من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۶

۳۴ بازديد


بگويم بهر تو اي مرد دانا
كنم با تو بيان اين معما
بمعني زندگي دنيا محال است
كه اين عالم همه خواب و خيال است
حقيقت زندگاني هست ايمان
تو ايمان را كمال زندگاني دان
برو اي سالك ره راه يزدان
تو همچون خضر مينوش آب حيوان
كه تا يابي حيات زندگاني
بماني تا ابد در جاوداني
حقيقت آب حيوان راه يزدان
مراد از راه يزدان تو علي دان
باو ايمان و دين تو تمام است
بمعني هر دو عالم را امام است
به نور او بمعني راه ميجو
تو سرش از دل آگاه ميجو
ز اسرارش شوي آنگاه آگاه
كه برداري حجاب خويش از راه
چه ره بردي بنورش زنده ماني
وزو يابي بقاي جاوداني
تو آن آب حيات اسرار ميدان
همه مقصود خود آن يار ميدان
بود تاريكي اين آب اي يار
مثل پنهانيش از چشم اغيار
چه ره يابي بسويش در معاني
بيابي در حقيقت كامراني
اگر او را نيابي مردهٔ تو
ميان زندگان افسردهٔ تو
اگر او را بيابي زنده باشي
ميان مؤمنان فرخنده باشي
چه ره يابي شوي مانند خورشيد
بماني در بقايش زنده جاويد
حجاب خويشتن از راه كن دور
كه تا گردي بمعني همچو منصور
ولي اسرار مستوري همين دان
ز جاهل اين سخنها كن تو پنهان
شنيدي تو كه با منصور حق گو
ز ناداني چها كردند با او
شده بود از دو عالم بر كرانه
نمي‌دانسته جز حق آن بيگانه
برآورد از وجود خويشتن گرد
سجود درگه حق را چنان كرد
سجود اهل ديد از دل باشد
سجود ديگران تقليد باشد
تو سجده آنچنان كن آن دلي را
كهٔ سجده بود آخر دم علي را
بگويم با تو اسرار سجودش
كه چون با حق تعالي راز بودش


بسم اللّه الرحمن الرحيم

۳۶ بازديد


بنام آنكه گنج جسم و جان ساخت
طلسم گنج جان هردو جهان ساخت
جهانداري كه پيدا و نهانست
نهان در جسم و پيدا در جهانست
چو ظاهر شد ظهور او جهان بود
چو باطن شد بطونش نور جان بود
زپنهانيش در باطن چو جان ساخت
ز پيداييش در ظاهر جهان ساخت
چه ظاهر آنكه از باطن ظهورست
چه باطن آنكه ظاهر تر ز نورست
زمين را جفت طاق آسمان ساخت
خداوندي كه جان داد و جهان ساخت
تن تاريك نور جان ازو يافت
خرد نوباوهٔ ايمان ازو يافت
چو كاف طاق و نون را جفت هم كرد
بسي فرزند موجود از عدم كرد
ز كفكي مادر ازدودي پدر ساخت
ز هر دو هر زمان نسلي دگر ساخت
چو طفلي ساخت شش روز اين جهان را
چو مهدي، داد جنبش آسمان را
سر چرخ فلك در چنبر آورد
بصد دستش فرو برد و برآورد
شب تاريك را آبستني داد
ز ابطانش فلك را روشني داد
شبانگه چون طلسم شب عيان كرد
بوقت صبحدم گنجي روان كرد
چو صادق كرد صبح گوهري را
برو افشاند زرّ جعفري را
چو آتش گرم در راهش قدم زد
فرو كرد آب رويش تا علم زد
چو باد از مهر اوره زود برداشت
گرش از خاك گردي بود برداشت
چو آب از سوز شوقش چاشني برد
بيك آتش ازو تر دامني برد
اگرچه خاك آمد خاكسارش
ز ره برداشت از بادي غبارش
چه گويم گر زمين گر آسمانست
يكي لب خشك وديگر تشنه جانست
همه در راه او سرگشتگانند
بدو تشنه بدو آغشتگانند
كفي خاك از در او آدم آمد
غباري از ره او عالم آمد
خداوند جهان و نور جان اوست
پديد آرندهٔ هر دوجهان اوست
جهان يك قطره از درياي جودش
ولي جان غرقهٔ نور وجودش
بيك حرف از دو حرف ايجاد كرده
بشش روز اين سپهر هفت پرده
فلك گسترده و انجم نموده
دو گيتي در وجودش گم نموده
نه بي او جايز آن را خود فنائي
نه بي او هيچ ممكن را بقائي
نه هرگز جنبشش بود ونه آرام
نه آمد شد نه آغاز و نه انجام
خداوند اوست از مه تا بماهي
زهي ملك و كمال و پادشاهي
بدانك او در حقيقت پادشاهست
كه مراين را كه گفتم دو گواهست
گواهي ميدهد بر هستي پاك
بلندي سپهر و پستي خاك
همه جاي اوست و او از جاي خالي
تعالي اللّه زهي نور معالي
چو او را نيست جايي در سر و پاي
تواني يافت او را در همه جاي
جهان كز اوّل و كز آخر آمد
وگر باطن شد و گر ظاهر آمد
در اصل كار چون هر دو جهان اوست
چه گردي گرد شبهت اصل آن اوست
چه ميپرسي چه باطن يا چه ظاهر
چه ميگويي چه اوّل يا چه آخر
چو ذاتش باطن و ظاهر ندارد
صفاتش اوّل و آخر ندارد
مكان را باطن و ظاهر نمايد
زمان را اوّل و آخر نمايد
عدد گردر حقيقت از احد خاست
ولي آنجا نيامد جز احد راست
يقين دان اين چه رفت و بي شكي دان
هزار و يك چوصد كم يك يكي دان
وجودي بي نهايت سايه انداخت
نزول سايه چندين مايه انداخت
وجود سايه چون در يافت آن خواست
كه خود را بي نهايت آورد راست
چو طاوس فلك را زرفشان كرد
هزاران دانهٔ زرّين عيان كرد
لباس خور چو از كافور پوشيد
ز عنبر در شب ديجور پوشيد
زروز و شب دو خادم بر در اوست
كه آن كافور و اين يك عنبر اوست
چو مصر جامع عالم عيان كرد
ز چرخ نيلگون نيلي روان كرد
ز آبي در زمستان نقره انگيخت
ز بادي در خزان زر بر زمين ريخت
سر هر مه مه نو را جوان كرد
بطفلي پشت او همچون كمان كرد
زره پوشيد در آب از نسيمي
بماهي داد جوشن همچو سيمي
چو قهرش از شفق خوني عجب كرد
همه در گردن زنگي شب كرد
چو زنگي بي گنه برگشت خندان
زانجم بين سفيدش كرد دندان
ز نوح پاك كنعاني برآورد
خليلي ازگلستاني برآورد
برآورد از قدمگاهي زلالي
كه شد خشك آن ز گر ماهم بسالي
ز راه آستين آبستني داد
ز روح محض طفلي بي مني داد
ز مريم بي پدر عيسي برآورد
ز شاخ خشك خرمايي ترآورد
چو شاه صبح را زرّين سپر داد
بملك نيمروزش چتر زر داد
چو بالا يافت ملك نيمروزش
علم ميزد رخ عالم فروزش
همو را در زوال چرخ انداخت
وزو اندر ترازو چشمهيي ساخت
كه هان اي چشمهٔ خشك روانه
چو چشمه در ترازو زن زبانه
كه تا بنمايي اينجا زور بازو
بهاي خود ببيني در ترازو
بساط آسمان تا هفتمينش
كند طي چون سجلّي از زمينش
كند چون پشم كوه آهنين را
چنان كاندر بدل فرش زمين را
زمين را او بدل در حال سازد
كه از اوتاد كوه ابدال سازد
چو آتش هفت دريا را تب آرد
زمين را لرزه داء الثَعلَب آرد
دهد يرقان اسود ماه و خور را
چو تنگي نفس صبح و سحر را
چو هر شب در شبه گوهر نشاند
نگين روز را در زر نشاند
گشايد نرگس از پيهي سيه پوش
ز عصفوري برآرد لالهٔ گوش
گه از آتش گلستاني برآرد
گه ازدريا بياباني برآرد
ز سنگ خاره اشتر او نمايد
ز آبي دانهٔ دُرّ او نمايد
چو گل را مهد از زنگار سازد
بگردش دور باش از خار سازد
چو لاله مي درآرد سر براهش
ز اطلس بر كمر دوزد كلاهش
چو سر بنهد بنفشه در جوانيش
دهد خرقه بپيري جاودانيش
چو سوسن ده زبان شد ياد كردش
غلام خويش خواند آزاد كردش
چو نرگس زار تن در مرگ دادش
هم از سيم و هم از زر برگ دادش
چو آمد ياسمين هندوي راهش
بشادي نيك ميدارد نگاهش
چو اصلش بي نهايت بود او نيز
وجود بي نهايت خواست يك چيز
ولي بر بي نهايت هيچ نرسد
ازين نقصان بدو جز پيچ نرسد
ز پيچيدن نبودش هيچ چاره
شد القصه ز نقصان پاره پاره
چو هر پاره بهر سويي برون شد
چنين گشت و چنان و چند و چون شد
اگر هستي تو اهل پردهٔ راز
بگويم اوّل وآخر بتو باز
وجودي در زوال حدّ و غايت
فرو شد در وجود بي نهاست
چو بود او روز اوّل در فروغش
در آخر سوي او آمد رجوعش
درآمد پشهيي از لاف سرمست
خوشي بر فرق كوه قاف بنشست
چو او برخاست زانجا با عدم شد
چه افزود اندران كوه و چه كم شد
ازانجا كاين همه آمد بصد بار
بدانجا باز گرددآخر كار
همه اينجا برنگ پوست آيد
ولي آنجا برنگ دوست آيد
كلام اللّه اينجا صد هزارست
ولي آنجا بيك رو آشكارست
همه اينجا برنگ خويش باشد
ولي آنجا هزاران بيش باشد
همه آنجايگه يكسان نمايد
كه هرچ آنجايگه شد آن نمايد
اگر جمله يكي ور صد هزارست
بجز او نيست اين خود آشكارست
اگر گويي عدد پس چيست آخر
شد و آمد براي كيست آخر
جواب تو بسست اين نكته پيوست
كه كوران پيل ميسودند در دست
يكي خرطوم او سود و يكي پاي
همه يك چيز را سودند و يكجاي
چو وصفش كرد هر يك مختلف بود
ولي در اصل ذاتي متّصف بود
اگر خواهي جوابي و دليلي
جهاني جمله پركورند و پيلي
اگر يك چيز گوناگون نمايد
عجب نبود چو بوقلمون نمايد
عدد گر مينمايد تو يقين دان
كه توحيدست در عين اليقين آن
تو هم يك چيزي و هم صد هزاري
دليل از خويش روشنتر نداري
عدد گر غير خودبيني روانيست
ولي چون عين خود بيني خطا نيست
هزاران قطره چون در چشمم آيد
اگردريا نبينم خشمم‌ آيد
ز باران قطره گر پيدا نمايد
چو در دريا رود دريا نمايد
وگر تو آتش وگر برف بيني
همه قرآنست گر صد حرف بيني
اگر بر هر فلك صد گونه شمعند
برنگ آفتاب آن جمله جمعند
مراتب كان در ارواحست جاويد
چو صد شمعست پيش قرص خورشيد
اگر روحي بود معيوب مانده
بماند همچنان محجوب مانده
هزاران خانه در شهدست امّا
يقين دان كان طلسمست و معمّا
همي آن خانها هرگه كه حل گشت
عدد شد ناپديد و يك عسل گشت
هزاران نقش بر يك نحل بستند
ولي جز آن همه درهم شكستند
اگر سنگي نيي نقش آر در سنگ
ببين آن نقشها يك رو و يك رنگ
همه چيزي چو يكرنگست اينجا
اگر جمع آوري سنگست اينجا
دران وحدت دو عالم را شكي نيست
كه موجود حقيقي جز يكي نيست
خداست و خلق جز نور خدا نيست
ولي زو نور او هرگز جدانيست
حقست ونور حق چيزي دگر نيست
ببايد گفت حق جز حق دگر كيست
اگر آن نور را صورت هزارست
ولي در پرده يك صورت نگارست
اگر باشد در عالم ور نباشد
همه او باشد و ديگر نباشد
نبود اين هر دو عالم بود او كرد
نه خود رازان زيان نه سود او كرد
چنان كو بود اگرچه صد جهانست
كنون با آن و اين او همچنانست
در اوّل تن سرشت و جانت او داد
خرد بخشيدت و ايمانت او داد
در آخر جان و تن از هم جدا كرد
ترا در خاك ره چون توتيا كرد
چو مرگ آمد ترا بنمود باتو
ندانستي كه آن او بود يا تو
كه گر او باتو چنديني نبودي
ترا جان و دل و ديني نبودي
چو تو بي او نيي تو كيستي اوست
همه اوست اي تو در معني همه پوست
چو زو داري تو دايم جان و تن را
چه خواهي كرد با او خويشتن را
چو تو باقي بدويي اين بينديش
بدو بايد كه مينازي نه بر خويش
تو ميگويي كه خوش باشم من اينجا
چگونه خوش بود با دشمن اينجا
ترا دشمن تويي از خودحذر كن
اگر خاكيست در كان تو زر كن
چو تو كم ميتواني گشت جاويد
در آن نوري كه عكس اوست خورشيد
چو آخر زر تواند شد همه خاك
نماند خاك و نبود مرد غمناك
چو داري آفتابي سايه بگذار
چو شير مادر آيد دايه بگذار
بقدر ذرّهيي گر در حسابي
ز خورشيد الهي در حجابي
بيك ذرّه ندارد هيچ تابي
كسي از دست تو جز آفتابي
كسي كو در غلط ماندست از آنست
كه در بحر شك و تيه گمانست
وليكن هر كه دارد كعبه درگاه
نگردد در ميان كعبه گمراه
كسي كو در ميان كعبه درگشاد است
همه سويي برو كعبه گشادست
ز نور معرفت تحقيق مابس
وزو راه هدي توفيق ما بس
بلي قومي كه گم گشتند ازان ذات
فقالوا ربّنا ربّ السّموات
ولي قومي كه در ره خيره گشتند
بدو چشم جهان بين تيره گشتند
كسي خورشيد اگر بسيار بيند
شود خيره كجا اغيار بيند
ولي چون آفتاب آيد پديدار
نماند سايه را در ديده مقدار
كه داند كان چه خورشيدست روشن
كه بر هر ذرّهيي تابد معين
اگر بر ذرّهٔيي تابد زماني
فرو گيرد چو خورشيدي جهاني
روا باشد انااللّه از درختي
چرا نبود روا از نيك بختي
كسي كو محو آن خورشيد گردد
فنايي در بقا جاويد گردد
اگر خواهي كه يابي آن گهر باز
چو پروانه وجود خويش در باز
اگر قوميپي اين راه بردند
چو گم گشتند پي آنگاه بردند
ترا بي خويش به با دوست بودن
كه بيخود بودنت با اوست بودن
اگر با او تواني بود يكدم
بحق او كه بهتر از دو عالم
چو مردان خوي كن با او كه پيوست
نخواهي بود بي او تا كه او هست
چو بايد بود با او جاودانت
نبايد بود بي او يك زمانت
برنگ او شوومنديش از خويش
كزو انديشي آخر به كه از خويش
چو قطره هيچ ننديشد ز خود باز
يقين ميدان كه دريا شد ز اعزاز
چنين آمد ز حق كانانكه هستند
چو جان در راه او بازند رستند
چگونه نقد جان بازيم با او
كه از خود مينپردازيم با او
چگويم چون نميدانم اگر هيچ
كه اويست و همويست و دگر هيچ
چرا گويم كه چون او هست كس نيست
چو او هست وجز او نيست اينت بس نيست
نميآيد احد در ديدهٔ تو
احد آمد عدد در ديدهٔ تو
چو تو بر قدر ديد خويش بيني
يكي را صد هزاران بيش بيني
كه دارد آگهي تا اين چه كارست
تعدّد هست و بيرون از شمارست
درين ره جان پاكان چون گرفتست
كه راهي مشكل و كاري شگفتست
همه عالم تهي پر بر هم آميخت
تعجّب با تحير در هم آميخت
بسي اصحاب دل انديشه كردند
بآخر عجز و حيرت پيشه كردند
چو تو هستي خدايا ما كه باشيم
كميم از قطره در دريا كه باشيم
تويي جمله ترا از جمله بس تو
نداري دوستي با هيچكس تو
از آن باكس نداري دوستداري
كه تو هم صنع خود را دوست داري
چو صنع تست اگر جز تو كسي هست
اثر نيست از كسي گرچه بسي هست
چو استحقاق هستي نيست در كس
ترا قيومي و هستي ترا بس
كمال ذات تو دانستن آسانست
ولي از جانب ماجمله نقصانست
تويي جمله ولي ما مي ندانيم
ز پنهانيت پيدا مي ندانيم
جهان پر آفتابست و ستم نيست
اگر خفّاش نابيناست غم نيست
اگر خفّاش را چشمي نباشد
ازو خورشيد را خشمي نباشد
كسي كوداندت بيرون پردهست
كه هر كو در درون شد محو كردهست
خيال معرفت در ما از آنست
كه آن دريا ازين قطره نهانست
چو دريا قطره را عين اليقين شد
نبودش تاب تا زير زمين شد
شناساي تو بيرون از تو كس نيست
چو عقل و جان تو ميداني تو بس نيست
تويي داناي آن الّا تويي تو
چه داند عقل و جان الّا تويي تو
چو تو هستي يكي وين يك تمامست
برون زين يك يكي ديگر كدامست
اگر احول احد را در عدد نيست
غلط در ديدهٔ اوست از احد نيست
اگر قبطي زلالي خورد و خون شد
وليكن عقل ميداند كه چون شد
ز بوقلمون عالم در غروري
سرابي آب ميبيني كه دوري
چو دوري عالم پرپيچ بيني
كه گر نزديك گردي هيچ بيني
خداوندا بسي اسرار گفتم
چگويم نيز چون بسيار گفتم
الهي سخت ميترسم بغايت
كه در پيشست راهي بينهايت
ز تاريكي در آوردي تو ما را
بتاريكي فرو بردي تو ما را
بخوبي صورتي پرداختي تو
بخواري سوي خاك انداختي تو
قباي فهم اين بر قد ما نيست
كسي را زهرهٔ چون و چرا نيست
تو ميداني كه عقلم دور بينست
سر مويي نميبينم يقينست
سر مويي مرا معلوم گردان
كه در دست توام چون موم گردان
اگر من دوزخيام گر بهشتي
تو ميداني تو تا چونم سرشتي
مرا چون در عدم ميديدهيي تو
كه مال ونفس من بخريدهيي تو
ز من عيبي كه ميبيني رضا ده
چو بخريدي مكن عيبم بهاده
مزن زخمم كه غفّا را لذنوبي
مكن عيبم چو ستّار العيوبي
چو بهر كردن آزاد يا رب
فريضه كردهيي مال مُكاتب
بسرّ سينهٔ آزاد مردان
كه كلّي گردنم آزاد گردان
خداوندا بسي تقصير كردم
شبه در معصيت چون شير كردم
كه هر كازادي گردن ندارد
قبول بندگي كردن ندارد
ندارم هيچ جز بيچارگي من
ز كار افتادهام يكبارگي من
مرا گر دست گيري جاي آن هست
وگر دستم نگيري رفتم ازدست
چو هستي ناگزير اي دستگيرم
مزن دستم كه ازتو ناگزيرم
بسي گرچه گناه خويش دانم
ولكين رحمتت زان بيش دانم
خداوندا دل و دينم نگهدار
تو دادي آنم راينم نگهدار
در آن ساعت كه ما و من نماند
چراغ عمر را روغن نماند
از آن زيتونهٔ وادي ايمن
كه نه شرقي و نه غربيست روغن
چراغ جان بدان روغن برافروز
چو من مردم مرا بي من برافروز
چو جانم بر لب آيد ميتواني
مرا آن دم ندايي بشنواني
كه تا من زان ندا در استقامت
شوم در خواب تا روز قيامت
كفي خاكم چو خاكم تيره داري
مگردان زير خاكم خاكساري
چو دربندد دري از خاك و خشتم
دري بگشاي در گور از بهشتم
چو پيش آري صراط بيسر و پاي
مرا پيري ده و طفلي برانداي
اگرچه بر عمل خواهي جزاداد
تواني داد بي علّت عطا داد
عمل كان از من آيد چون من آيد
كه از لاف و مني آبستن آيد
چو فضلت هست بي علّت الهي
بجرم علّتي از من چه خواهي
ولي فضل تو چون بيعلّت افتاد
بهر كه افتاد صاحب دولت افتاد
نبوّت بي عمل چون ميتوان داد
تواني بيعمل خط امان داد
چنانم رايگان كردي پديدار
بفضلت رايگانم شو خريدار
برون بر از دو كونم اي نكوكار
درون مقعد صدقم فرود‌ آر
بجز تو درجهان كس را ندانم
بجز تو جاودان كس را نخوانم
ترا خوانم گرم خواني وگرنه
ترا دانم گرم داني وگرنه
بسي نم ريخت اين چشمم تو داني
بيك شبنم گرم بخشي تواني
اگر گويم بسي وگر نگويم
چو ميداني همه ديگر چگويم
هم از خود سيرم و هم از دو عالم
ترا ميبايدم و اللّه اعلم


در فضيلت اميرالمؤمنين ابوبكر صدّيق

۳۳ بازديد


امام اهل دين سلطان اوّل
اميرالمؤمنين صديق افضل
ولي عهد سپهر صدق صدّيق
خلافت را ولي او بود بتحقيق
چو يافت از فقر پيغمبر نسيمي
همه در باخت جز هيچ و گليمي
نبود از معرفت پرواي گفتش
ازينجا كن قياس خورد و خفتش
شبانروزي خموشي پيشهٔ او
وراي هر دو كون انديشهٔ او
خلافت را نخست او لايق آمد
كه صدّيقست و صبحش صادق آمد
خلافت را اگر كس صبح ديدي
كه بودي پيش او كاذب دميدي
چودر عالم دميد آن صبح انوار
كواكب رنگ او گيرند هموار
چو اصحابش كواكب را مثالند
بنور صبح همرنگ از كمالند
ز نور او موحدّ شد مقرّب
كه در صبحست همرنگي كوكب
ولي آن صبح صادق را بتحقيق
نميداند كسي مانند صدّيق
بنور صبح صدّيقست لايق
كه آنها كوكبند او صبح صادق
پس اينجا تو يقين دان كانكه هستند
بنور صبح صادق حق پرستند
نبي گفتست اگر ايمان صدّيق
بسنجد آنكه از ايمان بتحقيق
از ايمان خلايق بيش آيد
پس آن بهتر كه اوّل پيش آيد
چو ابراهيم امّت را پدر بود
بصديقيش قرآن جلوه گر بود
چو افضل آمد و دين را پدر شد
لقب صدّيق يافت و نامور شد


در نعت سيدالمرسلين خاتم النبيين صلي اللّه عليه و آله و سلم

۳۴ بازديد


ثنايي كان وراي عقل و جانست
چه حدّ شرح و چه جاي بيانست
ثنا و مدح صدري چون توان گفت
كه مدح او خداوند جهان گفت
محمد كافرينش را غرض اوست
مراد از جوهر و جسم و عرض اوست
محمد مشفق دنيا و دين را
شفيع اوّلين و آخرين را
شگرف كارگاه هر دو عالم
نبي و خواجهٔ اولاد آدم
سوار چابك ميدان افلاك
نظام عالم و سلطان لولاك
لطايف گوي رمزلايزالي
معارف جوي گنج ذوالجلالي
سپهسالار ديوان رسالت
امام مسند و صدر جلالت
ز عالم تا بآدم پرتو اوست
ز مشرق تا بمغرب پيرو اوست
سپهر دانش و خورشيد بينش
بزير سايهٔ او آفرينش
باصل و فرع مالك عقل و جان را
بجان و دل ولي نعمت جهان را
تنش معيار دارالضرب اشباح
دلش طيار دارالملك ارواح
ملايك خاشه روب گلشن او
خلايق خوشه چين خرمن او
نيازش پيك راه قاب قوسين
نمازش جلوه گاه قرّة العين
خرد با حكم شرعش يافه گويي
جهان از مشك خلقش نافه جويي
خدا را در حقيقت اوست بنده
لباس اصطفا در بر فكنده
زر خالص ز كان كبريا اوست
همه عالم مس آمد كيميا اوست
نه عالم بود و نه آدم كه او بود
كه او بود و خدا آن دم كه او بود
چو از كُنت نبياً راه برداشت
بيك ره بر جهاني رهگذر داشت
در آن ره آن قدمها را شمارست
چنين دانم كه بيش از صد هزارست
ز خاك هر قدم كان صدر برداشت
خدا پيغمبري با قدر برداشت
چو شد خاك رهش در هم سرشته
سجودش كرد صد عالم فرشته
اگر ظاهر نميداني تو آن خاك
نبود آن خاك الّا آدم پاك
نه آدم بود هرگز نه سليمان
كه او از پيش و از پس داد فرمان
چو آمد انبيا را خاتم آن صدر
ازان خاتم سليمان يافت آن قدر
چو آن سلطان دين آمد پديدار
هزاران بُت ز عالم شد نگونسار
درين نه طاق ازرق خيمه افراخت
بچَفته طاق نوشروان درانداخت
جهان تاريك بود از كفر كفّار
ز نور او منّور شد بيكبار
برون آمد ز پرده همچو خورشيد
دل و دين را منّور كرد جاويد
چو شد لطف خداونديش داير
بران بي سايه ميغ افكند سايه
چو خورشيد از پس پرده زدي تيغ
برو سايه فكندي يكسره ميغ
چرايي تو كثيرالصّمت كافلاك
ز نطق تست رقّاصي طربناك
چرايي دايم الفكر اينت بس نيست
كه چون از تو گذشتي جز تو كس نيست
چو مهر انبيايي در دو عالم
بمهر تست ذُريات آدم
دو قوس قاب قوسين اوّل كار
يكي شد كامد آن صورت پديدار
ز چشم بد چو سربرداشت بد خواه
مگر عقرب از آن افتاد در راه
درآمد جبرييل آن پيك كونين
يكي تير از كمان قاب قوسين
بزد بر عقربو بر آسمان دوحت
چنان محكم كه عقرب بر كمان دوخت
ز مهر مهرهٔ پشتش بر افلاك
همه مهره بريخت و حقّه شد پاك
چو ماهي گيسوي او چون زره يافت
خجل شد جوشن از تشوير بشكافت
بپشتي چنان مهري كه بر پشت
تو داري ميشكافي مه بآنگشت
گر انگشتت نبودي در مقابل
نديدي منزلت ماه از منازل
بهر منزل كه ميگردد شب و روز
ترا ميخواند اي درّ شب افروز
بهر منزل سلوكي طرفه دارد
كه گاه اكليل گاهي صرفه دارد
طوافت ميكند تا در وجودست
كه او رادر روش سعدالسعودست
از آن در راه قلبش منزل آمد
كه پر دل رفت او و پر دل آمد
تو جاني و كسي كز عشق جان رفت
اگر منزل رود پر دل توان رفت
چو پر دل بود و بر دل بود راهت
خطاب آمد بدل از پيشگاهت
كه گردندانت بشكستند از سنگ
بر افروزيم آتش چند فرسنگ
وليك ار سنگ در مردم فروزيم
بت سنگين و سنگين دل بسوزيم
چو دندان تو از سنگي نگون شد
دل سنگ اي عجب از درد خون شد
بسنگ آن را كه با تو جنگ باشد
دل او سخت تر از سنگ باشد
چو سنگت ميزند اعداي ناچيز
بزن هم سنگ دل هم سنگ را نيز
فلك از شرم او پرده نشين شد
گهي بر رفت گاهي بر زمين شد
چومهرت سنگ مغناطيس آمد
حسود سنگدل ابليس آمد
كسي باتو چو سنگ و آبگينه
بيك دم سنگسارش كن ز كينه
حسودت سنگ بر دل پاره پاره
چو سنگ آتش آمد زخم خواره
چو سنگ افسرده آمد جانش گويي
ز سنگ آمد برون ايمانش گويي
اگر قرآن فرو خواندي تو بر سنگ
شود چون سنگ سرمه نرم و يكرنگ
بقرآن كوه سنگين شاخ شاخست
از آن روي زمين پر سنگلاخست
دل خصم تو چون نقشيست بر سنگ
كه از قرآن نگردد نرمتر سنگ
ز قران سنگدل را نيست تبديل
ولي سنگش به از طيراً ابابيل
عدوي توبتي از سنگ دارد
عجب نبود كه بروي سنگ بارد
چو خصمت كرد جنگ سنگ آغاز
تو نيز اي شمع دين سنگي در انداز
سهيل شرع او را جدي بشناخت
اديم از بهر نعلينش در انداخت
رسن چون دلو گردان چرخ پرتاب
كه تا بهر بُراق او برد آب
چو ديدش هشت خلد از هفت پرده
باستقبال شد هر هفت كرده
از آن گيسوي كژوان قامت راست
ز حوران صد قيامت بيش برخاست
فلك در آستين صد جان برآمد
بخدمت چون گريبان بر سر آمد
چو با جان در طبق پيش آمدش باز
چو طاق آمد بخدمت شد سرافراز
فلك از راه او كحلي طلب كرد
كه درچشم كواكب شب بشب كرد
چو گرد خاك پايش آسمان يافت
كواكب پردهٔ كحلي از آن يافت
فروغ صبح ازان بر عالمي زد
كه با او از سر صدقي دمي زد
چراغش خواند حق تا گشت از اخلاص
همه قنديلهاي عرش رّقاص
قلم در پيش او لوحي فرو خواند
بسي عرش آية الكرسي برو خواند
چو شد القصه در صدر طريقت
سبق گفت انبيا را از حقيقت
وز آنجا همچو خورشيدي روان شد
چو سايه هر دو عالم زو نهان شد
جهاني ديد پر موج مسّمي
بيك ره هم جهان محو و هم اسما
اگرچه داشت جبريل منوّر
هزاران پرّ طاوس معطّر
باستاد و پيمبر گفت آنگاه
منم پروانه، شمعم نوراللّه
اگر سازد وگر سوزد چنان به
نيم من در ميان حق جاودان به
تو طاوس ملايك مينمايي
منم پروانهٔ نور خدايي
بدر منشين چو آن همخانهٔ تو
بيفكن پر چو آن پروانهٔ تو
زهي نور جهان پرور كه او داشت
كه پيشش هر دو عالم سر فروداشت
چو نور او علم زد از رهي دور
دو عالم خورد با هم كوس ازان نور
چو او در بندگي داد قدم داد
خداوندش چنين كوس و علم داد
چو رفت آنجا كه اصل كار آنجاست
جهان را نقطهٔ پرگار آنجاست
درآمد پيك الهامي ز پيشانش
سخن گفت از زبان وحي در جانش
كه بنگر قاب قوسين الهي
مثال بندگي و پادشاهي
بدست او يكي وان چيست ايمان
بدست تو يكي رفتن بفرمان
چو قوس جان من يافت استطاعت
تو قوس جسم برزه كن بطاعت
چو يك زه تو كشيدي و يكي من
زهي تو نه منم جمله زهي من
هزاران زه سزد يكيك زبان را
اگر تو ميبري اين دو كمان را
نه از انگشت تو بر ماه يكبار
دو قوس آمد بزاغ شب پديدار
يكي شد بعد ازان دو قوس آنگاه
پديد آمد ازان دو قوس يك ماه
كنون نيز آن دو قوس قاب قوسين
يكي شد از تو، اي سلطان كونين
عدد از ماه تا ماهيست در راه
عدد گم گشت باقي ماند يك ماه
تويي آن ماه اي خورشيد اصحاب
كه انجم بر تو ميلرزد چو سيماب
ز عالم نرگس چشمت فرو پوش
بكش اين دو كمان تالالهٔ گوش
بلندي دو عالم پستي تست
غرض از آفرينش هستي تست
دو گيتي حور و از شعر تو بويي
دو عالم نور و از فرق تو مويي
ز دو ابروت طاق چرخ بابي
ز دو گيسوت مهر و ماه تابي
ز حُسنت جنّة القلبست پر نور
ز نورت جنّة الفردوس پرحور
چو تو آسايش عقل و رواني
بحق آرايش هر دو جهاني
چه كژ موييست در چشم تو افلاك
بيك يك مينگر لا تعدعيناك
تواضع مينهد تاجي بتارك
اگر خواهي علّو و اخفض جناحك
نظر درعكس اين قوم اصفيااند
ولاتَطرُد كه عكس نور مااند
كه اوّل زمرهيي نه واقف راز
ترادادند از نه حجره آواز
سپهري را كه بر اندازهٔ تست
كنون نه حجره پر آوازه تست
بآخر نور آن حضرت علم زد
محمّد محو شد آنگاه دم زد
ز امّت در سخن آمد زماني
بدو بخشيد امّت را جهاني
چو كار امّتش از پيش برخاست
بحق خويش قرب خويش درخواست
ميان آندو حضرت دو كمان بود
ز احمد تا احد ميمي ميان بود
چو در ميمي كه ميگويي دو ميمست
بهر يك ميم يك عالم مقيمست
چو اين عالم در انعالم نهان شد
دوميم آمد يكي،‌ وحدت عيان شد
چو آن ميم دگر برخاست از پيش
احد ماند و فنا شد احمد از خويش
ترا اين سرّ كه ميگويم عيانست
قل ان كنتم تحبّون صدق آنست
چوب از آمد از آنجا جانش آنجا
اياز اينجايگه سلطانش آنجا
نشست القصّه پيش صفّهٔ بار
همه مقصود او حاصل بيكبار
سخن از جسم و از جانش برون گفت
كه نحن السابقون الآخرون گفت
چو تشريف لعمرك بر سر افكند
دو گيسوي مسلسل در برافكند
بيك موي حقيقت آن مسلسل
محقق كرد نسخ دين اوّل
همه خطها از آن در درج او بود
كه دخل كلّ عالم خرج او بود
زهي كونين عكس نور پاكت
خطاب از نه فلك روحي فداكت
زهي كرسي درت را حلقه داري
ز دستت عرش اعظم خرقه داري
كجا خورشيد باشد سايه داري
ندارد سايه با خورشيد كاري
زهي در حلقهٔ گيسوت مضمر
برات هشت خلد و هفت اختر
تو بنشسته طويل الحزن جاويد
ز تو هر ذرّه ميتابد چو خورشيد
تنش از سايه زان معني جدا بود
كه دايم سايه پرورد خدا بود
كسي كو در قيامت قطب مردانست
وزو هفت آسياي چرخ گردانست
چو او را نيم جو هفت آسيا نيست
كند دست آس چون اين كار مانيست
چو اين نه حجره را ميكرد دست آس
وزو نه آسياي چرخ را پاس
كه داند تا دران منصب كه او بود
چنان عالي چرا اينجا فرو بود
ترا امّ القري كي در حسابست
نبي امّي ازامّ الكتابست
چو دارد خط حق نقش دل خويش
چه بنويسد، چنان خطيش در پيش
چو علم اوّلين و آخرين داشت
چه برخواند كه ناخواندن ازين داشت
چو سر بر خط نهادش عرش و كرسي
بسش اين خط، دگر از خط چه پرسي
خدا چون خواند در دارالسلامش
چه خواهد خواند اين خواندن تمامش
دلش چون غرق قرآن بود و اخبار
درين منصب چه خواهد كرد اشعار
چو شد بيت الله و بيت المقدّس
رديف اين دو بيتش شعر من بس
دم سحر حلال بيت دامست
كه بيت لايقش بيت الحرامست
اگر اوّل گل سرخش عرق كرد
ازان در آخرش زرّين طبق كرد
كه تا بر نام او زر ميفشاند
گلاب از ديدهٔ تر ميفشاند
ازان گل صدورق شد در ره ناز
كه تا آن صدورق از هم كند باز
ازان يك يك ورق چون عاشق مست
صفات روي او خواند بصد دست
چو بسياري بود آن شرح عالي
فرو ريزد ز هم از سرّ جالي
شنودي آنكه طشت آورد جبرئيل
نه برشق كرد صد را و بتعجيل
چو عكس انداخت اين طشت مثمن
ز عكسش گشت اين نه طاس روشن
مزين كرد آن طشت از دل او
چنانك آن طاق ازرق از گل او
دل او ميبشست اين كي بود راست
كه فردوس از دل او ميبياراست
غلوّ قهر شرع موسوي بود
غلوّ لطف دين عيسوي بود
يكي از قهر ملّت نفس ميسوخت
يكي از لطف دين دل مي بر افروخت
چو قهر و لطف با هم معتدل شد
رسول ما طبيب نفس و دل شد
چو او سلطان دارالملك جانست
سر موييش بيش از دو جهانست
چو هفده موي شد در دين سپيدش
دو عالم سر بسر اندر اميدش
چنان آن هفده مويش سايه انداخت
كه هژده الف عالم سر بر افراخت
چو نور هفده مويش موجزن شد
نماز هفده فرض مرد و زن شد
خدا‌آن هفده ميدانست از پيش
فريضه هفده كرده از همه بيش
رخ او را و مه را اهل اقليم
همي گفتند چون سيبي بدونيم
چو سيب ماه را بشكافت ز انگشت
سخنها چون چراغي در دهان كشت
چو گويي ديد ماه آسمان را
شبي ز انگشت چوگان ساخت آن را
چو زخمي شد ز چوگانش آشكاره
بيك ره گشت گوي مه دو پاره
كنون از شوق انگشتش از آنگاه
گهي گوي و گهي چوگان شود ماه
چو خورشيد رخش افگند سايه
هماي چرخ را بشكست مايه
ز فرّ او از ان مه پاره آمد
كه او خورشيد صد مهپاره آمد
ازان مه پارهٔ هست آسمان شد
كه او مهپارهٔ هر دو جهان شد
زهي روشن چراغي كوبانگشت
چراغ ماه را بر آسمان كشت
زهي چشم و چراغ چرخ چارم
زهي نور دو چشم هفت طارم
زهي برقبّه افلاك جايت
زهي بر فرق ساق عرش پايت
اگر فر تو همچون فيض يزدان
بموري بگذرد گردد سليمان
تو بي شك از سليماني بسي بيش
منت پاي ملخ آوردهام پيش
ز من بپذير زيرا كاين حكايت
ز تو كردند ره بينان روايت
كه پيغمبر كه داغ كبريا داشت
يكي مُهر مدوّر بر قفا داشت
بسي سر سبزي ونورش از آن بود
كه در سرّ حقيقت آسمان بود
ز مهر مُهر پشتت اي سرافراز
بصد پشتي بپشت افتادهام باز
طمع دارم كزان مهر نبوّت
نهي بر كار من مهر مروت
ميان از بهر فرمان بسته دارم
كه نامت حرز جان خسته دارم
اگر من ذرّهام اميدوارم
كه در پرده چو تو خورشيد دارم
سبكسارم كن اي پشت و پناهم
كه از صد ره گران بار گناهم


در فضيلت اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام

۳۵ بازديد


سپهر معرفت خورشيد انور
اميرالمؤمنين كرّار صفدر
امام مطلق ارباب بينش
بدانش آفتاب آفرينش
چو او شير حق آمد داغ حق داشت
بمردي و جوانمردي سبق داشت
اسد چون خانهٔ خورشيد باشد
علي كالشمس ازو جاويد باشد
چو اصل اهل بيت افتاد حيدر
بلي بايست شهر علم رادر
چو شهر علم دين پيغمبر آمد
اگر بابيست آن را حيدر آمد
چو بيت آفتاب ذوالجلالست
گرش شير خدا خواني حلالست
چنين گفت او كه در دين حق تعالي
مرادادست در علم آن كمالي
كه گردرباء بسم اللّه ز اسرار
كنم تضيف بيش از ده شتروار
بهر حرف از كلام صانع پاك
كنم هر دم هزاران معني ادراك
چو دنيا را طلاقي داد جانش
مگر انگشتري ماند از آنش
خداوندش يكي سايل فرستاد
كه آمد در نمازش پيش،‌ استاد
كه در دين تو دنيا بند جانست
تو ميداني كه اين خاتم از آنست
چو شد زين سرّ عالي سرفراز او
بسايل داد خاتم در نماز او
نمازش را چو خاتم در نگنجيد
بجز حق ذرّهيي هم درنگنجيد
نمازش چون حضوري معتبر داشت
كي از پيكان برون كردن خبر داشت
كسي كو در حقيقت تشنه جانست
كه كلّي سير از كار جهانست
اگر آبيش ميبايد كه جان خورد
ز دست ساقي كوثر توان خورد
عزيزي كو دو چشم راه بين داشت
سه روح ازچاريار راستين داشت
ترا از زهر بدعت گر گزندست
همين ترياق اربع سودمندست


در فضيلت اميرالمؤمنين عثمان بن عفّان

۳۵ بازديد


جهان معرفت درياي عرفان
اميرالمؤمنين عثمان عفّان
حيابحريست كورا پاو سر نيست
ولي دروي بجز عثمان گهر نيست
كسي در صحبت قرآن هميشه
حيا چون نبودش پيوسته پيشه
دلش در علم و تقوي عالمي پاك
نبي را و ُنبي را همدمي پاك
نكويي با پيمبر بي عدد كرد
بسي در ساعة العسرش مدد كرد
بدامادي پيمبر بر گزيدش
مكن ردّش چو پيغمبر گزيدش
چو او مقبول قرآن و رسولست
ترا گر نيست مغزت بر فضولست
چنان آن گوهر پاكش صفا داشت
كه در درياي قرآن آشنا داشت
دل پاكش چو جان پاك در باخت
بپاكي با كلام پاك در ساخت
بهر حرفي كه از قرآن بخواندي
ز سرّش صدورق از جان بخواندي
ولي تا يك ورق از جان گرفتي
جهاني علم از جانان گرفتي
بمعني حرف او بودي جهاني
ز كاف و نون ترا اين بس نشاني
جهاني چون زهر حرفي درون داشت
ببين تا وسعت جان چند و چون داشت
ز يك يك نقطهٔ قرآن چنان بود
كه نقطه نقطه چشمش خون فشان بود
ز هر نقطه كه در اسرار ميگشت
بگرد نقطه چون پرگار ميگشت
چو عثمان كرد آن بنياد آغاز
ثواب جمله ميگردد بدو باز


در فضيلت اميرالمؤمنين عمر فاروق

۳۵ بازديد


چراغ جنّت و شمع دو عالم
اميرالمؤمنين فاروق اعظم
اگر چه بود ملكي در ميانش
نميارزيد ملكي يك زمانش
غلامي بر سرش استاده بودي
زبان بر نيكويي بگشاده بودي
همي گفتي بدو الموت الموت
كه تا عمرش نگردد لحظهيي فوت
كسي كو را موكّل مرگ باشد
كجا ملك جهان پر برگ باشد
شبي بودي كه خود هيزم بچيدي
براي پيره زن هيزم كشيدي
چراغ خلد هيزم چين كه ديدست
چنين روشن چراغ دين كه ديدست
چو دين را مغز بودي در دماغش
بسي كردند روغن در چراغش
چو در دنيا نميگنجيد آن نور
چرغي شد ميان جنّت و حور
اگر در دل ز فاروقت غباريست
ترا در راه دين آشفته كاريست
چه برخيزي بخصمي چراغي
كه روشن زوست چون فردوس باغي
بخصمي زخم او برخويشتن زن
بروابليس را كن كورو تن زن
چو زو ابليس شد كور اوّل كار
از آن در خصمي او با تو شد يار
عجم بگشاد و اين فتحي مدامست
چو پيغمبر عرب را، وين تمامست
عجم آنگه جهود و گبر بودند
ازو گوي مسلماني ربودند
كسي اجدادش اسلام از عُمر يافت
ز مهر او چرا امروز سر تافت
كسي كو اعجمي افتاد در راه
ز سعي او مسلمان گشت و آگاه
چو از سعيش درون آمد باقرار
چرا باوي برون آمد بانكار
گر او هرگز نكردي نشر ايمان
كه گشتي در عجم هرگز مسلمان
كسي را زو بود ايمان برونق
چگونه گويدش كو بود ناحق


در فضيلت اميرالمؤمنين حسن عليه السلام

۳۵ بازديد


امامي كو امامت را حسن بود
حسن آمد كه جمله حسن ظن بود
همه حسن و همه خلق و همه حلم
همه لطف و همه جود و همه علم
زجودش هفت دريا هشت آمد
ز شوقش نه فلك در گشت آمد
سه نور بس قوي را چارم او بود
براي آن همه چيزش نكو بود
مربع زان سه آمد جوهر او
مثلث دو مثنّي در بر او
چو دو ميراث مشكين زان سه تن داشت
چو جان در بر ازو با خويشتن داشت
دل پر نور او درياي دين بود
دو موي او دو شست عنبرين بود
چو در دريا فكند آن شست در راه
بشست افتاد از ماهيش تا ماه
رخي چون روز و زلفي همچو شب داشت
كسي كان هر دو ديد الحق عجب داشت
چو آه از دل برآوردي بغم در
در افتادي شب و روزش بهم در
شب از موي سياهش تيره گشته
ز رويش ماه روشن خيره گشته
لبش قايم مقام حوض كوثر
كه بودي چشمهٔ نوش پيمبر
چنان نوشي بزهر آلوده كردند
جگر پر خون دلش پالوده كردند
ز زهرش چون جگر شد پاره پاره
ز غصّه گشت خونين سنگ خاره
دل خصمش نشد از خون جگر رنگ
ولي از درد او خون شد دل سنگ


در فضيلت امام شافعي

۳۴ بازديد


كسي كو ابن عمّ مصطفي بود
امامت در دو كون او را روا بود
دو ابن عم رسول حق چنان داشت
كه دينش از هر دو نور جاودان داشت
ز ابن مطلّب برخاست امامت
چنانك از ابن عبّاسش خلافت
اگر اهل طريقت صد هزارند
وگر صد، جز طريق او ندارند
يقينم شد كه او سلطان جيشست
دليلم، الامية من قريشست
چو دين صدر عالم بايدم داشت
قريشي را مقدّم بايدم داشت
دلش تا پيشگه چون بي حسابست
كتاب امّتش اُمّالكتابست
اگر روزي بدريا راه يابد
شود گمنام، بحر آنگاه يابد
چو او در دين پيغمبر فرو شد
بجاي او نشست آن بحرو او شد
چو آن دريا بجاي خود روان يافت
قريشي و محمّد نام ازان يافت
محمّد بر زبان او گهر شد
چنان كانجا سخن حق بر عمر شد
اگر او محو پيغامبر نبودي
حديث و آيتش همبر نبودي
حديث آن بجاي اين چو برخاست
شد از صاحب حديثي قامتش راست
قريشي جدّو ادريسش اَب آمد
طريقت از بهشت اين مذهب آمد
چو اين مذهب بنا داده به ادريس
بهشتش نقد دان اعداش ابليس
نبي بنهاد گنجي جمله رحمت
بحصهٔ بوحنيفه كرد قسمت
درآمد شافعي آن گنج عالي
چو ديد الحق براو افشاند حالي
گرت از مهر كوفي حاصلي نيست
چو بوفت جز خرابي منزلي نيست
چو داري شافعي و بوحنيفه
تويي هم مالك دين هم خليفه
وگر اين داري امّا آن نداري
دلي داري وليكن جان نداري
چو ايشانند هردو چشم، دين را
بنه سر اين دو چشم راه بين را
اگر اين هر دو را باهم نداري
تو يك عالم ز دو عالم نداري
چه ميگويي كه هر دو در مقابل
يكي اندو دو ميبيني تو احول
اگر زيشان تو در دل خشم داري
دو چشمت كوربين گر چشم داري


در فضيلت امام ابوحنيفه

۳۴ بازديد


جهان را هم امام و هم خليفه
كِرا ميداني الّا بوحنيفه
جهان علم و درياي معاني
امام اوّل و لقمان ثاني
اگر اعداي دين بسيار جمعند
ز كار بوحنيفه سر چو شمعند
چراغ امّت آمد آن سرافراز
چراغي كو عدو را مينهد گاز
قضا كردند بر وي عرضه ناگاه
بنپذيرفت يعني جان آگاه
قضا را و قدر را معتبر يافت
وليكن اين قضا اندر قدر يافت
چو نعمان سرخ روي حق چو لالهست
قضا چكند بشاگردش حوالهست
قضا در جنگ او آمد فروتر
كه از يوسف همه چيزي نكوتر
چو تو يوسف قضا را اين زمان بس
مرا قاضي اكبر جاودان بس
چودر دين محمّد داد دين داد
محمّد را چنين بود و چنين داد
چو او استاد دين آمد در اسرار
چو تو بگذشتي از قرآن و اخبار
اگر در فقه صد جامع كبيرست
ز يك شاگردش آن جامع صغيرست
مجرّد شو اگر كوفي شعاري
برافشان چون الف چيزي كه داري
ره كوفيت ميبايد روان شو
الف داني تو باري همچنان شو