در بيان شاهد بازي و اينكه شاهد بازي كه را مسلم باشد

۳۵ بازديد


ز سر بيرون كن انكار اي برادر
چو هستي طالب كار اي برادر
ترا گفتم مشو منكر بر ايشان
كه تاكارت نگردد زان پريشان
ز اصحاب بزرگ اين جماعت
بود قومي كه دارد استطاعت
كه با ايشان نظر باشد بشاهد
كه تا شاهد بود يكباره زاهد
بود عالي مقام و حال ايشان
نداند هيچكس احوال ايشان
نباشد رهگذرهاشان بشهوت
بود خالي نظرهاشان ز شهوت
بود پيوندشان از روي معني
كه باشد ميل ايشان سوي معني
ز بهر آنكه ايشان را در اين كار
نماند پردهٔ بر روي اسرار
خودي خويش در وي غرق دانند
ميان جام و باده فرق دانند
چنين دانم نباشد حال ايشان
بود اين اوسط احوال ايشان
درنگ آنجا كند سال سه و چار
كه تا خو گر شود در سر اسرار
كند اندر فضاي خويش پرواز
بسر حد بلوغ خود رسد باز
از آن پس شاهد و زاهد نگويند
بجز اندر ره وحدت نپويند
نشانها باشد ايشان را درين كار
كه تا منكر نگردد كس ز اعيار
بگويم زو نشاني زود درياب
كه تا بيدار گردي يك ره از خواب
نشان آنكه شاهد باز باشد
بشاهد بر ازو صد ناز باشد
كشد هر لحظه صد درد و بلايش
درافتد هر دمي صد ره بپايش
بصد زنجير او را بست نتوان
بسر آيد بر او ازدل و جان
نه زو وصل و كنار و بوس جويد
هميشه بر طريق شرع پويد
بديدار مجرد زو بود خوش
نگردد هرگز از چيزي مشوش
نشان ديگر آن باشد در آن حال
كه شاهد باصلاح آيد ز احوال
اگر باشد ز عصيان اندرو دود
صلاحيت درو پيدا شود زود
كند يك ره بترك او فسق و عصيان
نپويد جز براه شرع و ايمان
شود صاحب ولايت شاهد او
بر او يابد هدايت شاهد او
اگر او از پي شاهد دهد جان
بود در عشق او مدهوش و حيران
رود او از پي شاهد پياپي
ازو بگريز و ميكن از وي انكار
بود شيطان هميشه هم براو
نباشد هيچ چيزي در سر او
بگفتم با تو سرّ كار شاهد
بجان ودل شنو اين راز زاهد
بود نادر چنين مرد يگانه
كه شاهد باشد او را زين بهانه
بود اين حال خاص الخاص مردان
كسي را نبود انكاري بر ايشان
نباشد كار ايشان جز عطائي
ز عيبي دور و خالي از ريائي
ز من گر طالبي بشنو تو يارا
دو فرنه دان تمامت اوليا را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد