
درين دريا چو شد لب تشنه غرقاب
ز دريا درگذشت امّا ز سر آب
چو در دريا فرو شد همدم تو
ز دريا جان نبرد الّا غم تو
عفي اللّه مردم چشمم كه پيوست
همه بر روي من دارد زخون دست
چو رويم گونهٔ گلگون ندارد
زماني روي من بي خون ندارد
كه تا پيش تو آرد سرخ رويم
بشست از خون چشمم اين نگويم
عجب در مردم چشمم بماندم
كه چون صد چشمهٔ خون را براندم
چگونه زنده مي ماند درين سوز
كه خون ريزيست كار او شب و روز
چنين كاري چو از دل ميكند او
بسي خاكم بخون گل ميكند او
مگر آيي بكوي ناتواني
بماند پايتو در گل زماني
عفي اللّه مردم چشمم كه اكنون
ز حقّه مهره ميگرداند از خون
چو خون دل بخورد و ترك جان كرد
هزاران كعبتين از خون روان كرد
بمهره فال ميگيرد كه تابوك
برون آيد بترك هجرت از سوك
اگر صد مهره گرداند برين فال
همه بر روي من آيد علي الحال
اگر يك راه شش پنجي برآيد
دمي زو بيغم و رنجي برآيد
ازين ششدر كناري گيرد آخر
همه كارش قراري گيرد آخر
چو دل شد شاه عشقت را حرمگاه
عفي اللّه مردم چشمم عفي اللّه
كه بر بام حرم چون پاسباني
زند چوبك ز مژّه هر زماني
بشكل پاسبانش نيست آرام
شده چوبك زن از مژگان برين بام
چو چوبك ميزند هندو از آنست
عجب نبود كه هندو پاسبانست
سيه پوشيده همچون ابروي تست
سيه باشد بلي چون هندوي تست
بسي سودا بپخت از كاسهٔ سر
سيه رو آمد از مطبخ سوي در
سيه زان شد كه تن درداد بيتو
كه تا خونش بروي افتاد بيتو
سيه زان شد كه بي رويت نگه كرد
ازين تشوير روي خود سيه كرد
ازان در جامهٔ ماتم ميان بست
كه بي رويت برو عالم سياهست
سيه شد چون نظر بيتو گشادست
دلم زين غصّه داغش بر نهادست
از آب او چو حال من تبه شد
بسي آتش درو بستم سيه شد
فتاد از آتش دل سوز در وي
سيه شد چون فرو شد روز بروي
مگر گويي ز درياهاي پرجوش
خليفهست آب را زان شد سيه پوش
ز دل آتش برون آمد ز چشم آب
چو در آتش نهادم شد سيه تاب
بنور روي تو چون نيست راهيش
چنين بگرفت سوداي سياهيش
ز بس خون كو برآورد و فرو برد
سيه زان شد كه گويي خون درو مرد
عجب نبود سيه بودن مقيمش
كه ميبينم سيه، رنگ گليمش
سيه شد زانكه چشمش دُرفشان بود
كه دُر را با شبه گويي قران بود
درين ماتم چنين انديشمندست
بلايي بي تواش بر سر فگندست
سيه زانست جاي او و دلگير
كه بي تو پاي او ماندست در قير
سياه از آتش سوزان هجرانست
چومسكين سوختست آري سيه زانست
سرشك او اگر نيست آب حيوان
چرا شد در سياهي مانده پنهان
چو شبرو او سيه ميپوشيد اكنون
مگر شب ميرود ليكن ازو خون
چو شبرو پر دليش از حد برونست
وليكن پر دلي او ز خونست
سيه شد از بلاي عشق جانسوز
دلم چون شمع ميسوزد شب و روز
ز دل چون دود بر بالا رسيدست
ز دود دل سياهي ناپديدست
سياهي را ازان ديده چو بسرشت
سوي زلف سياهت نامه بنوشت


آمدن فرّخ بتركستان بطلب گل

۳۵ بازديد


بگفت اين وز پيش شاه برخاست
وداعش كردو بهر راه برخاست
بآخر چون بتركستان رسيد او
سراي و قصر شاه چين بديد او
بسي درگرد آن منظرنگه كرد
نشان آنجا كه خواست آنجايگه كرد
ببود آنروز، تا شب گشت نزديك
كواكب روشن و شب گشت تاريك
شبي بود از قيامت سهمگين تر
نجوم از نقطهٔ قطبي زمين تر
شبي چون زنگي افتاده سرمست
نهاده تا قيامت دست بر دست
شبي چون دوده در گيتي دميده
چراغ روز را روغن رسيده
نه شب را از جهان روي شدن بود
نه روز رفته را باز آمدن بود
در آن شب فرّخ از بنگه بدر شد
بره صد بار با سگ در كمر شد
چو سوي منظر آمد كس نديد او
بتنهايي بكام دل رسيد او
ز منظر جاي بر رفتن نشان كرد
توكّل بر خداوند جهان كرد
بآخر چون نظر بر كار افگند
كمندي بر سر ديوار افگند
بصعلوكي بروي بام برشد
ز بام آنگاه پنهان سر بدر شد
فراز قصر تركي پاسبان بود
درآمد از پسش فرّخ نهان زود
بدودستي رگ شريانش بگرفت
بمرد آن ترك و دل ازجانش بگرفت
مگر پرسيده بود از خادم آنگاه
از آن موضع كه آنجا بود آن ماه
روان شد همچنان تا پيش آن بام
كه گل را بود آنجا جاي و آرام
از آن محنت نبود آن ماه خفته
غريب و عاشق و آنگاه خفته!
بمانده بود گردون بر نظاره
ز بيداري رخ او چون ستاره
ز چشمش خون فروميشد بدرگاه
ز جانش مي برامد ناله بر ماه
فغان ميكرد كاي خسرو زهي يار
نكوكاري بسي كردي زهي كار
چه شب، چه روز در تب از توام من
بروز خويش هر شب از توام من
من از دست تو با فرياد گشته
توزين بنده چنين آزاد گشته
منم در رنج و بيماري گرفتار
تنم درسختي و خواري گرفتار
شبي بيدار داري كن زماني
مرا تيمار داري كن زماني
دلم بسيار در خون سر فرو برد
باندوه تو اكنون سر فرو برد
برسوايي خود نامم برامد
ز خون خود همه كامم برامد
همه دل بردن من بود كامت
برامد كام دل آخر تمامت
دلم بردي و جان ازتن برامد
ترا بايست آن بامن برامد
مرا خون از دلست و دل ندارم
ز دل جز خون دل حاصل ندارم
ز دل بسيار ميجستم نشاني
كنون جان برلب آمد تا تو داني
مراگويند زر خواه از جهاندار
كه بي زر دست ندهد آنچنان يار
ندارم زر نيارم يافت روزش
مگر از آرزو پرسم بسوزش
الا اي ابر پر اشك نگونسار
همه عالم بدرد من فرو بار
زماني ياريي درده باشكم
وگرنه بر همت سوزم زرشكم
چو بانگ گل شنيد از بام فرّخ
ز بي صبري بجوش آمد ز گلرخ
چو لختي كم شد آن بانگ و نفيرش
ز سوي بام فرّخ زد صفيرش
چو صعلوكان بدم رنگي بپرداخت
سوي آن سيمبر سنگي بينداخت
چو گلرخ از صفير او اثر يافت
ز شادي بيخبر شد تا خبر يافت
چنان بيهوش گشت و سرنگون شد
كه از شادي ندانست او كه چون شد
بفرّخ گفت در بندست پايم
وگرنه پيش خدمت با سرآيم
زبان بگشاد فرّخ گفت مهراس
بدو افگند سوهاني چو الماس
بيك دم كار خود كرد آن سمنبر
دويد از پيشگه تا پيش منظر
بفرخ گفت هين حال و خبرگوي
مرا ازخسرو بيدادگر گوي
جوابش گفت كاين ساعت امان نيست
چنين جايي چه گويم جاي آن نيست
يقين ميدان كه خسرو برقرارست
كنون برخيز اگر جانت بكارست
گل از شادي برفتن كرد آهنگ
چو زلف خود كمند آورد در چنگ
فرو آمد بآساني از آن بام
برست آن مرغ زرّين بال ازان دام
چه گر قوّت نبودش هيچ بر جاي
كه نتوانست بودن هيچ بر پاي
ولي چون يافت از خسرو نشاني
همه ظلمت شد آب زندگاني
بسي روباه درمانده بزاري
ببوي وصل شد شير شكاري
خوشا از دوست آگاهي رسيدن
اگر هرگز بدو خواهي رسيدن
چو گل آگه شد از خسرو چنان شد
كه گفتي پير بود از نو جوان شد
چو آمد با نشيب از بام فرّخ
نهاد آنجا كُله بر فرق گلرخ
كُله بر سر قبا بستند محكم
روان گشتند فارغ هر دو باهم
چو وقت صبح اين عنقاي پرن
فرو ريخت از كبوتر خانه ارزن
فلك سيمرغ شب را كرد زنجير
برآمد زال زر از كوه كشمير
چو پيدا كرد زال زر رخ از شير
جهان بگرفت چون رستم بشمشير
پگاهي هر دو عزم راه كردند
ز كشور قصد صحراگاه كردند
عزيمت كرد فرّخ از رهي دور
كه روزي چند باشد در نشابور
بدل ميگفت خويشان را ببينم
نهان از شاه ايشان را ببينم
نهان گشتند در كوهي بده روز
كه تا بر گل نگردد خصم فيروز
پس از ده روز راهي دور رفتند
بكم مدّت بنيشابور رفتند


رسيدن نامه گل بخسرو

۳۴ بازديد


الا ال عندليب شاخ بينش
وشاق گلستان آفرينش
اگرچه در سپاهان و عراقي
بتركي گوي قول بي نفاقي
چو در حلقت هزار آواز داري
بتركي و بتازي راز داري
گلي داري بتركستان گرفتار
بتركي لايقت زانست گفتار
چه ميگويم زبان پارسي گوي
كه بردي از فلك در پارسي گوي
كمر بربند، محكم نامه بردار
بَرِ دلداده خسرو بر زدلدار
چنين گفت آنكه او گوي سخن برد
كه چون گل نامهٔ خسرو ببُن برد
بپيش شاه چين شد خادم آنگاه
سفر كردن اجازت خواست از شاه
بشه گفتا شريكي داشتم من
امين مال خود پنداشتم من
ز من بگريخت، بسيارم شتابست
كه گر خادم رود از پس صوابست
چو جمع آورد القصّه همه چيز
موكّل كرد بر گل خادمي نيز
پس، از چين همچو بادي راه برداشت
دو ماهه راه، در يك ماه بگذاشت
روان شد تا بمرز كشور روم
سراي شاه قيصر كرد معلوم
درامد حاجبي او را فرو برد
باعزازي تمامش پيش او برد
قدم در شك و دم در آفرين زد
سه جادرپيش شه سر بر زمين زد
بخسرو گفت خسرو جاودان باد
چو كيخسرو شهي خسرو نشان باد
مبادت هيچ نقصان اززمانه
كمال ملك بادت جاودانه
پس آنگه گفت اي شاه وفادار
چرا با گل چنين گشتي جفا كار
گلي را در ميان خون نهاده
تو خوش زين غم قدم بيرون نهاده
گلي را جان ز تو بر لب رسيده
تو فارغ پاي در دامن كشيده
گلي راخار در راه اوفگنده
تو بي او فرش بر ماه اوفگنده
روا نبود كه در چندين جدايي
كني با عاشقي اين بيوفايي
وگر اين كار را هستي روادار
ترا هرگز نگويد كس وفادار
چو نام گل شنود آن شاه سرمست
چو شيري مست شد وز جاي برجست
بخادم گفت تو گل را چه داني
بمُردم هان بگو اي زندگاني
چو خادم ديد چندان درد و سوزش
دل پرخون ز عشق جانفروزش
گرفت آن نامه بيرون ز آستين زود
نهاد آنگاه پيشش بر زمين زود
چو خسرو نامهٔ جانان فرو خواند
چو گل در آتش سوزان فرو ماند
به هر يك حرف صد اشك جگرگون
فرو باريد و كرد آن نامه پرخون
بسي نظّارهٔ هر حرف كردي
سياهي را ز خون شنگرف كردي
ز بس كز چشم خسروشاه خون شد
بيك ره نامهٔ گل لاله گون شد
نه چندان اشك آمددر كنارش
كه بتوان كرد تا محشر شمارش
نه چندان آب ريخت آن تاب ديده
كه هرگز ديده بود آن آب ديده
نه چندان دُر ز چشم او برامد
كه صد دريا بچشم او درامد
تو گفتي نامه چون فرياد خواهي
بهر خط ميكند فرياد و آهي
چوهر خط دادخواه از شهر چين بود
ازان پيراهنِ او كاغذين بود
چنان آن نامه رمزي زار ميگفت
كه گفتي زير چنگ اسرار ميگفت
بهرمويي كزان نامه برامد
بجانش نقدگويي غم برامد
بهر نقطه چو پرگاري بسر شد
زهر خطّي دلش از خط بدر شد
فغان در بست و در فرياد آمد
فلك را خود ازان كي ياد آمد
برامد آتشي از سينهٔ او
بجوش آمد غم ديرينهٔ او
كُله از سر، قبا از تن بدرّيد
ز سر تا پاي پيراهن بدرّيد
چو شمع از سوز چون پروانهيي شد
بسي واله تر ازديوانهيي شد
ز سر آن نامه باري ده فرو خواند
زمين گل كرد تا پايش دروماند
ز بسياري كه زاري كرد بر خويش
فغان برداشتند ازوي پس و پيش
دل پر خون خود را بيم جان ديد
ملامت كرد هر كو را چنان ديد
برانگيخت از جهان، شور قيامت
كه عاشق را كه كرد آخر ملامت
ملامت آتش من تيز تر كرد
كه گر بد بود، حال من بتر كرد
مرا اين اشك خون و آتش سوز
كجا هرگز بكار آيد جز امروز
چو شاه عاشق آمد با خود آخر
بر او يك درد كم گشت از صد آخر
بفرّخ گفت تدبيري بينديش
كه جانم رفت و صبرم نيست زين بيش
بگو تا چارهٔ اين كار من چيست
كه بي جانم نميآيد ز تن زيست
زبان بگشاد فرّخ گفت اي شاه
چنين كاري بدست چپ ز من خواه
چو بادي رفت خواهم بامدادي
كه گل آسان تواند بردباري
بيارم جانفزايت را بزودي
كنم روشن سرايت را بزودي
بروي چرخ بازآرم قمر را
بسوي شهد بازآرم شكر را
دل شه را كنم زان مهربان شاد
كه دايم شاه گيتي شادمان باد
تو چون آتش مشو بنشان ز دل دود
كه فارغ گرددت زين غصّه دل زود
چو گم گشته زچين پيدا شد آخر
چنان پنهان چنين پيدا شد آخر
چو پيدا شد چرا شه در طرب نيست
كه گر بادست آيد هم عجب نيست


رزم خسرو با شاپور

۳۸ بازديد


بآخر كار حرب آغاز كرد او
علم را دامن از هم باز كرد او
سپاهش خيمه بر هامون كشيدند
چو لاله تيغها بر خون كشيدند
بدشت و كوه در چندان سپه بود
كه زان، روي همه عالم سيه بود
چو صور صبح در دنيا دميدند
ز بستر خفتگان در ميرميدند
چو صبح آمد، خروس صبحگاهي
بفرياد اندر آمد از پگاهي
چو مغرب حلقهٔ مه كرددر گوش
ز مشرق چشمهٔ خورشيد زد جوش
چو بر فرق سپهر سر بريده
نهادند آن كلاه زر كشيده
پديد آمد خروش از هر دو لشكر
رسيد از هردو لشكر تا دو پيكر
ز بس لشكر، نيفتادي ز افلاك
فروغ ذرهٔ خورشيد بر خاك
تو گفتي از جهان نام زمين شد
زمين را پشت، كوه آتشين شد
تو گفتي گرد گردونيست ديگر
سر تيغ و سنان دروي چو اختر
همه دشت از درفشيدن چنان بود
كه گفتي آسمان آتش فشان بود
فروغ خود و عكس تيغ و جوشن
ز مشرق تا بمغرب كرده روشن
شدند آن شيرمردان مغز پولاد
چنانك آهن ازيشان تن فرو داد
سرافرازان چو كوه آهنين تن
بآهن كوه آهن بر زمين زن
ز بسياري كه تير از شست برجست
زهر دو سوي ره بر تير دربست
هوا گفتي ز پيكان ژاله بارست
زمين گفتي ز بس خون لاله زارست
قيامت نقد و صور و كوس غرّان
خدنگ تير همچون نامه پرّان
همه روي فلك از مرغ ناوك
سراسر گشته چون دامي مشبّك
زره چون ميغ، وز شست سواران
بسوي ميغ ميباريد باران
ز عكس تيغ چرخ هفت پاره
نهان شد روز روشن چون ستاره
چنان باريد بر گردنكشان تيغ
كه هنگام بهاران ژاله از ميغ
ز جوش و نعره و فرياد وآواز
صدا ميآمد از هفت آسمان باز
ز بانگ كوس، وز زخم چكاچاك
طنين افتاد در نه طاس افلاك
چنان شد زخم كوس و نعرهٔ جوش
كه گردون پنبه محكم كرد در گوش
چو بانگ كوس در دشت اوفتادي
زمين چون چرخ در گشت اوفتادي
زمين از خون گرفته سهمناكي
شده برج فلك ازگرد خاكي
غبار خاك زير پاي باره
شده چون سرمه درچشم ستاره
چو هر تيغي ميان بحرخون بود
ز بحر خون ميان تيغ چون بود
همه روي زمين درياي خون شد
فلك بروي چو طشتي سرنگون شد
چو بحر خون ز سر حدّ جهان شد
فلك چون كشتيي برخون روان شد
چو موج خون زسردرميگذشتي
بدان دريا فرو كردند طشتي
بخشكي بر اجل كشتي روان ديد
كه دريا پرنهنگ جان ستان ديد
دران دريا اجل را كي عمل بود
كه هريك مرد، مير صداجل بود
سپه يكباره رويارو فتادند
بخون يكدگر بازو گشادند
شدند از گرد سپه خورشيد گمراه
سيه شد همچو خال دلبران، ماه
زمين را يك طبق از گرد برخاست
فلك را يك طبق از گرد شد راست
جهان از گردره پر شد سراسر
زمين با آسمان آمد برابر
نميديدند لشكر يكدگر را
بيفگندند اين تيغ آن سپر را
ز بسياري كه گرد وخاك برخاست
بيك ره از جهان فرياد برخاست
چو شد روي زمين درزير خون بر
بسوي پشت ماهي برد خون سر
فرو شد تا بماهي خون لشكر
برآمد تا بماه اللّه اكبر
يكي خونريز را بيرون همي تاخت
يكي را سوي ميدان خون همي تاخت
همه صحرا چه آزاد و چه بنده
تن بي سر سر بي تن فگنده
شه خسرو بسان كوه پاره
بتيغ خون فشان ميكند خاره
بدستش خنجر زهر آب داده
بفتراكش كمند تاب داده
زرمحش خسروان را خون چو جويي
ز تيغش سركشان را سر چو گويي
بآخر خسرو صد پيل در پيش
بيك ره بانگ زد بر لشكر خويش
چو پيل و چون سپه را جمله كرد او
چو كوهي سوي كوهي حمله برد او
سپاه خصم را بركند ازجاي
درامد لشكر سرگشته از پاي
هزاهز در ميان لشكر افتاد
تو گفتي آتشي در كشور افتاد
چه گويم كان سپه چون جنگ كردند
كه دشت از كشته برخود تنگ كردند
سر مرد مبارز جمله صفدر
جدا هريك سر مردي بكف در
بآخر از قضاي بد شبانگاه
شكست افتاد بر شاپور ناگاه
نماند آرام آن خيل و حشم را
نگونساري پديد آمد علم را
علم را بود در سر باد پندار
برون شد از سرش چون شد نگونسار
گريزان شد شه شاپور سرمست
بشهر آمد نهان دروازه دربست
همه شب بهر رفتن كار ميكرد
ز سيم و زر شتر را بارميكرد
گل تر را شبانگه با سپاهي
بترمد برد از دزديده راهي
چو اين ميدان ميناگون نگين يافت
عروس هفت طارم بر زمين تافت
ز تاب روي او روي زمانه
چو آتش ميزد از هر سو زبانه
چو روشن شد جهان تيره بوده
فرو ماندند خلق خيره بوده
برون رفتند چون صاحب گناهان
ز شاه پاكدل زنهارّ خواهان
كه ما را بر زمين بودن زمان ده
بجان، خلق جهاني را امان ده
بجان بندد جهان پيشت ميان را
اگر جاني دهي خلق جهان را
ز خلق هيچكس كس كينه نگرفت
غضنفر صيد لاغر سينه نگرفت
شه ايشان را بنيكويي كسي كرد
بجاي هر يكي شفقت بسي كرد
دو هفته بود وزانجام صبحگاهي
روان شد سوي ترمذ با سپاهي
سپاهي كش عدد ازحد برون بود
ز ريگ و برگ و كوكبها فزون بود
بآخر چون سوي ترمد رسيدند
بگرد قلعهٔ اوصف كشيدند
چنان آن خندق او بود پر آب
كه ماهي بر زمين ميكرد شيناب
چنان برجش بمه پيوسته بودي
كه مه را در شدن ره بسته بودي
مگر ماه فلك از برج او تافت
كه اوج خويشتن در برج او يافت
فراز و شيبش از مه تا بماهي
چه ميگويم كجا بودش سباهي
نه پل بود ونه بر آبش گذر بود
ز سر تا پاي آن را پا و سر بود
بآخر چون علم زد شمع انجم
بگردون شد خروش از جمع مردم
سپه سوي حصار آهنگ كردند
بتير و سنگ لختي جنگ كردند
كسي را كز دو لشكر اين هوس خاست
نشد ازهيچ سويي كار كس راست
بآخر هم بدين كردار يك ماه
بماند آن لشكر درمانده در راه
شبي فرّخ بر خسرو درون شد
مگر آن شب بتزوير و فسون شد
بخسرو گفت اين را نيست تدبير
مگر آنرا بدست آرم بتزوير
كه گر صد سال زير آن نشينم
يقين دانم كه روي آن نبينم
فتاد انديشهيي در راهم اكنون
بگويم تا چه گويد شاهم اكنون
بيايد هر شبي مردي توانا
ز خندق آب كش گردد ببالا
بچندان بركشد ازخندق او آب
كه خندق زو بخواهد شد فرو آب
مرا عزميست تا يكشب بزورق
شوم آهسته تا آنسوي خندق
چو مرد آن دلو صد من را درآرد
نشينم من درو تا بر سر آرد
چو رفتم، گر دهد اقبال ياري
بريزم در زمين خونش بخواري
وزان پس زورقي صدراست كن تو
نشان آن ز من درخواست كن تو
كه تا چون بازيابي آن نشاني
تني صد را بزورق در نشاني
يكايك را ببالا بركشم من
كه گر پيلست تنها بركشم من
چو بر بالا رسد مردي صد، آنگاه
در آن قلعه بگشاييم بر شاه
پل آن قلعه را بر آب بنديم
بدولت دشمنان را خواب بنديم
جهان گردد بكام شير مردان
اگر ياري دهد اين چرخ گردان
چنان شه را خوش آمد گفتهٔ او
كه شد يكبارگي آشفتهٔ او
فراوان آفرينش كرد شهزاد
كه پيش بندگانت بنده شه باد
بغايت راي و تدبيري صوابست
دلت صافي و رايت آفتابست
نكو افتاد اين انديشه مندي
كنون برخيز تا زورق ببندي
بآخر چون نكو شد كار زورق
دگر شب رفت فرخ سوي خندق
شبي بود از سياهي همچو روزي
كه دور افتد دلي از دلفروزي
ز مشرق تا بمغرب تيره گشته
ز ظلمت چشم انجم خيره گشته
بزورق برنشست آن مرد مكّار
روان شد همچنان تا زير ديوار
چو مرد آن دلو از بالا درانداخت
سپه گر خويش را تنها درانداخت
بزودي مرد بر بالا كشيدش
كه تا فرّخ جگر گه بر دريدش
شبي تاريك بود و مرد غافل
ز دست خصم زخمي خورد بر دل
نشان آن بود كان دلو سبك رو
زند بر آب ده ره نزد خسرو
چو فرّخ دلو را ده ره چنان كرد
بزودي شاه زورقها روان كرد
فگند القصّه فرّخ آن رسن را
ببالا بركشيد او شصت تن را
دگر ياران تني صد بركشيدند
بيك ره ازميان خنجر كشيدند
از آنجا تا پس دروازه رفتند
نهان بي بانگ و بي آوازه رفتند
پس دروازه ده تن خفته بودند
ندانم تا شهادت گفته بودند
بزاري هر ده آنجا كشته گشتند
ميان خون دل آغشته گشتند
پس آنگه در نهاني در گشادند
بروي آب خندق پل نهادند
چو بنهادند پل، لشكر درآمد
خورشي از سپه يكسر برآمد
شه شاپور تا شد آگه از كار
فرو شد لشكر و لشكر گه ازكار
نه چندان شور آن شب در جهان بود
كه در روز قيامت بيش ازان بود
شبي مانند روز رستخيزي
فتاده هر گروهي در گريزي
خروش آن سپه بر ماه ميشد
كسي كان ميشنود از راه ميشد
سپاه هرمز آن شب خون چنان ريخت
كه باران بهاري ز اسمان ريخت
چو پل بستند كز پل خون نميشد
چرا آن خون بپل بيرون نميشد
چو صبح خوش نفس خوش خوش نفس زد
جرس جنبان شب لختي جرس زد
هوا از صبح رنگ آميز شد سرد
زمين از زردهٔ خورشيد شد زرد
شه شاپور با فيروز نسناس
درامد پيش شه با تيغ و كرباس
زمين را بوسه زد زاري بسي كرد
كه چون شه كُشت زين لشكر بسي مرد
مرا گر هم كشد فرمانروا اوست
وگر گويم كه بخشد پادشااوست
مرا كزره ببرد ابليس مكّار
كه من برخويشتن گشتم ستمگار
اگر عفوم كند لطفي عظيمست
كه دل درمعرض امّيد و بيمست
ميان خاك، خون من كه ريزد
دو من خاكم، ز خون من چه خيزد
خوش آمد شاه راگفتار شاپور
فرستادش بشاهي با نشابور
وزان پس پيش فرّخ رفت فيروز
رخي پر اشك خونين سنيه پر سوز
ميان خاك ره بر سر بگرديد
ز چشمش قلزم گوهر بگرديد
بفرخ گفت بد كردم بسي من
ولي با خويشتن، نه با كسي من
در آخر گرچه بد كردار بودم
ولي با تو در اوّل يار بودم
اگر من ترك كردم حقّ ياري
بجاي آور تو با من حق گزاري
بدي را چشم ميدارم نكويي
كه شه عفوم كند گر تو بگويي
ز زاري كردنش چون جوي خون رفت
بياري كردنش فرّخ برون رفت
گرفتش دست و پيش شاهش آورد
دو لب خشك و دو رخ چون كاهش آورد
بخسرو گفت: اين درخون بگشته
بجان آمد مكن ياد از گذشته
اگرچه جرم صد انبار دارد
ولي بر شاه حق بسيار دارد
كرم كن زانكه شاهان زمانه
كرم كردند با من جاودانه
شه از بهر دل فرخ چنان كرد
كه هرگز بر نكوكاري زيان كرد؟
چو تو نه خار اين راهي نه گلزار
ميازار از كس و كس را ميازار


نامۀ خسرو بشاپور

۳۵ بازديد


بنام آنكه جان را زونشان نيست
خرد را نيز هم ياراي آن نيست
بگو تا عقل پيش او چه سنجد
چنان ذاتي كجا در عقل گنجد
ازان معني كه او عقل آفريده
ز مويي گرد ادراكش رسيده
اگرچه عقل داناست و سخنگوي
نداند در حقيقت كنه يك موي
چو عقل جمله در مويست عاجز
بكنه حق كه يابد راه هرگز
چو ذاتش برترست از هرچه دانيم
چگونه شرح او گفتن توانيم
چو جمله عاجزيم از برگ كاهي
وراي عجز، ما را نيست راهي
خدايي در خداوندي سزاوار
رسولش عيسي خورشيد اسرار
وزان پس گفت كاي شاپورگمراه
كه بيرون آمدي در كينهٔ شاه
سراز فرمان شاه دين كشيدي
خطي در گرد راه دين كشيدي
بدزديدي زن شاه زمين را
كنون پاي آراگر مردي تو اين را
كه كرد اين فعل هرگز در زمانه
ترا ديدم ببدفعلي يگانه
تو ميداني كه گر من كينه خواهم
نياري تاب در پيش سپاهم
اگر لشكر كشم بر كشور تو
نه كشور ماند ونه لشكر تو
وگر يك نيزه آرد بر تو زوري
كه گر پيلي بخاك افتي چو موري
وگر يك مردم آرد روي بر تو
ز نامردي بجنبد موي بر تو
چو نتواني تو با ما حرب جويي
نداري حيلتي جز چرب گويي
اگر با ما درشتي پيش گيري
بكام دشمنان خويش گيري
مكن، گل را كسي كن ورنه ناكام
چو گل غرقه شوي درخون سرانجام
مكن، فرمان شاهان خوار مگذار
زگلرخ در ره خود خار مگذار
اگر فرمان كني، جان سودبيني
وگرنه جان زيان بس زود بيني
غم و شادي و مرگ و زندگاني
بگفتم والسلام اكنون تو داني
چو خطّ نامه نوك خامه بنگاشت
درامد پيك و حالي نامه برداشت
قدم ميزد چو بادي از ره دور
كه تافي الجمله شد نزديك شاپور
بدادش نامه و شاپور برخواند
ز خشم آن پيك را حالي بدر راند
نهاد آن پيك مسكين پاي در راه
رسيد آخر بكم مدّت بدرگاه
بر خسرو شد وآگاه كردش
حديث سيرت آن شاه كردش
كه آن نامه بدرّيد و مرا راند
ترا بدفعل و شوم و باد سر خواند
چو شه بشنيد ازو برجست ازجاي
ميان دربست و پس ننشست از پاي
سپاهي همچو دريا انجمن كرد
جهاني در جهاني موجزن كرد
سپه را جوشن و تيغ و سپر داد
سه ساله جامگي و سيم و زر داد
چو مور و چون ملخ چندان سپه بود
كه كس رانه گذر بود و نه ره بود
نبد چندان زمين از مرد خالي
كزو بالا گرفتي گرد حالي
ز بسياري كه مرد از جاي برخاست
نميارست گرد ازجاي برخاست
برامد نالهٔ ناي از در شاه
غبار از پاي ميشد تا سرماه
روان گشتند لشكر تا خراسان
دل شاپور شد زان غم هراسان
كجا دانست كان آفت ز پي داشت
پشيماني نمود و سود كي داشت


آگاهي يافتن شاپور از آمدن فرّخ و گلرخ و گرفتاري گل و گريختن فرّخ

۳۵ بازديد


بشب فرخ چو مرد كارواني
برخويشان فرود آمدنهاني
مگر ميرفت در بازار يك روز
فتادش چشم بر ديدار فيروز
عجب ماند و بر او رفت فرّخ
گرفتش در برو بگشاد پاسخ
كه چون اينجا فتادي حال برگوي
مرا از شاه و از دريا خبر گوي
دروغي چند بر هم بست فيروز
كه ميدانست مكر آن سيه روز؟
زبان بگشاد آنگه پيش فرّخ
خبر پرسيد از احوال گلرخ
كجا از مكر او فرّخ خبر داشت
ز يك يك قصّه پيشش پرده برداشت
چو شد فيروز سگ زان قصّه آگاه
بسي شادي نمود و رفت آنگاه
كه رفتم تا بسازم برگ راهي
كه همراهت منم هر جايگاهي
شد و شاپور را حالي خبر داد
كه شاخ دولتت اين لحظه برداد
كه فرّخ زاد و گلرخ در نهاني
فلان جايند، من گفتم تو داني
شه شاپور از آن پاسخ چنان شد
كه از شوق گلش گويي كه جان شد
ز مهر گل بجوش آمد نهادش
ز بي صبري دل از كف شد چوبادش
دلش از كين فرّخ گشت جوشان
برخودخواند ده تن را خروشان
كه فرّخ را بگيريد اين زمان زود
كه او بدكرد بامن، اين گمان بود
بخاكش افگنيد آنگه بخواري
كزينسان كرده با من حقگزاري
بتندي خادمان راگفت آنگاه
كه تاگل را فرو گيرند ناگاه
شدند القصه سرهنگان چو بادي
بپيش فرّخ و گل بامدادي
چو چشم افتاد فرّخ را بر ايشان
بجاي آورد آن حال پريشان
برون جست از ره بام و نهان شد
بيك لحظه تو گفتي از جهان شد
ولي گل را بصد زاري گرفتند
عزيزي را بدان خواري گرفتند
گل بيدل برون در نميشد
بپيش خصم فرمانبر نميشد
كشيدندش بخواري تا بدرگاه
بيفتاد آن سمنبر خوار در راه
چو سيمينبر بپيش در بيفتاد
بلور از شرم او از بر بيفتاد
دگر ره اشك باريدن گرفت او
مه از پروين نگاريدن گرفت او
بآخرخوار بردندش بر شاه
كه بودش منتظر شه بر سر راه
دو چشم شاه روشن گشت ازان نور
سراي خود بهشتي ديد ازان حور
نكويي رخش از حد برون ديد
چه گويم من كه نتوان گفت چون ديد
مهي ميديد خورشيدش يزك دار
وزو صد جان و دل پر خون بيكبار
سر زلف از خم و چين چون زره داشت
دوابرو از سر كين پرگره داشت
هزاران چين ز زلفش در جبين بود
ز چين ميآمد آن ساعت چنين بود
جهاني نيكويي وصف رخش بود
دو عالم پر شكر يك پاسخش بود
رخش را ماه، رخ بر ره نهاده
بخشم شاه، رخ بر شه نهاده
لبش را قند خلوتگاه كرده
وزو دست جهان كوتاه كرده
برش را سيم خام از دور ديده
چو سنگي خويش را بي نور ديده
ز چشمش جادويي تعليم ميخواست
بمژگان تير ميزد سيم ميخواست
كسي كو زلف آن شمع چگل ديد
ز يك يك موي او راهي بدل ديد
دهانش كان بكام چون مني بود
چو مي بگشاد چشم سوزني بود
اگرنه ابروي او طاق بودي
كجا اين فتنه در آفاق بودي
چنان شاپور شد دلدادهٔ او
كه گشت از يك نظر افتادهٔ او
چوني در عشق آن دلبر كمر بست
بصد دل دل در آن تنگ شكر بست
چوشه را شد زرويش چشم پرنور
بدل گفتا ز رويت چشم بد دور
چه ميدانست كاين دلبر چنينست
بلاشك فتنهٔ روي زمينست
بخوبي هرچه دانستم دگر بود
ستاره ميپرستيدم قمر بود
توان گفتن كه در روي زمانه
چو گل كس نيست درخوبي يگانه
بگفت اين و در ايوانش فرستاد
چو سروي در شبستانش فرستاد
بآخر چون فرو شد چشمهٔ نور
برگل شد نماز شام شاپور
بگل گفت اي دلم در تاب كرده
خرد را چشم تو در خواب كرده
غبار كوي تو از توتيا بيش
ز وصلت ذرهيي از كيميا بيش
ز زلفت ماه ماند در سياهي
ز رويت روشن از مه تا بماهي
شكر با لعل تو دندان نموده
گهي كاسد گهي ارزان نموده
مه از ديدار تو حيران بمانده
گهي پيدا گهي پنهان بمانده
شب از شرم سر زلفت دونده
گهي آينده و گاهي شونده
تويي اي ماه جان افزاي مه روي
چه ميگويم كه خورشيدي سيه موي
تويي از چهره مه رانور داده
بهشتي ماه و ماهي حور زاده
جهان جادوستان از چشم مستت
فلك جان بر ميان جادو پرستت
بدان اي ماهرخ كامروز در راه
بخدمت خواستم آمد بدرگاه
دلم با خدمت آن دانه دُر بود
ولي بيوقت گشتن سخت تر بود
كنون چون گرد اين شكر مگس نيست
تراامشب بجز من همنفس نيست
مگس چون شد شكر بايد چشيدن
بصد جان يك شكر بايد خريدن
بگفت اين وبر تنگ شكر شد
كه باگل خواهي امشب در كمر شد
چو بادي دست زدبررويش آن ماه
كه جست آتش برون از چشم آن شاه
چنان آهي ز سوز دل برآورد
كه با شاپور روز دل سرآورد
چنان زد دست و پا آن شور ديده
كه در درياي پرخون، كور ديده
چه گر شاپور زخمي خورد، تن زد
كه گل بي او بسي بر خويشتن زد
اگرچه شاه بيدل دل بدو داد
وليكن در صبوري تن فرو داد
پس آنگه گفت شاپور سرافراز
كه تا جستند فرخ را بسي باز
بسي جستند اثر پيدا نيامد
وزان پنهان خبر پيدانيامد
طلب كردند بسيارش ز خويشان
نميآمد مُقريك تن از ايشان
ولي دادند ايشان راه او را
جهانيدند شب از چاه او را
كه تا ده روز در چاهي نهان شد
پس از ده روز چون بادي روان شد
كدامين بادپا، گر برق بودي
بپيش يك تكش، پر فرق بودي
باندك روزگار آن پيك خوشرو
ز راهي دور شد نزديك خسرو
چو خسرو ديد فرخ را چنان زار
ز بس زاري عجب درماند در كار
بدو گفتا چه افتادت خبرگوي
زبان بگشاي و احوال سفر گوي
چه بودت كاينچنين فرسوده گشتي
تو گفتي بودهيي نابوده گشتي
جوابش گفت فرخ زانچه افتاد
ز فيروز ستمگر كرد فرياد
زبدكرداري او باز ميگفت
وزان غم ميگريست و راز ميگفت
دل خسرو بجوش آمد ز فيروز
شدش تير غم گلرخ جگردوز
بفرخ گفت آن بد اصل بدنام
نمود آن گوهر بددرسرانجام
چه بد كردم بجاي آن جفاكار
كه شد اين بيوفايي را روا دار
رسانيدم ز خاكش سر بر افلاك
كه از افلاك بادا بر سرش خاك
چو آن سگ بي شكي ردّ فلك بود
كجا داند حق نان و نمك زود
اگر مهلت بود از چرخ گردان
بحقّ او رسم آخر چو مردان
بگفت اين و دبيري را فرو خواند
زهرنوعي سخن از حد برون راند
بشاپور ستمگر نامه فرمود
كه تا حالي دبيرش خامه فرسود
حرير آورد خازن تا دبيرش
ز نام حق قلم زد بر حريرش


باز رفتن بسر قصّه

۳۴ بازديد


الا اي پيك راه بي نهايت
سلوكت را نه حدّست و نه غايت
چو راه بي نهايت پيش داري
چرا دل بر مقام خويش داري
قدم در راه نه اِستادگي چيست
سفر در پيش گير افتادگي چيست
برو چندانكه چون محبوب گردي
روش ساقط شود مجذوب گردي
روش هرگه كه برخيزد ز پيشت
نماند آگهي مويي زخويشت
تو باشي جمله از خويشتن خبر نه
خبر جمله ترا باشد دگر نه
بيا بر ساز از سر، كار ديگر
بهانه كن فسانه، بار ديگر
ز پير پر سخن پاسخ چنين بود
كه ماهي شاه با گل همنشين بود
چو در ترمذ بماهي جايگه ساخت
پس از ماهي از آنجا كار ره ساخت
ز ترمد خيمه و بنگاه برداشت
سپه را برنشاند و راه بگذاشت
گل تر بر كميتي شد سواره
نثارش كرد خورشيد از ستاره
زهي چابك سواري كان صنم بود
كه از چستي در آن لشكر علم بود
گلست ونيكويي بر حور رانده
وزان بت چشم بد از دور مانده
چنان شيرين سواري بود آن ماه
كه از شورش غلط كرد آسمان راه
فغان برداشت شه كز جان چه خواهي
عنان را باز كش ميدان چه خواهي
چو تو زينسان قبا چالاك بندي
دل ما بوك بر فتراك بندي
اگر بس خوش نيايد اسپ خويشت
جنيبت كش شود خورشيد پيشت
چو خسرو با سمنبر شد روانه
برامد گرد از روي زمانه
ميان گرد راه آن هر دو دلخواه
قران كردند چون خورشيد با ماه
بآخر چون بروم آمد شه روم
فغان برخاست از لشكر گه روم
برون شد شاه با لشكر تمامي
باستقبال فرزند گرامي
همه صحرا ودشت و كوه كشور
بجوش آمد چو دريايي ز لشكر
ز آيين بستن آن كشور چنان بود
كه همچون هشت خلد جاودان بود
بهشتي بود هر بازار و هر كوي
كه جوي شيرومي ميرفت هر سوي
جهاني را بهشتي حور زاده
بهشتي را جهاني نور داده
چه شهري چون بهشت ماهرويان
نشسته موبمو زنجير مويان
بآخر چون بسر شد بزم كشور
درآمد وقت آن خورشيد لشكر
گل از شه خواست حسنا را هم آنگاه
بپيش شاه آوردندش از چاه
تني داشت از ضعيفي همچو نالي
ز زردي و نزاري چون خلالي
جهان از روي او زردي گرفته
فلك از آه او سردي گرفته
چو گل را ديد هوش از وي جداشد
ز خجلت بود اگر گويي چرا شد
دلش از شرم گل آتشفشان گشت
شد آبي و عرق از وي روان گشت
بزاري پيش آن سيمين برافتاد
چنان كز گرميش آتش درافتاد
بگل گفت اي بتر از من نديده
ببد كرداريم يك تن نديده
ببد كرداري من گرچه كس نيست
مرا جز تو كسي فرياد رس نيست
بناداني اگر بد كردهام من
تو ميداني كه با خود كردهام من
مگردان نااميد اين ناسزارا
خداوندي كن از بهر خدا را
مكش زير عقابين عقابم
كه من خود تا تو رفتي در عذابم
بشكر آنكه شه را باز ديدي
جمال او بفرّ وناز ديدي
بدان شكرانه اين سگ را رها كن
مرا كم گير و در كار خدا كن
چو گل ديد آنچنان زار و تباهش
شفاعت كرد القصّه ز شاهش
ازان پس خسرو از بهر دل افروز
عطا بخشيد حسنا را بفيروز
بگلرخ گفت حُسنا بود مكّار
همان فيروز آمد زشت كردار
نكوتر آنكه ايشان هر دو باهم
بهم سازند در شادي و در غم
كه باد از هر دو تن خالي زمانه
بگو تا چوب به يا تازيانه
جهان افروز را آنگه بدر خواند
بفرخ زاد داد و خطبه برخواند
به سپاهان فرستاد آندو تن را
بديشان داد ملك و انجمن را
پس آنگه عقد گل در پيش آورد
دمي آخر دلي با خويش آورد
چنان عقدي ببست آن سيم بر را
كه يكسان كرد خاك راه و زر را
بدانسان ساخت عقدي كز نكويي
همه قصرش بهشتي بود گويي
چه ميگويم بهشت ار نقد بودي
شكر چين ره آن عقد بودي
چو با سر شد شكر ريز گل آخر
بپايان رفت آويز گل آخر
عروسي گل ترراست كردند
بهشتي حور را درخواست كردند
چو گلرخ از در ايوان درآمد
جهان را ز آرزويش جان برآمد
بياوردند زرّين تختي آنگاه
كه تا بر تخت زرّين رفت آن ماه
مرصّع بر سرش تاجي ز ياقوت
هزاران دل از آن يكدانه فرتوت
چو خورشيد خيالي سبز بر سر
نه چون حوري حريري سبز در بر
نه چون ماهي كه از ايوان درآيد
نه چون سروي كه از بستان برآيد
هوا گشته بر آن دلبر گهربار
زمين از بس گهر گشته گهردار
ز زيبايي كه بود آن سرو دلبر
نه مشّاطه بكار آمد نه زيور
نكويي داشت و شيريني در آن سور
نبد جز چشم بد چيزي ازو دور
بالحان مطربان بلبل آهنگ
همه در وصف گل گفتند در چنگ
ز حال گل دو بيتي زار گفتند
برمز از عشق او اسرار گفتند
بآخر چون درآمد خسرو از در
گرفتند آنچه ميگفتند از سر
نثار خسروي آهنگ كردند
بگوهر راه خسرو تنگ كردند
نه چندان بود از گرهر نثارش
كه بتوان كرد تا سالي شمارش
چو ره برداشت شاه سرو قامت
ازو برخواست از هر دل قيامت
چو خسرو زاده شد نزديك آن حور
فلك را آب در چشم آمد از دور
چو زد لب بر لب آن لعل خندان
فلك خاييد لبها را بدندان
چو شكّر خورد و تنگش در بر آورد
فلك دست از تحيّر برسر آورد
خروش مطربان بر ماه ميشد
ز راه چنگ دل از راه ميشد
بخار عود زحمت دور ميكرد
ز خوشي مغز را مخمور ميكرد
نفير ارغنون در گوش ميرفت
خرد يكبارگي از هوش ميرفت
صلاي ساقيان آواز ميداد
دل مستان جوابش باز ميداد
فروغ شمع چندان دور ميشد
كه فرسنگي زهر سو نور ميشد
زهي شادي كه آنشب داشت خسرو
چه غم باشد كسي را ماه پس رو
زهي لذّت كه آن شب بود گل را
كه آب آن خوشي ميبرد پل را
بآخر چون ز شب يك نيمه بگذشت
مه روشن ز اوج خيمه بگذشت
سراي خلوت خسرو چنان بود
كه گفتي جنّت الفردوس آن بود
نشسته همچو خورشيدي گل تر
دو زلفش تازه تر از سنبل تر
چو خسرو ديد گل را همچو ماهي
نشسته خالي و خوش جايگاهي
نشست اندر بر او چست خسرو
كه ازوي كام دل ميجست خسرو
شهنشاه و شراب و شمع و شب بود
گل شاهد شكر ني، شهد لب بود
فروغ رويشان با هم چنان بود
كه دو خورشيد را ديدي قران بود
نه چون گل ديد كس در آسمان ماه
نه بر ديدار خسرو بر زمين شاه
در عشرت زماني باز كردند
گهي بازي و گاهي ناز كردند
زماني با كنار و بوس بودند
زماني راز گفتند و شنودند
چو افزون گشت مهر و صبر شد كم
شدند اندر شبستان هر دو با هم
شهنشه كردكاري ديگر آغاز
گلش تمكين نميكرد از سر ناز
چو كوشش كرد بسياري سرانجام
برآمد شاه خسرو را ز گل كام
چو خسرو كرد در انگشت خاتم
چو ملك وصلش از گل شد مسلّم
بسا مهرا كه بر مهرش بيفزود
كه مهر او بمُهر ايزدي بود
پس از چندان پريشاني و محنت
كشيدن رنج ناكامي و غربت
ز زاد و بوم و خان و مان فتادن
ز دست اين بدست آن فتادن
هران گل كان بماند ناشكفته
بغنچه در زناجنسان نهفته
نگشته برگ او از خار خسته
برو هر چند باد سخت جسته
چنان گل، خسرو او رادرخور آيد
بدست هر فرومايه نشايد
درو دل بسته بد، جان هم فرو بست
بسي او نيز با او مهر پيوست
بر آنسان يك مهي شادي نمودند
زماني بي مي و رامش نبودند
بظاهر گرچه گل شادي نمودي
بباطن از غمي خالي نبودي
بگل يك روز خسرو گفت شادان
كه اندوه از دل خود دور گردان
نشايد كرد از غم بعد ازين ياد
همي بايد بدين پيوسته دلشاد
چنين گفتند پيران خردمند
كه آموزند ازيشان دانش و پند
كه گر داري اميد بختياري
همي خواهي ز دولت پايداري
بوقت شادماني شاد ميباش
ز اندوه و زغم آزاد ميباش
بدو گل گفت كاي شاه جهاندار
بود اكنون زما شادي سزاوار
وليكن هست بيماريم بر دل
كه يك لحظه دلم زان نيست غافل
درين جمله بلا و محنت و غم
نشد يك لحظه آن بار از دلم كم
مرا انديشهٔ خويشان خويشست
دلم ز اندوهشان پيوسته ريشست
نميدانم كه تا حال پدر چيست
دگرحال برادر، يا خبر چيست
دگر باره بملك خود رسيدند
بآخر روي ناكامي نديدند
اگر برخاستي اين بارم از دل
نبودي بعد ازين تيمارم ازدل
ز شادي بستدي انصاف جانم
غمي ديگر نبودي بعدازانم
بگل شه گفت آسانست اين كار
بزودي از دلت بردارم اين بار
هم اندر روز آهنگ سفر كرد
يكايك لشكر خود را خبر كرد
بعزم راه بيرون شد شه روم
بلرزيد از سپاه او همه بوم
جهان آراسته شد چون سپاهش
فلك شد ناپديد از گرد راهش
عماري گل اندر قلب لشكر
درفشان همچو خورشيد از دو پيكر
بگل گفتا شه، اينجا باش دلشاد
كه ما خواهيم رفتن شاد چون باد
چو يك منزل بشد هم بر سر راه
وداعش كرد و شد با روم آنگاه
شهنشه زود ميراند آن سپه را
تو گفتي مينورديدند ره را
همي كرد آن مسافت قطع چون باد
بكوه و دشت، چه ويران چه آباد
پس از يك مه به خوزستان رسيدند
ز كشور يك ده آبادان نديدند
همه كشور تهي از مرد و زن بود
كه هر هفته ز دشمن تاختن بود
شه خوزي ز غصّه جان بداده
شهنشاهي به بهرام اوفتاده
كه بد او سرفراز اهل كشور
وليعهد پدر گل را برادر
ز دشمن بود نيز او هم گريزان
حصاري در دزي مانند زندان
چو خسرو ديد خوزستان بدان حال
سراسر گشته كشور جمله پامال
شكر گشته شرنگ و گل شده خار
نه در ده خلق و نه در دار ديّار
ز بوم و مرز و باغ او اثر نه
وزان ياران ديرينه خبرنه
بسي بگريست و كرد از حالها ياد
پس آنگه كس بسوي دز فرستاد
چو از دريا بيامد شاه بهرام
بديد او را و كردش غرق انعام
بلطفش از پدر چون تعزيت داد
برستن زان بلاها تهنيت داد
چو او شد واقف اسرار يكسر
فرستاد از همه اطراف لشكر
كه تا بردند بر خصمان شبيخون
بنشنيدند ازيشان پندو افسون
بكم سعيي و اندك روزگاري
برآوردند از دشمن دماري
مسلّم گشت خوزستان دگر بار
كسي ديگر نديد از خصم آزار
هر آنكس را كه دولت يار باشد
كجا كاري بدو دشوار باشد
وزان پس كرد راي بازگشتن
كه الحق بود جاي بازگشتن
بسالاري مفوّض شد ولايت
كه واقف بود در كارولايت
جهان معمور شد بر دست اوزود
كه بهتر بود از آن كو پيشتر بود
به روم آرد خود و بهرام با هم
كه تا باشند روزي چند خرّم
بپيش لشكر اندر بود بهرام
بدنبالش بد آن شاه نكو نام
باستقبالش آمد شاه قيصر
زمين بوسيد بهرام دلاور
گل آمد در لباس سوكواري
چو خورشيدي نشسته در عماري
چو ديد از پيشتر روي برادر
تو گفتي ريختش آتش بسر بر
بسي كردند آنجا هر دو زاري
ز مرگ شاه خوزستان بخواري
شه قيصر مرايشان هر دو بنواخت
ز گل آن جامهٔ سوكي بينداخت
كه خسرو در برش گربيند اين رنگ
شود ناچار اندر حال دلتنگ
پس آنگه رفت گل با جامهٔ نو
خوش و خندان بپيش شاه خسرو
گرفتش در كنار و خوش بخنديد
ز سر تا پاي او يكسر ببوسيد
بپيش قيصر آمد خسرو از راه
زمين بوسيد و او پرسيدش از راه!
سراسر روم را بستند آذين
تو گفتي روم شد هنگامهٔ چين
ز روم و تا بغايب بودن شاه
نبد بسيار، بودي قرب شش ماه
بقول خسرو آنگه شاه قيصر
به بهرام دلاور داد دختر
يكي دختر كه با گل بود همزاد
برخ چون ماه وقد چون سرو آزاد
بمادر نيز با خسرو برابر
بفرهنگ وخرد همچون برادر
بغايت شادمان شد شاه بهرام
كه او رادر همه عالم بد آن كام
شه روم و گل و خسرو دران حال
فرستادند نزديكش بسي مال
بپاشيدند بس بي حدّ و بي مر
بوقت عقدشان از درّ و گوهر
چو قيصر كرد كار او همه راست
يكي قصر از براي او بياراست
نه چندان كرد دلداري داماد
كه در صد سال شرح آن توان داد
پس از سالي بروز نيكخواهي
فرستادش به خوزستان بشاهي
بوقت آنكه ميشد شاه قيصر
ز روي مهر پيش هر دو دختر
قراري داد با بهرام خسرو
كه با ملك كهن چون شد شه نو
ميان روم و خوزستان بپيوست
چنين دو كشور اندر يكدگر بست
همان به كاين دو خواهر بادوداماد
همه با يكدگر باشند دلشاد
بود دو مهر و مه را اين دو كشور
يكي چون دختر و ديگر برادر
همي باشند در هر ملك سالي
بهر سالي شودشان تازه حالي
بقول او ببستند اين چنين عهد
نگرديدند تا آخر ازين عهد
ز روم آنگه يكي لشكر بدر شد
كه تابهرام با ملك پدر شد
بشد وز روم خورشيدي بدر برد
بتحفه سوي خوزستان شكر برد
چو گل را گشت اين انديشه زايل
نماندش هيچ ازان انديشه بردل
به خسرو گفت ازين پس شاد باشيم
ز هر تيمارو غم آزاد باشيم
نشستند و برآسودند ازغم
همي بودند با هم شاد و خرّم
چنين بود آنكه بودش كارانشاء
بوقت آنكه كرد اين قصه املاء
كه شاه از شهر گل چون باز گرديد
نهال تازه گل را بارور ديد
چو از روز عروسي رفت نه ماه
درخت گل بري آورد ناگاه
بزاد آن ماه دو هفته مهي نو
بديدار و بصورت همچو خسرو
شهنشه كرد نام او جهانگير
كه باشد در ركاب او جهانگير
ز بهرش دايهيي بگزيد لايق
كه باشد شير او با او موافق
پسر را باز جشن نو بياراست
كه از گفتار نايد شرح آن راست
چهل روز از مي و بخشش نياسود
همه كشور سراسر خرّمي بود
وزان پس چون دو ساله شد جهانگير
بگفت او تا ندادندش دگر شير
بدانسان گل همي پرورد او را
كه برگ گل نميآزرد او را
بپنجم سال بنشاندش بكّتاب
كه تا آموخت از هر گونه آداب
چو شد ده ساله تيراندازي آموخت
سپرداري و نيزه بازي آموخت
رسوم مهتري و گوي و چوگان
هم از شطرنج و نرد و شعر و الحان
همي آموخت تا چون گشت برنا
بعالم در نبودش هيچ همتا
شد آن شهزاده شاهي را سزاوار
كه ميبايست او باشد جهاندار
پس از وي هركه بد در روم قيصر
همه از تخم او بودند يكسر
سكندر بود از نسل جهانگير
ازان شد همچو جدّ خود جهانگير
گل و خسرو بهم بودند سي سال
بعيش و ناز در نيكوترين حال
ولي چون چرخ را با كس وفا نيست
بآخر غدر كرد اين را دوانيست
از آن پوشد لباس سوكواري
كه اندر سر ندارد پايداري


رسيدن خسرو و گل باهم و رفتن بروم

۳۳ بازديد


زماني بود گل چون ماه در ميغ
برشه رفت با كرباس و با تيغ
كه خون من بريز اكنون بصد سوز
كه تا چون زنده مانم بيتو يك روز
بگفت اين و هزار اشك جگر گون
بمه بر ريخت و مه را كرد پرخون
چو گرد از چشم هر دم ميسترد آب
ز رود چشم گل پل را برد آب
چو خسرو را نظر بر دوست افتاد
ز شادي خون او در پوست افتاد
بجست از جاي و پس در بر گرفتش
ز گلرخ همچو گل، رخ برشكفتش
بگلرخ گفت مگري و سخن گوي
گلش گفت اي جهاندار سخنگوي
چگونه با تو بگشايد زبانم
كه اشكم گشت مسمار دهانم
دهانم بسته شد چون مشك از رشك
گل تر چون كند رو خشك از اشك
دلم خونست و چشمم خون فشانست
كنارم پر دُرست و در ميانست
دل خود را بكار آوردم آخر
ز غم دل بر كنار آوردم آخر
اگر با تو بپردازم دل پاك
بريزد خون ز سنگ خاره بر خاك
بگفت اين و بيفتاد آن سمنبر
وزو برخاست فريادي ز منظر
شه بيدل ازو بيهوش تر شد
وزو نزديك نزديكان خبر شد
گلاب و مشك بر هر يك فشاندند
ز حيرت خيره در هر يك بماندند
چو باهوش آمدند آن هر دو بيدل
يكي ميگفت اي جان، ديگري دل
جفاي چرخ با هم باز گفتند
بسي از هر طريقي راز گفتند
خبر ميداد گل ز احوال خود باز
تعجّب ماند شه در كار دمساز
بآخر شاه هرچ آن جايگه بود
بفرّخزاد بخشيد و سپه زود
ز بسياري كه فرّخ سيم و زر يافت
جهان گفتي كه قاروني دگر يافت
چه گر بسيار فرّخ سيم و زر داشت
اگر بودي دگر رايي دگر داشت
زري كان سر بمهر آفتابست
بيك جو زر از آن دلها كبابست
بصد صنعت چو زر از كان برايد
بسي غافل ازو از جان برايد
بهر شهرش برند آنگه بصد ناز
بسنجند اي عجب هر دم ز سرباز
بگردانند صد دستش بهر روز
ازو اين يك دلازار آن دل افروز
گرش صد ره بگردانند از عز
نه كم گردد جوي نه بيش هرگز
جهاني كشته آمد بر سر او
ولي يك تن نشد دور از بر او
ز هر دستي بهردستي گذر كرد
بهر دستي كه شد خوني دگر كرد
نصيب خلق ازو گر مرگ و دارست
ولي او فارغست و برقرارست
چو زر زير زمين كردي چنين زود
ترا خود زر كند زير زمين زود
ترا آن زر، كه خونها خوردهيي تو
كه تا يك جو بدست آوردهيي تو
ز دنيا ميدواند تا بآتش
بلا به جان كن اي عيش تو ناخوش
زر و سيم تو داغ پهلوي تست
بدو نيكت همه روباروي تست
چو نبود كاروان را راه ايمن
متاعي به ز عوري نيست ممكن
چو ترك سيم و زر گفتي بيكبار
همه گيتي زر و سيم خود انگار
برو راه قناعت گير و تسليم
كه همراهي نيايد از زر و سيم
جهان پر زرّ و سيم خفتگانست
سراي و باغ و شهر رفتگانست
چو با ايشان نماند اي مرد عاجز
كجا با تو بماند نيز هرگز
اگر صد گنج داري چون بميري
جوي ارزي چراعبرت نگيري
اگردر چشم نرگس نور بودي
هم از سيم و هم از زر دور بودي
چو مردم نيست كز شوريده حالي
كه عمري جان كند در جمع مالي
چو جوجو گرد كرد از مال بسيار
فلك با جانش بستاند بيكبار
كسي را گر همه دنيا شود راست
سگي باشي اگر زانت حسد خاست
همي هرچ آن ندارد پايداري
سر مويي نيرزد سر چه خاري
اگر روزي دو سه نودولتي چند
كه هست آن در حقيقت بند در بند
بدعوي خويشتن را مينمايند
پر وبال غروري ميگشايند
تو منگر آن و مشنو آن سخنها
كه زود اين نو شود چون آن كهن ها
چو كهنه خاك شد نو نيز گردد
كه بيشك چيزها ناچيز گردد
جهان غمخانهٔ وزر و وبالست
كه خمرش حب جاه و حب مالست
كسي كو در غم جاه اوفتادست
ز اوج چرخ در چاه اوفتادست
كسي كو مست گردد زين دو سيكي
نبيند نيز چشمش روي نيكي
توانگر را نگر درويش مانده
همه در كسب جاه خويش مانده
چو هر چيزي كه ميپوشي چنين خوش
شود آن سوخته آخر برآتش
ولي پايان كار، آن سوخته پاك
بصد خواري شود خاكستر و خاك
چو خاكستر شود نوشي كه كردي
چو خواهد شد نجاست آنچه خوردي
بخورد و پوش ميجويي رياست
كه اين خاكسترست و آن نجاست
چو تو درخورد و پوش خويش ماني
ز ننگ خويش سر در پيش ماني
تو عاقل گر كفاف خويش داري
ترا آن بس چرا غم بيش داري
وگر ميراث كوشي پيشه گيري
بصد خواري در اين انديشه ميري
ترا چون سود دنيا بند جانست
دلت را بس گشايش در زيانست
چو در دنيا زيان از سود بهتر
بسي از بود اونابود بهتر
برعنايي و سالوس و تكبّر
نگردد كيسهٔ مقصود تو پر
اگرداري طمع زين سفره ناني
محاسن را كني دستار خواني
چوبر لوحي كه هر نقشي رقم بود
همه دنيا ز پرّ پشّه كم بود
ز پرّ پشّه گرصد يك رسيدت
چو نمرود اين چه كبر آمد پديدت
كه كبر از پرّ پشّه همچو نمرود
ز نيش پشهيي بنهي ز سر زود
مكن كبر و بعدل و داد ميباش
قدم بر عدل نه آزاد ميباش
بعدلي كژ مكن داد و ستانرا
كه مرد عدل بايد دلستان را
چه افزايي تو چندين بار خود را
ز خود بگذر فنا انگار خود را
بترك نام وننگ و نيك و بدگير
مده سر پي ز دست و راه خود گير
ز خود اين خلق را آزاد پندار
همه كار جهان را باد پندار
چو عطّار از جهان راه يقين گير
برو گر مرد راهي راه دين گير
جهان باديست پي بر باد مگذار
بجز ياد خدا از ياد بگذار


سپري شدن كار خسرو

۳۴ بازديد


چنين گفت او كه كرد از وي روايت
كسي كو بود راوي حكايت
كه چون خسرو ز رنج و غم بياسود
هميشه شادمان و كامران بود
نياسود از سرود رود ونخجير
نه از جام مي و نز نغمهٔ زير
بدينسان تا كه شد بسيار سالش
نيامد هيچ نقصان در كمالش
وزان پس بد شبي اندر بر گل
بصد ناز و خوشي در بستر گل
دل بيناش خوابي سهمگين ديد
كه همچون بيد از سهمش بلرزيد
برون شد روز ديگر سوي نخجير
مگر كز وي بگردد بد بتدبير
شدند اندر ركاب وي خرامان
ز خويشان و نديمان وغلامان
تني صد را سواران گزيده
شكاري افگنان كار ديده
سگ و شاهين و چرغ ويوز و شهباز
همي بردند مردان سر افراز
دوانيدند اندر دشت هر سو
يكايك در شكار مرغ و آهو
بيفگندند بسياري شكاري
از آهو و ز كبك كوهساري
پديد آمد پي گوران بسيار
همي بردند زان پي ره بهنجار
فتادند از عقبشان در بيابان
بران اسپان چون ديوان شتابان
ازان گوران نيامد هيچ درپيش
بيفگندند چيزي از كم و بيش
بدينسان تا بشد يك نيمهٔ روز
بگشت از چرخ مهر گيتي افروز
ز تاب آفتاب و زخم گرما
شدند ازتشنگي حيران و شيدا
همي رفتند از هر سوي پويان
همه كوه و بيابان راه جويان
چو بسياري زهر جانب برفتند
اميد از جان شيرين برگرفتند
قضا را سبزهيي ديدند سيراب
دران جانب دوانيدند بشتاب
يكي چشمه بدانجا آبكي كم
زمين گردش گرفته اندكي نم
بگرد چشمه اندر حلقه كردند
از آن چشمه يكايك آب خوردند
بياران گفت شاه نام بردار
كه من امروز ديدم رنج بسيار
ندارم چشمهٔ خورشيد را تاب
ببايد خفت پيش چشمهٔ آب
چو شاه اين گفت حالي بارگاهش
كشيدند و بگرد او سپاهش
بگرد چشمه فرش خسروي را
بيفگندند شاه منزوي را
درون شد شه نه كس را خواند ونه گفت
بدل ناخوش جلابي خورد و خوش خفت
ز بسخوشي كه دل در خواب بودش
سپهر پير خوابي ديد زودش
چنان خوابيش ديد وحيله آميخت
كه جانش برد و از خوابش نه انگيخت
قضا را افعيي هر روز در تاب
ز گرما آمدي تا چشمهٔ آب
بران نم ساعتي خفتي و بودي
چو تفّش كم شدي رفتي چو دودي
بوقت خويش باز آمد دران روز
بدانجاخفته بد شاه دل افروز
چو شه درخواب بود و جاي خالي
بزد بر شاه و خشكش كرد حالي
چو شه را كشت خاك تر برفت او
هم آنجا حلقهيي زد خوش بخفت او
شهٔ دلداده جان در قهر مانده
لب چون نوش او پر زهر مانده
فلك چون گوي سرگردانش كرده
بجان آورده آنگه جانش برده
بداد از بيخودي جان بي ستوهي
بيك جو زهر مردي همچو كوهي
بيك ساعت چنان شد خسرو يل
كه با صد ساله مرده شد مقابل
شكاري را، برون شد شه دريغا
شكار او شد چنين ناگه دريغا
همه عالم نه ماهست و نه ميغست
ولي بحري پر از موج دريغست
اگر هر ذرّه را از هم كني باز
دريغا يابيش انجام و آغاز
چو دارد هر كه زاد او مرگ از پس
سخن زو چيست انّاللّه و بس
چو طفل از پرده عزم اين جهان كرد
چو زاد او ماتم خود آن زمان كرد
ازان در گريه آمد چون بزاد او
كه اندر ماتم خويش اوفتاد او
چه گرمرغي دلارام اوفتادي
بسي بگري كه در دام اوفتادي
چو زادن از براي مرگ آمد
كرا اين زيستن پر برگ آمد
ز يك دم تا بميري خوارو عاجز
بديگر دم نگردي زنده هرگز
چرا باشي ز عمري مانده در دام
كه يك يك دم ببايد مرد ناكام
ترا اين زندگاني آشكاره
نهاني هست مرگ باره باره
برو عمري گزين زين به كه داري
كه آن بهتر كه اين مهمل گذاري
سرافشانان چو عيب عمر ديدند
شهادت لاجرم شاهد گزيدند
چه خواهي كرد در جايي كه هرگز
كسي قادر نشد ناگشته عاجز
تو از بادي طلسمي كرده بر پاي
كجا ماند طلسم از باد برجاي
چرات ازعالم و از خويش بس نيست
كه بنياد تو جز بر يك نفس نيست
دمي كز تو برامد آن نفس پاك
فرو شد روزت و ديگر كفي خاك
من و من چند گويي چند پيچي
كه يك من خاك و ديگر هيچ هيچي
مني خاكي تو من من گفتنت چيست
تو هيچي اين همه آشفتنت چيست
من و من چند گويي كاين من تو
دمست و بس همان من دشمن تو
طلسمي كز دمي گرمست بر جاي
چو آن دم سرد گشت افتاد از پاي
چو آن دم رفت ناماند مگر هيچ
مزن دم خويش را دان و دگر هيچ
وليكن تا كه ندهند آن دمت باز
خبر ندهد كسي زان عالمت باز
تو اين دم مردخو كرده بنازي
بعادت ميكني كاري مجازي
قدم در نه درين درياي بي بن
كه از تو نام ماند ناز ميكن
جهان در فربهي و در گدازت
فراغت داد از آز و نيازت
جهان را از غم تو هيچ غم نيست
كه از شادي تو شاديش كم نيست
اگر تو غم خوري گر شاد باشي
بيك نرخست تا آزاد باشي
اگر صد چون تو هر روزي بميرد
زمين گردي، فلك سوزي نگيرد
منه بر گردن اي غافل بسي بار
كه در گردن كني خود را بسي كار
هزاران بار اگر برپشت گيري
چنانست آنكه بر انگشت گيري
چرا بر دست چندين پيچ داري
كه بشمردي هزاران هيچ داري
كه خواهد در حسابي باز ماندن
كه آخر دست ازان بايد فشاندن
زهر دستي حسابي ياد داري
ولي در دست آخر باد داري
بآخر چون نماز ديگري بود
نه شاه آمد نه خوابش را سري بود
سپه رفتند و شه در خواب ديدند
برِ او افعيي پرتاب ديدند
ميان زهرشه را غرقه كرده
ز سر تا پاي خود را حلقه كرده
تن شه تيره تر ازمشك گشته
چو كافوري ز سردي خشك گشته
چو ديدندش چنان ياران و خويشان
چگويم من كه چون گشتند ايشان
ز اشك آن چشمه را جيحون گرفتند
بسنگ آن مار را در خون گرفتند
چه سود از افعيي در پيش كرده
كه بود آن شوم كار خويش كرده
چو زان بد زهر، دل پرداز گشتند
بسوي كشتهٔ خود باز گشتند
خبر بردند سوي پير فرتوت
كه خسرو كشته شد، بفرست تابوت
ز يار خويش گلرخ را خبر كن
جهانگير جهان را پيش دركن
درين ماتم برانگيزان قيامت
كه ننشيند چنين جايي ملامت
درامد قاصد ناخوش خبر زود
خبر بر گفت تا شه را خبر بود
برامد تند بادي بي سلامت
جهان پر شور شد همچون قيامت
جگر خون شد ازان بادي كه برخاست
زهي زاري و فريادي كه برخاست
خروشي در ميان روم افتاد
كه خسرو را شكاري شوم افتاد
چو دريا كشوري پرجوش ميشد
كسي كان ميشنيد از هوش ميشد
جهانگير از پس قيصر برون رفت
كنون كار مصيبت بين كه چون رفت
چو ديگر روز صبح افتاد بر راه
جهاني خلق گرد آمد بدرگاه
كسي ناگاه گلرخ را خبر كرد
كه جانان تو جان بادادگر كرد
چنين بود و چنين بنيوش حالش
دريغا خسرو و حسن و جمالش
بجه از جاي و در پيش آر ره را
برون بر رخت كاوردند شه را
چگويم من كه گل زين حال چون شد
در آتش اوفتاد و غرق خون شد
برون آمد ز در آن شمع خوبان
زنان دو دست برسر پاي كوبان
پلاس افگنده بر سر روي خسته
كنب بر سر بجاي موي بسته
بنخ نخ، پيرهن را چاك كرده
ز پاي افتاده بر سر خاك كرده
بريده موي عنبر بار از سر
فگنده جامهٔ زر كار از بر
زمين از اشك در طوفان گرفته
همه بازار ازو افغان گرفته
بناخن نقره نيلي فام كرده
بافسون تن چونيل خام كرده
نه دل در سينه و نه عقل بر جاي
نه مقنع بر سر ونه كفش در پاي
ز سوز دلبرش دل گشته بريان
جهاني خلق بر گل گشته گريان
ز حلقش تا فلك آواز ميشد
بپيش كشتهٔ خود باز ميشد
فغان برداشته گل تا بعيّوق
كه عاشق زين به آيد نزد معشوق
نماندم تا ز تو ماندم جدا من
كجا رفتي كجا جويم ترا من
چراكردي چنين قصد شكاري
كه خود گشتي شكار روزگاري
چو گلرخ را بدينسان پاي بستي
شدي ناگاه و كردي پيشدستي
منم از درد تو چون مار پيچان
تو چون گشتي بدرد ازمار بيجان
نخواهم زنده بر روي زمين من
چگونه بينمت آخر چنين من
بديدار پسر آن پير فرتوت
برهنه پاي ميشد پيش تابوت
دريده پيرهن، خيل وحشم را
فگنده سر نگون چتر و علم را
هزاران اسپ يال و دم بريده
لگام و زين او از هم دريده
هزاران ماهرخ رخسار كنده
بمرجان روي چون گلنار كنده
همه خاك زمين بر سر نشسته
جهان در خاك و خاكستر نشسته
چو از دروازه پيدا گشت تابوت
روان شد بر زمين روم ياقوت
نه چندان خاك پاشيدند هر جاي
كه كس را هيچ خاكي ماند در پاي
نه چندان اشك باريدند هر سوي
كه خاكي ماند گل ناكرده در گوي
نه چندان سوز و زاري بود آن روز
كه بتوان گفت درصد سال آن سوز
پي تابوت ميشد گل چو مستان
گهي رخسار خستي گاه پستان
گهي سر بر سر تابوت ميزد
گهي خاك آب چون ياقوت ميزد
گهي خوش هاي هايي مي برآورد
گهي آهي ز جايي مي بر آورد
زماني ميفتاد از هوش ميشد
زماني با دلي پر جوش ميشد
چنان فرياد ميكرد از دل تنگ
كه از زاريش خون ميشد دل سنگ
ازان عهد وفايش ياد ميكرد
چو چنگي هر رگش فرياد ميكرد
كنيزان گرد او هنگامه كرده
ببر در از پلاسي جامه كرده
جهان گر تيره گرداني بماتم
ز فعل خود نه استد باز عالم
چو سوي قصر بردندش ز بيرون
تن او را فرو شستند از خون
بخوابانيد گل بر تخت زرّينش
نشد يك دمزدن فارغ ز بالينش
زماني پرده از رويش گشادي
زماني روي بر رويش نهادي
زماني اشك بر رويش فشاندي
زماني سيل بر رويش براندي
بنگذاشت آن سمنبر كان تن پاك
نهند از تخت زرّين در دل خاك
شبانروزي بران تختش رها كرد
چه گويم من كه آن بيدل چها كرد
چه گر خسرو نهان شد زير كافور
ولكين بد تن سيمينش پر نور
دو بادامش بپژمرد از لطيفي
چوجوزي در گوافتاد از ضعيفي
دو لعل سبز پوش او بزودي
چو نيل خام شد از بس كبودي
سر زلفش كه دام جان و دل بود
همي شد تا بريزد زير گل زود
دهانش را كه بودي چشمهٔ خور
بمحلوجش بياگندند و كافور
بآخر چون كفن پوشيد خسرو
گلش شد تا بگنبد خانه، پس رو
شه روي زمين چون رويش اين بود
كفن پوشيد و شد زير زمين زود
گل تر، پيرهن را نيلگون كرد
چو نيلوفر بافسون سر برون كرد
كبود از بهر آن پوشيد آن ماه
كه شد روزش سيه بي طلعت شاه
چو گلرخ در كبودي شد بزودي
ز خجلت ماه شد زير كبودي
چو شد بر دخمه شه را گورخانه
مجاور گشت گل بر آستانه
بسي گفتند گل را، كم نشد سوز
برون نامد از آن گنبد شب و روز
فرو ميريخت اشك از چشم نمناك
بمشك زلف ميرفت از زمين خاك
چو در دل داشت گل زانگونه ياري
نبودش روز و شب جز گريه كاري
چو آن بيدل بزاري خون گرستي
ز صد ابر بهار افزون گرستي
هر اشكي كو در آن ماتم شمردي
ز دل بگداختي وز دم فسردي
شده يكبارگي بروي جهان تنگ
جهان بر خويش كرده چون دهان تنگ
فغان ميكرد و ميگفت اي دل افروز
كجا جويم ترا در عالم امروز
چرا گل راز خود مهجور داري
ز نزديكانت دامن دور داري
تهي چون بينم از تو تخت اي دوست
بمردم من ز مرگت سخت اي دوست
نخواهم جان شيرين در جواني
ز مرگ تلخ تو اي زندگاني
بناخن سنگ كندن هست آسان
شكيبا بودن از روي تو نتوان
چوناخن گر ببرّندم سر از تن
برايد زارزومندي سر از من
كجا رفتي بدين زودي نگارا
زهي حسرت دريغا رنج ما را
منم جاني و چندان شور دروي
كه نتوان كرد چندين زور دروي
شبانروزي بوصلم غرقه بودي
كه با من چون نگين در حلقه بودي
كنون از حلقه بيرونم نهادي
شدي در خاك و درخونم نهادي
بسي شب در غمم تا روز بودي
كنون چون شمع دل پرسوز بودي
دلم زين غم چو با نيرو بسوزد
يقين دانم كه آتش زو بسوزد
توانم سوخت گردون را بيك آه
چنانك آتش بننشيند بيك ماه
ولي ترسم كه گر آهي برآرم
گريز حلق را راهي برآرم
منم جاني و چندان شور دروي
كه نتوان كرد چندان زور بروي
زهي محنت كه در دل دارم ازتو
زهي حسرت كه حاصل دارم از تو
ازين محنت و زين حسرت چگويم
فرو ماندم بصد حيرت چگويم
بآخر هم بدينسان بود آن ماه
توان بودن بدينسان از چنان شاه
نه نان خوردي و نه شب خواب كردي
بهر روزي يكي جلّاب خوردي
چنان گشت آن سمنبر از نزاري
كه بروي خون گرستندي بزاري
جهانگيرش شدي هر دم برِ او
ببوسيدي ز پايش تا سرِ او
بسي خواهش بسي زاري بكردي
دلش دادي و دلداري بكردي
وليكن گل نبردي هيچ فرمان
كه نپذيرفت دردش هيچ درمان
بآخر چون برامد يك مه و نيم
فرو شد ماه آن خورشيد اقليم
بوقت صبحگاهي بود تنها
بدل ميگفت با خسرو سخنها
ز حال او بجز حق را خبرنه
بدل دانا، زبانش كار گرنه
درامد آتشي از مغز جانش
روان شد سيل خون از ديدگانش
رخ پر خون نهاد آن ماه بر خاك
خروشي خوش برآورد از دل پاك
بزاري گفت اي خسرو من اينك
ندانم جان كجاست امّا تن اينك
كنون ميآيمت گر مي بخواني
وگرنه ميروم گر مي براني
هزاران جان پاك از سينهٔ من
فداي همدم ديرينهٔ من
مرا جان جهان چون از جهان رفت
ز شخص گل جهان ناديده جان رفت
بحمداللّه كه ماندم از جهان باز
نهادم روي جانان را بجان باز
كنون جان ميدهم از ناصبوري
كه جان دادن بسي به كز تو دوري
بگفت اين و بسر برد اين جهان را
بصد زاري بجانان داد جان را
زبان او كه شوري در شكر بست
بيكدم آن زبان را قفل بر بست
يكي خادم كه خدمتگار بودش
بگردانيد سوي قبله زودش
عنايت كرد حق تا از عنا رست
بيك ساعت زصد گونه بلارست
خداوند جهان فرمان بداده
دورخ بر خاك گلرخ جان بداده
درين بستان چو گل از خاك خيزد
ببادي تند هم بر خاك ريزد
گلي برخاك ريخت از جور ايّام
كه به زان گل نبيند دور ايّام
چه خواهي ديد ازين گردنده پرگار
كه خواهي شد بدام او گرفتار
كزين گردنده پرگار سبك رو
نماند هيچكس نه گل نه خسرو
برامد تند بادي از كناري
ببرد آن هر دو تن را چون غباري
چه حاصل گرچه عمري غم كشيدند
كه ببريدند چو درهم رسيدند
چو زين ويرانه، دل پرتاب رفتند
بحسرت هر دو خوش درخواب رفتند
چو چرخ پير خونخواري نديدم
بجز خون خوردنش كاري نديدم
چو كژبازست با تو چرخ گردان
بنه رگ راست گردن را چو مردان
تو ميبايد كه چندان پند گيري
ازان يك مرگ كز محنت بميري
تو خود از غايت غفلت چناني
كه گر صد مرگ بيني هيچ داني
چو بسياري بلا در پيش داري
نيي عاقل كه دل بر خويش داري
چو چنديني بلات از پيش و پس هست
عجب نبود اگر مرگت كند پست
عجب ميآيدم گر مي نداني
كه با چندين بلا چون زنده ماني
عجب كاريست كار آدميزاد
كه در كم بودگي و در كمي زاد
بدست خود سرشتندش بآغاز
بدست ديو دادند آخرش باز
زهي بيقدري او كز چنان دست
بدست ديو افتد غافل و مست
كسي كز دست ديوان سر افراز
بدست دوست نرسد عاقبت باز
ندانم تا بود فردا در آن سوز
بدين صورت كه مردم هست امروز
دلا تو خفتهيي و هر زماني
بدين وادي بي پايان چه ماني
فرو رفتند تا چون خواهد آمد
وزين وادي كه بيرون خواهد آمد
چه درياييست اين درياي خونخوار
كه كس در وي نميآيد پديدار؟
بسي گردون بسر خواهد گذشتن
گذشتست و دگر خواهد گذشتن
بسي افلاك خواهد بود و تونه
تنت در خاك خواهد بود و تونه
اگر در زندگي در خاك و افلاك
تواني گشت خاك، آنجا رسي پاك
وگر اين هر دو بندت بسته دارد
ترا در ماتم پيوسته دارد
سعيدي، گر تو در افلاك ماني
شقي باشي اگر در خاك ماني
وگر زين هر دو بگذشتي چو مردان
برستي از زمين و چرخ گردان
ازين بيغوله قصد آشيان كن
چه ميباشي ز همّت نردبان كن
اگرچون جعفر طيار ازين دام
برون پرّي، شوي مرغي دلارام
چو جعفر اين سفر گرهست رايت
بود بي دست و پايي دست و پايت
چو پروانه درين ره ترك جان كن
سفر بي پا و سر چون آسمان كن
چرا تو كشتهٔ نفس و هوايي
ذبيح الله شو گر مرد مايي
سه سدّ سخت دشوارست در راه
يكي نان و يكي مال و يكي جاه
چو زين سه بگذرد هرك اهل باشد
گذشتن از دو كونش سهل باشد
اگر خواهي كزين دو بگذري پاك
ازين هر سه مشو آلوده در خاك
تنت مُرد و تودل در خويش داري
نداري برگ و ره در پيش داري
چرا ره را نسازي برگ راهي
كه برگ ره نداري برگ كاهي
بمُردي گويي آن ساعت كه زادي
شب آمد بر در آن بامدادي
گرفتار آمدي در بند تن تو
ز جان دادن بترس اي جان من تو
فلك از مرگ چندين ميگريزد
زمين ميتازدش تاخون بريزد
چوهستي لشكري كم گير بنگاه
كه آدم هست سر خيل تو در راه
بلشكر گاه آدم بر ره امروز
كه گورستانست آن لشكرگه امروز
پشيماني ندارد سود در خاك
چو زهرت كُشت چه حاصل ز ترياك
تو در دنيا كه جاي رنج و بارست
اگر صد كار داري هيچ كارست
ترا چاهي قوي افتاده در راه
كه آن دنياست و گنبد دارد ان چاه
چو گنبد در درون چاه باشد
پس اين گنبد چرا بر ماه باشد
ولي چون كار دنيا باژگونهست
چه ميپرسي كه اين گنبد چگونهست
چو دارد چاه گنبد خاصه از دود
دمش باشد، فرو گيرد نفس زود
فلك دود و زمين گردو تو خيره
چگونه دم زني با اين دو تيره
دمت زان باد و آيد بر سر راه
كه دم دارد چو همدم نيست اين چاه
گرت انصاف دادن نيست پيشه
تويي چاهي كه دم داري هميشه
زهي چاهي نجس سر برفگنده
دمي آينده و ديگر شونده
دروني داري اي غافل برون گير
دلي سرگشته و نفس زبون گير
اگر بيرون نيايي زين درون تو
بگردي چون بخاك آيي بخون تو
زهي نفس عدو پرور كجايي
كه بر يك جاي صد جا مينمايي
زهر شاخي دگر داري بري نيز
برون كردي زهر روزن سري نيز
تو با اين جمله طرّاري يقينست
كه روي حق نبيني رويت اينست
اگر كفش كهن يا ژنده داري
وگر ناني بخاك افگنده داري
چراندهي براي حق بدرويش
يقين ميدان كه بستايند از آن بيش
مپزسودا مشو مطمع مپندار
كه جوكاري و آرد گندمت بار
بمويي گر بدنيا بسته باشي
چو مردي در غم پيوسته باشي
وگرمويي نباشد كوه باشد
مينديش آنكه چون اندوه باشد
بآخر چون برآمد صبح خوش رو
نه گل بود از جهان پيدا نه خسرو
چو گل را دم فرو شد صبح دم زد
سپيدي بر سواد شب رقم زد
چو در جنبش فتاد اين آتشين صحن
فغان برخاست از مرغان خوش لحن
جهانگير از پگاهي روز ديگر
بر گل رفت و خورد آن سوز ديگر
ميان خاك مادر را چنان ديد
گلي را زردتر از زعفران ديد
بپيش خاك خسرو جان بداده
بزاري درغم جانان فتاده
چو جان بي طلعت جانان خجل بود
بداد از شرم جان آن تنگدل زود
زني را در وفا اين بود كردار
تو چون اوباش اگرهستي وفادار
اگر ياري كني باري چنين كن
عزيزان را وفاداري چنين كن
دگر ره ماتمي از سر گرفتند
دگرره بانگ و زاري درگرفتند
پسر ميگفت كاي مادر كجايي
چو دست من فرو بست اين جدايي
چو آتش آمدي چون دود رفتي
بديدار پدر بس زود رفتي
سبك رفتي چو بادي پيش خسرو
كه احسنت اي وفادار سبك رو
بآخر سيمبر گل نيز چون باد
بزير خاك شد كاين خاك خون باد
چو آمد خاك را آن گنج در خور
ز چندان رنج بودش خاك بر سر
گلي كز ناز از يك گرد بگريخت
كنون با خاك ره باهم برآميخت


از سر گرفتن قصّه

۳۵ بازديد


الا اي ترجمان نفس گويا
تويي كز تو نشد پوشيده مبدا
گهي املا كني اسرار جان را
گهي انها كني راز نهان را
تو هم دربان جاني هم در دل
هم از روي حقيقت همسر دل
لباس لطف در معني تو پوشي
نه يك تن با همه گيتي تو كوشي
گهي غوّاص باشي گه گهربار
گهي زهر آوري گاهي شكربار
بجز آثار تو اندر زمانه
نماند هيچ چيزي جاودانه
بقا هم از تو يابد آدميزاد
هزاران آفرين بر جان تو باد
كنون برخوان ز خسرو داستاني
بكن انجام كارش را بياني