يكي چابك كنيزك داشت كوچك
كه حسنا بود نام آن كنيزك
ببالا همچو سرو جويباري
بلنجيدن چو كبك كوهساري
رخي چون ماه و زلفي همچو عنبر
بري چون شير و لعلي همچو شكر
چو چشم سوزنش كوچك دهاني
بسان رشتهيي او را مياني
لبش كرده بدو ياقوت خندان
دهن بند بتان آب دندان
دو چشمش ناوك مژگان گرفته
شكار هر مژه صد جان گرفته
جهان افروز حسنا را بدو داد
چو خسرو ديد او را تن فروداد
چوحسنا شد بپيش شه پديدار
بپيش شاه غنجي كرد بر كار
بزد ره بر شهي چون شير بيشه
بروبه بازي آن عيار پيشه
بماند از حسن حسنا شاه خيره
كه شد با عكس رويش ماه تيره
دل خسرو چنان آن ماه بربود
كه سوي خانه برد آن ماه رازود
دهان آن شكرلب تنگ ميديد
دل از يسكو بصد فرسنگ ميديد
شه دلداده چون مجنون او شد
ز بس دلدادگي در خون او شد
چو حسنا برقع ازگنجي برانداخت
ببوسه شاه شش پنجي درانداخت
چو بي صبريش بر دل تاختن كرد
بآخر كار عشرت ساختن كرد
چو شه باماه، ماهي همره افگند
ز ماهي ماه مهري بر شه افگند
چنان در مهر يكديگر بماندند
كه باهم چون گل و شكّر بماندند
چو بگذشت از پس اين كار ماهي
بر گل رفت خسرو شه پگاهي
بددو گفتا اگر شاه آيدت پيش
مرانش از بر وبنشان بر خويش
خداعي ميكن و زرقي همي باز
لبي پرخنده مي دار و همي ساز
چو دل خوش كرد از ديدار تو شاه
برون رفتن بباغ از شاه درخواه
كه تا از باغ شه پنهان بشبگير
برون آيي تو و آن دايهٔپير
چنان آسان سوي رومت برم باز
كه چون كبك دري ميلنجي از ناز
نگردد گرد گرد دامن تو
نه مويي كژ كند سر بر تن تو
چو افتاديم ما چون مرغ در دام
بفرصت جست بايد كام با كام
خوش آمد نيك گل را پاسخ شاه
بدو گفت اي سم اسبت رخ ماه
جهان افروز را تنها بمگذار
جواني را در اين سودا بمگذار
چو ميداني كه او دلدادهٔ تست
دلش در دام عشق افتادهٔ تست
چو ميدانم كه درد عاشقي چيست
نخواهم هيچ كافر را چنان زيست
چه ميسازي تو كار اين دو عاشق
كه كاري مينما يد ناموافق
ندانم تا درون با هم چه سازند
مگر چون شمعشان درهم گدازند
ترا بي شك نكو نبود ز دو تن
كه بر مردي ستم باشد ز دو زن
چو دو كدبانو آيد در سرايي
نماند در سرا نور و نوايي
جوابش داد خسرو كاي دل آرام
مرا در آزمايش ميكني رام
از آن همچون جهان گيري زبونم
كه تا من با جهان افروز چونم
مرا تا در جهان امّيد جانست
جهان افروز بر چشمم گرانست
نيارد در جهان بستن جهاني
جهان افروز را بر من زماني
جهان را تيره تر آن روز بينم
كه ديدار جهان افروز بينم
مرا جان و جهان چون زير پردهست
جهان افروز انگارم كه مردهست
منم در كار تو حيران بمانده
ز عشقت در غريبستان بمانده
براي تو چنين آواره گشته
گزيده غربت و بيچاره گشته
دلي چون سنگ داري اي دل افروز
كه برسنگم زني هر روز هر روز
جهان برچشم خسرو باد خاري
اگر بر گل گزيند اختياري
اگر من جز تو كس را دوست دارم
ندارم مغز و پيمان پوست دارم
تويي نور دل من اي پريوش
مبادا بي تو هرگز يك دمم خوش
چو شكّر گلرخ آمد در مراعات
كه اي پيش رخت شاه فلك مات
دل بدخواه تو پر موج خون باد
وزان يك موج صد دريا فزون باد
منم جاني وفاي تو گرفته
دلي راه رضاي تو گرفته
تني و روي خود سويت نهاده
سري و بر سر كويت نهاده
همي تا پاي دركوي تو دارم
سر نطّارهٔ روي تو دارم
منم در عشق رويت با دلي پاك
نهاده پيش رويت روي بر خاك
جهان بي روي تو روشن نبينم
وگر بيني توبي من، من نبينم
نه زان رويم من بي روي و بي راه
كه در رويم شود بي روي تو ماه
نه از روي توام روي جداييست
نه با روي تو روي بي وفاييست
بجاي آرم بهر مويي وفايي
كه تا نبود درين روي و ريايي
اگر اشكم نكردي اين نكويي
مرا هرگز نبودي تازه رويي
بصد روي اشك ميبارم ز چشمم
كه بي روي تو اين دارم ز چشمم
مرا تا دل درين كوي اوفگندست
سرشكم بخيه بر روي اوفگندست
بجز گريه نماندست آرزويم
كه در روي تو بايد آبرويم
چو چشمم ديد روي نازنينت
گزيدم از همه روي زمينت
بهرمه ماه بر روي تو بينم
همه روي دلم سوي تو بينم
نظر گر بفگنم از سوي تو من
نيارم آن نظر بر روي تو من
نديدم اي ز روي من گزيرت
بروي تو نميبينم نظيرت
از آن آوردهام رويم بكارت
كه در كارم ز روي چون نگارت
اگر روي تو روياروي يابم
ز روي ماهرويان روي تابم
وگر آري برويم صد بلا تو
كجا بيني ز من روي و ريا تو
وگر روي آورم در بي وفايي
برويم باز زن درد جدايي
وگر پشت آوري بر من بيكبار
در آن اندوه روي آرم بديوار
منم ناشسته روي از خاك كويت
تويي بيغم كه صد شادي برويت
اگر پاي از خطت بيرون نهم من
چو نقطه در ميان خون نهم من
ز عشق آن دو طوطي شكرخاي
بشكل دايره بر سر نهم پاي
چو سطح سيم آن عارض ببينم
شوم گردي كه تا بر وي نشينم
چو سطر راست بازم با تو پيوست
چو خطكش ميشوم در خط ازان دست
قلم در مه كشم پيش تو مه روي
وگرنه چون دواتم كن سيه روي
بپيش خطّ سبز تو قلم وار
بسرآيم بسر گردم چو پرگار
منم پيش تو سر بر خطّ فرمان
زبان با دل چو كاغذ كرده يكسان
چو گل گفت اين سخن خسرو برون شد
كنون بشنو كزين پس حال چون شد
ز بيماري گل چون رفت ماهي
درآمد شاه اصفاهان پگاهي
لب گل همچو گل پرخنده ميديد
وزان لب جان خود رازنده ميديد
شكر از خندهٔ گل چون خجل بود
از آن دلتنگ شد كو تنگدل بود
سر زلفي چو شست عنبرين داشت
كه هر موييش بر جاني كمين داشت
رخش در حدّ خوبي و نكويي
فزون از حدّ هر خوبي كه گويي
خرد در شست او سرمست مانده
مهش چون ماهي در شست مانده
چو شاه آن ماه سيم اندام را ديد
بگرد ماه مشكين دام را ديد
دلش در دام گلرخ ساخت آرام
كه سازد در جهان آرام در دام
بگل گفت اي شكر عكس لب تو
ز هر روزيت خوشتر هر شب تو
مه و خورشيد تاج تاركت باد
چه ميگويم كه هر دو صديكت باد
اگر وقت آمد اي ماه دلازار
مدار از خويشتن شه را دل افگار
اگر زر خواهي و گر سيم خواهي
وگر شاهي هفت اقليم خواهي
همه در پيش تست اي من غلامت
چو من باشم غلامت اين تمامت
كه باشم گر سگ گويت نباشم
چه سگ باشم كه هندويت نباشم
ميان حلقه بيهوش توام من
غلام حلقه در گوش توام من
چنان حلقه بگوش و حق شناسم
كه گوشم گير و سرده در نخاسم
منم در شيوه و در شيون تو
غلام هندوي چوبك زن تو
غلام نيك ميجويي چو من جوي
بنامم نيكبخت خويشتن گوي
چو ميبيني دلم در رشك از تو
لبم خشك و رخم پر اشك ازتو
مكن زين بيش با من بيوفايي
كه عاجز گشتم از درد جدايي
گلش گفت اي وفا دار زمانه
منم از جان ترا يار يگانه
دلم گرمست اگر من سرد گويم
مرنج از من كه من بس تند خويم
تو ميداني كه چون دلدادهام من
ز خان و مان برون افتادهام من
مبادا در رهت ازگل غباري
كه گل در چشم گل گردد چو خاري
سپهر تيز رو محمل كشت باد
بكام دل شبانروزي خوشت باد
كسي كو سركشد از چون تو شاهي
ندارد عقل آنكس سر براهي
كنون بنهادم از سرسر كشيدن
ترا از لعل گل شكّر چشيدن
كنون يكبارگي بيماريم رفت
دو چندان زورم آمد زاريم رفت
چگويم تا مرا هرمز طبيبست
تنم از تندرست با نصيبست
طبيب نيك پي هرمز از انست
كه دايم هندوي شاه جهانست
اگر هرمز نبودي اين طبيبت
نبودي از گل سركش نصيبت
ز اوّل تا در آن نبضم بديدست
مرا بسطست و قبضم ناپديدست
مرا هر چاره و درمان كه او ساخت
نشايد گفت بدالحق نكو ساخت
كنون هر كو فرود آيد بيكجاي
ز دلتنگي نيارد بود بر پاي
اگر آبي كند يك جاي آرام
بگردد رنگ و طعم او بناكام
كنونم دل ازين ايوان گرفتست
كه گل را آرزوي آن گرفتست
كه روزي ده ببينم باغ شه را
وزان پس پيش گيرم زود ره را
زماني بانگ بلبل مي نيوشم
زماني بر سر گل ميخروشم
خوش آيد بانگ بلبل خاصه در باغ
كه پرگل شد سپاهان چون پر زاغ
ز دلتنگي جهان بر من چنانست
كه از تنگي دلم را بيم جانست
دلم آتش گرفتست و جگر خون
بهر ساعت غمي دارم دگرگون
اگر دستور باشد سوي باغم
تهي گردد ازين سودا دماغم
براه آيم اگر بي راهم اكنون
ز شاه اين باغ رفتن خواهم اكنون
مگر گردد دلم لختي گشاده
وگرنه ميروم بيرون پياده
چو باز آيم ندارم هيچ كاري
مگر با شاه بوسي و كناري
وليكن چون نخواهم پاي رنجي
بهربوسي نخواهم كم ز گنجي
وگر در خورد نيست از تست تقصير
مخر گر مي نخواهي چاشني گير
از آن پاسخ دل شه شد چنان شاد
كه هر دل كو غمي دارد چنان باد
نميدانست شاه آن زرق و تلبيس
كه استادست گل شاگردش ابليس
مثال مكر زن، آبيست باريك
كه دريايي شود ناگاه تاريك
وليكن در چنين جايي گرفتار
اگر مكري كني هستي سزاوار
شهش گفت اي گل بستان جانم
كه پيش تست باغ و بوستانم
دريغم نايد از چون تو نگاري
بهشتي تا چه سنجد باغ باري
برو تنها اگر تنهات بايد
مگر وقتي دگر با مات بايد
تو تنها رو چو همره مي نخواهي
كه تو خورشيدي و مه مي نخواهي
روانه شو سوي آن خلد پرحور
كه تنها رو بود خورشيد پر نور
برو تا زود بازآيي ازين باغ
مگر دل را برون آري ازين داغ
برو تنها كه تنهايي زيان نيست
چو با ما آب در جويت روان نيست
نخفت آن شب دمي درّشب افروز
كه تا بر روي شب كي دم زند روز
خود آن شب گوييا شب ماند بر جاي
شدش يك يك ستاره بند بر پاي
شبي بوداز سياهي و درازي
چو زلف ماهرويان طرازي
منادي گر برامد از زمانه
كه روز و شب فرو شد جاودانه
چو ره برداشت سوي قيروان ماه
برامد يوسف خورشيد از چاه
چو خورافگند بر دريا سماري
نشست آن ماه دلبر در عماري
كنيزك صد شدند آنگه سواره
باستادند خلقي در نظاره
ز هر سو خادم و چاووش ميشد
كه ميزد چوب و از دل هوش ميشد
چو سوي باغ شد آن سرو آزاد
برامد از گل و از سرو فرياد
بزير سايهٔ طوبي باغش
بهشتي بود گلها چون چراغش
بخوبي باغ چون خلد برين بود
دران خلد برين گل حور عين بود
سَرِ شاخ درختان سرافراز
قيامت كرده مرغان خوش آواز
چمن را آب سويا سوي ميرفت
بگرد باغ رويا روي ميرفت
چو سنگ آب روان را شد ستانه
همي زد آب سيمين شاخ شانه
ز جو آب روان برداشت آواز
كه من رفتم ولي نايم دگر باز
چو ابر از آسمان گريان برامد
همه روي زمين خندان درامد
به يك ره برگها زير و زبر شد
شمرها سر بسر از آب تر شد
چو باران تير در پرتاب انداخت
سپر در آبدان آب انداخت
چو از هر تير باراني سپر ساخت
زهر آبي هزاران شكل برساخت
چو ميغ آبزن ازكوه در گشت
بتافت از آفتاب آتشين دشت
بتان سيمبر با روي چون ماه
بيفگندند از تن جامه در راه
شدند آن نازنينان طرازي
برهنه تن ز بهر آب بازي
اِزاري در گل سيراب بستند
چو آتش در ميان آب جستند
عجب آن بود كان چندان دل افروز
بگل خورشيد اندودند آن روز
گروهي بر درختان ميدويدند
گروهي سر بر ايوان ميكشيدند
گروهي سرسوي شيناب بردند
گروهي سر بزير آب بردند
يكي آب سيه در گوش رفته
يكي بر سر يكي بر دوش رفته
ز سرما هر يكي لرزيد چون بيد
دوان گشته ز سايه سوي خورشيد
چنان دادي تن آن دلبران تاب
كه در چشم آمدي خورشيد را آب
اگر آنجا فتادي پير صد سال
شدي حالي جواني طرفه احوال
نشسته بود گلرخ بر كراني
چو شكّر خنده ميزد هر زماني
وزانسوي دگر خسرو بدر شد
پزشكي را بر آن سيمبر شد
چو گلرخ را در ايوان مينديد او
سوي شاه سپاهاني دويد او
زمين را بوسه زد در پيش آن صدر
بشه گفت اي برفعت آسمان قدر
جهان تا هست فرمانت روان باد
هر آنچت دل چنان خواهد چنان باد
برفتم سوي خاتون، او بباغست
جهان از تف تو گويي چون چراغست
دلش گرمست و دارد اين هوا تفت
بسوي باغ ازين ايوان چرا رفت
كنون در باغ اگر باشد دگر راه
پديد آرد همان بيماري اي شاه
همان بهتر كه امروزش بياري
بتدريجي شبانگه درعماري
مگر بيماريش از سر نگيرد
طبيب از درد او دل برنگيرد
شهش گفت اي طبيب عيسي آسا
كه كرد آخر كم از روزي تماشا
كنون آن نيست گلرخ گر تو بينيش
كه با من شد چو شكّر، زهر گينيش
وفاداري و خوي خوش گرفتست
دلش از مهر من آتش گرفتست
سخنهايي كه با من گفت امروز
دگر نشنوده بودم زان دل افروز
دلش اكنون بسوي من هوا كرد
همه خوي بد و تندي رها كرد
بگفت اين و يكي خلعت بياراست
بهرمز داد و هرمز زود برخاست
چو روي چرخ زنگاري سيه شد
مه از زير سياهي سر بره شد
بپيش دايه آمد گل كه برخيز
قدم در راه نه چون پيك سر تيز
كه وقت رفتن ما اين زمانست
كه نه در ره عسس نه پاسبانست
ببايد رفت چون شب در شكستست
كه پروين نيز در پستي نشستست
بگفت اين و گشاد آنگه در باغ
شبي بود از سياهي چون پر زاغ
چنان شب، پيش چشم آن دل افروز
نمود از بيخودي روشن تر از روز
كسي كو روي دارد سوي ياري
ندارد با شب و با روز كاري
همه آن باشدش انديشهٔ كار
كه تا چون زودتر بيند رخ يار
خوشا نزديك ياري ره گزيدن
كه ميداني كه بتوانيش ديدن
چو گل با دايه لختي ره بريديد
بسوي خانهٔ هرمز رسيدند
يكي كنجي كه خسرو ساخته بود
ز بهر هر دو تن پرداخته بود
نهاني هر دو تن در كنج رفتند
ز بيم شاه يك ساعت نخفتند
چو مرغ صبحدم بگشاد پر را
ز خواب انگيخت مشتي بيخبر را
جهان از چهرهٔ خورشيد سركش
بجوش آمد چو دريايي پر آتش
زمين در زير گرد زعفران شد
عروس آسمان در پرنيان شد
چو روشن شد زمين را روي، جمله
بتان گشتند از هر سوي، جمله
بقصر گلرخ دلبر دويدند
ز گلرخ در هوا گردي نديدند
نه دايه بود در باغ و نه گلرخ
رسانيدند سوي شاه پاسخ
كه گل با دايه ناپيدا شد از باغ
دل ماشد ز گل چون لاله از داغ
نياسوديم از جستن زماني
نمييابد كسي زيشان نشاني
پري گويي ربودست اين دو تن را
كجا آخر توان گفت اين سخن را
ازان پاسخ دل شه سرنگون شد
ز خون دل لبش پر كفك خون شد
نه صبرش ماند نه آرام در دل
شكست آن كام دل ناكام در دل
بديشان گفت آخر حال چون شد
نه مرغي گشت كز ايوان برون شد
مگر گل بلبلي شد در هوا رفت
بخوزستان گريخت از دام ما رفت
كجا شد دايه گر گل رفت باري
عجب تر زين نديدم هيچ كاري
پري گر ماه را از باغ برداشت
چرا عفريت را بر جاي نگذاشت
پري گر داشت با ماه آشنايي
چرا آن ديو را نامد رهايي
پري گر برد حوري از بهشتي
چكارش بود با ديرينه زشتي
نميدانم كه اين احوال چونست
مگر در زير اين، مكر و فسونست
مرا بفريفت تا در دامم آويخت
بسوي باغ شد وز باغ بگريخت
كسي گويي كه از راهش ببردست
بشب ناگاه از باغش ببر دست
فرو ماندم درين انديشه عاجز
كه با من اين كه داند كرد هرگز
ز درد عشق دلتنگي بسي كرد
سواران را بهر سويي كسي كرد
منادي گر منادي كرد ناگاه
كه هر كو آگهي دارد ازان ماه
نه چندان گنج يابد از خزانه
كه بتواند شمرد آن را زمانه
درين انديشه و غم شاه دلسوز
بر خود خواند هرمز را همان روز
سراسر حال گل در پيش او گفت
چنان كز گفت او هرمز برآشفت
بشه گفتا نگفتم سوي باغش
نبايد برد پر سودا دماغش
كسي را با دلي پر درد آخر
تماشا چون بود در خورد آخر
تماشا را اگر دل شاد نبود
تماشا كردنش جز باد نبود
چو دل خوش بود مردم اصل اينست
تماشا كردن هر فصل اينست
بگفت اين و بشه گفت اي خداوند
ترا زين غم نبايد بود در بند
كه من اين كار، آسان بي زجيري
برون آرم چو مويي از خميري
ازين مشكل دل من گشت آگاه
كه آن بت را پري بردست از راه
مگر آبي بپاشيدست ناخوش
كه آب ما پري را هست آتش
مگر در آب بادي بوده باشد
كه گل را از ميان بربوده باشد
بجنبانم كنون اين حلقهٔ راز
مگر بر دست من اين در شود باز
وزان پس پيش خورشيد جهان تاب
يكي طشت بلورين كرد پر آب
كشيد آنگه خطي برگرد آن طشت
عزيمت خوان بگرد طشت ميگشت
گهي در آب روشن ميدميدي
گه از هر سو خطي بر ميكشيدي
هران حيلت كه ميدانست هرمز
بجاي آورد پيش شاه كربز
بدو گفتا بشارت باد شه را
كه از باغت پري بردست مه را
گل تر را پري همزاد بودست
كه آن همزاد او را در ربودست
چو با گل خفته بد دايه بيكجا
پري آويختست او را بيك پاي
كنون آن هر دو در روي زمينند
ولي بر پشتهٔ كهسار چينند
ز شه چل روز ميخواهم امان من
كه تا در خانه بنشينم نهان من
نشينم در خط و خوانم عزيمت
كنم از خانه ديوان را هزيمت
بسوزم عودتر در خانه بسيار
پري را سر بخط آرم بيكبار
بجاي آرم هران افسون كه دانم
عزيمتهاي گوناگون بخوانم
ولي از شاه آن خواهم كه داند
كه چل روزم بپيش خود نخواند
كسي را نيز نفرستد بر من
كه بر من بسته خواهد شد در من
هرانگاهي كه اين چل روز بگذشت
يقين دانم كه شه را سوز بگذشت
بپيش شاه بنمايم هنر را
برون آرم ز چين آن سيمبر را
چو شد بر دست من اينكار كرده
براه آيد دل تيمار خورده
وليكن چون من استادي نمودم
دل شه را بسي شادي نمودم
باستاديم گنجي زر بخواهم
بشاگردانه صد گوهر بخواهم
شهش گفتا چو كردي كار من راست
ز من بخشيدن آيد از تو درخواست
دريغم نبود از تو هرچه خواهي
وگر از من بخواهي پادشاهي
چو شه گفت آن سخن هرمز بدر رفت
سوي قصر جهان افروز شد تفت
جهان افروز چون ديدار او ديد
دل خود تا بجان دربار اوديد
نه روي آنكه با او راز گويد
نه برگ آنكه رمزي باز گويد
نه صبر خامشي نه طاقت درد
لبي خشك و دلي گرم و دمي سرد
جهان افروز را خسرو چنين گفت
كه اي ناديده بر روي زمين جفت
شهنشه را چنين كاري فتادست
كه از گل در رهش خاري فتادست
كنون آگاه باش اي عالم افروز
كه من رفتم ز خدمت تا چهل روز
بكنج خانه بنشينم نهاني
مگر زان گمشده يابم نشاني
جهان افروز از او حيران فرو ماند
چو باران اشك از مژگان فرو راند
برامد همچو نيلي چهرهٔ او
ازان غم خواست رفتن زهرهٔ او
نشسته بود هرمز بر سر پاي
كه تا چون زودتر برخيزد از جاي
چو آن سرگشته سر بر پاي ديدش
نه تن بر ره نه دل بر جاي ديدش
بهرمز گفت اينت آشفته كاري
نديدم چون تو هرگز بيقراري
مگر گرد رهي كاشفته باشي
كه تا بنشسته باشي رفته باشي
بشمعي ماني از تيزي و مستي
كه كس رويت نبيند چون نشستي
قرارت نيست يك دم در بر من
مگر پر كژدم آمد بستر من
مرا بر شكل مردمخوار داني
كه گرد من نگردي تا تواني
كنون چون بر زمينت نيست آرام
تپيده گشتهيي چون مرغ در دام
بروتدبير كار شاه كن زود
ز گلرخ شاه را آگاه كن زود
مه نو را بسي روز اي دل افروز
توان ديد و تو رفتي تا چهل روز
بگفت اين و هزاران دانهٔ اشك
فرو باريد همچون ابر از رشك
دل خسرو بسوخت اما بناكام
برون آمد زپيش آن دلارام
بسوي خانه آمد باز حالي
سراي خويش كرد از رخت خالي
بياران گفت خوردم بي گمان زهر
بزودي رفت ميبايد ازين شهر
سه مرد و چار زن هفتيم جمله
هم امشب در نهان رفتيم جمله
مرا اين دختر زنگي بلاييست
وليك او از غم من در وفاييست
نه كشتن واجبست او را نه بردن
نه با او زيستن ممكن نه مردن
دگر زن هست حسناي دل افروز
كه گويد ترك او كن، جز بدآموز
دگر زن دايه، ديگر نيز گلرخ
ز مردان خسرو و فيروز و فرخ
بگفت اين و ستور آورد در راه
فشاند از پشت ماهي گرد بر ماه
ستوري بود در رفتن چو بادي
كه در رفتن فلك را مهره دادي
بيك روز و بيك شب شست فرسنگ
بپيمودند صحرا را بشبرنگ
بسي بيراهه از هر سوي رفتند
همه هم پشت از صد روي رفتند
فرس راندند تا ده روز بگذشت
فتادند از ميان كوه در دشت
پديد آمد دران صحرا يكي دز
كه در دوري آن شد وهم عاجز
يكي دز بود هم بالاي افلاك
بپهنا بيشتر از عرصهٔ خاك
تو گفتي چرخ را پشتيوني بود
كه اختر گرداو چون روزني بود
چنان بامش بسودي روي افلاك
كه كردي آسمان را روي بر خاك
چنان برجش ز بار چرخ خم داشت
كه گفتي چرخ پشتش در شكم داشت
غراره بود بر ديوار بالا
نشسته ديدبان بر چرخ والا
بياران گفت خسرو كاين زمان زود
ببنديد از براي خون ميان زود
كه اين دز جاي دزدان پليدست
نديدم هرگز امّا اين پديدست
چو پيدا گشت خسرو از بيابان
فغان برداشت از بالا نگهبان
چو بشنود اين سخن خسرو ز بالا
يكي خر پشته ديد او سخت والا
چو مردان پيش خر پشته باستاد
زنان را بر سر بالا فرستاد
چو يك دم بود دز را در گشادند
سواري بيست روي از دز نهادند
بيك ره همچو شيران بر دميدند
بپيش آن جوانمردان رسيدند
شه و فيروز و فرخ هر سه از تير
سه كس در يك زمان كردند زنجير
چو در خون آن سه بدرگ غرقه گشتند
دگردزدان پريشان حلقه گشتند
گرفتند آن سه تن را در ميانه
شدند آن هر سه سرور چون نشانه
شه هرمز چو شير باشكوهي
بكردار كمر بربسته كوهي
بجوش آمد بكف در ذوالفقاري
چوآتش تيز، ليكن آبداري
چنان برهم زد ايشان را بيكبار
گزو گشتند سرگردان فلك وار
چو بعضي رافگندو بست لختي
باستاد او بران ره چون درختي
كه تا هر كايد از دزدان دگر بار
شود تيغ جگر رنگش جگرخوار
چو دزدان مردي هرمز بديدند
ز بيمش چون زنان دم ميدميدند
دو يارش از نبرد و زور و كينش
عجب ماندند و كردند آفرينش
كه گر اين حرب تو رستم بديدي
پي رخشت بسرهنگي دويدي
تراگر بنده بودي جاي آن هست
كه هستت در هنرهاي جهان دست
ز يك يك موي تو صد صد نشاني
توان دادن كه تو صاحبقراني
نبودند آن دو سرور هيچ آگاه
كه گردون فعل خود بنمود ناگاه
سه مرد دزد بر بالا دويدند
زنان را بر سر بالا بديدند
بديشان قصد آن كردند ناگاه
كه سوي قلعهشان آرند از راه
پس آنگه دختر زنگي برون جست
درآمد پيش، سنگي چند در دست
بدزدان داد روي و سنگ ها ريخت
چو زخم تير ديد از بيم بگريخت
يكي تيري زدندش بر جگر گاه
كه پيكانش برآمد از كمرگاه
ز تيري چون كمان قدش دو تاشد
دمش بگسست و جان ازوي جدا شد
بجان دادن ز دل برداشت آواز
كه اي هرمز بيا تا بينمت باز
ببين آخر كه داد من جهان داد
بگفت اين و بديدش روي و جان داد
جهان بوالعجب را كار اينست
درخت عاشقي را بار اينست
ببين كان عاشق مسكين چه غم خورد
كه تاتيري بآخر بر شكم خورد
تُرُش ميجست تا در زندگانيش
بتلخي جان برآمد در جوانيش
چو جان بستد سپهر جان ستانش
جهان برهاند از كار جهانش
چو لختي كرد از هر سو تك و تاز
ز خاك آمد بسوي خاك شد باز
چو دختر كشته آمد دايه برجست
امان خواست و ميان خاك بنشست
چو دزدان چهرهٔ آن دايه ديدند
ز نيكوييش بي سرمايه ديدند
بريدند آن زمان حلقش بزاري
بيفگندند در خاكش بخواري
بهم گفتند رستند اين زمان سخت
چه ميكردند اينجا اين دو بدبخت
جوان و پيرزن هستند بس زشت
كه اين يك همچو برفست آن چو انگشت
ز خوبي اين دو زن را هست بهري
كه تحفه بردشان بايد بشهري
ميان خاك و خون آن دايهٔ پير
بسر ميگشت باگيسوي چون شير
چو لختي در ميان خون بسر گشت
بران سرگشته حالي حال برگشت
فراوان رنج در كار جهان برد
بآخر باز در دست جهان مرد
چه بخشد چرخ مردم را از آغاز
كه در انجام نستاند ازو باز
دلا در عالمي دل مي چه بندي
كه تا صد ره نگريي زو نخندي
چه بندي دل درين زندان فاني
كه دل در ره نبندد كارواني
چو شمع زندگاني زود ميرست
ترا به زين جهاني ناگزيرست
حياتي كان بيكدم باز بستهست
كسي كان دم ندارد باز رستهست
چه خواهي كرد در عالم حياتي
كه آن را نيست يك ساعت ثباتي
چه آويزي تو در چيزي كه ناكام
ز دست تو بخواهد برد ايام
چو مُردي نه زنت ماند نه فرزند
درايد هفتهيي را بندت از بند
نه سيمت ماند و نه باغ و گلشن
نه تن ماند نه دل نه چشم روشن
چو بستانند از تو هر چه داري
بدشت حشر آرندت بخواري
بدشت حشر چون آيي بداني
كه چون بر باد دادي زندگاني
منه دل بر جهان ناوفادار
كه نه تختش بماند با تو نه دار
چو ميداني كزين زندان فاني
بعمر خود نديدي شادماني
ترا پس حاصلي زين تيره بنگاه
بجز حسرت چه خواهد بود همراه
گرت امروز گردون مينوازد
مشو ايمن كه او با كس نسازد
كه گردون همچو زالي كوژپشتست
بسي شوي و بسي فرزند كشتست
نخواهد كردن از كشتن كناره
چه صد ساله بود چه شيرخواره
چه ماتم چه عروسي غم ندارد
كه او زين كرم خاكي كم ندارد
الا اي شهسوار رخش معني
بفكرت بحرگوهر بخش معني
بهر گوهر كه تو منظوم كردي
جهاني سنگدل را موم كردي
چو تو موم آوري از سنگ خارا
كني از موم شمعي آشكارا
چنان پيدا كني آن شمع روشن
كه از شمعت شود صد جمع روشن
جهان روشن ز شمع خاطر تست
مشو غايب كه جمعي حاضر تست
چو تو بر ميفروزي شمع آفاق
چراغي بر فروز از بهر عشّاق
چنين گفت آنكه بودش در سخن دست
كه هر دم ز يوري نو بر سخن بست
كه سلطان سپاهان خواهري داشت
كه چون سرو خرامان منظري داشت
بخوبي در همه عالم علم بود
جهان افروز نام آن صنم بود
زبازيهاي چرخ نامساعد
ببستر بر فتاد آن سيم ساعد
شهنشه زود هرمز را فرستاد
كه ما را ناتواني ديگر افتاد
نگه كن علّت و بشنو سخن زود
مكن تقصير، تدبيري بكن زود
چو پاسخ يافت هرمز از بر شاه
روان شد تا سراي خواهر شاه
سرايي ديد چون گنجي ذخيره
كه در خوبي او شد چشم خيره
بپيش صفّه تخت زر نهاده
جهان افروز بروي سر نهاده
زده حوران بگرد تخت او صف
گرفته عنبر و كافور بر كف
گلاب و عود بر بالين نهاده
بگردش خوانچهٔ زرّين نهاده
نقابي بر رخ چون مه كشيده
بزير چشم رخ بر شه كشيده
بسوي تختش آمد شاهزاده
همه دلها سوي آن ماه داده
جهان افروز چون در وي نظر كرد
جهان بر چشم خود زير و زبر كرد
رخي چون آفتابي ديد رخشان
لبي مانندهٔ لعل بدخشان
چو سروش قد و چون مه روي ديدش
زمّرد خطّ ومشكين موي ديدش
ز خطّش ماه سر ميتافت از راه
بزيبايي خطي آورده بر ماه
خطش برگرد مه بر هم زده دست
ز سبزه بر گل تر نخل ميبست
چو زلفش مشك باريها نمودي
خط او خرده كاريها نمودي
خط او حلقه گرد ماه ميزد
ميان شهر زلفش راه ميزد
بخوبي روي او هم آن هم اين داشت
كه برمه خوشههاي عنبرين داشت
سمنبر ماه را در خوشه ميديد
وزان خوشه دلي در گوشه ميديد
مهي و خوشه بسته عنبرينش
چو مشك تازه پنجه خوشه چينش
چو رخ بنمود آن درّ شب افروز
جهان افروز را تاريك شد روز
تن سيمين او بر نرم مفرش
بجوش آمد چو دريايي پر آتش
بجانش آتشي سخت اندر افتاد
بلرزيد و ازان تخت اندر افتاد
چنان ميتافت زان آتش درونش
كه پيراهن همي سوخت از برونش
سيه شد پيش چشمش روزگارش
هزيمت گشت از او صبر و قرارش
كجا در عشق ماند صبر كس را
كه دل طاقت نيارد يك نفس را
چو شد بيهوش آن دلخواه بي صبر
بسي باران بريخت آن ماه بي ابر
كنيزان گرد او حيران بماندند
گلاب و مشك چون باران فشاندند
چو آن دلداده لختي گشت هشيار
چو مستي پر گنه بگريست بسيار
ز حال خود خجل گشت و عجب ماند
چو كشت تشنه زان غم خشك لب ماند
بدل گفتا بلاست اين يا پزشكست
كه روي من ازو غرق سر شكست
بجاآورد هرمز كان سمنبر
ز عشق هرمز افتادست مضطر
برفت ونبض او آورد در دست
چو نبض او بديد از جاي برجست
بگفتا يافتم زين كار بهره
كه دارد زشت باد اين خوب چهره
بسامانش ببايد ساخت درمان
مگر درمان پديد آيد بسامان
بگفت اين و ز ديوان رفت بيرون
جهان افروز ازو خوش خفت در خون
بياران گفت دل پر سوز ماندم
كه در كار جهان افروز ماندم
ندانم چون كنم با او جفايي
چو ميدانم كزو بينم بلايي
من آنجا با دل اندوهگينم
نكو بودم كه در بايست اينم
وليكن چون كنم چون كار افتاد
جهان را اين چنين بسيار افتاد
بدو گفتند ياران شادمان باش
كه گفتت كز چنين غم سرگران باش
ترا زين جاي صد شاديست امروز
كه دو شهزاده بر شاهند دلسوز
جهان افروز و گلرخ يار داري
چرا پس از جهان تيمار داري
كسي كو يافت پهلو زين دو همدم
چرا پهلو نسايد با دو عالم
نيايد زان صنم كارم فروتر
دوعاشق چون سه باشند اين نكوتر
ز سه كمتر نشايد هيچ مايه
ناستد ديگ پايه بي سه پايه
كنون در عاشقي مايه تو داري
تجارت كن كه سرمايه تو داري
ز دو معشوق كارت بهتر آيد
برهٔ دو مادري فربه تر آيد
چو دو حلقه زني بر در زماني
كه گرزان نبودت زين درنماني
تراست اندر پزشكي آب در جوي
كه نانت پخته شد اكنون ز دو سوي
خوشي ميباز عشقي درنهان تو
مكن دل ناخوش از كار جهان تو
چنان در خنده آمد زان سخن شاه
كه بست از خندهٔاو بر سخن راه
همه شب خسرو از وسواس تا روز
چو شمعي تا سحر ميسوخت از سوز
چو پيدا شد دف زرّين دوّار
ستاره ريخت در دف سيم انوار
طبيبي را بر گل رفت خسرو
ز بهر درد دادش داروي نو
چو خالي بود گل چون نيم غمزي
بگفتش ازجهان افروز رمزي
كه تا آن دلبرم در بر گرفتست
ز جان خويشتن دل برگرفتست
جهان از روي گلرخ چون نگارست
جهان افروز باري در چكارست
چه گر از گل دلي پر سوز دارم
چرا دل بر جهان افروز دارم
ز گلرخ گو دلم پر سوز ميباش
جهان گو بي جهان افروز ميباش
بگفت اين و برفت از پيش گلرخ
سوي قصر جهان افروز فرّخ
همه شب در غم، آن ماه دل افروز
كه تا بيند رخ خسرو دگر روز
بدست ديو داده رشتهٔ دل
شده يكبارگي سرگشته دل
چو خسرو را بديد ازدردناكي
چو لعلي شد رخش از شرمناكي
دلش را شرمساري كارگر شد
مهش از شرم زير حجله در شد
چو مه را شهربند حجله كرد او
كنار خود ز پروين دجله كرد او
چو سيب هرمز از خط شد پديدار
فرو باريد بر رخ دانهٔ نار
برخ بر از دو نرگس رود ميكرد
بران سيبش كلوخ امرود ميكرد
چو دست سيمگون از بر بكردي
اساس عشق محكمتر بكردي
رگ دل چون بدست آورد جانانش
تن خود را رگي ميديد باجانش
چو دستش سخت داشت و روي رگ سود
دلش از مهر خسرو سست رگ بود
چو دست شاه شد بر روي رگ راست
دل دختر چو خون در رگ بتك خاست
برگ در شد دل در خون نهاده
براي دستبوس شاهزاده
رگ دختر ازان پس زود ميجست
كه ميزد هر زمانش بوسه بر دست
نشسته آن دو دلبر روي در روي
بزير چشم ديده موي در موي
بناي عشق هر دوگشته محكم
بيك ره حلقه شان افتاده در هم
همي گفتند بي پيغام و آواز
نهان از يكدگر با يكدگر راز
نمودند از كنار چشم اشارت
گرفتند از ميان ترك عبارت
جهان افروز با دل گفت صد راه
كه اي دل نيست اين دلبر بجز شاه
همه ترتيب شاهان ديدهام زو
سخن جز بر ادب نشنيدهام زو
مرا دل ميزند كو پادشاهست
كه بروي فرّيزداني گواهست
چو اين انديشه بر دل راه داد او
دل خود را بدان دلخواه داد او
بخسرو گفت كاي داننده استاد
شهت از بهر آن اينجا فرستاد
كه تا در كار من بندي دلي را
بزودي بر گشايي مشكلي را
دلم را در درون، آتش فگندي
تو سوز من برون، بريخ چه بندي
تو با من در درون ماني، ز بيرون
مرا با تو چه بايد كرد اكنون
مكن اين سركشي از سر برون كن
درونم سوختي درمان كنون كن
همي گفتم درون آيي تو بر من
چه دانستم برون آيي تو برمن
چه كردستم بجايت اي زبون گير
دو رويي از برونت او برون گير
شد آتش در درون من پديدار
بپل بيرون مبر اين شيوه كردار
همي تا دست بر دستم نهادست
ز دست او دل از دستم فتادست
چه غم بود اين كزو بر جانم آمد
ازين محنت برون نتوانم آمد
سرم سوداي اين سركش گرفتست
درونم شعلهٔ آتش گرفتست
ز سر تا پاي من در سوز ماندست
ندانم تا جهان افروز ماندست
درين محنت ز چشم بد بترسم
ز رسوايي خود بر خود بترسم
بيك ره عقل رفت و بيم جانست
كدامين عقل كاين سودانه آنست
بيك دم عشق تا در كارم آورد
بسي ديوانگيها بارم آورد
گر اين غم در دلم دارم نهان من
چه سازم با رخ چون زعفران من
وگر رويم بپوشم زير پرده
چه سازم با دل تيمار خورده
مرا اين درد بي درمان ز دل خاست
مرا اين آتش سوزان ز دل خاست
اگر صد سال بيماريم بودي
بسي به زين نگونساريم بودي
بلاي من بدرمان من آمد
چه شورست اين كه در جان من آمد
اشارت كرد شه را نزد خود خواند
باعزازش بنزد خويش بنشاند
بدو گفتا نپرسي خود كه چوني
ز سوز اندروني و بروني
پس احوال تبم را شرح ميپرس
درازي شبم را شرح ميپرس
طبيباني كه از دمساز پرسند
ز رنجوران ازين به باز پرسند
چو دمسازان اگر بيمار داري
ازين به كن مرا تيمار داري
چو از دل گرميم داري خبر تو
مسوز از تاب هجرم بيشتر تو
تو درمان كن كه من در دوستداري
نيم دور از طريق حق گزاري
بهر كامي ترا كامي ببخشم
بهر گاميت اكرامي ببخشم
اميد اندر من و تيمار من بند
طبيبي كن دل اندر كار من بند
مرا زين كار خود جز خستگي نيست
كه در كار منت دلبستگي نيست
نمي انديشي از بيماري من
تو گويي مي نه بيني زاري من
مگر از من نمييابي مراعات
بدي را نيكويي نبود مكافات
چه گلرخ دايه را جان داده ميديد
ميان خاك و خون افتاده ميديد
نبودش تاب آن بيداد و خواري
برآورد از جهان فرياد و زاري
كتان سنبلي بر تن بدرّيد
چو گل بر خويش پيراهن بدرّيد
ز خون نرگسش گل گشت هامون
شد از شبرنگ چشمش خاك گلگون
فغان ميكرد و ميگفت اي گرامي
چرا كردي برفتن تيز گامي
چو حلقه سر نهادي بر در من
بزاري جان بدادي بر سر من
دل و جان در سر و كارم تو كردي
وفاداري بسيارم تو كردي
تو بودي از جهان جان و جهانم
چو رفتي از جهان برگير جانم
تو بودي غمگسارم در جواني
نخواهم بيتو اكنون زندگاني
تو بودي مونسم در هر بلايي
تو بودي مشفقم در هر جفايي
دريغا كز طرب لب تر نكردي
كه عمري رنج بردي برنخوردي
تو بودي كار ساز و ساز گارم
تو بودي مهربان و راز دارم
خداوندا بمردم در جواني
كه من سير آمدم زين زندگاني
چو ابرو از طرب پيوسته طاقم
كه هر دم ياريي بدهد فراقم
فلك هر ساعتي از بي وفائي
دهد از همنشينانم جدايي
عجب نبود كه همچون دايهٔ من
جدايي گيرد از من سايهٔ من
چه بودي گر برفت آن مهربانم
كه رفتي بر پي او نيز جانم
چو دزدان روي گل ديدند ناگاه
چو غنچه باز خنديدند ازان ماه
نگه كردند حُسنا در برش بود
يكي خورشيد و ديگر اخترش بود
گرفتند آن دو بت را و ببردند
بسوي دز بدزبانان سپردند
چو دزدان سوي دز رفتند از جنگ
ببالا كرد خسرو شاه آهنگ
چو بر خر پشته آمد شاهزاده
دو زن را ديد بر روي اوفتاده
بخواري هر دو زن را كشته ديدند
دو ديگر از ميان گمگشته ديدند
بهم آن هر سه تن اقرار كردند
كه دزدان پليد آن كار كردند
دو ناخوش روي را كشتند ناگاه
دو نيكو روي را بردند از راه
سيه كردند كار خويشتن را
كه كاري سخت آمد آن سه تن را
شه سرگشته دل در پيش ياران
فرو ميريخت خون دل چو باران
بياران گفت چندين مكر كرده
بلا ديده بسي و اندوه خورده
بچندين شهر چندين غم كشيده
كنون چون لقمه شد بر لب رسيده
يكي از دست ما اين لقمه بربود
ولي چه سود ازين چون بردني بود
اگر صد موي بشكافم بتدبير
برون نتوان شدن مويي ز تقدير
همه روز آن سه تن با هم ببودند
ز گلرخ راز گفتند و شنودند
نميديدند روي رفتن خويش
نه روي ماندن و آسودن خويش
بهم گفتند اگر باشيم يك ماه
ز ما يك تن نيابد سوز دز راه
مگر مرغي شويم و پر برآريم
كه تا از برج اين دز سر براريم
دل خسرو ازان غصه چنان شد
كه خوني گشت و از چشمش روان شد
رخش چون زعفران گشت و لبش خشك
دو دستي خاك ميافشاند بر مشك
حميّت بر تن او كارگر شد
دلش همچون فلك زير و زبر شد
بياران گفت آن درمانده مسكين
چه سنجد در كف دزدان بي دين
خداوندا تو ميداني كه چونم
تويي هم رهبر و هم رهنمونم
ببخشي بر من بيچاره گشته
ز خان و مان خويس آواره گشته
بفضلت بندازين سرگشته بگشاي
مرا ديدار آن گمگشته بنماي
ندارم از جهان جز نيم جاني
بكام دل نياسودم زماني
دل خود را دمي بيغم نديدم
بشادي خويش را يك دم نديدم
دلم خون شد بحق چون تو خاصي
كزين دردم دهي امشب خلاصي
چو شد زاندازه بيرون زاري او
درامد يار او درياري او
بخسرو شاه گفت آزاده فرّخ
كه فارغ باد شاه از كار گلرخ
كه من در شبروي بسيار بودم
بسي در عهدهٔ اين كار بودم
هم امشب نيز آن مه را بدزدم
وگرنه سر بتاب از پايمزدم
ازان شادي دل خسرو چنان شد
كه گفتي پير بود از سرجوان شد
بسي بر جان فرّخ آفرين كرد
كه بادي جاودان اي پيش بين مرد
بدين امّيد ميبودند آن روز
كه تا ناگه فرو شد گيتي افروز
چو خورشيد از فلك در باختر شد
همه درياي گردون پر گهر شد
شه زنگ از حبش لشكر برون كرد
فلك را پايگاهي قيرگون كرد
شبي بود از سياهي همچو انقاس
نشسته پاسبان بر منظر پاس
شبي در تيرگي از حد گذشته
چو نيل و دوده در قطران سرشته
شبي تاريك و فرّخ زاد در خشم
سيه پوشيده همچون مردم چشم
چو فرّخ زاد با شب همقبا شد
نه شب از وي نه وي از شب جدا شد
چو فرّخ شد برون از پيش هرمز
بتنها باز ميگشت از پس دز
دزي بد خندقش در آب غرقه
شده درگرد آن دز آب حلقه
نميديد از پس دز پاسداري
بپل بيرون شدش بس روزگاري
ز زير خاك ريز آن دز از دور
كمند افگند بر يك برج معمور
چو گربه بر دويد و بر سر آمد
ز سگ در تك بصد ره بهتر آمد
بزير باره بامي ديد والا
كمند افگند در ديوار بالا
بيك ساعت ببام آمد ز باره
بجايي روشني ديد از كناره
برهنه پاي سوي روزني شد
دو چشمش سوي مردي و زني شد
بزن ميگفت آن مرد جفا گيش
كه اي زن ناجوانمردي مكن بيش
بكين چون آب داده دشنهٔ تو
ز بي آبي بخونم تشنهٔ تو
چرا پاسخ بكام من نگويي
چرا ناكام كام من نجويي
اگر كام دلم حاصل نياري
سر جان داشتن در دل نداري
بيا فرمان من بر كام من جوي
هواي همنشين خويشتن جوي
خود آن زن بود حُسناي دلارام
چو مرغي سرنگون افتاده در دام
بپيش دزد ميگفت اي خداوند
نخستين شاه ما را دست بربند
چو شه در بندت آمد من ببندم
كه من از بيم او انديشمندم
چو آن هر سه گرفتار تو آيند
دل و جانم خريدار تو آيند
تو ايشان را زره بر گير وانگاه
بكام خويش كام خويش در خواه
سخن ميگفت زينسان پيش آن مرد
كه تا برهد مگر زان ناجوانمرد
چو از روزن فراتر رفت فرّخ
شنود از دور جايي بانگ پاسخ
سوي آن بام روي آورد چون دود
كدامين دود، نتوان گفت چون بود
سرايي ديد ايوان برگشاده
نشسته گلرخ و شمعي نهاده
يكي دزدي بپيش گل فگنده
دهانش بسته و چشمش بكنده
چو فرّخ آن بديد از ناز و از كام
صفيري زد بسوي گلرخ از بام
چو گلرخ ديده سوي بام انداخت
صفير مرد حيلت ساز بشناخت
بسوي بام رفت و در گشادش
بيك ساعت سلاح و تيغ دادش
بفرخ گفت ده مردند در دز
دگر مشتي زنند ادبار و عاجز
ترا گر خود نبودي راه بر من
نجستندي ز من يك مرد و يك زن
كنون چون آمدي برخيز هين زود
برآور زين گروه آتشين دود
كه پرخون شد ز درد دايهٔمن
همه پيراهن و پيرايهٔ من
مرا آن دم كه دزد از جاي بربود
دلم از درد مرگ دايه پر بود
ندانستم در آن دم هيچكس را
نگاهي مينكردم پيش و پس را
وگرنه دزد كي بردي مرا زود
ولي اين كار تقدير خدا بود
بگفت اين وز درد دايه برجست
چو ني بر كينهٔ دزدان كمر بست
روان شد همچو شاخ سرو گلرخ
دوان سر بر پيش آزاده فرخ
چو پيش خانهٔ حُسنا رسيدند
صفير از حيله درحسنا دميدند
چو آن دزد پليد از پس نگه كرد
سرش را زودحسنا گوي ره كرد
چو دل فارغ شدند و راه جستند
ز هر سو قلعه را درگاه جستند
برون بردند يك مرد و دو زن راه
وزانجا برگرفتند آن سه تن راه
چو برسيدند با پيش و پس دز
بدز در خفته بد ده مرد كربز
كم از يك ساعت از زخم كتاره
سه تن كردند ده كس را دو پاره
چو دل از كار ايشان بر گرفتند
از آنجا راه بالا برگرفتند
زنان را دست بر بستند يك سر
گشادند آنگهي آن قلعه را در
شه و فيروز را آواز دادند
كه تا هر يك جوابي باز دادند
ز بانگ گل چنان دلشاد شد شاه
كه چون شوريدهيي سر داد در راه
چوآن آزادگان آنجا رسيدند
ببستند آن در و سر در كشيدند
گل آشفته خون ميريخت برخاك
نشسته خاك بر سر پيرهن چاك
ز نرگسدان چشمش خون روان كرد
اديم خاك را چون ارغوان كرد
ز باران سرشكش گل برون رست
كجاديدي گلي كان گل ز خون رست
خروش و جوش چون دريا برآورد
چو كوهي لاله از خارا برآورد
دل شه تنگ شد زانماه چهره
بگل گفتا زعقلت نيست بهره
كسي چون كشته شد اكنون چه تدبير
كه درماني ندارد درد تقدير
قضا از گريهٔ گل برنگردد
كه تقدير خدا ديگر نگردد
چو ما را فتنه زين دزدان كژخاست
چنين كاري نيايد بي كشش راست
درست از آب نايد هر سبويي
زهي سنگ و سبوي تند خويي
بماتم گر قيامت كردهيي ساز
نبيني تا قيامت دايه را باز
تو خود داني يقين كان دايهٔ پير
بسي سيري نمود از چرخ دلگير
بدو نيك جهان بسيار ديد او
زهر نوعي بسي گفت و شنيد او
غم او مي مخور چندان كه دايه
ز عمر خود تمامي يافت مايه
غم آن دختر زنگي خور آخر
كه بود از دايه بس نيكوتر آخر
غم او خور كه او بهتر ز دايه
كه از فرهنگ وخوبي داشت مايه
ز كشتن كار دختر را مزيدست
كه دزدان غازيندو او شهيدست
سمنبر را ز خسرو خنده آمد
تو گفتي مردهيي بد زنده آمد
همه شب هم درين بودند تا روز
كه برگردون علم زد عالم افروز
زمين چون رود نيل از جوش برخاست
فلك صوفي نيلي پوش برخاست
عروس آسمان از پردهٔ قار
چو طاوسي برون آمد برفتار
بهر يك پر هزاران پرتوش بود
كميتي ازرق تنها روش بود
گل خورشيد چون از چرخ بشكفت
بجاروب شعاع اختر فرو رفت
دو زن با فرّخ و با شاه فيروز
بگرديدند گرد دز دگر روز
فراوان مال و نعمت يافت خسرو
چه زرّ كهنه و چه جامهٔ نو
بفيروز و بفرخ داد جمله
كه صد چندين شما را باد جمله
بسي فيروز بر شاه آفرين كرد
زبان بگشاد فرخ همچنين كرد
كه ما از بندگان شهرياريم
بديدار تو روشن روزگاريم
ترا برجان ما فرمان روانست
چه ميگوييم ما چه جاي جانست
اگر زر بخشي و ور سيم ما را
نيابي كار جز تسليم ما را
ز فرمان تو هرگز سر نپيچيم
كه بي فرمان تو كمتر ز هيچيم
چو بربستند بار سيم و زر هم
گشادند آن زمان از يكدگر هم
كه گر خواهيد در بنگاه گيريد
وگرنه هم از اينجا راه گيريد
ازان پس جمله پيش پشته رفتند
بر آن عورتان كشته رفتند
ز خون آن هر دو زن را پاك كردند
دلي پرخون بزير خاك كردند
همه خلقي كه در افلاك بودست
رهش از خون بسوي خاك بودست
تو نيز اي مرد عاقل همچنيني
كه گه خوني و گه خاك زميني
كسي كو زير چرخ سرنگونست
رجوع او ميان خاك و خونست
تو تا در زير اين زنگار رنگي
اگرچه زندهيي مردار رنگي
بسختي گر پي صد كار گيري
اگر خود زاهني زنگارگيري
چو اينجا پايداري نيست ممكن
چگونه ميتواني خفت ايمن
همه شب سر چرا در خواب آري
كه تا روز قيامت خواب داري
تن مردم كه مشتي خاك و خونست
ميان آمد و شد سرنگونست
ببين تا آمدن بر چه طريقست
كه خون و درد زه با او رفيقست
نگه كن تا شدن چون بود و كي داشت
كه مرگ و حسرت دايم ز پي داشت
درين آمد شد خود كن نگاهي
كه تا چندان بيفزايي بكاهي
كسي از آدمي شرمندهتر نيست
كه هر ساعت ز گريه چشم تر نيست
شبي خوشتر ز نوروز جواني
مي صافي چو آب زندگاني
گل و خسرو فتاده هر دو سرمست
بكش آورده پاي و زلف در دست
سيه پوشيده زلف شبروگل
شده شب همچو روز از پرتو گل
رخ چون روز آن دُرّ شب افروز
شب تاريك روشن كرده چون روز
زمين از بوي مويش مشك خورده
شكر با قند او لب خشك كرده
بخوزستان شكر از خندهٔ او
تبرزد در سپاهان بندهٔ او
گل سيرابش آتش درگرفته
لبش خندان و زلفش برگرفته
جهاني دل فتاده خرقه او
خرد در گوش كرده حلقه او
چو سروي ماه گلرخ سر فگنده
مهي در سر، سري در برفگنده
سر زلفش ز مشك تر زده آب
ز تاب روي گل گشته سيه تاب
قدح در حلق گل گشته شفق ريز
شده گل چون قدح ازمي عرق ريز
چو گلرخ برقع از رخ برگرفتي
ز خجلت باغ، زاري در گرفتي
وگر شعر سيه بر سر فگندي
مه و خورشيد را درسر فگندي
وگر آن نازنين با جام بودي
بگردون بر،نفير عام بودي
شكر از لعل گل در يوزه گر بود
بنفشه خرقه پوش آن شكر بود
زمي رنگ رخ آن ماه ميتافت
بتنهايي همه بر شاه ميتافت
چو برخاست از نشست مسند آن ماه
دل خلوت نشين برخاست از راه
گل سرمست چون برخاست از جاي
شهش گفت اوفتادم مست درپاي
چو برخيزي تو، بنشيند سلامت
چو بنشيني تو، برخيزد قيامت
دل خسرو بخون پيوستهٔ تست
ازانم همچو خون دل بستهٔ تست
يك امشب ده بدست خود شرابم
كز آبادي حسنت بس خرابم
هواي دست يازي دارم امشب
سرگردن فرازي دارم امشب
دو زلف چون دو هندوي زره پوش
منه در تركتازي بر سر دوش
دمي با من مي گلرنگ در كش
مباش اي سيمبر چون زلف سركش
بگفت اين وز لعلش گلشكر ساخت
دو دست خويش در گردش كمر ساخت
ز رشك شه فغان برخاست از ماه
كه شاهد بود شاهد بازي شاه
گل تر هندوي زلفش ببازي
درآورده بدست تركتازي
گهر بر نطع و رخ بر شه فگنده
شكر برگل قصب بر مه فگنده
ميي بستد ز دست شاه گلروي
ميي چون روي او گلرنگ و گلبوي
شكر ميريخت، نازي تلخ ميكرد
بشيريني شرابي تلخ ميخورد
بشكّر شير رز را بوسه ميداد
بجرعه خاك را سنبوسه ميداد
زبان بگشاد خسرو شاه سرمست
بگل گفت اي ز مستي رفته از دست
چو تو مستي ز لب مي ده بمستان
دمي بنشين كه در خوابند مستان
كه خواهد يافتن زين به زماني
سر سَر دِه بده در ده زماني
مكن دل ناخوش از قلّاشي ما
دمي خوش باش،در خوش باشي ما
بزاري ميسرايد مرغ شبگير
بيار اي مرغ زرّين نالهٔزير
چو گلرخ پاسخ شه يافت برجست
بخدمت پيش شه شد باده بردست
ز قدّش سروبن تشوير ميخورد
ز چشمش نرگس تر تير ميخورد
چو سرو آزاد كرد قدّ اوبود
مقر آمد بپيش قدّ او زود
فشانان آستين ميشد بر شاه
گريبانش گرفته دامنماه
بمشكين زلف روي حضرتش رفت
مباركباد عيد عشرتش گفت
شه و گل مانده با هم هر دو تنها
بمستي گام زن گرد چمنها
مشام از بوي مي پر مشك كرده
ببوسه هر دو لب تر خشك كرده
ز مي بيخود دل خونخوارهٔگل
فروزان آتش از رخسارهٔ گل
چو شد از مي گل لعلش در آتش
ز مي شد گفتهيي نعلش درآتش
ز شوق سرخي رخسارهٔ ماه
سيه شد ديدهٔخونخوارهٔ شاه
بر گل رفت شه دستي بدل بر
كه تا با گل كند دستي بگل در
گلش گفت اي دگر ره گشته بيداد
مرا از دست بيداد تو فرياد
ترا بر من چو حاصل باقيي نيست
بگير اين مي كه چون گل ساقيي نيست
دگر ره بازم آوردي عتابي
نماندت گوييا باقي حسابي
ز چشمت مستم و از باده هم مست
بدار آخر ازين مست دژم دست
دل گلرخ ز نرگس پاره داري
كه تو خود نرگس اين كاره داري
خطي چون مشك عنبر ناك داري
سخن چون زهر و لب ترياك داري
مكن چندين بشهوت ميل، حالي
كه شهوت بگذرد چون سيل، حالي
ازان چيزي كه يك دم بيش نبود
اگر نوشي بود جز نيش نبود
رها كن شهوت اندر ذوق مستي
زماني دور شو از هرچه هستي
چو گشتي مست، با گل كن دمي گشت
بگرد مفرش زنگار گون دشت
ز عالم دلخوشي داري جهاني
چو گل خوش باش از عالم زماني
شه از گفتار گل از دست شد مست
ز پا افتاد مست و رفت از دست
دلش بيهوش شد از خواب نوشين
كه دل پرجوش داشت ازتاب دوشين
چو طفل صبح بر روي زمانه
برانداخت از دهن شيرشبانه
چو طفلان دست از بر تنگ بگشاد
جُليل از چهرهٔ گلرنگ بگشاد
سر از گهوارهٔ گردون بدر كرد
بخنديد و جهاني پر شكر كرد
چو طاوس عروس خضر خضرا
علم زد بر سر اين چتر مينا
برامد از حمل چون چتر زربفت
جهان را سال سيم افشان بسر رفت
چو اين طاوس زرّين در حمل شد
زمانه با زر ركني بدل شد
همه كهسارها از لاله جوشيد
همه صحرا ز سبزه حلّه پوشيد
تو گفتي ذرّه ذرّه خاك صحرا
نهفت از سبزه زير گرد خضرا
هوا را آب خضر از سر درآمد
زمين را گنج قارون با سرآمد
چمن از دست گل پيمانه ميخورد
صبا هر شاخ را سر، شانه ميكرد
كنار جوي از سبزه سپر بست
ميان كوه از لاله كمربست
چمن گفتي دبيرستان همي داشت
كه چندين طفل در بستان همي داشت
هزاران گل چو طفلان نوشكفته
ز برگ سبز، لوحي بر گرفته
صبا چون جلوهشان دادي بصدروح
نهادي هر يكي انگشت بر لوح
جهان پيرانه سر گفتي جوان شد
زمين از سبزه همچون آسمان شد
هزاران لعبت زنگار جامه
شدند از شاخها پرّان چو نامه
هزاران طرفه جادوي كرشمه
شده شينابگر بر روي چشمه
هزاران تيز چشم سرمه كرده
برون ميآمدند از زير پرده
هزاران طفل خرد شيرخواره
برآورند سر از گاهواره
بزاري عندليب از گل سخنجوي
گل از گهواره چون عيسي سخنگوي
ز شاخ سرو طوطي شكرخوار
برآورده فغان از شكريار
چمن از هر طرف چون نخل بندان
نموده لعبتان آب دندان
چمن مرواحه ساز از پرّ طاوس
شده روح صبا چون روح محبوس
چمن از دست گل سر جوش خورده
مسطّح حلقهها در گوش كرده
به دم مشّاطهٔ باد سحرگاه
زده بر نوعروسان چمن راه
صباي تند در عالم دميده
جُليل سبز گل، در هم دريده
سه لب كرده دو لب خندان بيكبار
لب كشت و لب جوي و لب يار
جهان جانفروز افروخته شمع
بهشتي حلّه پوش از هر سويي جمع
چو سنبل خاك را زنجير مويي
چو سوسن باغ را آزاده رويي
ز روي كوه لاله خنجر افراز
ز جرم ابر ژاله ناوك انداز
بنفشه خرقهٔفيروزه در بر
گل زرد افسر زر بفت بر سر
بنفشه جلوه كرده پرّ طاوس
شكوفه در نثار و در زمين بوس
بنفشه سر گران از بس خرابي
كشيده لاله در خارا عتابي
بنفشه طفل بود از ناتواني
ولي نامد ازو رنگ جواني
بنفشه بر مثال خرقه پوشان
سرآورده بزانو چون خموشان
بنفشه خرقه ميپوشد بطامات
ولي نيلوفرست اهل كرامات
كه نيلوفر چو نيلي پوش اصحاب
سجاده بازافگندست برآب
چو آب از باد نوروزي گره يافت
ز روي آب، نيلوفر زره يافت
چو خورشيدش بتفت و تاب افگند
زره برداشت سپر بر آب افگند
برامد ارغوان همچون تبرخون
فرو ميريخت گفتي از جگر، خون
سراسر پيرهن در خون كشيده
زبانها از قفا بيرون كشيده
تنش در دام، كافورنهاني
شده چون پنبه، مويش در جواني
چه، كز روز جواني پير ميزاد
ولي كش ابرهر دم شيرميداد
چو چشم چشمهها گرينده شد باز
دهان ياسمين از خنده شد باز
چو شد خندان، پديد آمد زبانش
زبان بگشاد و پيدا شد دهانش
برامد لاله همچون عود و مجمر
برون آتش، درون عود معنبر
بسان شعلهٔآتش بر افروخت
بران آتش دلش چون عود ميسوخت
درآمد پاي كوبان بلبل مست
كه گل درجلوه ميآيد بصد دست
چو بلبل بر سر گل نوحه گر شد
گل از پيكان برون آمد سپر شد
همي كز مهد زنگاري جدا شد
بيك شبنم كلاه او قبا شد
گل نازك چو در دست صبا ماند
براي دفع او بر خود دعا خواند
چوگل خواندي دعابستان شنيدي
صبا ازدم دعا را در دميدي
چوشد پيكان گل از خون دل، پر
كف ابرش نثاري كرد از دُر
چو دُر بستد، نمود از كف زر زرد
بمرد باغبان گفت از سر درد
كه زر بستان و دُر از ناتواني
مرا يك هفته ده آخر اماني
بآخر مرد، آن دُرّو زر ساو
نه زر بستد نه دادش هفتهيي داو
چو گل در بار كم عمري فتادي
بزاري بانگ بر قمري فتادي
ز گل قمري خوش الحان همي خواند
همه شب ق و القرآن همي خواند
چو موسيقار درس عاشقان گفت
چو موسي بلبل عاشق برآشفت
ز مستي طوف در گلزار ميكرد
همه شب آن سبق تكرار ميكرد
زبان بگشاد چون داود بلبل
زبور عشق خود، ميخواند بر گل
چو گل از صد زبان تكبير گفتي
ز گلبن فاخته تفسير گفتي
همه شب فاخته ميگفت ياحي
من از سر شاخ طوبي دورتاكي
چوسار از سرو گفتي سرگذشتي
صرير نعره زن از سر گذشتي
چو يك بلبل ز شاخ آواز دادي
دگر بلبل جوابش بازدادي
بنعره بلبلان دُردانه سفتند
همه شب تا بروز افسانه گفتند
ز يك يك شاخ بانگ چنگ برخاست
هزاران مرغ رنگارنگ برخاست
ندانم تا كرا باغي چنان بود
وگر بود آنچنان بر آسمان بود
ز شهرآراي چون بگذشت يك ماه
بسوي باغ شد يكماه آن شاه
برون از شهر باغي داشت خسرو
كه در خوبي بهشتش بود پس رو
كشيده سي چمن، در روضهٔ او
فگنده گل، عرق در حوضهٔ او
چه حوضي، روشني آفتابش
گلابي در عرق اِستاده آبش
بهرسوي چمن آب روان بود
رياحين چمن سيراب ازان بود
كشيده سر بسر در سرو آزاد
ببسته ره بزير بيد و شمشاد
همي چندان كه بالاي چمن بود
چنار و سرو و بيد و نارون بود
چنان پربار بودي شاخساران
كه بروي بسته بودي راه باران
ز بس چستي شاخ دل گزينش
نديدي آسمان روي زمينش
كنار چويبارش سبز خط بود
ميان او بسي طاوس و بط بود
بپيش باغ قصري چون بهشتي
ز نقره خشتي از زرنيز خشتي
نهاده تخت زرّينش ز هر سوي
بگرد حوض و ايوان روي در روي
ز صد در جامه گوناگون فگنده
بساط از اطلس و اكسون فگنده
ز هر در ساخته چندان تجمّل
كه نتوان كرد شرح آن تجمّل
سرايي بود ايوان بركشيده
سر او تا بكيوان بركشيده
بپيش درش از فيروزه، تختي
مرصّع كرده از ياقوت لختي
مشبّك قبّهٔ زرّين والا
كه مشك ريزه باريدي ز بالا
بهر ساعت نثار مشك كردي
نه زان بودي كزان خوي خشك كردي
كنارش را خراج هفت اقليم
ميانش خشتي از زر خشتي از سيم
نه چندان فرش و بستر بود و جامه
كه شرحش نقش داند كرد خامه
سرايي چون نگارستان چين بود
سراي گل ز بهر خلوت اين بود
نشسته گل چو ماهي بر سر تخت
ستاده ماهرويان در بر تخت
يكي تاج مرصّع بر سر او
يكي ديباي ازرق در بر او
هزاران سرو بر پاي ايستاده
خرد بر پاي ايشان سر نهاده
جهان راستي بازلفشان پيچ
جهان جادويي با چشمشان هيچ
نقاب از شرمشان افگنده بر ماه
شكر از لعلشان افتاده در راه
همه در پيش گل بر پاي مانده
بديده روي گل بر جاي مانده
شبانگاهي درآمد شاهزاده
بگلرخ گفت هين اي ماه زاده
ميي در ده كه فردا هست نوروز
ببايد ساختن جشني دل افروز
كنون باري بيا تا امشبي خوش
بهم جشني بسازيم اي پريوش
همه روي زمين آب زلالست
همه روي هوا باد شمالست
بروي دشت افگن ديده اي دوست
كه مغز پسته بيرون آمد از پوست
ز سنگ خاره آتش جست بيرون
سر كهسار شد از لاله پرخون
جهان تازهست و ايام بهارست
سماعي خوش شرابي خوشگوارست
درين موسم تماشا ناگزيرست
كه با زاري مرغ آواز زيرست
درين بودند با هم آن دو سرمست
كه روز از شب گريزان رخت بر بست
فرود آمد شه خورشيد ناگاه
ز پشت نقره خنگ چرخ برگاه
شه زرّينه رخ فرزينه رفتار
پياده شد ز اسپ پيل كردار
ز چرخ وسمه رنگ و نيل اندود
چو ابروي مه نو روي بنمود
سيه پوشان شب لشكر كشيده
ز ماهي تا بمه سر بر كشيده
برفتن روز شبديزي نموده
گذشته روز و شب تيزي نموده
الا اي شاخ طوبي شكل چوني
چو شاخي مي مكن اين سرنگوني
بشرق وغرب بگذشته چو برقي
وليكن تو برون غرب و شرقي
تو در مشكوة حسني چون چراغي
چراغ شاخسار هشت باغي
چو از نور دو كوني چشم روشن
ترا زيتونهٔ قدسست روغن
ازان روغن بشكلي ميفروزي
كه شمع آسمان را مي بسوزي
چو تو شاخ درخت لامكاني
درختت خورده آب زندگاني
ازان نور مبارك پرتوي خواه
خرد را در سخن بيرون شوي خواه
طبيعت را بمعني كار فرماي
عروسان سخن را روي بگشاي
كزين پس جادوييهاي سخنگوي
ترا معلوم گردد اي سخن جوي
دريغا ماه هست و مشتري نه
جهان پر جوهرست وجوهري نه
سخن را نظم دادن سهل باشد
ولي گر عذب نبود جهل باشد
چو بنيادي نهد مرد سخن ساز
نشايد مختلف انجام و آغاز
كه گر شاگرد، بد بنياد باشد
نشان آفت استاد باشد
كنون اي مرد دانا گوش بگشاي
عروس نطق معني بين سراپاي
چنين گفت آنكه او پير كهن بود
جوان بختي كه جانش پر سخن بود
كه چون گل دايه را در گل دفين كرد
از آنجا راه بر ديگر زمين كرد
گل و حُسناي حسن افزاي و خسرو
روان گشتند با ياران شبرو
چنان راندند مركب در بيابان
كه بر روي زمين باد شتابان
اگر بگذاشتي هر يك عنانرا
بيك تك در نورديدي جهان را
نه باد تيز رو آن پيشه در يافت
نه آن تك را بوهم انديشه دريافت
بماهي جمله در خشكي براندند
بماهي نيز در كشتي بماندند
چو خسرو شاه از دريا برون رفت
بحدّ كشور قيصر درون رفت
بده روز دگر راندند يكسر
كه تا نزديك آمد قصر قيصر
ز منزلگاه، فرّخ زاد شبرو
بتك ميرفت تادرگاه خسرو
برشه بارخواست و در درون شد
پس آنگه حال برگفتش كه چون شد
بسي بگريست آن دم تنگدل شاه
برآورد از ميان جان و دل آه
ازان پاسخ دل شه شد دگرگون
عجب ماند از عجايب كارگردون
همي گفت اي سپهر هيچ در هيچ
زهي بند و طلسم پيچ در پيچ
نيابد هيچكس سر رشتهٔ تو
همه عالم شده سرگشتهٔتو
مناديگر برآمد گرد كشور
كه تا كشور بيارايند يكسر
ز بهر شاه، شهر آراي سازند
جهان را خلد جان افزاي سازند
چنان آرايشي سازند خرّم
كه روم افسر شود بر فرق عالم
بهر سويي كه فرّخ زاد سريافت
زهر بخشندهيي چيزي دگر يافت
بيك ره خلق عزم راه كردند
زنان شهر را آگاه كردند
دو صد خاتون و مهدي بيست زر بفت
برون بردند و فرّخ پيشتر رفت
چو ازره پيش خسرو شه رسيدند
نقاب از چهرچون مه بركشيدند
زمين را پيش شه از لب بسودند
درآن گفت و شنود آن شب غنودند
چو اين هفت آشيان زير و زبر شد
هزاران مرغ زرّين سر بدر شد
كبوتر خانهٔ اين هفت طارم
تهي كردند از مرغان انجم
بيك ره از ده آيات ستاره
فرو شستند لوح هفت پاره
شه قيصر برون آمد دگر روز
باستقبال فرزند دل افروز
سواري ده هزارش از پس و پيش
بزرگان هركه بودند از كم و بيش
چو خسرو را نظر بر قيصر افتاد
بخدمت كردن از مركب درافتاد
زمين را پيش شه بوسيد ده جاي
وزان پس،سرفگند استاد بر پاي
ز مهر دل،گرستن بر شه افتاد
دگر ره پيش قيصر در ره افتاد
شهش در برگرفت و زار بگريست
ميان خوشدلي بسيار بگريست
بزرگان هر دو تن را برنشاندند
سخن گويان ازان منزل براندند
سرافرازان، چو شاهان در رسيدند
بزير پاي اسپ اطلس كشيدند
زماني شور بردابرد برخاست
همه صحرا غبار و گرد برخاست
جنيبتها و هودجها روان شد
ز هر جانب يكي خادم دوان شد
روارو، ازيلان برخاست حالي
ز خلق روم ره كردند خالي
هزاران چتر زرّين نگونساز
ز يك يك سوي ميآمد پديدار
نشسته بود گلرخ در عماري
بزيرش مركبان راهواري
سر آن مركبان از زر گرانبار
هزاران سرازان يك مونگونسار
بگرد گل عماريهاي ديگر
صد و پنجاه سر بت زير چادر
كميتي هر يكي آورده در زين
سرافسارش مرصّع، طوق زرّين
زمين از زرّ و گوهر موجزن بود
جهاني در جهاني مرد و زن بود
بهر صد گام طاقي بسته بودند
بطاق آسمان پيوسته بودند
زهر كو، بانگ نوش مهتران بود
زهر سو، نعرهيي بر آسمان بود
نشسته ماهرويان، روي بر روي
مي گلرنگ ميخوردند هر سوي
ز موسيقار، غلغل مي برآمد
ز گل صد بانگ بلبل مي برآمد
پياله برخروش چنگ ميشد
خروش چنگ يك فرسنگ ميشد
ز زير پرده، چنگ آواز ميداد
چو شكّر، ني جوابش باز ميداد
خرد بر سر فتاده دوش ميزد
چوديگي كاسهٔ مي جوش ميزد
ز يك يك دست مي دو رويه ميشد
بشش سه چار،دست انبويه ميشد
پياله كالبد را چون تهي كرد
هزاران كالبد را جان رهي كرد
ز بانگ دار و گير نعرهٔ نوش
همه كشور چو دريا بود در جوش
سپهر پير را بر روي عالم
ز شادي لب نميآمد فراهم
نشسته شاه رومي همچو جمشيد
بسر برافسري روشن چو خورشيد
بزرگان و وزيران معظّم
همه بر پاي مانده دست برهم
ز يك سو نو خطان استاده بر راه
ز يكسو امردان باروي چون ماه
ببردر، امردان ديباي زربفت
سر هريك ز تاب باده پر تفت
كمر بسته كلاه زر كشيده
بپيش صُفّهها صف بركشيده
بسر بر، نو خطان تاج مكلّل
كشيده حلقه چون خطّ مسلسل
بدست آورده هر يك جام زرّين
چو ماهي كاورد بر دست، پروين
ز گلبن تا بگلبن مي گرفته
ز رنگ مي رخ گل خوي گرفته
ز سر مجلس بدست پاي مردان
پياله همچو دستنبوي گردان
زده گز بر گلو مرغ مسمّن:
صراحي از ميان پر تابگردن
چو خوني، رنگ شير دختر رز
وليكن گشته بي شوهر زبان گز
شراب زهرگين شكّر فشانده
زمي مرغ صراحي پر فشانده
صلاي باده در يك گوش رفته
ز راه گوش ديگر هوش رفته
بخار عود ميشد بيست فرسنگ
مشام از مغز كرده دود آهنگ
بخور افگنده در سرها بخاري
ز مشك افتاده در مجلس غباري
هواي شمع روشن، گشته تيره
ز دود عود و از گرد زريره
بت نوروز رخ چون عيد خرّم
مه خورشيد فر در زير شبنم
لبالب آب دندان در برابر
پياپي كرده جام مي سراسر
فروغ دامن مي آستين سوز
مي اندر پوست گشته پوستين دوز
صراحي همچو مرغان سحرخيز
ز مخلب كرده در مجلس شكر ريز
زالحان سرود عاشقانه
شده رّقاص، نقش آستانه
ز عكس باده، در جام گهر دار
شده سرمست صورتهاي ديوار
مي سركش نشسته در دم چشم
ز مستي پاي كوبان مردم چشم
لب شيرين تركان تروش روي
بنطق تلخ شورانگيز هر سوي
فروغ روي چندان حور زاده
جهاني را بهشتي نور داده
ز لعل شاهدان آب دندان
شده مي همچو گل در جام خندان
شعاع شمع روشن كرده مجلس
سماع جمع جان را گشته مونس
فروغ شمع بر جام اوفتاده
بشب خورشيد در دام اوفتاده
ز نور شمع شب را روز گشته
جهاني را جهان افروز گشته
چو باد صبح در عالم وزيده
حريفان را صبوحي در رسيده
بباد صبح در تختي نهاده
چو آتش جمله در تختي فتاده
سپيده دم فسرده زردهٔ شمع
گدازان باد پيه گردهٔ شمع
مه از خون شفق سر جوش خورده
شب از زرّين طبق سرپوش كرده
خمار اندر خيال مي پرستان
ببازي خيال آورده دستان
صبوحي را صراحي پر نهاده
زآب تلخ چرب آخر نهاده
حريفان جمله درياكش نشسته
چو كوهي بر سر آتش نشسته
شده درگوش مرغان صبوحي
چو موسيقار قول بوالفتوحي
قرابه ديده چون خم دستياري
پياله كرده از مي سنگساري
قدح بر چنگ و برناي عراقي
گرفته راه ني با چنگ ساقي
سبك گشته دل ازتنگي سينه
همه مردان گران از آبگينه
گشاده چار رگ از لب صراحي
شده خون در تن از مستي مباحي
شبي خوش بود و مهتابي دل افروز
قدح مهتاب ميپيمود تا روز
بساقي گفت شاه عاشق مست
كه مي درده كه چون گل رفتم ازدست
ز مي گر شد گران جان سبكبار
گران جاني مكن دستي سبك دار
مرا چندان مي خوش ده بزودي
كه ماه من شود زير كبودي
برآرم همچومستان هاي و هويي
كه پيدا نيست هشياريم مويي
بگفت اين و سماع فرد درخواست
زبي خويشي دلش ار درد برخاست
يكي پيري كه او در پشت خم داشت
رگ و پي جمله بيرون شكم داشت
بسان دختري در پيش مادر
شده چون مصلحان در زير چادر
چو مادر دست در خنياگري برد
ازان دختر بناخن دختري برد
بسر ناخن ز زير نيم چادر
ده و دو پرده ظاهركرد بر در
بلي كو خم گرفته چون گمان بود
بران پل بحر شعرتر روان بود
ولي بر بحر هرگز پل نبودست
مگر گويي پلي زان سوي رودست
كه از هرجا كه برگويي سرودي
بپل با تو برد بيرون برودي
چو آواز از رگ آزرده بنمود
ز يك پرده ده و دو پرده بنمود
ز پرده روي بيرون كرده بودي
ولي آواز او در پرده بودي
نجنبيدي برو يك رگ ز سستي
چو زخمش آمدي ديدي درستي
مر او را نام گنج باشگونه
كه موي سر نبودش هيچگونه
چو موي سر نبودش هيچ بر جاي
چگونه ميكشيد او موي در پاي
كسي كان پير را در بر گرفتي
خوشي آن پير زاري درگرفتي
بزاري پير را دل زنده ميداشت
رگي با جان هر شنونده ميداشت
اگرچه پشت خم داشت و كهن بود
وليكن سخت پيري خوش سخن بود
مي جان پرورم ده در صبوحي
لان الرّاح ريحاني و روحي
يك امشب از قدح مي نوش تا لب
كه فردا را اميدي نيست تا شب
چو بادي دي شد و فردا نيامد
غم ما را سري پيدا نيامد
بهاريخوش بخور با صبح خيزان
كه عمرت پيش دارد برگ ريزان
چو مرغ صبحگاهي زد پر وبال
پر و بالي بزن تا خوش شود حال
ز دور باده گر دلشاد گردي
دمي از جور چرخ آزاد گردي
چو مي بر بايدت دور زمانه
دمي بنشين بعشرت شادمانه
كه چون كشتي عمر افتد بگرداب
امان نبود كه يك شربت خوري آب
ترا عمري كه با صد گونه پيچست
يك امروزست و آنهم پي بهيچست
سحرخيزا مي بنشسته درده
ز پسته بوسهٔ سر بسته در ده
برآورهاي و هويي همچو مستان
ز نقد عمر داد وقت بستان
ميي در ده كه جمله سر براهيم
كه مهمان جهان از ديرگاهيم
ميي در ده تو اي سرو سهي، زود
كه زود از ما جهان خواهد تهي بود
ز صد شادي دلت آرام يابد
اگر يك باده در تو كام يابد
بيا تا امشبي دلشاد باشيم
شبي از غم چو سرو آزاد باشيم
بشادي آستيني بر فشانيم
چوتنگ آيد اجل مركب برانيم
دمي بر بانگ چنگ و ناله ني
سراسر كن قدح، در ده پياپي
برآمد از جهان آواز مستان
ببد مستي جهان را داد بستان
مي و معشوق و عشق و روز نوروز
ز توبه توبه بايد كرد امروز
بيار آن بادهٔ خوشبوي چون مشك
كه تا تر گردد از مي مان لب خشك
چو مطرب اين غزل برگفت شهزاد
ميان باغ از مستي بيفتاد
سوي قصر گلش بردند از باغ
رخ گل شد از آن چون لاله پر داغ
چو ديگر روز از اين طاق مقرنس
جهان پوشيده شد در زرد اطلس
همه روي زمين بگرفته زردي
بيك ره آسمان شد لاجوردي
بيامد خسرو و بر تخت بنشست
بمخموري گرفته جام در دست
ز سر در، مجلسي نو، ساز كردند
همه ساز طرب آغاز كردند
يكي ساقي خاص شاه، بي ريش
كزو دل ريش ميكندي ز تشويش
شكر دزديده لعلش درمزيده
بجان زرداده دشنامش خريده
اگر بفروختي عالم سزيدي
بر آنكس كو ازو بوسي خريدي
لب او رهزن پير و جوان بود
بدندان همه پيران ازان بود
صلاي تلخ مي در داد ساقي
ز شيريني خود نگذاشت باقي
چو باده پاي كوبان بر سر آمد
شه از يك كاسه چون ديگي برآمد
چو شه را باده در سر كارگر شد
بمطرب گفت خسرو بيخبر شد
براي كوري شاه سپاهان
بزن اي نغمه زن راه سپاهان
يكي يوسف جمالي عود برداشت
زبان در نغمهٔ داود برداشت
شكر لب چون بريشم بست بر عود
ز پرده برگشاد آواز داود
چو گوش كرّنا ماليد هموار
بسر گرديد گردون كرّناوار
ز مجلس الصّلاي نوش برخاست
ز دل فرياد و از جان جوش برخاست
درآمد مرغ بريان مرحبا گوي
بصد الحان صراحي الصّلا گوي
صراحي خود نفس تا پيش و پس داشت
مگر از باده تنگي نفس داشت
مي چون خون بي اندازه ميشد
جگر زان خون ببر در تازه ميشد
جگر را بود آن مي آب كسني
كسي كان مي بخورد او بود كس ني
زماني بود خواني بر كشيدند
جهاني تا جهاني بركشيدند
صراحي از قفا خوردن باستاد
قدح از آب تا گردن باستاد
بياوردند از صد گونه جلّاب
قدح پرماهيان كرده چو سيماب
چو دف از سر قدح يكسان ز هر سو
بپاي افگنده همچون چنگ گيسو
چو شربت رفت خوانسالار بنهاد
زهر نوعي ابا بسيار بنهاد
نديده بود هرگز گرده ماه
ز خوان آسمان چون خوان آن شاه
نواله داشت در بر نان ز هر سوي
هريسه داشت در سر خوان زهر سوي
ابا و قليه و حلوا و بريان
نهاده تا بشير مرغ بر خوان
چو نان شد خورده آمد خادمي چست
بطشت و آب هر كس دست ميشست
چوخوان از پيش خسرو بر گرفتند
طري مجلس نو بر گرفتند
شه از ساقي گلرخ جام درخواست
زهرمطرب سماع عام درخواست
بيك ره مطربان نام بردار
نهادند آنچه دانستند در كار
درآمداِكدشي دوشيزه ناگاه
پريشان كرده مشك تازه بر ماه
نگاري دستيارش شوخ ديده
خط سرسبزش از گل بر دميده
خطي آورده بر لعل شكرخاي
گل گرد رخش را خار در پاي
بُت گلرنگ راه خاركش زد
بنوك خارراهي سخت خوش زد
ز زخمه آب زر بيرون چكانيد
ز دل زخم زبانش خون چكانيد
بهر زخمي كه او بر رود ميزد
مه نورا كلوخ امرود ميزد
چو بر زد دست بر سر جادوي را
بسر رفتند راه راهوي را
ازان ره دل چنان از راه ميشد
كه ره بر رهروان كوتاه ميشد
ز خوشي جان صوفي خرقه كش بود
كه عود آن شكر لب سخت خوش بود
شكر لب عود چون آتش هميزد
شكر ميريخت والحق خوش همي زد
بخوشي شعر شكّر بار ميگفت
بمستي اين غزل را زار ميگفت
مخسب اي ساقي و در ده شرابي
ز جامي بر لب جانم زن آبي
روان كن آب بر آب روان زود
كه عالم گويي از سر نوجوان بود
چو رخ در خاك خواهد ريخت چون گل
مي گلرنگ ده بربانگ بلبل
بسي گل بر دمد دل چاك كرده
تو روي همچو گل در خاك كرده
ميي در ده كه امشب نيم مستيم
كه ما از بهر رفتن آمدستيم
چو وقت صبحدم يك جام خورديم
بمي بر صبح بي شك شام خورديم
بيار اي سبز خط يك جام گلبوي
كه پيدا شد خط سبز از لب جوي
چو آب خضر درجام مي ماست
كجا ميريم گر مرگ از پي ماست
چه ميگويي بريز از ديده جويي
كه دي رفت و ز فردا نيست بويي
دمي برخيز اين افتادگي چيست
بسر شد عمر اين استادگي چيست
برو درياب امروزي كه داري
خوشي ميساز با سوزي كه داري
غنيمت گير اين يكدم كه هستت
بغارت كرده اين صد غم كه هستت
چو از خود ميتوان رستن بيكدم
نيرزد شادي عالم بيك غم
چو جوي خون بخواهد ريخت ايام
مي چون خون ده اي دلجوي از جام
خوشي امروز، خود فردا چه جويي
دمي در شور شو، سودا چه جويي
رگ اندوه را از عيش پي كن
بشادي مي خور و مي نوش هي كن
شكم در نه شكم را بار بردار
مكن جان و بتن دستي بسر آر
چوكار اين جهان در دست داري
زيان وسود و نيست و هست داري
برو يا توبه كن يا توبه بشكن
چه باشي در ميان، نه مرد و نه زن
چو خسرو اين سخن بشنيد از سوز
بزديك نعره و گفت اي دل افروز
اگرچه بس براحت ميزني تو
نمك را بر جراحت ميزني تو
بريز آب رزازدست اي پريزاد
كه هرگز زخمهٔ دستت مريزاد
هزاران اشك غلتان گشته در خون
ز چشم نيم مستان ريخت بيرون
بوقت صبح، مستان شبانه
برآوردند شوري عاشقانه
بگرد شاه خسرو صبح خيزان
بصحن باغ رفتند اشك ريزان
همه مخمور و مي در سر فتاده
قدح در دست و سر در برفتاده
ز آه سرد مستان تُنك دل
پياله تا قيامت شد خنك دل
چو پيش حوض بنشستند مستان
برآمد از هزار آوازدستان
ز يكسو شمعها بر آب ميتافت
ز يكسوي دگر مهتاب ميتافت
ز يك سو چنگ و ني در جوش آمد
ز يك سو بانگ نوشانوش آمد
ز يكسو عود بر مجمر همي سوخت
ز يكسو جان و دل در بر همي سوخت
ز يكسو بوي مي عالم گرفته
ز يكسو روي گل شبنم گرفته
ز يك سو ماهرويان ايستاده
ز يكسو مشك مويان ايستاده
ز يك سو مطربان بربط گرفته
ز يكسو نوخطان سر خط گرفته
جهاني چون بهشت و حور و ساقي
نبود از هيچ نوعي هيچ باقي
سماع و مستي و عشق و جواني
گل صد برگ و آواز اغاني
مي و آب روان و نور مهتاب
سماع بلبلان و شمع خوش تاب
رخ حور و نواي صبحگاهي
همه چون جمع شد ديگر چه خواهي
چو دوري چند گردان شد فلك وار
برآمد ناله از مستان بيكبار
ز يك يك رگ غريو از چنگ برخاست
دل پرتك بصد فرسنگ برخاست
بت بربر ره بربر همي زد
غزل ميگفت و راهي تر همي زد
از آن تر زد كه راهي داشت هموار
و يا نه آب دستش بود در كار
چنان زد آن تهي در پيش اصحاب
كز آب دست دستش گشت پرتاب
پريرخ بر بريشم قول ميزد
بريشم نعرهٔ لاحول ميزد
ز مستي يك نفس بلبل نميخفت
طريق خاركش با گل همي گفت
خرد با باده پشتاپشت ميرفت
دل از سينه بسر انگشت ميرفت
چو آن مهپاره زخمه ساز مي كرد
ستاره بر فلك پرواز ميكرد
چو راه ترزند رود سه تا رود
فرود آيند مرغان از هوا زود
چونور شمع و آواز نوا بود
همه مجلس پر از نور و صفا بود
ز فرّ شمع روي دوست ميتافت
زتفّ باده دل در پوست ميتافت
فروغ شمع و آواز ارم بود
بتي بس خوش مي لعلش كرم بود
مي تر بر تهي دستان همي زد
بريشم بانگ برمستان همي زد
در آن مجلس همه دل بي همه بود
كه نوش آب زمزم زمزمه بود
نگاري ارغوان رخ و اغوان ساز
باستادي اغاني كرد آغاز
بپيش شاه، راه چنگ برداشت
براه اين غزل آهنگ برداشت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد