در شرح كشف اولياء

مشاور شركت بيمه پارسيان

در شرح كشف اولياء

۳۶ بازديد


سه كشف است اندرين ره تا بداني
به علمي و خيالي و عياني
بود علم نخستين كشف اسرار
اگر با او عمل باشد ترا يار
وجودت از خودي چون گشت خالي
پس آنگه كشفها باشد خيالي
مشو ايمن درين هر دو ز شيطان
درين هر دو بود راهش يقين دان
بلي اندر عياني ره نيابد
در آن راز نهاني ره نيابد
تو بازيهاي او را نيك بشناس
كه تا ضايع نگردد بر تو انفاس
چو دانستي كمينگاه عزازيل
نبندد بر تو بر راه عزازيل
بود هر كشف را ظاهر نهاني
كزو پيدا شود روشن معاني
نشان كشف علمي را تو بشناس
كه تا داري هميشه پاس انفاس
شود بينا روان تو بحكمت
همان گويا زبان تو بحكمت
بود جاري حقايق بر زبانت
بسي پوشيده‌هاي گردد عيانت
بدان اوصاف چون موصوف گردي
اگر گوئي سخن موقوف گردي
هوائي باشد اين گفتن تو ميدان
زبان را اندرين گفتن مجنبان
بلي ذوقيست در گفتن هوائي
نداند اين بجز مرد خدائي
كمينگاهي است شيطان را درين ذوق
كه ميل نفس را بفريبد آن ذوق
چنان مستغرق گفتن شود مرد
كه گردد خالي او از خواب و از خورد
بود عشقي زبانش را بگفتن
كه گفتن را نه بتواند نهفتن
زبانت اندرين دم بسته بايد
كه كار و بار تو يكسر گشايد
تو گفتن را شوي مانع به يك چند
زبان خويش را داري تو در بند
شود پيدا ترا كشف خيالي
بسي صورت درو بيني تو حالي
بسي آوازها آيد بگوشت
كه آيد دل در آن حالت بجوشت
بسي احوال غيبي را بداني
كه باشد جمله از راه معاني
مخور لقمه بشبهت اندرين راه
كه تا بسته نگردد بر تو آن راه
نشان آن باشد آن كس را در آن حال
بگردد در درونش جمله احوال
شود نوري قرين چشم ظاهر
كه رباني بود آن نور طاهر
بهر كس گر نظر كرد اندر آن حال
بگردد در درونش جمله احوال
در آن حالت بصورت درنماند
حقيقت معني هر يك بداند
بداند آنكسي كو را سعيد است
هم آنكس را كه از حضرت بعيد است
قيامت نقد او گردد در آن حال
كه بر وي كشف گردد جمله احوال
به بيند صورت ابليس را هم
شناسا گردد آن تلبيس را هم
بگوش آواز تحميد ملايك
همان تسبيح و تمجيد ملايك
همان تسبيح حيوانات يكسر
شود معلوم او را اي برادر
سراسر بشنود آن را بداند
از آن آواز حيران بماند
نشان چشم و سمع جان همين است
كسي داند كه او صاحب يقين است
اگر خواهد كه آرد در عبارت
و يا رمزي بگويد در اشارت
در آن سر وقت او بيهوش گردد
يقين بيطاقت و مدهوش گردد
كه تا اين حالش پوشيده ماند
كسي از وقت و حال او نداند
چو عالي گردد آن كشف عياني
بخواهد ديد سيد را نهاني
شود نوري قرين چشمش از شرع
بدان بينا شود از اصل تا فرع
وجود خويش بيند سنگ ياقوت
همه عالم شده همرنگ ياقوت
درون خود خنك يابد از آن ذوق
شود بي‌خويشتن حيران از آن ذوق
بخود چون باز آيد كشته و خوش
همه عالم همي بيند چو آتش
در ان عالم تن خود غرق بيند
برون از حيلت و از زرق بيند
درونش سرد باشد اندر آن حال
فرو ماند زبان از قيل و از قال
پس آنگه با خود آيد او دگر بار
وجودخويش بيند همچو زنگار
همه عالم شده بس سبز و روشن
جهان يكسر شده بر وي چو گلشن
درين عالم تمامت آفرينش
چو شخصي بيند او از روي بينش
چو آن شخص لطيف روشن پاك
نوشته بيند او خطي كه لولاك
پس آنگه بيند او نور گزيده
كه خيره گردد اندر وي دو ديده
منقش باشد آن نور مطهر
توان آن نقش را خواندن سراسر
هر آن نقشي كز آن نور مبين است
تمامت رحمة للعالمين است
يكي صورت شود پيدا از آن نور
كه چشم بد بود پيوسته زان دور
كه باشد معنوي آن صورت پاك
كه اندر وصف او گفتند لولاك
بود آن صورت زيباي خواجه
همي آن طلعت زيباي خواجه
در آن حضرت برآيد جمله كامش
برند از زمره احباب نامش
بباشد ديو نفسش هم مسلمان
هم او مالك شود در ملك ايمان
شود نوميد ازو شيطان بيكبار
نيايد نزد او هرگز دگر بار
مشاهد گردد آن كس پس يقين بين
طلاق هر دو عالم داده با اين
پس آنگه از خودي فارغ شود مرد
شود از ماسوي الله جملگي فرد
چو حيدر فرد بايد شد ز جمله
كه تا گردي خلاص از هر طعمه
پس آنگه از فنا هم فاني آيد
بصورت هم چو نقش ماني آيد
حياتي يابد از حي يگانه
كز آن باقي بماند جاودانه
پس آنگه بيند او نوري چو مينا
نداند اين سخن جز مرد دانا
نهانيها عيان بيند در آن نور
بسي نام ونشان بيند در آن نور
بهمت بگذرد زان جمله برتر
بود خلق جهان را جمله برسر
سلوك راه حق دشوار باشد
كسي داند كه او هشيار باشد
بود هم جمع هم ظاهر چنين مرد
وجود او بود در عصر خود فرد
فروزين است منزلهاي بس دور
كه آرد در نظر آن جمله مستور
نشاني را نشايد باز گفتن
كه اين توحيد مي‌بايد نهفتن
درين فصل از طريق رمز و ايجاز
بگفتم شرح او را جملگي باز
تو تا از هستي خود در حجابي
نشاني زينكه گفتم درنيابي
مقيد تا بعلم و عقل خويشي
ازين ره نه يكي باشي نه بيشي
مگر علمي ببخشندت خدائي
كه يابي از خودي خود رهائي
از آن علم ار ببخشندت حياتي
كه يابي در ره دين زان ثباتي
شود مكشوف بر تو اين معاني
بداني يكسر آن راز نهاني
چو سالك نيستي وز اعتقادي
رساند اعتقادت با معادي
بدين گر اعتقاد نيك داري
نخست اندر بيابي رستگاري
مشو زانها كه گويند هرچه جارا
نباشد آن نباشد پادشا را
كه باشد اين سخن عين حماقت
مشو مستغرق شين حماقت
مشو منكر تو بر احوال ايشان
كه تادينت نگردد زان پريشان
بخود نتواني اين ره را بريدن
بسر بايد بر ايشان دويدن
بود مكشوف و گرددبر تو احوال
شوي فارغ هم از جاه و هم از مال
اگر كشفت نمي‌گردد ميسر
بنه رخ را بر آن خاك مطهر
كه تا آزاد گردد از كباير
ببخشندت همه سهو و صغاير
لباس مغفرت پوشي در آن حال
ولي پوشيده باشد بر تو احوال
بوقت مرگ داني آن معاني
كه روشن گرددت راز نهاني
كز آن حضرت كرامتها چه ديدي
چو شربتهاي معني را چشيدي
چو پر كردي ز حضرت جام وصلت
نماند در درونت هيچ علت
هر آنكس گر كند بر تو سلامي
اگر او خود بود محروم و عامي
سعادت يابد و اقبال و توبه
كه چون بروي رسد از يار روضه
بسي دارم ازين در معاني
نمي‌گويم كه تو نه اهل آني
زيادت زين نمي‌آرم دگر گفت
درين معني در تصديق را سفت
اگر محرم شوي روزي بداني
شود مكشوف بر تو اين معاني
ز آلايش دماغت چون شود پاك
گل تحقيق را بوئي ازين خاك
شود معلومت آنگه سرّ اين كار
نماند در درونت هيچ انكار
چو منكر باشي اين افسانه خواني
درين گفتن مرا ديوانه داني
چو بربستي بخود فرزانگي را
نداني ذوق اين ديوانگي را
منم ديوانه اي مرد يگانه
نخواهم ترك كردن اين فسانه
چو دانم اي برادر اين فسون را
بجان ودل خريدم اين جنون را
طلاق عقل دادم علم بر سر
كه باشد اين جنون ما را ميسر
مبارك بر تو اين فرزانگي باد
قرين عالم اين ديوانگي باد
تو اين معني نداني اي برادر
ارادت دار و خوش برخوان و بگذر
بمسكيني توان دانستن اين راز
چو مسكين نيستي رو كار خود ساز
چو بربستم در فرزانگي من
بگويم رمزي از ديوانگي من
اگر اهلي ز من اين نكته بشنو
بگوش دل يقين اي مرد رهرو
مثال او چو قرص آفتابست
وجودش دائماً پر نور و تابست
ز نورش اهل معني را قوام است
زبانش اهل صورت را نظام است
حجاب از جانب شخص است دائم
كه باشد از غذاي نفس قائم
از آن جانب هميشه نور و تاب است
چه جاي پرده و جاي حجاب است
اگر يك دم حجابي پيش گردد
هزاران فتنه ظاهر بيش گردد
محيط بحر او موجي برآرد
هزاران در و گوهر بر سرآرد
ز بحرش بحر حيوان چون روان كرد
بهر قالب كه در شد جان جان كرد
بجاي هر گلي دلجوي باشد
چو بيني آب او زين جوي باشد
الف يكتاست ليك اندر معاني
نداني هيچ تا او را نداني
معاني جمله موقوفست بروي
نهاني جمله مكشوف است بروي
از آن خالي نباشد هيچ حرفي
معاني دان وجودش را چو ظرفي
بباطن زو بود ترتيب كلمه
ازو ظاهر شودترتيب كلمه
نباشد يك الف يك حرف يك طرف
نه معني و نه صورت بس كن اين حرف
كه اين از فهم هر غيري بعيد است
قريب اين سخن اهل سعيد است
اگر زين شيوه گويم تا بمحشر
بود يك قطره از آن بحر اخضر
از اين شيوه بپردازم سخن را
بنوعي ديگر آغازم سخن را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد