درنگر اي عارف صاحب نظر
پاك مردان را جهان آمد بسر
اي وصالت روشنائي در جهان
اي وصالت هم عيان و هم نهان
اي وصالت غمگسار مفلسان
اي وصالت شمع جان بيكسان
اي وصالت رهنماي سالكان
اي وصالت درگشاي طالبان
اي وصالت سر مشتاقان شده
اي وصالت وصل عشاقان شده
اي وصالت صدق صديق آمده
اي وصالت عين تحقيق آمده
اي وصالت ترك تجريد آمده
اي وصالت گنج تفريد آمده
اي وصالت اولين و آخرين
اي وصالت باطني و ظاهرين
اي وصالت وصل در بن تاخته
لاجرم در عشق جان در باخته
اي وصالت گشته بر ما آشكار
سالكي گشتم ز فضلت نامدار
اي وصالت كرد رندان مردمان
اي وصالت هست گشته در جهان
بار ديگر سالك حق حق شدم
سالكي رفته تمامي حق شدم
من خدايم من خدايم من خدا
فارغم از كبر و كينه وز هوا
سر بي سر نامه را پيدا كنم
عاشقان را در جهان شيدا كنم
گفت احمد خواند يار آن امام
انبيا و اوليا او را غلام
وان نموده سر اسرار قدم
آوريده در معني از عدم
راه را بنموده آن بحر صفا
خواجهٔ دنيا و دين خيرالورا
سر حق بنمود او در سر حق
در ره حق داد مردان را سبق
عارفان اين معرفت دريافتند
سالكان مركب در اين ره تاختند
طالبان در جستجوي او بدند
عالمان در گفتگوي او بدند
زاهدان يك شمهٔ از وي يافتند
سالها در سوختن در ساختند
عاشقان ديدند روي او عيان
دستها شستند با ساعد زجان
رهبر عالم محمد(ص) آمده است
اسم او محمود(ص) احمد آمده است
ره از او جو گر تو مرد رهبري
تا نماني در بلاي كج روي
راه راه مستقيم دنيا و دين
سر حق است رحمة للعالمين
هر كه در راه محمد راه يافت
سر حق را ازدل آگاه يافت
احمد است اينجا احد اي مرد كار
سر حق را با تو گفتم آشكار
ميم را بردار احمد شد احد
فهم كن معني الله الصمد
هست اين اسرار از جاي دگر
سر اين راكي شناسد گاو و خر
كور را از حور رخ زيبا چه سود
گرچه داند تا چه بانگ آمد چه عود
خودپرستي راه شيطان آمده
بت شكستن كار مردان آمده
راه مردان راه توحيد آمده
كار ما تجريد و تفريد آمده
من طريق عشق احمد داشتم
تخم دين در راه احمد كاشتم
اسب را در راه احمد تاختم
جان خود در راه احمد يافتم
من شراب از جام احمد خوردهام
گوي را از خلق عالم بردهام
مصطفي شيخ من است در راه دين
او مرا بنموده است راه يقين
من نه عطارم تو عطارم همين
در ره حق راز اسرارم به بين
من خدايم من خدايم من خدا
فارغم از كبر و كينه وز هوا
سر بي سر نامه را پيدا كنم
عاشقان رادر جهان شيدا كنم
من بغير از تو نهبينم درجهان
قادرا پروردگارا جاودان
من ترا دانم ترا دانم ترا
حق ترا كي غير باشد اي خدا
چون بجز تو نيست در هر دو جهان
لاجرم غيري نباشد در ميان
اولين و آخرين واي احد
ظاهرين و باطنين و بي عدد
اين جهان و آن جهان و در نهان
آشكارا در نهان و در عيان
هم عيان و هم نهان پيدا توئي
هم درون گنبد خضرا توئي
در ازل بودي و باشي همچنان
تا ابد هستي و باشي جاودان
اي ز تو پيدا شده كون و مكان
اي ز تو پيدا شده جان و جهان
اي ز تو عالم پر از غوغا شده
جان پاكان در رهت يغما شده
اي ز تو چرخ فلك گردان شده
صدهزاران دل ز تو حيران شده
اي ز وصلت عاشقان دلسوخته
جامهٔ وصل تو هر دم دوخته
اي ز وصلت كار بازار آمده
همچو ابراهيم در نار آمده
اي ز وصلت جانها اندر فغان
همچو موسي درجواب لن تران
اي ز وصلت جانها بريان شده
همچو اسمعيل صيد قربان شده
اي ز وصلت زاهدان در تهنيت
همچو داود نبي در تعزيت
اي ز وصلت عالمان در گير و دار
چون سليمان پادشاهي ملك دار
اي ز وصلت جان ما تاراج يافت
چون محمد يك شب معراج يافت
اي ز وصلت عاشقان آشفته كار
همچو عيسي آمده از پاي دار
اي ز وصلت آسمان گردان شده
اندرين ره راه بيپايان شده
اي ز وصلت كوكبان اندر طلب
مينياسايند هرگز از تعب
اي ز وصلت آفتاب اندر سما
غلط غلطان ميرود بي سر و پا
اي ز وصلت خاك را خون در جگر
هر زمان سردگر كرده بدر
اي ز وصلت آب در كار آمده
هر زمان هر سو پديدار آمده
اي ز وصلت شد فريدت غرق خون
هر زمان در خاك افتد سرنگون
اي ز وصلت آتش از غم سوخته
اندر آن دم سنگ بر سر كوفته
اي ز وصلت هر زمان حيران شدم
در تحير سر بسر گردانشدم
اي ز وصلت غرق توحيد آمدم
لاجرم در عين تجريد آمدم
من توام تو من نه من جمله توئي
محو كردم در تو مائي و توئي
خود يكي بود و نبود او را دوئي
از مني هر چيز هم اينجا توئي
من بوصلت عارفي مطلق شدم
عارفي رفته تمامي حق شدم
من خدايم من خدايم من خدا
فارغم از كبر و كينه وز هوا
سر بي سرنامه را پيدا كنم
عاشقان را در جهان شيدا كنم
صد هزاران خلق حيران ماندهاند
اندرين ره نوح گريان ماندهاند
صد هزاران عارفان در گفتگو
اندرين ره لوح دل در شست و شو
عاشقان آتش زنند در هر دو كون
تا رهي زين نقشهاي لون لون
نقشها را جمله در آتش بسوز
بعد از آن شمع وصالش برفرور
چون نماند نقشها اندر نهان
آن زمان نقاش را بيني عيان
با تو گويم سر اسرار نهان
اي برادر نقش را نقاش دان
چون ترا باشد كمال دين به حق
خويش را هرگز نبيني جز به حق
جملگي اعضاي تو اي بي خبر
ذات كلي اين جهان را سر به سر
عرش و فرش و لوح كرسي و قلم
از توشان شد اسم در عالم علم
گوهري جان در هوس تو كردهٔ
با سگي و جاهلي خوكردهٔ
دادهٔ بر باد عمر جاودان
يك زمان آگه نهٔ از سرجان
چون شوي آگه ز سر خويشتن
ترك گيري ازحديث ما و من
جمله را يك بيني اي مرد خداي
تا نهبيني اي پسر رشته دوتاي
گر تو راه عشق را مايل شوي
يك ره و يك كعبه و يك دل شوي
ننگري در هيچ سواي مردكار
دايما در عشق باشي بيقرار
عشق جانان جوهر جان آمده است
لاجرم از خلق پنهان آمده است
هست پيدا نيك تنها از شما
كي بود خفاش را تاب ضيا
اين جهان و آن جهان با هم ببين
بگذر از راه گمان و از يقين
عشق با انسان و آن آميخته
روح اندر خاك دان آويخته
گفتم اي آرام جان عاشقان
هم شوي درمان درون جسم و جان
اي جمالت عاشقان نشناخته
مركب معني درين ره تاخته
اي وصالت سالكان را رهروان
جمله در آيند از ره بي نشان
اي وصالت صادقان صادق شده
در طريق عشق خود لائق شده
اي وصالت عالمان درهاي و هوي
در ره تقليد بشكافند موي
اي وصالت اوليا را داد حال
دأب ايشان ماوراي قيل و قال
اي وصالت آسمان و هم زمين
هست در تسبيح رب العالمين
اي وصالت شمس را دريافته
نور او در جمله عالم يافته
اي وصالت ماه را هاله زده
گاه بدروگه هلالي بر زده
اي وصالت باد و آتش را به هم
داد وصلت از ره لطف و كرم
اي وصالت بحر را بگداخته
هر زمان درد دگر پرداخته
اي وصالت كرد آب و خاك را
داد قدسي روح قدس پاك را
اي وصالت كوه را در گل زده
صد هزاران عاربش بر دل زده
اي وصالت سر درياي قدم
صد هزاران درّ آرد از عدم
اي وصالت آشكارا و نهان
اي وصالت بي بيان و بي عيان
اي وصالت انبيا و اوليا
اي وصالت عاشقان و اصفيا
اي وصالت زاهدان و مخلصان
اي وصالت نيستي و هستيان
اي وصالت هست گشته در جهان
اي وصالت هست پيدا ونهان
اي وصالت از جهان بيرون شده
اي وصالت عالم بيچون شده
اي وصالت هر دو عالم سوخته
اي وصالت خان و مانم سوخته
عالمان در علم اودرماندهاند
عارفان از عرف او واماندهاند
عاشقان از عشق او حيران شدند
هر دم از نوعي دگر بي جان شدند
زاهدان از زهد او رسوا شدند
در خيال زهد او شيدا شدند
بعد پنجه سال او اسرار يافت
از فريدالدين لقب عطار يافت
سر بيسرنامه را پيدا كنم
عاشقان رادرجهان شيدا كنم
بود شيخي گفت ما را رو به چين
بود گر كافر نداري كيش و دين
پيشواي ماست همچون مصطفاست
لاجرم بود آنچه گوئي بيرواست
بعد از آن عطار گفت اي كور و كر
از رموز سر عشقي بي خبر
تو به بندي صورت واماندهٔ
كي تو حرف حق احمد خواندهٔ
لي مع الله گفت احمد در ميان
تو كجاداني كه هستي در ميان
تو بصورت همچو كافر ماندهٔ
واصل حق را تو كافر خواندهٔ
خرقهٔ ناموس را پوشيدهٔ
ونگه سالوس را پوشيدهٔ
بت پرستي ميكني در زير دلق
مينمائي خويش را صوفي به خلق
تو سلوك راه از خود كردهٔ
لاجرم در صد هزاران پردهٔ
دام گاهي كردهٔ اين خرق را
ميفريبي هر زمان اين خلق را
در خودي خود گرفتار آمدي
لاجرم در عين پندار آمدي
راه تجريد و فنا راه تو هست
تو سخن كم كن كه آن راه تو هست
روي تقليدي بماندي مبتلا
تو كجا و سر توحيد از كجا
رو كه راه بي نشان راه تونيست
عقل را در راه معني روشكيست
تو نميداني كه من هستم چنين
بي هوامائيم بر روي زمين
من خدايم من خدايم من خدا
فارغم از كبر و كينه وز هوا
سر بي سر نامه را پيدا كنم
عاشقان را در جهان شيدا كنم
بود عطاري عجب شوريده حال
در ره تحقيق او را صد كمال
حال با خالق عجب بود اي پسر
ني چو حال اين خيال بي خبر
در امور سر حق ره برده بود
ني چو حال ما و من در پرده بود
از يقين خويش حاصل كرده بود
در يقين خويش واصل گشته بود
علويي در خود چو شوقي داشت او
هيچ علمي را فرو نگذاشت او
جمله مردان در فناي ره شدند
در فناي حق به حق آگه شدند
جسم و جان و دين و دل درباختند
تا كمال راه دين دريافتند
زهد را و علم را و قال و قيل
جمله را انداختند در آب نيل
اي برادر غير حق جز نيست كس
اهل معني را همين باشد و بس
گر تو غير حق نهبيني در جهان
بر تو گردد روشن اسرار نهان
چون كه اندر راه حق يك تن شوي
از وجود خويشتن فارغ شوي
گر ز جسم و جان شود كلي بدر
آن زمان ز اسرار حق يابي خبر
عقل اودر گفت سودا ميكند
عشق هر دم خود به يغما ميكند
عقل شيطان گفت من ز آدم بهم
اوست سلطاني و من نورانيم
حق تعالي گفت اي ملعون شده
از طريق راه حق بيرون شده
آدم و معني نديده باليقين
روح پاكش رحمة للعالمين
او من است و من ويم اي بي خبر
لاجرم در راه معني كور و كر
گر ترا ديده بدي در راه ما
آدم ما را بديدي همچو ما
چون نديدي آدمي را با يقين
نام تو كرديم ابليس لعين
اي برادر با كمال خويش باش
در ره توحيد حق بي كيش باش
بگذر از كفر و نفاق كيش دين
تا رسي در قرب رب العالمين
خودپرستان اندرين ره گمرهند
در طريق عشق حق آگه ترند
نفس انسان سد راه عشق شد
عاشقان را راه پس در عشق شد
عشق را بگزين ونفست را بسوز
تا شب تاريك گردد همچو روز
نفس را اينجا حجاب راه دان
اين سخن را از دل آگاه دان
اين نه تقليد است نه اين راهها است
راه تحقيق است و راه مصطفا است
هر كه اندر بند نفس خويش ماند
از ره حق همچو كافر كيش ماند
در ره توحيد جان ايثار كن
ديده را در باز رو ديدار كن
در جمال حق جمال حق بهبين
در صفات ذات رب العالمين
من نمودم از براي جملهتان
من سزاوارم براي جملهتان
من خدايم من خدايم من خدا
فارغم از كبر و كينه وز هوا
سر بي سر نامه را پيدا كنم
عاشقان را در جهان شيدا كنم
بعد از اين جوهر نديدم از صفا
من نوشتم سر بي سر نامه را
سر بي سر نامه را كردم عيان
اين زمان جويم نخواهد شد روان
محو شد اجزاي كل من ز هم
فارغم از خوف و شادي و ز غم
گنج پنهانم درين جسم آمدم
سرواعلانم درين اسم آمدم
من وجود خويش را فاني كنم
در لقاي حق به حق باقي كنم
من باسرار آورم اين جسم را
پس به گفتار آورم اين رسم را
تا بداند عاشقان سوخته
اسم اعظم گشت در دين دوخته
من براي جمله عالم آمدم
لاجرم در نفس آدم آمدم
من براي راه عشاق آمدم
لاجرم در عشق مشتاق آمدم
جسم خود را در ره حق باختم
سر معني را به جان بشناختم
اولين وآخرين من بودهام
طاهرين و باطنين من بودهام
من خدايم من خدايم من خدا
فارغم از كبر وكينه وز هوا
سر بي سرنامه را پيدا كنم
عاشقان را در جهان شيدا كنم
پناه من بحيّي كو نميرد
بآهي عذر صد عصيان پذيرد
قديم لم يزل معبود بيچون
پديد آرندهٔ اين هفت گردون
برافرازندهٔ چرخ مدور
برافروزندهٔ خورشيد انور
قديم و قادر و گويا و بينا
سميع و عالم و بي مثل و همتا
كريم و راحم و غفار و ستار
كبير و حاكم و قهار و جبار
منزه ز احتياج جفت و فرزند
مبرا از شريك و شبه و مانند
نه برجا و نه خالي گشته از جا
ازو قايم وجود جمله اشيا
هموشد كردگار عرش و كرسي
هم او دان خالق جني و انسي
خرد را دانش آموزي هم او داد
تمامت خلق را روزي هم او داد
ز مخلوقاتش از مه تا بماهي
دهد بر پاكي دانش گواهي
اگر فاجر اگر از اهل برّند
همه بر وحدت ذاتش مقرّند
چو خواهي سرّ توحيد عياني
جز او كس را مبين ار ميتواني
بجز او نيست چيز ديگر اي دوست
ازو ميدان اگر مغزست اگر پوست
بجز او ظاهر و باطن دگر كيست
چه باشد دل دماغت كو جگر چيست
اگر صورت اگر معني است اي يار
از او باشد وجود هر دو در كار
چو وصفي بشنوي ز اوصاف ذاتش
دران يك وصف جامع دان صفاتش
چو ذاتش را حقيقت كس نداند
يقين وصفش بوصف كس نماند
زهر ذره اگر تو باز خواهي
ز بيچوني او يابي گواهي
چو لطفش عاصيان را پاس دارد
همه عصيانشان طاعت گذارد
چو عفوش بر مطيعان خورده گيرد
همه كردارشان ناكرده گيرد
بستاري چو پوشاند گنه را
نمايد نيك هر حال تبه را
چو عفوش دست گيرد مجرمان را
بپاي مزد ميبخشد جنان را
سحاب لطف از يك قطره بارد
دو عالم را پر از رحمت بدارد
چو قهرش ذرهٔ پيدا كند دود
شود صد ملك ازو زير و زبر زود
نسيم لطفش ار بر دوزخ آيد
درو صد چشمه حيوان گشايد
سموم قهرش ار بر جنت آيد
سراي درد و رنج و محنت آيد
بهشت از فيض جودش رشحهٔ دان
جحيم از تف قهرش شعلهٔ خوان
بكرد از لطف و قهر خود معيّن
دو فرقت اندرين عالم مبين
تمامت را بقدرت كرد پيدا
ز پشت آدم و از بطن حوا
گروهي را بلطف خود نوازد
بقهر خويش قومي را گدازد
نه آنها جسته در فطرت پناهي
نه اينها در ازل كرده گناهي
ز جمله بر كشيده اوليا را
وز ايشان بر گزيده انبيا را
قلوب انبيا را جمله يكسر
بنور لطف خود كرده منور
بدان نورند يكسر گشته بينا
شده پنهان بر ايشان آشكارا
بدو بينند هر حرفي كه خوانند
ازو دانند هر علمي كه دانند
ازو يابند هر چيزي كه جويند
بدو گويند هر لطفي كه گويند
بدو گشته غني از خود فقيرند
بدو زنده شوند از خود بميرند
چشاند هر يكي را از محبت
شراب قربت از كاس مودت
نهد بر فرق هر يك تاج خلت
از آن تاجند گشته شاه ملت
كند گويا زبانهاشان بحكمت
شود آسوده جانهاشان بحكمت
هر آن نعمت كه با ايشان عطا كرد
همه ازبهر جاه مصطفي كرد
گفتم اي دارندهٔ كون و مكان
غير تو كس نيست در هر دو جهان
گفتم اي دارندهٔ عرش مجيد
عرش و كرسي از تو هم صورت نديد
گفتم اي دارندهٔ لوح و قلم
اين جهان و آن جهان از تو علم
گفتم اي داناي بينا آمده
خلق عالم از تو حيران آمده
ميكنم من ختم بي سر نامه را
ميكنم آلوده در خون جامه را
ليك در درياي خون غوطه زدم
بعد ازآن كردم وضو در خون شدم
مردمان گفتند و پنجه ديدهٔ
روي خود در خون چرا آلودهٔ
گفتم اين دم ميگذارم من نماز
پس وضو سازم به خون اي پاك باز
اين نماز عشق را آنجا وضو
راست نايد جز به خون پاك رو
بعد از آن گفتند مردي مرد كار
از تصوف اين زمان امري بيار
گفت هم هر رنگ من بيني چنين
تا ترا در راه من باشد يقين
بار ديگر گفت اي صاحب نظر
در طريق عشق ده ما را خبر
گفت پس آنجا بود گردن زدن
بعد از آن به سوختن آتش زدن
اين بگفتم اين چنين سر جان من
منتشر شد در جهان ايمان من
اي دريغا ختم بي سر نامه شد
ليك در سيلاب خون تر جامه شد
اي دريغا در خودي در ماندهام
لاجرم در صد بلا افتادهام
اي دريغا بي نوايان يقين
راه رفتند و بماندم اين چنين
اي دريغا عارفان با وفا
شان برفتند و بماندم در قفا
اي دريغا سالكان راه بين
راه رفتند و بماندم اين چنين
اي دريغا صوفيان با صفا
شان برفتند و بماندم مبتلا
اي دريغا نفس ما در معصيت
خود خودي كرده بري از معرفت
اي دريغا عاشقي را باادب
جمله در تجريد دايم خشك لب
هر كه او خود را فنا كلي شناخت
اندر آن جائي بقاني كل بساخت
اين سخن را از ره مردي شنو
تا نماني در قيامت در گرو
جوهر عشق از تو پيدا ميشود
هر دوعالم در دلت يكتا شود
بي تو در شك نامده درّ يقين
بگذري ازكفر و از اسلام و دين
آن زمان تو عشق را لائق شوي
عشق حق را عاشق صادق شوي
گر مرا از عشق تو باشد خبر
مرتدي باشيم و در ره بي خبر
آن چنان خواهم كه كلي گم شوي
تا ز پستي آدم مردم شوي
ورنه همچون زاهدان كور و كر
چون ز هستي خودت باشد خبر
كي توانم كرد پنهان دود را
من نه زهر كاشته نمرود را
بحر معني بينهايت آمده
لاشكي بي حد و غايت آمده
يافتم يك قطره از بحر صفا
ز آن بر آمد هر زماني موجها
راه توحيد عياني داشتم
گنج اسرار نهاني داشتم
راه حق را صادق عشق آمدم
حق حق است حق مطلق آمدم
من خدايم من خدايم من خدا
فارغم از كبر و كينه وز هوا
سر بيسر نامه را پيدا كنم
عاشقان رادرجهان شيدا كنم
تمامت طول و عرض آفرينش
ز بهر تست اگر داري تو بينش
بهشت و دوزخ و رضوان و مالك
فروع واصلش از منها و ذلك
براي تست جمله آفريده
ترا از بهر حضرت برگزيده
اگرچه بس شريفت آفريدند
پي شغل بزرگت پروريدند
ببازي در مياور كار خود را
شناسا شو تو از خود نيك و بد را
بجان ودل شنو ا زمن سخن را
بجو از اصل اصل خويشتن را
نگر تادر چه شغل و در چه كاري
مكن با جان خود زنهار خواري
ببين تا خود چه چيزي وز كجائي
بجو از خويش اصل آشنائي
بچشم باطن خود خويش را بين
به ريش وسبلتي اي مرد مسكين
نه چشمي نه سري نه دست ونه پا
بمعني زين همه هستي مبرا
بصورت آني از چه غير ايني
تو معني بين اگر مرد يقيني
توئي تو گر تو خود را بازيابي
مقام فخر و عز و ناز يابي
نه چشم و صورتي اي مرد ره رو
تو صورت بين مشو زنهار بشنو
توئي اعجوبهٔ صنع الهي
توئي مقصود صنع پادشاهي
توئي و تونهٔ جانا تو بشنو
نداند اين سخن جز مرد رهرو
طلسم بند وزندانست صورت
از آن زندان برون شو بي ضرورت
تو جسم و صورت خود را قفس دان
چو بشكستي شدي في الحال پران
اگر هستي كبوتر ور خودي باز
قفس بشكن بجاي خويش شو باز
چو اين آلات را از بهر صورت
بتو دادند ترا شد اين ضرورت
كه تا تخم سعادت را نشاني
كه چون آنجا رسي بي پر نماني
نبايد در شقاوت خرج كردن
از آن دوزخ نبايد درج كردن
كمال خويش اينجا كسب كن هان
تو خود را از طلسم جسم برهان
مزين كن بحكمت جان خود را
كه تا عارف شوي هر نيك و بد را
وجود خود بحكمت كن تو گلشن
كه تا احوال گردد بر تو روشن
بچشم باطن خود گوش ميدار
كه تا كج بين نگردي آخر كار
حقيقت راه خود را باز بيني
مبادا باطل از حق برگزيني
تو راه شرع را ره دان حقيقت
كه تا باشي تو از اهل طريقت
خلاف شرع جمله باطل آمد
وزان بيحاصليها حاصل آمد
اگر خواهي كه يابي نزد حق بار
سركوي شريعت را نگهدار
سر موئي مگر دان از شريعت
كه تا يابي تو ذوقي از حقيقت
ز خواب و خوردو خفت و گفت زنهار
بتدريج اندك اندك كم كن اي يار
كه تا صافي شوي خود را بداني
كزان دانش فزائي زندگاني
بچشم خود جمال خويش بنگر
كه هستي تو در اين ويرانه درخور
غريبي اندرين ويرانه گلخن
فراموشت شد آن آباد گلشن
بخود بازآي و عزم آن سفر كن
بمحسوسات بر يكسر گذر كن
وطنگاه نخستين تو آنست
كه ازچشم سرت دايم نهانست
اگر تو دوست داري آن وطنگاه
شوي از خاصگان حضرت شاه
چو تو با معدن اصلي روي زود
خدا گردد در اين حال از تو خوشنود
مشو زنهار گرد آلود اين خاك
كه تا راهت بود بالاي افلاك
ز لذات بهيمي روي برتاب
كه تا خوشرو شوي چون تير پرتاب
ملك را خدمت ديوان مفرماي
ملك را كار در ديوان مفرماي
كه تا مستوجب هر بدنگردي
سزاي جاي ديو و دد نگردي
رفيقان بد و نيكند با تو
همه چون دانه و ريگند با تو
چو كبر و بخل و حرص و شهوت و آز
همان مكر و حسد پس كبر و پس ناز
ز نيكان چون تواضع پس قناعت
پس آنگاهي سخا و جود و طاعت
چو علم و حكمت و پرهيزكاري
پس آنگه پيشه كن در بردباري
مبدل كن تو آنها را باينها
كه تا سودت شود جمله زيانها
چو شد تبديل اخلافت ميسر
شوي صافي و روحاني و انور
بفكرت چشم معني را كني باز
شود معلومت آنگه سر هر راز
هر آن چيزي كه در كون و مكانست
نشان هر يك اندر تو عيانست
درونت جوهري بر جمله افزون
بود اصلش وراي هفت گردون
تو تاداناي آن جوهر نگردي
ز توظاهر نگردد هيچ مردي
شناسش چون يكي را حاصل آمد
حقيقت دان كه آنكس واصل آمد
بود مقصود ره دانستن اوي
چو دانستي بري از اين مكان روي
همه سختي اعمال و عبادت
شدن مرتاض و كردن ترك عادت
منازل قطع كردن ره بريدن
شب وروز اندر آن وادي دويدن
مراد آنست كان جوهر بداني
خوري زان دانش آب زندگاني
چو علمت با خبر انباز گردد
عمل با هر دو آن دمساز گردد
مدد بخشد خدايت از هدايت
شوي صاحب قدم اندر هدايت
ز هستيهاي خود درويش گردي
شناساي وجود خويش گردي
چو زان دانش كني حاصل ضيا را
بقدر خويش بشناسي خدا را
اگرچه هست آن جوهر گزيده
حقيقت دان كه هست آن آفريده
زبان عاجز شود از شرح ذاتش
ولي بعضي توان گفت از صفاتش
ورا بخشيد معبود يگانه
ز لطف خود صفات بيگانه
بود يك رويش اندر حضرت پاك
شود زان روي ديگر او طربناك
ز روي ديگر او كار تو سازد
بنور خويش جسمت را نوازد
نه خارج از بدن باشد نه داخل
نداند اين سخن جز مرد كامل
شناسائي گهر كار عزيز است
نداند هر كسي كان خود چه چيز است
بتازي آن گهر را روح خوانند
ازو مردم بجز نامي ندانند
وراي روح سرّي هست دائم
كه روح از سرّ آن نور است قائم
نظام سرّ و روح از سرّ سر دان
كزان نورند دائم هر دو گردان
تو سرّ سر بخوانش يا خفي دان
ز هر كس اين حكايت مختفي دان
تمامت انبيا زنده بدانند
كه آن سر خفي را ميبدانند
مزين اوليا زان نور باشند
از آن پيوسته زان مسرور باشند
نداده هيچكس را ديگر آن نور
تمامت گشتهاند زان نور مهجور
بنور قلب و عقل و روح عامي
شود پيدا چو دارد نيكنامي
بدان هر كس كه شد زنده نميرد
فنا ديگر گريبانش نگيرد
سخن چون منغلق خواهيد اي يار
نبايد گفت منكر گردد اغيار
بلي سرّ خفي را جز كه ابرار
نداند ديگري از جمع احرار
نيابد هيچكس زان جمله بنياد
سراي آن گهر جز آدمي زاد
سزاي روح قدسي آدم آمد
كه فخر ملّك و تاج عالم آمد
بصورت قبلهٔ روحانيان شد
بمعني پيشواي انس و جان شد
مزيّن چون بدان گوهر شد آدم
امانت داشتن گشتش مسلم
بدان گوهر كشيدن شايد آن يار
كه بود آدم بدان جوهر سزاوار
چون دارد نسبتي با حضرت پاك
بدان نسبت كشيد آن يار چالاك
چوآدم گشت از آن جوهر مُزّين
امانت داشتن را شد مبيّن
يقين گشتش كه در باب فتّوت
امانت داشتن هست از مروت
چو آدم شد بدان خلعت مكّرم
از آن گنج مروّت گشت خرّم
بجان ميداشت آدم پاس آن گنج
كه تا از دشمنش نايد بدو رنج
امين آن امانت آدم آمد
كه ثابت در ديانت آدم آمد
امانت داشتن كاري عظيمست
دل سنگين كوه از وي دو نيم است
زمين و آسمان را نيست يارا
پذيرفتن نهان و آشكارا
بجان و دل كند آدم قبولش
گهي خواند ظلوم و گه جهولش
گهي عاصي و گه عاديش خوانند
بصورت دورش از جنت برانند
چو بيند كو شكسته شد ز عصيان
بخواهد عذر او كش عذر نسيان
عتابي ظاهرا بر وي براند
براه باطنش با خويش خواند
خراب آباد گردد او بصورت
باشگ چشم شويد آن كدورت
شود گنج امانت را سزاوار
كه تا پوشيده ميدارد ز اغيار
خرابي جاي گنج پادشاه است
چه داني تا خرابي خود چه جاه است
عتاب دوستان خورشيد جانست
بسا صلحي كه اندر وي نهانست
بناي دوستي خود بر عتابست
عتاب اندر محبت فتح بابست
محبت چون كه بر آدم اثر كرد
بكلي خويش را از خود بدر كرد
قبول منصب علم اسامي
همان حور و قصور شاد كامي
خوشيهاي بهشت هشتگانه
همان عيش و حيات جاودانه
نعيم هشت خلد از كارسازي
بيك گندم بداد از پاكبازي
تمامت طوق و تاج و تخت جنت
نهاد اندر ره عشق و محبت
يقين بودش كه با آن برگ و آن ساز
نشايد عشقبازي كردن آغاز
فداكردي همه اندر ره عشق
كه تا بارش بود بر درگه عشق
مجرد شد از آن جمله علايق
برو مكشوف شد جمله حقايق
نظر افتادش اندر گوهر فقر
گمان برد او كه باشد رهبر فقر
زبان حال خواجه گفتش اي باب
بدست من شود مفتوح اين باب
بمعني زان سبق بردم ز اخوان
كه من برداشتم اين گوهر از كان
چوخاص ماست اين گوهر توئي باب
بياري زن قدم اين نكته درياب
تمامت انبيا جوياي آنند
در اين ره جمله از ما باز مانند
چو آمد اختصاص ماش مانع
ببويش هر يكي گشتند قانع
دل خود را برون آور از آن بند
ببوي فقر قانع باش و خرسند
نيارد كرد كس آن را تمنا
كه اقطابند و خاص حضرت ما
بود در امتم هر جا غريبي
ازين گوهر بود او را نصيبي
بهين امتان از بهر اينند
كه اندر حفظ اين گوهر امينند
بسمع دل چو بشنيد اين ندا را
گزيد از بهر خود راه مدارا
بدانست آدم از راه نبوت
كه خاص او نيامد اين فتوت
طريق عشقبازي كرد آغاز
گهي با راز ميبد گاه با ناز
امانت را بجان ميداشت پاسي
ز حوطي قرب مينوشيد كاسي
درود از حضرتش بر جان آن كس
كه نامد در جهان مانند او كس
ملايك تا بشر جمله طفيلش
نبوده با كسي پيوند و ميلش
مهين و برترين آفرينش
سر و چشم خرد را تاج و بينش
خرد دانا بنور روي او شد
معطر از نسيم كوي او شد
زمين و آسمان و عرش و كرسي
بهشت ودوزخ و جني انسي
ز بهر اوست بشنو از دل پاك
بدين روشن دليلي هست لولاك
مرفه انبيا در زير جاهش
مشرف اوليا از خاك راهش
بجودش انبيا گشتند محتاج
ز گفتش اوليا بر سر نهند تاج
فتوح انبيا و اوليا زوست
چگويم گر بداني جمله خود اوست
درين عالم هر آنكو برتري يافت
ز خاك درگه او سروري يافت
ازان از آفرينش برتر آمد
كه بر جمع دل او سرور آمد
شنيدي در شب اسري كجا شد
همه تابع بدند او مقتدا شد
گهي كرد او بيك انگشت چون سيم
بشمشير اشارت مه بدو نيم
دليل معجزش گه سوسماري
گهي بد عنكبوتش پرده داري
بمعني بد مقدم بر همه كس
اگرچه صورت او آمد از پس
هنوز آدم ميان آب و گل بود
در آن حضرت بجان حاضر بدل بود
بصورت آدم او را گر پدر بود
بمعني او پدر آدم پسر بود
عملها را بحضرت رابطه اوست
اگر مقبول گردد واسطه اوست
براي حمد حق او در خور آمد
تمامت رهروان را بر سر آمد
محمد نام او دان در شريعت
كه تا نامش بداني در حقيقت
خدا را در الوهيت احد خوان
نبي را در عبوديت يكي دان
چو حق اندر خدائي فرد وداناست
نبي در بندگي بيمثل و همتاست
تو تقرير معاني كن درين كار
بجان و دل معاني گوش ميدار
معاني را مهم وقت خود دان
كه معني از تو ميجويند مردان
ازان حالت بخود چون بازگشتم
بمعني با خرد همراز گشتم
بجان گفتم شدم منقاد رايش
سرم بادا فداي خاك پايش
منم ذره وجود او چو خورشيد
دل و جانم از آن حضرت پر اميد
وجود ذرهام گر شد هويدا
هم ازخورشيد ذاتش گشت پيدا
چو يكسر عالم معني گرفتم
بدوراني برو نايد شگفتم
وگرنه هيچكس را درپذيرد
وجود ذرهٔ عالم بگيرد
سخن زانجاست اي مرد يگانه
بهانه دان مرا اندر ميانه
بجان و دل شنو از من تو مطلق
نگويد كس سخن زين بهتر الحق
سخن بي طرز او ناساز آيد
اگر گوئي بكاري باز نايد
اگر بر طرز او گوئي سخن را
دو صد طعنه زند درّ عدن را
اجازه چونكه شد از حضرت پاك
همي گويم سخن گستاخ و چالاك
چو زانحضرت اجازت شد چه باكم
نكو آيد سخن از طبع پاكم
چو از غيبست پس بي عيب باشد
كسي داند كه مرد غيب باشد
چنان گويم كه هر عارف كه خواند
نثار جان و دل بر وي فشاند
چو عالي قيمت آمد مرد معني
نچيند هرگز الا درد معني
سخن گوراست اندر معني خويش
كه جوياي معاني گشت درويش
سخن را چون معاني راست باشد
ز گوينده چرا واخواست باشد
بلي اهل سخن بايد كه خواند
كه تا مقصود گوينده بداند
كسي كاهل سخن نبود بخندد
ز تو هر كس سخن را كي پسندد
چو او نااهل باشد وقت او خوش
ز انكارش نبايد شد مشوش
اگر با هندوئي گوئي بتازي
بخندد بر تو و گيرد ببازي
نبايد شد بانكار وي از جاي
كه او سرباز مينشناسد از پاي
كسي كو زين سخن بيگانه باشد
بر او سر بسر افسانه باشد
مرنج از وي كه هست او مرد عادت
نيايد مستعد اين سعادت
سعادت در ازل مقسوم كردند
مگر او را ازو محروم كردند
شقاوت بر شقي شيرين چنانست
كه گويد صد رهش خوشتر زبانست
عبارت جوي خواند خندد اين شعر
يقين دانم كه او نپسندد اين شعر
بود اهل تكلف را عبارت
كه باشد دائماً اندر عمارت
خراب آباد شد طبع وي از پيش
عبارت نايد از وي هيچ منديش
ز درويشان عبارت كس نجويد
خرابي را عمارت كس نجويد
عبارت در سخن وانگاه درويش
مگر آنكس كه باشد رهزن خويش
مقفي گر نباشد بيتكي چند
چو عذرش گفته شد آنرا تو مپسند
نباشم جاهل وزن و قوافي
درين شيوه مرا طبعي است كافي
ولي چون اختيارم يار نبود
مرا با لفظ و صورت كار نبود
معاني بين كه چون درّ ثمين است
محقق را همه مقصود اينست
من از انكار اغياران سرمست
بخواهم رفتن اي جان و دل از دست
اگر منكر و گر باشد مريدم
ز قول و فعل هر دو مستفيدم
ز ظن حاسد و از طعن جاهل
نشد ايمن يقين دان هيچ عاقل
وصيت كردم اي يار يگانه
كه از نااهل پوشي اين ترانه
تو جوهر رابنزد جوهري بر
كه باشد او بجان جوياي جوهر
اگر اهلت بدست افتد همي خوان
كه باشد نزد او شيرين تر از جان
وگر نااهل باشد پوش از او راز
مده گنجشك راتو طعمهٔ باز
بدان از جان و دل اي طالب راه
كه تا گردي ز سرّ كار آگاه
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد