بگويم احتساب احوال با تو
سراسر باز گويم حال با تو
حقيقت احتسابت كار دين است
حساب تو برب العالمين است
ببايد احتساب خويشتن كرد
برآورد از وجود خويشتن گرد
كه اصل احتساب آنست خود را
كني پاك اي برادر از بديها
بپرهيزي ز كبر و بخل و شهوت
ز آز و از زر و رنج وز نخوت
شريعت را شعار خويش سازي
طريقت را دثار خويش سازي
به خود راه شريعت چون بديدي
يقين ميدان كه در منزل رسيدي
حقيقت منزل اين راه باشد
ولي منزل مقام شاه باشد
چه دانستي تو او را در حقيقت
ز تو بر خيزد اعلال شريعت
به خود نتوان ولي اين راه رفتن
به پير رهبر آگاه رفتن
ترا رهبر بدين منزل رساند
ز رنج و محنت ره وارهاند
ز عشق مرتضي در جوش باشي
ز دستش شربت كوثر بنوشي
ز عشق مرتضي خورشيد گردي
حقيقت زندهٔ جاويد گردي
نشسته عشق او در جان عطار
بگويد سر او را بر سر دار
دگر پرسي عوام الناس چبود
ميانشان اين همه وسواس چبود
مسلّم گشت او را ملك و خاتم
بفرمانش درآمد هر دو عالم
بفرمانش همه ديو و پري بود
مر او را از بهشت انگشتري بود
علي را بود بنده همچو سلمان
از آن بر هر دو عالم داشت فرمان
بفرما آن كه فرماني دهندت
ترا ملك سليماني دهندت
اگر فرمان بري فرمان شه بر
بسوي درگه آن شاه ره بر
اگر فرمان بري يابي تو خاتم
بفرمانت شود ملك دو عالم
اگر فرمان بري گردي سليمان
ترا ديو و پري باشد بفرمان
اگر فرمان بري گردي همه نور
حقيقت ميشوي نور علي نور
اگر فرمان بري اسرار يابي
رموز حيدر كرار يابي
بفرمان علي ميباش آباد
بفرمان علي ميباش دلشاد
اگر فرمان بري او را چو سلمان
شوي اندر حقيقت چون سليمان
ز فرمان علي گر سر بتابي
بهر دو كون بيشك ره نيابي
تو فرمان بر كه تا مقصود يابي
رضاي حضرت معبود يابي
علي را بنده بودن اصل دين است
بنزد من سليماني همين است
علي را بنده شو تا راه يابي
بمعني مظهر الله يابي
علي را بنده شو مانند سلمان
كه تا فرمان دهي همچو سليمان
بخوان نزديك دانا اين سبق را
بگردان نزد جاهل اين ورق را
ز يك فرمان كه آدم كرد بد ديد
بلا و محنت و اندوه و غم ديد
مر او را خوردن گندم زبون كرد
ز صدر جنت المأوا برون كرد
مپيچ از راه فرمان سر چو ابليس
بفرمان باش دايم همچو ادريس
ز امرش گشت پيدا اين دو عالم
سخن كوتاه شد والله اعلم
دگر پرسي ز حال احتسابم
چرا مانع شوند اندر حسابم
ز حال نوح و كشتي بازگويم
به پيش عارفان اين راز گويم
حقيقت نوح دان هادي مطلق
بود معني كشتي دعوت حق
كسي كو دعوت حق را پذيرد
به كشتي نوح او را دست گيرد
كسي كو آفتي آرد بكشتي
يقين ميدان كه او ماند بزشتي
تو كز كشتي شوي دور از بطالت
شوي غرقه بدرياي جهالت
هميشه تا ابد در جهل ماني
روي اندر جحيم جاوداني
ترا هادي دليل راه باشد
ز سر كشتيت آگاه باشد
ترا زان غرقه گشتن وارهاند
بكشتي نجات اندر رساند
علي باشد حقيقت هادي راه
زهي دولت اگر گشتي تو آگاه
نجات و رستگاري از علي دان
رهاند مر ترا از سر طوفان
حقيقت هست كشتي دعوت او
پناه و رستگاري رحمت او
اگر آئي درين كشتي چه بوذر
شوي بهتر ز خورشيد منور
اگر آئي درين كشتي چه سلمان
ازين غرقاب بيرون آوري جان
اگر آئي درين كشتي شوي هست
شوي از حوض كوثر همچه من مست
اگر آئي درين كشتي برستي
بلندي يابي از گرداب پستي
اگر آئي درين كشتي به بيني
ظهور اولين و آخريني
اگر آئي درين كشتي تو شاهي
بفرمانت شود مه تا بماهي
اگر آئي درين كشتي رفيقي
توان گفتن ترا مرد حقيقي
درين كشتي درآ تا شاه گردي
حقيقت مظهرالله گردي
درين كشتي درآ تا يار بيني
هزاران معني اسرار بيني
درين كشتي درآ تا شاه باشي
ز اسرار علي آگاه باشي
درين كشتي نجات و رستگاريست
درين كشتي نجات و پايداريست
ازين كشتي اگر تو باز ماني
بماني در عذاب جاوداني
بمعنيّ دگر روح تو نوح است
كه در كشتي تن او را فتوح است
درين كشتي اگر معروف باشي
بدين مصطفي موصوف باشي
شناسد روح او راكشتي تن
به گلشن باز گردد او ز گلخن
درين كشتي رود چون روح كامل
شود در بحر الاالله واصل
بود عارف به ذات حق تعالي
بداند مظهر روح خدا را
بيابد از وجود خويش بهره
رود در بحر وحدت همچو قطره
دگر پرسي ز احوال سليمان
چرا بر مرغ و ماهي داشت فرمان؟
حقيقت اوليا خورشيد راهند
سراسر خلق عالم را پناهند
تمام اوليا اسرار بينند
بمعني روشني در راه دينند
حقيقت چون كلام الله دانند
بسوي معني او راه يابند
بمعني رهبران راه يزدان
خدابين و خداخوان و خدادان
خدا را اوليا باشند بمعني
تو معني را از ايشان جوي يعني
بمعني چون شناسي اوليا را
بداني امر اسرار خدا را
تمام اوليا يك نور باشند
ز چشم جاهلان مستور باشند
جهان از اوليا خالي نباشد
جهان نبود اگر والي نباشد
جهان قائم بذات اوليا دان
نيامد ز اوليا يك مثل انسان
محمد گفت كاصحابم نجومند
گهي در مكه و گاهي به رومند
يكي گر زانكه ناپيدا نمايد
تعاقب ديگري آن دم برآيد
بدين معني هميشه در جهانند
ز نسل و نسبت يك خاندانند
تو گر خواهي كه بيني اوليا را
بظهر ساز ميكن التجا را
بمظهر بس عجايبها كه بيني
رموز آسمانها و زميني
ترا آن دم ازو باشد حياتي
درو بيني تو نور بي صفاتي
تمام اوليا در آن كتابند
ولي اين سر اكنون نه نمايند
بدور آخرين پيدا شود اين
طمع دارد زتو عطار تحسين
ترا از اوليا آگاه سازد
ز راه برّيان هم باز دارد
درو از اوليا اسرار باشد
رموز حيدر كرار باشد
ولي نادان كند انكار اسرار
نيارد طاقت اظهار اسرار
بود ظالم كه اسرار ولايت
كند انكار از جهل و بطالت
برو ظالم كه حق بيزار از تو
دل عطار بس افگار از تو
تو دين مصطفي تغيير دادي
بدرياي ضلالت در فتادي
نداري در حقيقت ديدهٔ ديد
گرفتي راه بي راهي به تقليد
مرا از اوليا اسرار و معني
تولاّ از همه گفتار و معني
بگويم با تولاّ رمز و اسرار
دگر رمزي برندت بر سر دار
ز جعفر ميشنو اسرار منصور
بدو گفتا زجاهل دار مستور
بآخر آشكارا كرد اسرار
ببردند جاهلانش بر سر دار
نداند جاهل اسرار ولي را
به غفلت ميرود راه نبي را
بگويم با تو راه حق كدامست
امام هادي مطلق كدامست؟
عوام الناس را احوال بسيار
عوام الناس را اقوال بسيار
عوام الناس اكثر جاهلانند
حقيقت دين يزداني ندانند
عوام الناس بس در دين زبونند
بدرياي جهالت سرنگونند
عوام الناس جز دعوا ندانند
اگر دعوا كنند معني ندانند
عوام الناس راه دين كجا ديد
سراسر دين ايشان هست تقليد
همه تقليد باشد دين ايشان
نميدانند حقيقت اصل ايمان
عوام الناس خود اغيار باشند
بمعني دور از اسرار باشند
تو ميدان عام را حيوان ناطق
كه هستند جملهٔ ايشان منافق
براه دين سراسر ره زنانند
نخواني مردشان كايشان زنانند
همه ديوند در صورت چوآدم
بصد باره ز اسب و گاو و خر كم
نميدانند دين مصطفي را
نه خود را ميشناسند نه خدا را
عوام الناس را احوال مشكل
عوام الناس را پايست درگل
عوام الناس اين معني ندانند
عوام الناس در دعوي بمانند
عوام الناس خود خود را زبون كرد
پدويات جهالت سرنگون كرد
كليم الله را هادي ندانند
همه گوساله را الله خوانند
بيازارند عيسي را بخواري
همه خر را خرند از خوك داري
همي كوشند در آزار درويش
همي هستند در آرايش خويش
از ايشان خويشتن را دور ميدار
از ايشان سر خود مستور ميدار
براه دين عوام الناس عامند
نداني پخته ايشان را كه خامند
هر آنكس گفت چون منصور اسرار
به ساعت ميزنندش بر سر دار
همي كن از عوام الناس پرهيز
ز اهل عام همچون تير بگريز
نداني تو عوام الناس مردم
حقيقت راه دين را كردهاند گم
نكردند پيروي دين نبي را
نميدانند بقول او وصي را
همه كورند و كر اندر حقيقت
نميدانند اسرار طريقت
بقرآن هم خدا بكم وصم گفت
ز بهر عام اين درالمثل سفت
نه بينم كورشان از چشم ظاهر
پس آن كوري بود از ديدهٔ سر
بگوش ظاهرش هم گر نه بينم
حقيقت معني ديگر ببينم
پس آن كوري بود كوري دلها
تو چشم دل درين اسرار بگشا
بچشم دل حقيقت كور باشند
از آن كز راه معني دور باشند
به ظاهر جان اگر بيني دريشان
وليكن در حقيقت مرده شان دان
به ظاهر زنده اما جان ندارند
اگر دانند جان جانان ندانند
حقيقت جان جانان مظهر نور
كه او باشد ز چشم عام مستور
هر آنكس كو بنورش راه بيند
حقيقت مظهر الله بيند
بنور او بيابي زندگاني
بماني در بقاي جاوداني
ز سر اوليا پرسي تو احوال
بگويم با تو از احوالشان حال
ز مظهر گوئيم آگاه گردان
مرا واقف ز پير راه گردان
ترا واقف كنم از سر آن راه
كه تا گردي ز سر راه آگاه
رسول الله پير راه باشد
ز سر هر دو كون آگاه باشد
محمد اندرين ره پير راهست
ولي حيدر ترا پشت و پناهست
تو پير راه ميدان مصطفي را
ز خود آگاه ميدان مرتضي را
ز تو آگاه باشد او بعالم
بتو همراه باشد او بعالم
در او بيني حقيقت نور معني
برون آئي ز فكر و كذب و دعوي
اگر او را بيابي اندرين راه
ز سرّ كارگردي خوب آگاه
كه پير تست مظهر بس عجايب
در او بيني تو آثار غرايب
ترا پير است مظهر گر بداني
غنيمت داني و او را بخواني
برو مظهر بخوان و كامران باش
بجو مظهر پس آنگه شادمان باش
كه رهبر با تو از اسرار گويد
رموز حيدر كرار گويد
مرا در عشق پير راه اوشد
درين ره سالكان را شاه او شد
تو نور او درون جان جان بين
تو او را برتر از كون و مكان بين
تو او را پير ره دان در طريقت
تو او را مظهر حق دان حقيقت
چه ميگويم كنون شاه ولايت
دو عالم را ازو باشد هدايت
توي اندر ميان جان هويدا
توي از راه معني در زبانها
توي مظهر توي سرور توي جان
توي گه آشكارا گاه پنهان
توي ايمان توي غفران تو در جان
توي سرور توي شاه و تو سلطان
توي نجم و توي مهر و توي ماه
توي ز اسرار هر دو كون آگاه
توي عصمت توي رحمت تو نعمت
توي اندر حقيقت دين و ملت
توي حنان توي منان تو سبحان
توي مذهب توي ملت تو ايمان
توي اول توهم آخر تو سرور
توي ظاهر توي باطن تو مظهر
توي آدم توي شيث و توي نوح
تو ابراهيم و تو موسي و توي روح
ترا ميخواند آدم هم به آغاز
رسيد او را بهشت و نعمت و ناز
خليل الله ترا چون خواند از جان
شد آتش بر وجود او گلستان
ترا ميخواند هم موسي عمران
مظفر گشت بر فرعون و هامان
ترا عيسي مريم بود بنده
بنامت مرده را ميكرد زنده
محمد هم بنامت شد مظفر
بعالم بر تمامي اهل كافر
سليمان يافت از تو حشمت و جاه
بفرمانش ز ماهي بود تا ماه
بدشت ارژنه سلمان ترا خواند
در آن دم كو بدست شير درماند
شدي حاضر رهاندي از بلايش
تو بودي در ره دين رهنمايش
توي در دل تو اندر ديده بينش
ز نور تو مدار آفرينش
گهي با يوسف مصري بچاهي
گهي در مصر عزت پادشاهي
گهي طفلي و گاهي چون جواني
گهي پنهان شوي گاهي عياني
گهي درويشي و گه پادشاهي
برآئي تو بهر صورت كه خواهي
بظاهر گه به روم و گه به چيني
به باطن در همه روي زميني
تو اي اندر جهان پيوسته قائم
جهان مينازد از ذات تو دايم
توي بيشك مراد از هر دو عالم
نميدانم جز اين والله اعلم
دگر پرسي كدام است زندگاني
بگو با من بيان اين معاني
بتو اين سر مشكل باز گويم
ز عشق و منزل او راز گويم
مقام عشق باشد در همه جا
و از او خالي نباشد هيچ مأوا
مقام او زمين و آسمانست
مقام او فراز لامكانست
مقام او بود اندر دل و جان
بنور عشق باشد زنده انسان
بهر جائي كه باشي درحضور است
ولي نادان ز سر عشق دور است
ز سر او اگر آگاه باشي
بهر دو كون بيشك شاه باشي
چه منزل اندرون جان كند عشق
هزاران خانمان ويران كند عشق
بجز عشق از درون جان بدر كن
بسوي قرب وحدت تو گذر كن
بشوقش ساز ويران خانهٔ تن
دو عالم را تو پشت پاي ميزن
ز هجرانش چرا رنجور باشي
بنان و شربت و انگور باشي
تو تن پرور شوي از چرب و شيرين
نميداني طريق ملت و دين
تن تو هست بيشك دشمن تو
بلاي جان تو باشد تن تو
كسي دشمن نه پرورده است هرگز
همي كن از وجود خويش پرهيز
بكوي عشق جانان كي رسي تو
كه گلخن تاب تن همچون خسي تو
گذر كن در لباس گلخن تن
چه مردان در ره عشقش قدم زن
بمنزلگاه عشقش عاشقانند
سراسر عاشقان عارفانند
چه با خود عشق را همخانه يابي
درين ره عقل را ديوانه يابي
ميان عاقلان صورت پرستي
ميان عاشقان شوقست و مستي
درين ره عاقلان بيگانه باشند
درين ره عاشقان ديوانه باشند
ميان عاقلان زهر است و فرياد
ميان عاشقان مستي و بيداد
ميان عاقلان زهد و نماز است
ميان عاشقان راز و نياز است
ميان عاقلان تكرار باشد
ميان عاشقان اسرار باشد
ميان عاقلان تقليد باشد
ميان عاشقان توحيد باشد
ز عشاقان شنيدم سر توحيد
گذشتم از ميان عقل و تقليد
سبق از عاشقان دين بياموز
چه عود از آتش عشقش همي سوز
ز اسرارش اگر آگاه گردي
هميشه مقبل درگاه گردي
درين درگه هميشه عاشقانند
كه هر دم جان به جانان برفشانند
به ظاهر عشق را درگاه باشد
نه هر كس را بدرگه راه باشد
اگر خواهي كه ره يابي بدرگاه
بعشق مرتضي ميباش همراه
ز عشق مرتضي گردي همه نور
اناالحق گوئي و گردي تو منصور
ز عشق مرتضي باشي سليمان
دهي بر جن و انس و طير فرمان
ز عشق مرتضي اسرار داني
بيابي زندگاني جاوداني
ز عشق مرتضي يابي تو بهره
روي در بحر وحدت همچو قطره
ز عشق مرتضي درويش باشي
بنزد جاهلان خاموش باشي
ز عشق مرتضي در باز جان را
وداعي كن همه ملك جهان را
ز عشق مرتضي گر در خروشي
ز دستش شربت كوثر بنوشي
ز عشق مرتضي خورشيد باشي
حقيقت زندهٔ جاويد باشي
ز عشق مرتضي عطار باشي
مطيع حيدر كرار باشي
نشسته عشق او با جان عطار
بگويم سر او را بر سر دار
دگر از من ز پير راه پرسي
سخن از مظهر الله پرسي
بود هادي دين بي شك پيمبر
امام انس و جن خود هست حيدر
بود حيدر حقيقت واقف حق
درو پيدا نمايد وجه مطلق
تو گر راهي روي راه علي رو
رموز حيدر از عطار بشنو
درين ره رو كه تا دلشاد باشي
زهر درد و غمي آزاد باشي
درين ره رو كه تا اسرار داني
رموز حيدر كرار داني
درين ره اوليا جمله ستاده
درين ره انبيا هم سر نهاده
درين ره رو كه تا بيني خدا را
بداني سر جملهٔ اوليا را
درين ره محرمان افتاده بر خاك
درين ره گشته است سرگشته افلاك
درين ره عاقلان ديوانه باشند
درين ره ناقلان افسانه باشند
درين ره سر منصور است بسيار
درين ره ميروند هم بر سر دار
درين ره رهنما همراه باشد
درين ره مرتضي آگاه باشد
درين ره غير بعد مصطفي نيست
درين ره غير شاه مرتضي نيست
درين ره مصطفي بهبود باشد
درين ره مرتضي مقصود باشد
درين ره مرتضي بعد محمد
درين ره مرتضي سلطان سرمد
درين ره مظهر الله باشد
دل مظهر به معني شاه باشد
فرستادند از آن پيغمبران را
كه راه حق نمايند غافلان را
بسوي ملت حق ره نمايند
زره اين بيرهان آگه نمايند
ز اعلائي چرا اسفل فتادي
چه شيطان لعنتي برخود نهادي
هر آنچت مصطفي گفتا نكردي
ز جامش شربت كوثر نخوردي
چه خواهي گفت اندر روز محشر
كه كردي رخنه در دين پيمبر
چه خواهي گفت فردا مصطفي را
بخواهي ديد روي مرتضي را
بهمراهي شيطان ميروي تو
براه گمرهان تا كي روي تو
چو گم كردي تو ره كي راه يابي
تو كي راه همه در چاه يابي
تو راه جمله ابر ار برگير
پس آنگه مذهب عطار برگير
كه بنمايد بتو آن راه حق را
ز نادانان نهان كن اين سبق را
برو عطار اين سر را نگه دار
كه اغيارند در آفاق بسيار
چه جوش عشق باشد در روانم
مگر اين عشق دارد قصد جانم
چه سنجد قطرهها در پيش دريا
خداوندا تواي دانا و بينا
توي در راه حق پشت و پناهم
توي اندر معاني پادشاهم
مرا يك راه و يك جانست و يك دل
درين جان مرتضي كرده است منزل
حقيقت مهر او در دل سرشتم
هميشه درگل و باغ بهشتم
طريق مرتضي باشد مسلم
بگفتم راستي والله اعلم
كجا دارد تو گوئي عشق منزل
بگو با من كنون اين سر مشكل
حقيقت علم ودانش علم دين است
بدان تو علم ما حقل اليقين است
بظاهر علم دين بايد شنيدن
معاني بايد از آن راه ديدن
چه داني علم باطن راه يابي
بهر چيزي دل آگاه يابي
ز علم ظاهري رنجور گردي
ز علم باطني منصور گردي
ز علم ظاهري گردي پريشان
ز علم باطني يابي تو ايمان
ز علم ظاهري جز قال نبود
زعلم باطني جز حال نبود
بسوي علم قرآن راه ميجو
ز معنايش دل آگاه ميجو
ز قرآن اهل ظاهر را بود پوست
تو از قرآن طلب كن مغز اي دوست
نميدانند حقيقت معني آن
تو معني ميطلب از علم قرآن
حقيقت معرفت دان علم حق را
بخوان در نزد دانا اين سبق را
ز دانايان طلب كن علم ديني
ز دانايان همه مقصود بيني
زمين و آسمان و جمله اشياء
چه خشخاشي بود در پيش دانا
از اين خشخاش اي نادان تو چندي
سزد گر بر سبيل خود بخندي
تو خود را اي برادر نيست ميدان
كه هستي را نزيبد هيچ رحمن
بهستي علي گر هست باشي
ز جام وحدت حق مست باشي
چه گشتي عارف حق علم داني
پس آنگه اين معاني خوش بخواني
تو خود را گر شناسي علم دين است
حقيقت علم را معني همين است
اگر صد قرن در عالم شتابي
به خود رائي تو علم دين نيابي
ترا رهبر بعلم دين رساند
ز پستيت بعليين رساند
بسوي علم معني ره نمايد
ز علم معرفت آگه نمايد
بجوهر ذات گفتم اين معاني
تو ميبايد كه اين معني بداني
سخن باشد ميان عارفان در
ولي خر مهره باشد در جهان پر
سخن را معنيش داند سخندان
چه خرمهره بود در پيش نادان
ز يمن همت مردان دانا
ز فيض خدمت پيران بينا
من از نور خدا آگاه گشتم
چه خاك باب باب الله گشتم
نباشد عارف و معروف جزوي
زهي دولت اگر بردي باو پي
چه دانستي بمعني مرتضي را
شدي عارف ره و رسم هدا را
كرا قدرت بعلم مرتضي هم
كه گويد سر لو كشف الغطا هم
كرا قدرت كه گويد حق بديدم
بمعني در ره وحدت رسيدم
بغير مظهر حق شاه مردان
كه او باشد خداخوان و خدادان
خدا را هم خداوند حقيقت
برونست اين بمعني از شريعت
بگفتا مصطفي قولم شريعت
بود فعل شما امر طريقت
حقيقت بحر فيض مرتضي دان
علي من من علي دان اي مسلمان
علي جان من و من جان اويم
علي زان من و من زان اويم
نداند جز علي علم لدني
كه او برتر بود از هرچه بيني
گهي پنهان بود گه آشكارا
بدستش موم گشته سنگ خارا
طريق علم او ما را رفيق است
درين ره لطف او ما را شفيق است
سراسر اين كتب اسرار شاه است
بمعني هر دو عالم را پناهست
مكن در نزد جاهل آشكارا
ولي پنهان مكن در نزد دانا
ز دست جانشينان پيمبر
بسي آزاد ديدند آل حيدر
مرا عباسيان بسيار خواندند
كه تا اسرار دين من بدانند
نمودم دين خود پنهان چو عنقا
نمودم همچو جابلقا و بلسا
اگر اسرار دين را باز گويم
بنزد عارفان اين راز گويم
طريق دين حق پنهان نكوتر
ميان عاشقان عرفان نكوتر
تو اين اسرار چون خواني نداني
طريق دين يزداني نداني
مينداز اين كتب در نزد نادان
نداند مرد نادان امر يزدان
اگر تو اين كتب از دست دادي
بطعن جاهلان اندر فتادي
از اين جوهر بداني رمز اسرار
به بيني در حقيقت روي دلدار
چه ديدي سر او خاموش ميباش
ز سر تا پا سراسر گوش ميباش
ز بعد اين كتب مظهر طلب دار
ازو پيدا شود اسرار آن يار
ازو معلوم گردد علم پنهان
ازو پيدا شود اسرار جانان
ازو گردي معلم در معاني
طريق علم يزداني بداني
ازو مقبول خاص و عام گردي
ازو پخته شوي گر خام گردي
ازو بيني مقام قرب حيدر
ازو نوشي شراب حوض كوثر
ازو يابي تو هم ايمان و هم دين
به كام تو شود هم آن و هم اين
مرا مظهر بود چشم كتبها
ازو ظاهر شود پنهان و پيدا
از آدم تا باين دم سر وحدت
درو بيني ز راه علم و حكمت
ازو مقصود هر دو كون حاصل
ازو گردي براه شاه مقبل
درو معني جعفر شاه باشد
درو معني الالله باشد
تو را در دين احمد مقتدا اوست
تو را رهبر بسوي مرتضا اوست
ترا اودر مقام حق رساند
بسوي وحدت مطلق رساند
ترا آگاه گرداند ز اسرار
ولي از جاهلان او را نگه دار
ترا ايمن كند از خير و از شر
رسي اندر مقام قرب حيدر
ز دين خويش بر خوردار باشي
بمعني واقف اسرار باشي
ترا ياري به از جوهر نباشد
كه در هر كان بدان گوهر نباشد
چه مظهر يافتي در وي نظر كن
محبان علي را زان خبر كن
در او بيني تو جوهرهاي بسيار
بود هر بيت او لؤلؤي شهوار
ولي ازجوهر دنيا حذر كن
به جوهر خانهٔ دريا سفر كن
كه تا بيني كه غواصان كيانند
ميان ديدهٔ بينا عيانند
در آن بحرند غواصان طلبكار
كزين دريا برآرند در شهوار
اگر غواص نبود در كه آرد
همان باران رحمت بر كه بارد
دليلانند غواصان اين بحر
كه درميآورند از بحر يك سر
محمد بود غواص شريعت
علي غواص درياي حقيقت
برآورد حيدر از دريا بسي در
كه شد دامان اهل الله ازو پر
ميان عارفان عشق در كار
زهي سوداي روح افزاي عطار
شنيدستم ز دانايان اسرار
كه در جنگ احد سلطان كرار
يكي تيري چه تير نوك پيكان
به پاي مرتضي گرديد پنهان
ميان استخوان پنهان همي بود
علي از درد آن نالان همي بود
ز بيرون كردنش بودند عاجز
ز دردش مرتضي ميكرد پرهيز
به پيش مصطفي جراح برگفت
كه شد پيكان او با استخوان جفت
ببايد پاي او بشكافت اكنون
كه تا آيد ز پايش تير بيرون
نميشايد مرا اين كار كردن
چنان دردي بپاي او نهادن
نبي گفتا بدست ماست درمان
بسازم بر تو اين دشوار آسان
به هنگامي كه حيدر در نماز است
چنان مستغرق درياي راز است
كه او را از كس و از خود خبر نيست
غم پيكان و هم درد دگر نيست
بزن چاك و بكش پيكان ز پايش
كه گشته غرق درياي رضايش
چو بشنيد اين سخن را از پيمبر
بشد جراح تا نزديك حيدر
ستاده ديد شه را در نماز او
بحق برداشته روي نياز او
بپاي شه در افتاد و ثنا گفت
هزاران شاه دين را مرحبا گفت
شكافي زد بپاي شاه مردان
ز خود بيخود برون آورد پيكان
جراحت را بزد دارو و بر بست
برفت آنگاه جراح سبكدست
به نزد مصطفي آمدكه اين راز
بلطف و مرحمت با من بگو باز
بگفتا او بحق چون وصل دارد
چه پروائي ز فرع و اصل دارد
چنان مستغرقست در ذات يزدان
كه اورا نه خبر از جسم و از جان
نه پرواي زمين و آسمانش
نه فكر اين جهان و آن جهانش
چه رو آرد بدرگاه خداوند
ببرد از وجود خويشتن پيوند
اگر زير و زبر گردد دو عالم
نگرداند سر از درگاه آن دم
همه با حق بود گفت و شنودش
براي حق بود جود و سجودش
بدين معني خوش و خورسند باشد
مر او را با خدا پيوند باشد
چنين بايد عبادت مر خدا را
چنين مير و طريق مرتضي را
كسي را كين عبادت يار باشد
دلش منزلگه دلدار باشد
چنين ميكن عبادت اي برادر
ولي ميدار در دل حب حيدر
اگر صد سال باشي در عبادت
نيابي تا بشاه دين ارادت
عبادت آن زمان حق را قبول است
كه در دل حب اولاد رسول است
اميرالمؤمنين را گربداني
بيابي در حقيقت كامراني
بنورش راهبر شو در معاني
كه تا اسرار يزداني بداني
بدو واصل شوي چون بحر و قطره
بيابي از وجود خويش بهره
بنورش زندهٔ جاويد باشي
بمعني بهتر از خورشيد باشي
دگر پرسي كه علم دين كدامست
معلم در ره و آيين كدامست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد