چو در بند خودي افتاد بنده
شود گوش مرادش نشنونده
مقيد گردد اندر راه خسته
شود باب فتوحش جمله بسته
بود در خاطرش كه گشت واصل
ولي زين ره ندارد هيچ حاصل
اگر در خاطر آرد كو كسي هست
تمامت راهها را او فرو بست
مبادا هيچكس بر خويش مغرور
به پندار غرور از ره فتد دور
بسا عاما كه گويد خاص گشتم
چو خاص الخاص و خاص الخاص گشتم
نه از ايزد خبر دارد نه از خويش
ز دين باشد بروز حشر درويش
ز دعوي هيچ نايد اندرين باب
كه باشد مدعي پيوسته كذّاب
تمامت معني اندر نيستي جوي
كزين ميدان بمسكيني بري گوي
توقف برنتابد راه درويش
نبايد بود هر جائي دمي بيش
بدان مقدار كانجا را بداني
حقيقت گردد اندر وي معاني
چو دانستي از آنجا زود بگذر
كه تا باغت نگردد جمله بي بر
در اين ره هر كه او جائي بماند
بدان كو خاك بر سر ميفشاند
هر آن كو يك دم اندر خود بماند
يقين كز وي عبوديت نيايد
بغير حق هر آنچه آيد فراپيش
تلي دان اي برادر در ره خويش
بهر چيزي كه از حق باز ماني
حقيقت دان كه تو در بند آني
طبيعت را ز خود دوري ده اي يار
همان خود را ز عادتها نگهدار
چو كردي ترك طبع و ترك عادت
نماند در تو خود خواه و ارادت
خلاف حق اگر خواهي تو ضدّي
چو خواهي بر مراد او تو ندّي
يقين دانند مردان رونده
كه از ضد نيست سود هيچ بنده
گهي كز بندخواه خويش برخاست
قباي بندگي آمد برو راست
تو هرجائي كه يابي احتياجي
يقين بايد كه ميخواهد خراجي
چه داند كه بحضرت هست محتاج
نهد از بندگي بر فرق او تاج
چه جاي اختيار و احتياج است
چه جاي ملك و تخت و طوق و تاج است
نگر تا گرد اين معني نپويم
قضيه منعكس گردد بگويم
بگويم نايد اندر دين فسادي
مريدي را ز اول شد مرادي
محبي بود پس محبوب گرديد
بدان كه طالب و مطلوب گرديد
محبت اندرو چندان اثر كرد
كه آن محبوب را بيخويش تر كرد
چنان مستغرق محبوب خود شد
كه از يادش تمامت نيك و بد شد
ندارد آگهي ز اقوال و افعال
بود چون مردهٔ در دست غسال
در آن حالت بود كه باشد او خوش
مراعاتش كند محبوب دلكش
بهر چه از حضرت آيد دير يا زود
بود از جان و دل راضي و خوشنود
نياز وناز باشد گاه و بيگاه
عبارت را نباشد اندرو راه
پس آنگه با خبر گردد ز هر كار
شود مكشوف بر وي جمله اسرار
ممّكن گردد اندر حالت خويش
كه صاحب حال گردد مرد درويش
هم از حضرت خبر دارد هم از خود
شناسد بد ز نيك و نيك از بد
بود اين مرد مجموع المعاني
حقيقت خورده آب زندگاني
بدو كن اقتدا در جمله كاري
كه تا ضايع نگردد روزگارت
شناسد هر كه او بيخويش نبود
كمال بندگي زين بيش نبود
مربّي بايد اي جان اندر اين راه
كه او باشد ز سر كار آگاه
تن اندر راه دين بايد در آورد
چهارت اربعين بايد سر آورد
ترا در اربعينت پير بايد
كه هر خواب ترا تعبير بايد
طبيب معني آمد پير اين كار
بدين دعوي مكن انكار زنهار
طبيب حاذقت بايد برانديش
تو معلولي هزاران علتي پيش
اگر بي پير باشد اربعينت
بود شيطان در او يار و معينت
تو رباني ز شيطاني نداني
درين معني فرو ماني بماني
هوائي را خدائي خواني آنگاه
فرو بندند بر تو يكسر آن راه
اگر باهستي و همدست كردي
بزير پاي شيطان پست گردي
بماني در خيالات هوائي
بعمر اندر نيابي زو روائي
علاجت بعد ازاين ديگر نشايد
كه غول مستيت از ره ربايد
مجو از پير خود زنهار دوري
تو ميكن دايماً با او صبوري
بمعني حاضر درگاه او باش
مدام اندر پناه جاه او باش
بصورت گر شوي از پير خود دور
بمعني زو مشو يك لحظه مهجور
بمعني چون شوي همراه و حاضر
بود پيوسته پيرت در تو ناظر
چو غايب صورتي حاضر صفت باش
كه تا بيرون شوي از صف اوباش
بمعني چونكه غايب گشتي اي يار
برون رفتي يقين از جمع احرار
بصورت حاضر وغايب بمعني
همه زرق است و تلبيس است و دعوي
بزرق و حيلت ودعوي و تلبيس
نگردد از تو راضي جز كه ابليس
بمعني حاضر وغايب بصورت
اگر وقتي تو كردي از ضرورت
ندارد غيبت صورت زياني
چو معني نيست غايب يك زماني
نميگويم كه صورت معتبر نيست
كه كار صورت اي جان مختصر نيست
ولي چون تابع معني است اي يار
بكسب معني خود ميكند كار
نباشد اين چنين كار همه كس
خبرداران معني را بود بس
كند تقرير اهل اين معاني
بجز اين قوّت و اين زندگاني
دگرگون قوّت و ديگر حياتي
كه دارد هر وجودي زان ثباتي
حيات قوتي از روي معني
مدد باشد ورا از روي معني
گر آن قوت دمي پژمرده گردد
حيات آن وجود افسرده گردد
درين عالم كه خواهد گشت فاني
سه قوت آمد اصل زندگاني
بدان قوت قوام هر گروهي
بود پاينده زان قوت شكوهي
يكي نفساني اي جان تا كه داني
دوم روحاني اصل زندگاني
سيم رباني آن كو شد حيقت
بدان زنده شوند اهل طريقت
حيات بيشتر اهل زمانه
بدنيا باشد اي يار يگانه
بجان و دل شوند جويندهٔ او
تو پنداري كه هستند بندهٔ او
هر آن يك را كه شد دنيا ز دستش
تو گوئي پا و سر درهم شكستش
بود از معني و صورت چو مرده
تمامت خون او گردد فسرده
بود اين قوّت نفساني اي جان
كه ميدارد ترا پيوسته حيران
حيات و قوت بعضي از اصحاب
بود ازذكر و طاعت نيك درياب
اگر يك ورد از ايشان فوت گردد
همان صورت برايشان موت گردد
ز خوف دوزخ و ترس جهنم
جگر پرتاب دارد ديده پرنم
هميشه با غم و اندوه باشد
يكايك خالي از اندوه باشد
نعيم خويش را جوينده دايم
درين انديشه ميباشند نايم
شود ظاهر ازيشان در مقامات
سخنها در فراسات و كرامات
اگرچه از دل و جان بنده باشند
ببوي عيش عقل زنده باشند
بود روحاني اين قوت در ايشان
نباشند هرگز از چيزي پريشان
حيات و قوت اهل طريقت
كه آگاهند يك سر از حقيقت
بود دايم هميشه از محبت
نه دوزخ يادشان آيد نه جنت
ز اميد بهشت و خوف آتش
شوند يكباره از انديشهها خوش
بترك جمله نسبتها بگويند
كرامات وفراست را بجويند
نخواهند از كسي ملكي و مالي
ندارند انتظار كشف حالي
زيارت آنكه ايشان گوش دارند
مراد خويش در آغوش دارند
ببوي وصل جانان زنده باشند
محبت را بجان جوينده باشند
بود رباني اين قوت يكي دان
تو آن قوت حياتي را متين خوان
بدان قوّت هر آنكو زندگي يافت
فنا يكباره از وي روي برتافت
ببازي برنيايد اين چنين كار
رياضتها كشيدن بايد اي يار
بسي تكليفها بر وي نهادن
عنان خود بدست پير دادن
سيم را چونكه خواهي كرد آغاز
تو خود را از تمناها بپرداز
ببر يكباره از ترس جهنم
هم از اميد خلوت خوب و خرم
تو قوتت كن ز ذوق ذكر حاصل
مشو يك دم ز ذكر و فكر غافل
بغير از كلمه توحيد ذكري
مكن در هيچ تسبيحي تو فكري
زبان ظاهر خود را تو دائم
بدان گفتن هميشه دار قائم
كه تا گويا شود در دل زباني
كه از گفتن نياسايد زماني
چو ذكر دل ترا آيد فرا ديد
همه احوال تو يكسر بگرديد
ز خواب و خورد خود بيزار گردي
گهي مست و گهي هوشيارگردي
دلي را كاندرو اين درد باشد
چه جاي خفت و خواب و خورد باشد
كشش از مطرب مذكور يابي
وجود خود از آن مسرور يابي
بدين دولت چو گردي تو سزاوار
شود مكشوف بر تو بعضي اسرار
اگر هستي توعالي همت اي يار
مشو قانع درين ره جز بديدار
بدين ره هر كه عالي همت آمد
سزاي قرب ووصل حضرت آمد
چو عالي همت آمد مرد درويش
كند ترك وجود و هستي خويش
هلاك تو بهمت بدر گردد
بهمت دان كه صاحب قدر گردد
يقين ميدان كه هستي مرد همت
كه باشد همتت در خورد همت
چو عالي همتي گردي ز احرار
بودعالي همم پيوسته ز اخيار
بنا از همت عالي برآور
پس آنگه اربعين ديگر آور
پس آنگه ساز و ترتيب سفر كن
بكلي خويش را از خود بدر كن
تو اصل كار خود را نيستي دان
كه از هستي نيابي ذوق ايمان
بساز از جان تو ساز اربعينت
كه تا ايزد بود يار و معينت
برآور اربعين ثاني اي يار
تهي از خود شو و فارغ از اغيار
بفكر اندر شده مستغرق وقت
بري گشته ز شكر و كبر و ازمقت
بذكر اندر زبان با دل موافق
بدار اي جان كه تا باشي توصادق
مكن ذكري بجز تهليل جانا
كه تهليست بهتر ذكر دانا
دل خود را بجد و جهد ميجوي
كه تا گاهيت بنمايد ترا روي
اگر روي دل خود بازيابي
تمامت برگ خود را ساز يابي
مگردان قوت خود كمتر ز پنجاه
مباش ايمن ز نقش خويش در راه
بقدر طاقت خود خواب كن دور
ز بيخوابي مشو يكباره رنجور
شب هر جمعهٔ بيدار ميباش
بجان و دل تو اندر كار ميباش
چنان ميكوب اين در را بحرمت
كه بگشايند و بخشايند جرمت
بدين سان اربعيني چون برآري
بدان در ره ز معني برقراري
چو كردي اربعين اول آغاز
ز هر كس تا تواني پوش آن راز
در آن مدت كه آن خواهي برآورد
بكم خوردن ترا بايد سرآورد
ببايد احتياط طعمه كردن
پس آنگه لقمهها بر خود شمردن
كني هر شب بتدريج اندكي كم
كه تا از نفس نايد بر دلت غم
شب اول دو صد درهم خورش كن
بدان خوردن تنت را پرورش كن
بدين ترتيب هر شب ميفكن پنج
كه تا قوتت شود پنجاه بيرنج
همان پنجه مقرر تا بآخر
كه تا ضعفي نگردد در تو ظاهر
اگر ميلت بشيرين باشد و چرب
مشو با نفس خود پيوسته در حرب
بهر هفته بخور شيرين و چربي
درين معني مكن با نفس حربي
ولي بايد كه يك گوشه گزيني
نداند كس كه تو گوشه گزيني
اگر جفت حلالت هم نداند
ترا بهتر كه آن پوشيده ماند
بپوشي از خلايق حال خود را
كه كس واقف نگردد نيك و بد را
اگر معروف خواهي شد برين كار
برون جمع بايد شد بناچار
يكي گوشه گزين از بهر خلوت
كه تا يابد دلت آرام و سلوت
چنان جائي كه باشد تنگ و تاريك
در او انديشهها ميكن تو باريك
ولي پوشيده بايد آن ز هر كس
چنانكه آن جاي را تو داني و بس
اگر پيرت نشاند باك نبود
دم او بر تو جز ترياك نبود
بهرجائي كه او گويد تو بنشين
صلاح كار خود يكسر در آن بين
مكن ترك جماعت وان جمعه
بري شو از ريا و ذوق سمعه
برون ميرو ولي از خلق مگريز
بصورت با كسي اندر مياميز
هميشه با وضو و ذكر ميباش
بجان آنگه بدل با فكر ميباش
بنصف آخر شب پاس ميدار
تطوع ميگذار و اشك ميبار
شب هر جمعهٔ ميدار زنده
بجان بشنو تو اي مرد رونده
اگر نوري بهبيني يا خيالي
نظر با آن مكن در هيچ حالي
اگر پيرت بود از پير ميپرس
بهر مشكل ازو تعبير ميپرس
بصورت گر بود پيرت ز تو دور
مدار احوال خود از پير مستور
اگر ممكن بود اعلام كردن
به پير خويشتن پيغام كردن
مدار احوال خود پوشيده از پير
كه پيرت خود بسازد جمله تدبير
چو پير آنجا نباشد ذكر ميكن
درين معني هميشه فكر ميكن
همان احوال را پوشيده ميدار
كه خود مكشوف گردد بر تو اسرار
به عشر اولين تسبيح كن ذكر
بگو عشر دوم تمجيد با فكر
در تهليل بايد بعد از آن سفت
كه تهليلست ازتو بهترين گفت
بدين شيوه كه شد گفته نگهدار
ز خواب و خورد و وز گفت وز كردار
اگر دولت بود يار و قرينت
بآخر آيد اول اربعينت
ز سر بيرون كن انكار اي برادر
چو هستي طالب كار اي برادر
ترا گفتم مشو منكر بر ايشان
كه تاكارت نگردد زان پريشان
ز اصحاب بزرگ اين جماعت
بود قومي كه دارد استطاعت
كه با ايشان نظر باشد بشاهد
كه تا شاهد بود يكباره زاهد
بود عالي مقام و حال ايشان
نداند هيچكس احوال ايشان
نباشد رهگذرهاشان بشهوت
بود خالي نظرهاشان ز شهوت
بود پيوندشان از روي معني
كه باشد ميل ايشان سوي معني
ز بهر آنكه ايشان را در اين كار
نماند پردهٔ بر روي اسرار
خودي خويش در وي غرق دانند
ميان جام و باده فرق دانند
چنين دانم نباشد حال ايشان
بود اين اوسط احوال ايشان
درنگ آنجا كند سال سه و چار
كه تا خو گر شود در سر اسرار
كند اندر فضاي خويش پرواز
بسر حد بلوغ خود رسد باز
از آن پس شاهد و زاهد نگويند
بجز اندر ره وحدت نپويند
نشانها باشد ايشان را درين كار
كه تا منكر نگردد كس ز اعيار
بگويم زو نشاني زود درياب
كه تا بيدار گردي يك ره از خواب
نشان آنكه شاهد باز باشد
بشاهد بر ازو صد ناز باشد
كشد هر لحظه صد درد و بلايش
درافتد هر دمي صد ره بپايش
بصد زنجير او را بست نتوان
بسر آيد بر او ازدل و جان
نه زو وصل و كنار و بوس جويد
هميشه بر طريق شرع پويد
بديدار مجرد زو بود خوش
نگردد هرگز از چيزي مشوش
نشان ديگر آن باشد در آن حال
كه شاهد باصلاح آيد ز احوال
اگر باشد ز عصيان اندرو دود
صلاحيت درو پيدا شود زود
كند يك ره بترك او فسق و عصيان
نپويد جز براه شرع و ايمان
شود صاحب ولايت شاهد او
بر او يابد هدايت شاهد او
اگر او از پي شاهد دهد جان
بود در عشق او مدهوش و حيران
رود او از پي شاهد پياپي
ازو بگريز و ميكن از وي انكار
بود شيطان هميشه هم براو
نباشد هيچ چيزي در سر او
بگفتم با تو سرّ كار شاهد
بجان ودل شنو اين راز زاهد
بود نادر چنين مرد يگانه
كه شاهد باشد او را زين بهانه
بود اين حال خاص الخاص مردان
كسي را نبود انكاري بر ايشان
نباشد كار ايشان جز عطائي
ز عيبي دور و خالي از ريائي
ز من گر طالبي بشنو تو يارا
دو فرنه دان تمامت اوليا را
سماع اصلي بزرگست اندرين ره
چو يابي سمع دل گردي تو آگاه
اگر سمع دلت نبود نداني
بپوشند بر تو يكسر اين معاني
كسي را كز سماعش ذوق نبود
حقيقت دان كه او را شوق نبود
بناي عشقبازي شوق باشد
كسي داند كه صاحب ذوق باشد
كسي كو را نباشد سمع معني
نباشد از سماعش جمع معني
بود معزول از سمع حقيقت
نباشد در صف جمع طريقت
بود جان و دلش از ذوق محجوب
نه طالب باشد او هرگز نه مطلوب
شود اوصاف او يكسر فسرده
تو او را زنده داني هست مرده
ازو هرگز نيايد هيچ كاري
مگر ضايع گذارد روزگاري
بسر پرد درين ره مرد آگاه
نثار از جان و دل سازد در اين راه
زمان بايد پس آنگه خوش مكاني
پس اخوان تا شود آسوده جاني
ز منهيات شرعي دور بايد
ز ناجنسان بسي مستور بايد
ازين جمله اگر يك چيز كم شد
همه شادي دل اندوه و غم شد
ولي برمبتدي زهر است دائم
كه نفس او بهستي گشت قائم
چو مرتاض و مجاهد گشت شد پاك
نماند از هستيش در راه خاشاك
ز گفت و خواب و خور بيزار گردد
گهي مست و گهي هشيار گردد
زبانش دائماً گوياي اين راه
بجان ودل بود پوياي اين راه
تمامي از كدورت پاك گردد
برش هر زهر چون ترياك گردد
نباشد طالب جاه و متاعي
بود پيوسته جوياي سماعي
ز آواز خوشي كايد بگوشش
رود از شوق جانان عقل و هوشش
ببوي وصل جانان زنده باشد
بوقت و فهم او گوينده باشد
چو زين عالم ترقي كرد درحال
در او ظاهر نگردد قول قوال
مگر گويندهٔ خوب و موافق
قرين حال او معشوق و عاشق
در آن پرده كه رهرو را مقام است
بدان كين سالكان را زآن مقام است
از آن صورت بود گر هست دلكش
شود وقت عزيزان يك زمان خوش
خورد روحش بمعراج معاني
ز جوي قرب آب زندگاني
اگر حاضر بود صاحب نيازي
بروز آن وقت آن برگي و سازي
كند زان توشهٔ راه قيامت
در آن ره يابد از آفت سلامت
چو زين عالم ترقي كرد رهرو
سماعش را تو شرح و وصف بشنو
بوقت استماع قول قوّال
كه هر يك را دگرگون گردد احوال
تو گوي شفقت از روي فتوت
ببايد كردن او را صد مروت
ترا جمع بايدش كردن ز احوال
كه تا حاضر شود با تو در آن حال
بصورت با تو در جنبد زماني
دهد حالات خود را زان نشاني
شود بيمار حالان را طبيبي
دهد صاحب نصيبان را نصيبي
بود چون كيميا آن وقت و آن حال
بگردد جمله رازان جمله احوال
تمامت را برنگ خود برآرد
بر ايشان روز بدبختي سرآرد
سزاي وقت و استعداد هر يك
ببخشد خلعتي زانجمله بيشك
بود نادر چنين صاحب سماعي
كه بر هر كس بتابد زان شعاعي
بجان آن چنان وقت و چنان حال
كه تا يكسر بگردد بر تو احوال
در آن جمع ار شوي حاضر بيكبار
نماند از گنه برگردنت بار
اگر يك دم در آن محفل نشيني
بسا تخم سعادت را كه چيني
خوري زان مجمع آب زندگاني
بدل حاضر شو اي جان گر تواني
شنيده باشي اي جان حال شاهد
مشو منكر تو بر احوال شاهد
چو كردي اربعين ديگر آغاز
بكلي خويش را از خود بپرداز
درين نوبت دگرگون گردد احوال
كه خواهي گشت اي جان صاحب حال
شوي مرده ز هستيها به يكبار
كه بر تو نايد از هستي دگربار
بترك ذكر و فكر خود بگوئي
بيكره دست ودل زانجمله شوئي
چنان مستغرق مذكور گردي
كه صد فرسنگ از خوددور گردي
مگر وقت اداي هر نمازي
ترا با خود دهند از بهررازي
بجز يك قطره آبي وقت افطار
درونت از خورش ندهد دگر بار
بيابي تو عنايت را عطائي
بيابد نفست از خوردن رهائي
دگر هرگز خبر از خود نداري
كه تا اين اربعين را برسرآري
مگر در صبح آخر روز ناچار
هم از خود باخبر گردي هم از يار
چنين گر بر سر آيد اربعينت
بسا دولت كه با جان شد قرينت
بدين دولت نيابد هر كسي راه
مگر آنكس كه باشد خاص درگاه
درين امت كسان هستند مستور
بمعني دائماً از خلق مهجور
كه روزي را كه بگذارند در صوم
بود فاضلتر از چل روز آن قوم
سه روز ايام بيضي را كه دارند
از ايشان اربعينها درگذارند
هر آن كشفي كه ايشان را بچل روز
شود حاصل بجد و جهد دلسوز
بر اينها كشف گردد آن بيكدم
از آن باشند بر جمله مقدم
ازين بگذر فلان ساز دگر ساز
كه با هر كس نشايد گفتن اين راز
چو اين چار اربعين آمد بانجام
دگرگون ريزم اندر حلق تو جام
سه كشف است اندرين ره تا بداني
به علمي و خيالي و عياني
بود علم نخستين كشف اسرار
اگر با او عمل باشد ترا يار
وجودت از خودي چون گشت خالي
پس آنگه كشفها باشد خيالي
مشو ايمن درين هر دو ز شيطان
درين هر دو بود راهش يقين دان
بلي اندر عياني ره نيابد
در آن راز نهاني ره نيابد
تو بازيهاي او را نيك بشناس
كه تا ضايع نگردد بر تو انفاس
چو دانستي كمينگاه عزازيل
نبندد بر تو بر راه عزازيل
بود هر كشف را ظاهر نهاني
كزو پيدا شود روشن معاني
نشان كشف علمي را تو بشناس
كه تا داري هميشه پاس انفاس
شود بينا روان تو بحكمت
همان گويا زبان تو بحكمت
بود جاري حقايق بر زبانت
بسي پوشيدههاي گردد عيانت
بدان اوصاف چون موصوف گردي
اگر گوئي سخن موقوف گردي
هوائي باشد اين گفتن تو ميدان
زبان را اندرين گفتن مجنبان
بلي ذوقيست در گفتن هوائي
نداند اين بجز مرد خدائي
كمينگاهي است شيطان را درين ذوق
كه ميل نفس را بفريبد آن ذوق
چنان مستغرق گفتن شود مرد
كه گردد خالي او از خواب و از خورد
بود عشقي زبانش را بگفتن
كه گفتن را نه بتواند نهفتن
زبانت اندرين دم بسته بايد
كه كار و بار تو يكسر گشايد
تو گفتن را شوي مانع به يك چند
زبان خويش را داري تو در بند
شود پيدا ترا كشف خيالي
بسي صورت درو بيني تو حالي
بسي آوازها آيد بگوشت
كه آيد دل در آن حالت بجوشت
بسي احوال غيبي را بداني
كه باشد جمله از راه معاني
مخور لقمه بشبهت اندرين راه
كه تا بسته نگردد بر تو آن راه
نشان آن باشد آن كس را در آن حال
بگردد در درونش جمله احوال
شود نوري قرين چشم ظاهر
كه رباني بود آن نور طاهر
بهر كس گر نظر كرد اندر آن حال
بگردد در درونش جمله احوال
در آن حالت بصورت درنماند
حقيقت معني هر يك بداند
بداند آنكسي كو را سعيد است
هم آنكس را كه از حضرت بعيد است
قيامت نقد او گردد در آن حال
كه بر وي كشف گردد جمله احوال
به بيند صورت ابليس را هم
شناسا گردد آن تلبيس را هم
بگوش آواز تحميد ملايك
همان تسبيح و تمجيد ملايك
همان تسبيح حيوانات يكسر
شود معلوم او را اي برادر
سراسر بشنود آن را بداند
از آن آواز حيران بماند
نشان چشم و سمع جان همين است
كسي داند كه او صاحب يقين است
اگر خواهد كه آرد در عبارت
و يا رمزي بگويد در اشارت
در آن سر وقت او بيهوش گردد
يقين بيطاقت و مدهوش گردد
كه تا اين حالش پوشيده ماند
كسي از وقت و حال او نداند
چو عالي گردد آن كشف عياني
بخواهد ديد سيد را نهاني
شود نوري قرين چشمش از شرع
بدان بينا شود از اصل تا فرع
وجود خويش بيند سنگ ياقوت
همه عالم شده همرنگ ياقوت
درون خود خنك يابد از آن ذوق
شود بيخويشتن حيران از آن ذوق
بخود چون باز آيد كشته و خوش
همه عالم همي بيند چو آتش
در ان عالم تن خود غرق بيند
برون از حيلت و از زرق بيند
درونش سرد باشد اندر آن حال
فرو ماند زبان از قيل و از قال
پس آنگه با خود آيد او دگر بار
وجودخويش بيند همچو زنگار
همه عالم شده بس سبز و روشن
جهان يكسر شده بر وي چو گلشن
درين عالم تمامت آفرينش
چو شخصي بيند او از روي بينش
چو آن شخص لطيف روشن پاك
نوشته بيند او خطي كه لولاك
پس آنگه بيند او نور گزيده
كه خيره گردد اندر وي دو ديده
منقش باشد آن نور مطهر
توان آن نقش را خواندن سراسر
هر آن نقشي كز آن نور مبين است
تمامت رحمة للعالمين است
يكي صورت شود پيدا از آن نور
كه چشم بد بود پيوسته زان دور
كه باشد معنوي آن صورت پاك
كه اندر وصف او گفتند لولاك
بود آن صورت زيباي خواجه
همي آن طلعت زيباي خواجه
در آن حضرت برآيد جمله كامش
برند از زمره احباب نامش
بباشد ديو نفسش هم مسلمان
هم او مالك شود در ملك ايمان
شود نوميد ازو شيطان بيكبار
نيايد نزد او هرگز دگر بار
مشاهد گردد آن كس پس يقين بين
طلاق هر دو عالم داده با اين
پس آنگه از خودي فارغ شود مرد
شود از ماسوي الله جملگي فرد
چو حيدر فرد بايد شد ز جمله
كه تا گردي خلاص از هر طعمه
پس آنگه از فنا هم فاني آيد
بصورت هم چو نقش ماني آيد
حياتي يابد از حي يگانه
كز آن باقي بماند جاودانه
پس آنگه بيند او نوري چو مينا
نداند اين سخن جز مرد دانا
نهانيها عيان بيند در آن نور
بسي نام ونشان بيند در آن نور
بهمت بگذرد زان جمله برتر
بود خلق جهان را جمله برسر
سلوك راه حق دشوار باشد
كسي داند كه او هشيار باشد
بود هم جمع هم ظاهر چنين مرد
وجود او بود در عصر خود فرد
فروزين است منزلهاي بس دور
كه آرد در نظر آن جمله مستور
نشاني را نشايد باز گفتن
كه اين توحيد ميبايد نهفتن
درين فصل از طريق رمز و ايجاز
بگفتم شرح او را جملگي باز
تو تا از هستي خود در حجابي
نشاني زينكه گفتم درنيابي
مقيد تا بعلم و عقل خويشي
ازين ره نه يكي باشي نه بيشي
مگر علمي ببخشندت خدائي
كه يابي از خودي خود رهائي
از آن علم ار ببخشندت حياتي
كه يابي در ره دين زان ثباتي
شود مكشوف بر تو اين معاني
بداني يكسر آن راز نهاني
چو سالك نيستي وز اعتقادي
رساند اعتقادت با معادي
بدين گر اعتقاد نيك داري
نخست اندر بيابي رستگاري
مشو زانها كه گويند هرچه جارا
نباشد آن نباشد پادشا را
كه باشد اين سخن عين حماقت
مشو مستغرق شين حماقت
مشو منكر تو بر احوال ايشان
كه تادينت نگردد زان پريشان
بخود نتواني اين ره را بريدن
بسر بايد بر ايشان دويدن
بود مكشوف و گرددبر تو احوال
شوي فارغ هم از جاه و هم از مال
اگر كشفت نميگردد ميسر
بنه رخ را بر آن خاك مطهر
كه تا آزاد گردد از كباير
ببخشندت همه سهو و صغاير
لباس مغفرت پوشي در آن حال
ولي پوشيده باشد بر تو احوال
بوقت مرگ داني آن معاني
كه روشن گرددت راز نهاني
كز آن حضرت كرامتها چه ديدي
چو شربتهاي معني را چشيدي
چو پر كردي ز حضرت جام وصلت
نماند در درونت هيچ علت
هر آنكس گر كند بر تو سلامي
اگر او خود بود محروم و عامي
سعادت يابد و اقبال و توبه
كه چون بروي رسد از يار روضه
بسي دارم ازين در معاني
نميگويم كه تو نه اهل آني
زيادت زين نميآرم دگر گفت
درين معني در تصديق را سفت
اگر محرم شوي روزي بداني
شود مكشوف بر تو اين معاني
ز آلايش دماغت چون شود پاك
گل تحقيق را بوئي ازين خاك
شود معلومت آنگه سرّ اين كار
نماند در درونت هيچ انكار
چو منكر باشي اين افسانه خواني
درين گفتن مرا ديوانه داني
چو بربستي بخود فرزانگي را
نداني ذوق اين ديوانگي را
منم ديوانه اي مرد يگانه
نخواهم ترك كردن اين فسانه
چو دانم اي برادر اين فسون را
بجان ودل خريدم اين جنون را
طلاق عقل دادم علم بر سر
كه باشد اين جنون ما را ميسر
مبارك بر تو اين فرزانگي باد
قرين عالم اين ديوانگي باد
تو اين معني نداني اي برادر
ارادت دار و خوش برخوان و بگذر
بمسكيني توان دانستن اين راز
چو مسكين نيستي رو كار خود ساز
چو بربستم در فرزانگي من
بگويم رمزي از ديوانگي من
اگر اهلي ز من اين نكته بشنو
بگوش دل يقين اي مرد رهرو
مثال او چو قرص آفتابست
وجودش دائماً پر نور و تابست
ز نورش اهل معني را قوام است
زبانش اهل صورت را نظام است
حجاب از جانب شخص است دائم
كه باشد از غذاي نفس قائم
از آن جانب هميشه نور و تاب است
چه جاي پرده و جاي حجاب است
اگر يك دم حجابي پيش گردد
هزاران فتنه ظاهر بيش گردد
محيط بحر او موجي برآرد
هزاران در و گوهر بر سرآرد
ز بحرش بحر حيوان چون روان كرد
بهر قالب كه در شد جان جان كرد
بجاي هر گلي دلجوي باشد
چو بيني آب او زين جوي باشد
الف يكتاست ليك اندر معاني
نداني هيچ تا او را نداني
معاني جمله موقوفست بروي
نهاني جمله مكشوف است بروي
از آن خالي نباشد هيچ حرفي
معاني دان وجودش را چو ظرفي
بباطن زو بود ترتيب كلمه
ازو ظاهر شودترتيب كلمه
نباشد يك الف يك حرف يك طرف
نه معني و نه صورت بس كن اين حرف
كه اين از فهم هر غيري بعيد است
قريب اين سخن اهل سعيد است
اگر زين شيوه گويم تا بمحشر
بود يك قطره از آن بحر اخضر
از اين شيوه بپردازم سخن را
بنوعي ديگر آغازم سخن را
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد